دورهگردصدایش را به تمام اهل بازار می رساند تا بتواند اجناس خود را هرچه بیشتر بفروشد. هرچه تقاضا بیشتر بود او هم شوق بیشتری به کار پیدا میکرد. از صبح تا پاسی از شب را کار میکرد و شب که به خانه میرسید خستگی در چهره اش مشهود بود. دخترک خردسال تا نیمی از شب برای دیدار پدر بیدار میماند. او نمیدانست شغل پدر چیست؟ همیشه از مادر سؤال میکرد امّا هر بار با طفره رفتن مادر قضیه ناتمام میماند. پدر با دیدن دخترک تمام خستگی را به لبخندی از دیده میزدود. چند روزی میشد که قول داده بود او را با خود به بازار ببرد. فردا با طلوع سپیده زودتر از پدر حاضر شد، نکند خواب او را از همراهی با پدر جا بگذارد! به بازار رسیدند و پدر اجناس خود را روی زمین پهن کرد.
دخترک با کنجکاوی به مشتی از کاغذ نگاه میکرد. به راستی پدرم کاغذ میفروشد؟ مگر کاغذ هم فروختن و خریدن دارد؟ میخواست سؤال کند که پدر با نگاه مهربانی مانع از پرسیدن شد. هر کسی که رد میشد سکهای بابت خرید کاغذ پرداخت میکرد و وقتی آن را باز میکردند نقش مبهمی در چهره اش نقش می بست و بعد از مدتی فکر کردن راه خود پیش میگرفت. پدر آهسته در گوش دخترک زمزمه کرد: دخترم امروز به قدوم مبارک تو فروش بیشتری داشتم. شاید تو را فردا هم با خودم به بازار بیاورم. ذهن مبهمش با سؤالاتی که هنوز اجازه نداشت آنها را مطرح کند بیشترآزارش میداد. اگر فردا پدر بخواهد که من با او بروم اگر به من نگوید که چه میفروشد همراهش نخواهم رفت! باز دلش راضی نمیشد دل پدر را بشکند. با همان سؤالات به خواب رفت. دخترم بیدار شو بابا منتظر است، امروز هم میخواهد تو را با خودش ببرد، مثل اینکه روزی تو بیشتر است. مادر آخر من که نمیفهمم پدر چه میفروشد چرا باید با او بروم؟دخترم اندکی صبر کن بالاخره خواهی فهمید.
دخترک با اکراه از جای خود بلند شد، امروز خورشید هرچه بیشتر بر پهنۀ زمین میتابید. باز پدر کاغذهای خود را بر روی زمین پهن کرد. دخترک با خودش گفت خوب است من هم به پدر بگویم کاغذی از او میخرم. دلش میخواست بداند توی کاغذ چه چیزی نوشته شده است. سکهای انداخت و کاغذی برداشت. وقتی کاغذ را گشود یک کلمه در آن نوشته شده بود: وقتی برای صاحبت کار میکنی به وظیفه ات عمل کن و نگران روزی نباش. خندهاش گرفت یعنی چه؟ مگر پدر برای خود و خانوادهاش کار نمیکند؟ پدر از خندۀ دخترک چهرۀ جدی به خود گرفت و گفت: دخترکم، به خورشید نگاه کن، روز که میشود به ارادۀ خداوند در آسمان نورافشانی میکند. تابش نور آن باعث رشد گیاهان، حیوانات و تأمین انرژی برای زمین میشود. خورشید وظیفۀ خود را خوب بلد است. به این مورچه نگاه کن که روی زمین مشغول حمل دانهای با زحمت فراوان است. چرا اینقدر با زحمت این کار را انجام میدهد؟
دخترک به فکر فرو رفت. آن شب تا صبح بیدار بود و به سخن و کار پدر فکر میکرد. وظیفۀ من چیست؟ هر کسی در هر موقعیتی که باشد بخوبی وظیفۀ خود را میداند و مهم این است که تو آن را به خوبی انجام دهی. حرف پدر را بارها و بارها در ذهنش مرور میکرد. شاید گاهی میشد که غصۀ فردا و فرداها را میخورد و اینکه اگر این شود یا آن شود من چه میشوم؟! و این جاها بود که شاید حرف پدر ملموستر میآمد. سالها میگذرد و پدر پیر و سالخورده شده است، او هنوز هم به کارش ادامه میدهد و شاید وظیفۀ خود را این میداند که... نیمۀ شعبان فرصت مغتنمی بود که ارادت خود را بیشتر به امام عصر(عج) نشان دهیم. امّا نیمه شعبان دیگری گذشت، نکند یادمان رود که ما هنوز هم باید به همین تلاش و فراهم کردن زمینه های ظهور ادامه دهیم تا انشالله بزودی شاهد ظهور حضرتش باشیم. حق یارتان، التماس دعا
مینا نیک سرشت
رانندۀ خودرو پراید تابلوی توقف ممنوع است لطفاً حرکت کنید!
یک ساعتی میشد که دنبال جای پارک میگشتم ماشینها دوبله پارک کرده بودند و به تابلوی حمل با جرثقیل هم توجهی نکرده بودند. صدای محسن بلند شده بود که: بیا اینجا پارک کن دیگه بابا کلی کار داریم فوقش جریمه میشی و جیب مبارکت و باید خالی کنی. به حرفهای حسین توجهی نکردم و میدونست که رعایت و احترام به قانون چقدر برایم مهم است. همیشه دستم میانداخت و میگفت: ادارۀ راهنمایی و رانندگی باید بخاطر این احترام به قانون مدال طلا بهت بده! بعد از کلی این پا و آن پا کردن بالاخره جای پارک پیدا شد و با خیال راحت از اینکه جریمه نمیشوم و خوشحال از اینکه به قانون احترام گذاشتم از ماشین پیاده شدم. صورت حسین از عصبانیت شبیه لبو شده بود. آخه به من بگو اگه نگرانه پرداخت قبض جریمه هستی من میدم این میارزه به اینکه من و اینجا اینقدر معطل نکنی.
گذاشتم کمی آروم بشه و بعد شروع به صحبت کنم. آخه مؤمن دهن به روزه من و اینجا معطل خودت نگه داشتی که جریمه نشی!؟ کمکم از سکوتم خجالت کشید و دست از غر و لند برداشت. احترام به قانون نشانۀ احترام به خواست و مجری آن است اگر هر کدام از ما خود را موظف به عمل به قانون بدانیم به خود و دیگران آسیبی نمیزنیم. شاید یکی از تابلوهایی که من همیشه از دیدن آن خوشحال میشوم تابلوی توقف ممنوع است به این خاطر که باز خودم را امتحان میکنم به اینکه آیا هنوز به خواست مجری قانون و حفظ نظم جامعه عامل هستم یا نه؟ میخوام بهت بگم که اگر ما در همین دنیای خودمون موظف به رعایت قانون باشیم در قانونهای بزرگتری که خدا برای ما قرار داده سستی نمیکنیم و شاید مرتکب تخلف نمیشویم.
مثال سادهاش همین ماه مبارک رمضان است خیلیها رو میبینی که خود را از ثواب عظیم روزهداری محروم میکنند و یا خیلی مسایل دیگری که خودت بهتر میدونی ولی اگر بدانند که از چه برکاتی خود را محروم میکنند شاید یک لحظه هم دچار غفلت نباشند. برای ورود به این ماه ما موظف به رعایت قانون هستیم و باید در تمام لحظات به تابلوی توقف ممنوع توجه کنیم. تابلوی توقف ممنوع؟ منظورت چیه؟ بهتره تو جواب بدی و من هم مستفیض بشم. حسین بعد از سکوت طولانی گفت: حالا میفهمم منظورت چیه. دیروز که روزه بودیم از صبح توی گرمای هوا دنبال کارهای ماشین و تعمیرگاه بودم، گرمای هوا بدجوری تشنهام کرده بود بعد از تعمیر ماشین چند دقیقهای هم توی صف بنزین معطل بودم. 2 ساعتی به افطار مونده بود که به خونه رسیدم. همسرم مشغول تهیۀ افطار بود! سفرۀ افطار که پهن شد رو به من کرد و گفت: حسین مگه صبح نگفته بودم که نون بخری؟ آخه بدون نون که نمیشه افطار کرد؟ منم شروع به داد زدن کردم: آخه مگه ندیدی که از صبح توی این گرما دنبال ماشین بودم و حالا مگه وظیفۀ من بوده که برم نون بخرم؟ از صبح میرفتی دو تا میخریدی!
صدای الله اکبر اذان ختم دعوای ما بود. هر دو ناراحت بودیم و از اینکه هر کدوم دیگری رو مقصر میدونست کار و خرابتر میکرد. برای اینکه به خانمم ثابت کنم که مقصرش خودش بود عذرخواهی هم نکردم. چشمت روزه بد نبینه سحر خواب موندیم و نماز صبح قضا شده رو هم تقدیم خدا کردیم. خیلی ناراحت بودم از اینکه چرا باید خواب بمونیم؟ به خودم اومدم مقصر من بودم صبح قبل از اینکه از خونه بیرون بیام بهم سپرده بودند که نون بخرم ولی من یادم رفته بود. میتونستم عذرخواهی کنم و تا آنها یک لیوان چای میخوردند برم و دو تا نون بخرم. از خودم شرمنده شدم و عهد کردم که از این به بعد به خودم اجازه ندهم که سر همسرم داد بزنم.
حالا میفهمم توقف ممنوع یعنی چی؟ خداوند کریم در مسیر حرکت این ماه تابلوهای توقف ممنوع رو برای توجه بیشتر ما قرار داده. اگر تا قبل از این ماه بالشت و به سجاده ترجیح میدادیم الان دیگه به خاطر سحری خوردن چند دقیقه هم فرصت داریم تا بیشتر با خدا حرف بزنیم. این ماه برای شروع بندگی فرصت خوبیه و چقدر خوبه که تو من رو متوجه این تابلو کردی! بهتره باز هم فکر کنیم ببینیم کجاها این تابلو نصب شده است؟ به محل کار رسیدیم به حسین گفتم: خوشحالم از اینکه دوست آگاهی چون تو دارم و امیدوارم که در این ماه بیشتر به هم کمک کنیم تا از تابلوی توقف ممنوع غافل نباشیم. توقف ممنوع! بندگان من حرکت کنید که راه برای شما باز است.
اولین باری بود که پایم به بیمارستان باز شده است، راستش را بخواهید همیشه از خدا طلب سلامتی میکنم امّا این بار کوتاهی از جانب خودم بود. صدای همهمۀ همراهان و نالۀ بیماران فضای بیمارستان را پر کرده است. دکترم گفته بود که باید هر چه زودتر بستری شوی تا بدنت بیشتر از این عفونت را به اعضای حیاتی وارد نکند. ثانیه به ثانیه که میگذشت حالم وخیمتر میشد. منشی دائم صدا میزد: دکتر... به اتاق عمل، قرار شد 1 ساعت دیگر به اتاق عمل فرستاده شوم. فکر میکردم اگر به اتاق عمل بروم دیگر برنمیگردم وصیتم را نوشته بودم و به عباس سفارش کردم که حتماً به آنها عمل کنند. خندید و گفت: این عمل ساده است مطمئن باش که بادمجان بم آفت ندارد. با این حرفها دلداریم میداد و سعی داشت تا روحیۀ مثبت من را حفظ کند .
همراه تخت کناریام با تبسم نظارهام میکرد چند دقیقهای گذشت که آرام کنارم نشست و با چهرهای متبسم حالم را پرسید. گفتم: الحمدلله خوبم و دعا میکنم که خدا بیماریام را شفا دهد. از او سؤال کردم که چرا به بیمارستان آمده است؟ گفت: مادرم سرطان خون دارد، پزشکان بیمارستان از او قطع امید کردهاند و گفتهاند تا چند روز دیگر زنده نمیماند و شاید این روزها هم روزهای آخر عمرش باشد. بغض گلویم را گرفت و با صدایی گرفته گفتم: همۀ کارها دست خداوند است و ما نباید ناامید باشیم به حساب خودم خواستم او را دلداری بدهم امّا در جوابم گفت: الهی رضاً برضائِک مولعه بشکرِکَ و دُعائِک، با تعجب نگاهش کردم به چهرهاش بیشتر از 13 یا 14 سال نمیخورد. به معرفتش غبطه خوردم و باز گفتم: با این دل پاک و قلب راضیات برای شفای من هم دعا کن.
دستش را روی قلبم گذاشت و زیرلب انگار ذکری را تکرار میکرد. پرسیدم چه میخوانی؟ گفت: دعا کردم که خداوند هم امراض جسمی و هم امراض روحی شما را شفا عنایت بخشد. گفتم: فکر میکنم امراض جسمی کشندهتر از امراض روحی باشند؟ جواب داد: اتفاقاً به همین اندازه که بعضی از بیماریهای جسمی کشنده است بعضی از بیماریهای روحی هم از بین برندۀ روح پاک انسان است. تصور کنید اگر در هر شهری یک بیمارستان برای درمان بیماریهای روحی احداث شود قول میدهم حتّی یک تخت آن هم خالی نماند. چون اکثر ما آدمها مبتلا به بیماریهای روحی مثل: دروغ، غیبت، حسد و... هستیم که البته آنها هم اگر در شرایط کشنده باشند باید بیمار روحی بستری شود. خندیدم و گفتم: کشنده؟ بستری؟
گفت: امام علی(ع) میفرمایند: آفرین بر حسادت چه عدالت پیشه است، پیش از همه صاحب خود را میکشد.
از این سخن جا خوردم. ادامه داد: کلام معصومین سراسر حکمت است و آنها کاملاً واقف به امراض روحی انسان هستند. منتها ما انسانها گاهی آنقدر دچار غفلت میشویم که این امراض کمکم در روح ما ریشه میدوانند و در نهایت منجر به از پا در آمدن روح ما میشود و شاید هم مثل همین سرطان کشنده روح ما شوند.
در جایی دیگر از سفارشات پیامبر اکرم(ص) به حضرت علی(ع) میخوانیم: ای علی! سه چیز هلاک کننده است:1) هوسی که از آن پیروی کنند، تنگ چشمی که مطیع آن شوند و اعجاب مرد نسبت به خویشتن.
از حرفهایش خیلی خوشم آمده بود با این سن کم چه حرفهای حکیمانهای میزد. ادامه داد: گاهی بیماریهای جسمی نشانهای از وجود بیماریهای روحی و شاید هم منشأ آن باشند. ما وقتی در جسم خود دچار مرضی میشویم به انواع متخصصین زبردست مراجعه میکنیم تا آنها راه درمان را نشان ما دهند. اگر جوابی از آنها عایدمان نشد دست به درگاه خداوند و واسطه قرار دادن معصومین میشویم تا شفای جسم خود را باز بیابیم. امّا آیا برای درمان بیماریهای روح خود به متخصص مراجعه میکنیم؟ با تعجب پرسیدم: مگر برای بیماریهای روحی هم متخصصی وجود دارد؟ با همان لبخندش جواب داد: بله، متخصص بیماریهای روحی ما قرآن و اهل بیت علیهم السلام هستند که ما باید نسخۀ شفابخش روح خود را از آنها دریافت کنیم. گاهی پزشک درمان بیماری جسم من اگر نسخۀ دهد که اگر تمام داروخانههای شهر را بگردیم پیدا نمیکنیم ولی به ما میگویند فقط یک داروخانه وجود دارد که میتوان آن را تهیه کرد فقط مسأله اینجاست که باید از شهر دیگری آن را تهیه کنیم کلی هزینه متحمل میشویم تا آن را دریافت کنیم.
غافل از اینکه برای درمان بیماریهای روحی خود چقدر هزینه میکنیم؟خالق هستی که واقف به خلقت انسان است قرآن و اهل بیت را به این جهت برای ما فرستاده است تا از آنها به عنوان طبیب روح خود بهره ببریم. چقدر خوب است همین اندازه که از بیماریهای کوچک جسم خود نگران و ناراحت میشویم و حتی خیلی زود برای درمان اقدام میکنیم به این اندازه هم به فکر درمان بیماریهای روحی خود باشیم تا مبادا غفلت از آنها جان انسان را بگیرد. سلامتی این دو باید در راستای یکدیگر باشد. حالا میفهمم که چرا اینقدر راضی به قضای الهی بود. 3 سال از آن شب میگذرد و من هنوز حرفهای آن نوجوان را در ذهنم مرور میکنم. این سومین رمضانی است که خداوند با نظر رحمت خود سلامتی جسمم را به من برگرداند. این فرصت ویژه بهترین زمان خواستن از خدا برای درمان بیماریهای روحی است چرا که پیامبر (ص) فرمودند: دعای روزهدار رد نمیشود و هر گاه بندهای قصد اصلاح نفس خود را داشته باشد خداوند در جهت کمک به او رحمت خودش را شامل حال بندهاش میکند هر چند خداوند همیشه منتظر درخواست بندهاش است مهم خواستن است. چند روز از این ماه مبارک باقی مانده است؟ بهتر است تا دیر نشده سعی کنیم تا از قافله عقب نمانیم.