• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 8
تعداد نظرات : 0
زمان آخرین مطلب : 5359روز قبل
داستان و حکایت
داوطلبان عزیز، توجه فرمایید: این آزمون دارای نمره‎ی منفی می‎باشد به ازای هرسه پاسخ منفی شما یک پاسخ مثبت حذف خواهد شد. بعد از یک سال درس خواندن بالاخره روز موعود فرا رسیده بود، تمام تلاشم را کرده بودم تا بالاخره در این آزمون قبول شوم. شروع به پاسخگویی کردم: سوال اول، سوال دوم و... داوطلبان عزیز توجه فرمایید: لطفاً تا پایان آزمون بر روی صندلی خود نشسته و جلسه را ترک نفرمایید، تا پایان آزمون تنها 10دقیقه مانده است. خیلی‎ها دست از جوابگویی کشیده یا مشغول چرت زدن بودند و یا خودشان را باد می‎زدند. بالاخره آزمون تمام شد صدای همهمه‎ای در سالن پیچیده بود: برو بابا عجب امتحانی دادم فکر نکنم قبول بشم! من که امیرکبیر رو شاخه‎اشه! آره بابا، جون خودت، تو امیر صغیر هم قبول نمی‎شی چه برسه به امیرکبیر! هاها هاها... سرم داشت گیج می‎رفت، نمی‎دونستم بالاخره نتیجه‎ی آزمون چی می‎شه؟! تمام راه برگشت و به تلاش چندین ساله‎ ام فکر می‎کردم. در طول دبیرستان برای این روز زحمت کشیده بودم، از آزمون‎های کاج گرفته تا هزار جور مؤسسه‎ی دیگه که با هم رقابت می‎کنند . قابل توجه داوطلبان کنکور سراسری زمان اعلام نتایج در تاریخ ... به اطلاع شما می‎رسد. دکمه‎ی offتلویزیون رو زدم، روزشماری می‎کردم تا کارنامه‎ی آزمون رو دریافت کنم. کلی نذر و نیاز کرده بودم تا نتیجه‎ی آزمون خوب باشد. با کلی بسم الله سایت رو باز کردم و بعد از وارد کردن شماره داوطلبی وارد کارنامه‎ام شدم. خدای من! از ترس چشم‎هایم را بسته بودم، در دلم می‎گفتم: خدایا نکند قبول نشده باشم، اگر جزء پذیرفتگان آزمون امسال نباشم دیگه دور کنکور و خط می‎کشم. ...خانم بدو دیگه کلی تو صف وایستادن منتظرن که بلند شی بیان بشینند. با صدای صاحب کافی نت به خودم اومدم! اشک شوق در چشمانم نقش بسته بودبالاخره نتیجه‎ی تلاشم رو می دیدم رتبه‎ی 900 دانشگاه سراسری شدم. کافی‎نت و روی سرم گذاشتم: خدایا شکرت که قبول شدم، همه به حالم غبطه می خوردند با کلی ذوق بیرون پریدم ودویدم که به خانواده خبر بدم، یهو صاحب کافی نت با فریاد دنبالم می دوید: خانم هزینه ات و حساب نکردی؟ از خوشحالی یادم رفته بود. معذرت خواهی کردم و بعد از حساب کردن به سمت شیرینی‎فروشی پیش می‎رفتم. پرینت کارنامه رو دستم گرفته بودم و همین طور که به جواب‎های منفی آزمون نگاه می کردم به ازای هر سه نمره منفی یک پاسخ درست حذف شده بود. شاید اگر باز هم بیشتر دقت کرده بودم نمره منفی کمتری می‎گرفتم و رتبه‎ام بالاتر می‎شد. به شیرینی فروشی محل که رسیدم به حاج آقای بابایی سلام کردم .از نتیجه‎ی آزمونم پرسید همه‎ی محل می‎دونستند که چقدر درس خوانده بودم. با خوشحالی کارنامه رو نشون دادم خیلی خوشحال شد و گفت: شیرینی قبولیت مهمون من این و بگیر و به پدر و مادر هم از طرف من تبریک بگو. بعد از گرفتن جعبه‎ی شیرینی همین که داشتم از مغازه بیرون می اومدم: حاج آقا صدام زد . برگشتم، راستی دخترم! یادت باشه این آزمون دنیایی بود و با تلاش بالاخره نمره‎ی قبولی رو آوردی و حقّتم این بود که حتماً بهترین نمره رو کسب کنی ، ولی یادت باشه تا حالا به این فکر کردی که اگر خداوند می‎خواست به ازای سه عمل منفی ما یک عمل مثبت رو از کارنامه‎مون پاک کنه بعد چی می‎شد؟ اونوقت دیگه کار خوبی در کارنامه ما باقی نمی‎موند چون با گناهانی که گاهی از روی غفلت انجام می‎دادیم و شاید یادمان می‎رفت که توبه کنیم و یا حتی آنها را گناه هم حساب نمی کردیم باعث می‎شد آنها را پاک کنیم. اما خدای کریم و مهربان تا زمانی که مرتکب گناه نشویم آن را در کارنامه ما ثبت نمی‎کند و حتی فرصت توبه را هم به ما داده است که اگر گاهی از روی غفلت گناهی مرتکب شدیم با آب توبه آن را پاک کنیم. با حرفهای حاج آقای بابایی به خودم اومدم چقدر قشنگ گفت.در راه باقی مانده تا منزل به کارنامه‎ی عملم فکر می‎کردم، آیا همین قدر که تمام تلاشم را برای درس خواندن گذاشتم و تمام وقتم را صرف آن کردم تا در آزمون قبول شوم، برای کارنامه‎ی آخرتم هم همین قدر تلاش کرده‎ام؟ چقدر برای اصلاح نفسم برنامه‎ریزی کردم؟ آیا توانسته ام در آزمون‎های آزمایشی دنیا قبول شوم؟ خوب است قبل از رفتن به آن طرف و گرفتن کارنامه فکری به حال خودم بکنم تا آنجا جزء وجوهً یومئذٍ ناضره باشم.
يکشنبه 8/8/1390 - 14:12
داستان و حکایت
آخرین جمله‎ای بود که استاد بر روی تخته نوشت، پایان کلاس و شروع همهمه‎ای بین دانشجویان پایان کلاس درس فلسفه و منطق بود. حسین می‎گفت: ای بابا استادم بیکاره باز یک سؤالی پرسید که باید یک هفته از کار و زندگی بیافتیم و بریم دنبال اینکه آیا فلسفه و منطق به هم ربط داره یا نه؟ رضا می‎گفت: نه حتماً مثل همیشه کلی حرف تو این جمله است، که اگر بریم دنبالش میتونیم به نمره‎ی پایان ترم امیدوار بشیم. خلاصه هر کدام از بچه‎ها برای سؤال استاد بهانه و چرایی می‎آورند.
من مثل همیشه فقط شنونده بودم و با زدن این حرفها کلی علامت سؤال در ذهنم پیدا می‎شد و به دنبال اثبات فرضیه مسأله تمام کتابها و کتابخانه‎ها را زیر و رو می‎کردم تا جوابی برای حل آن بیابم. استاد رضایی یکی از اساتید مطرح جامعۀ مدرسین حوزه و دانشگاه بود و در تدریسش هیچ کس نمی‎توانست عیب و ایرادی پیدا کند. هیچ وقت بی‎دلیل و ‎منطق سؤالی را مطرح نمی‎کرد مگر آنکه با آن سؤال پاسخ خیلی از شبهات ذهن دانشجویان را می‎داد. روش تدریسش طرح سؤال در پایان هر جلسۀ کلاس بود و معتقد به اینکه دانشجو باید کنجکاو و پیگیر باشد، اگر جواب سؤال را نمی‎یافتی حق آمدن سر کلاس را درجلسۀ بعد نداشتی! با تمام سخت‎گیری‎هایی که در امر تدریس داشت امّا من علاقۀ خاصی به شیوۀ تدریس استاد داشتم. از بین تمام دانشجویان فقط من بودم که روش تدریس او را تحسین می‎کردم بقیه او را به استاد سخت‎گیر و بدقلق می‎شناختند که به هیچ راهی جز پیدا کردن جواب سؤالاتش رضا نمی‎داد.
بعد از کلاس تصمیم گرفتم به کتابخانه دانشگاه بروم، آقای اکبری که مسئول کتابخانه بود تا چشمش به من افتاد گفت حتماً برای یافتن سؤال استاد رضایی به کتابخانه آمدی!؟ من هم به علامت تأیید سری تکان می‎دادم و دنبال کارم می‎رفتم. شروع به گشتن قفسۀ کتابهای فلسفه و منطق کردم. اثبات فرضیه و چرایی مسأله ذهنم را به خودش مشغول کرده بود. هرچه بیشتر می‎گشتم گیج‎تر می‎شدم و کلافه از اینکه تا ظهر نتوانستم جوابی بیابم. از کتابخانه که بیرون آمدم حسین و چند تا دیگر از بچه‎ها دم در ایستاده بودند تا دیدند من از کتابخانه بیرون آمدم شروع به سرزنش و تمسخر کردند: قیافه‎اش و شبیه معادلۀ چند مجهولی شده! از زیر رادیکال بیا بیرون چون آخرش استاد مشتقت و می‎گیره، و من هم مثل همیشه بی‎تفاوت از کنار آنها رد شدم. حل مسأله برایم مهمتر از بها دادن به حرف و سخن آنها بود.
 سه روز پیاپی به کتابخانه می‎رفتم، اما باز هم بی‎جواب بودن مسأله بیشتر اذیتم می‎کرد. جرقه‎ای به ذهنم رسید یادم آمد که چند روز پیش که برای ادای نماز به مسجد رفته بودم، روحانی مسجد می‎گفت: هر وقت برای حل مسأله‎ای به جواب نمی‎رسید به مسجد بروید و دو رکعت نماز بخوانید و از خدا بخواهید تا شما را به راه روشنی هدایت کند. بعد از چند روز سرگردانی هنوز به نماز ظهر نیم ساعتی مانده بود، رفتم وضویی گرفتم و مشغول نماز شدم. رَبّنا لا تُزِغ قلوبَنا بَعدَ إذ هَدَیتَنا و هَب لَنا من لَدُنکَ رحمه إنَّکَ أنتَ الوهاب، از صمیم قلب دعا کردم خدایا من را به راه روشنی هدایت کن.
سلام که دادم با ضربۀ دستی به پشتم عقب برگشتم، پسرم ان‎شاءالله حاجت روا باشی، حاج آقا مرتضوی بزرگ محل بود کنارم نشست. از اوضاع و احوالت پیداست که پی حاجت آمدی؟ حرفش را تأیید کردم. پسرم قدر جوانی‎ات را بدان، عقربه های ساعت به سرعت روز را به شب، ماه را به ماه، و سال را به سال می‎رساند، اگر به فکر استفاده از این فرصت نباشی زمانی که پا به میانسالی و پیری بگذاری حسرت لحظه لحظه جوانیت را خواهی خورد و آنجا مثل من پیرمرد خواهی گفت: جوانی کجایی که یادت بخیر! حاج آقا مرتضوی، عزیز دل اهالی محل بود و همه احترام خاصی برایش قایل بودند. حرفهایش به دل همه می‎نشست در تقوا و پرهیزکاری زبانزد اهل محل و خانواده‎اش بود. به ذهنم رسید که سؤالم را از ایشان بپرسم شاید بتوانند به من کمک کنند. آیا می‎توان سرنوشت را از سرنوشت؟! اندکی نگاهش مبهوت ماند و با صدایی لرزان گفت: بله پسرم، می‎شود اما شرط دارد. چه شرطی؟ قصۀ من را که بشنوی جواب سؤالت را خواهی گرفت.
 جوانتر که بودم، از دین فقط نامش را شنیده بودم و فاصله‎ام از خدا خیلی دور بود. موقع نماز که می‎شد گلدسته‎های مسجد خبر از وقت اذان می‎دادند امّا من انگار گوشهایم را زنگارهای گناه بسته بودند، اگر یک باری گذرم به مسجد می‎رسید آنقدر مسخره‎ام می‎کردند که دیگر تصمیم می‎گرفتم پایم را آنجا نگذارم. آنقدر به بیراهه رفته بودم که دیگر زندگی برایم معنا و مفهوم نداشت. شبهای ماه مبارک رمضان بود، از ماه رمضان همین قدر می‎دانستم که شب قدری دارد که قرآن در آن شب نازل شده است. اولین باری بود که تصمیم گرفتم به همراه یکی از دوستانم برای مراسم احیاء به مسجد برویم. در دلم به خودم می‎خندیدم عجب رویی داری با این همه گناهی که کردی خدا به تو نظری نخواهد کرد امّا ته دلم روزنه‎ای از امید نقش می‎بست و شاید شیطان را لعنت می‎کردم. مراسم شروع شد، قرآنها را روی سر بگذارید و یک به یک همه‎ی معصومین(ع) را قسم دهید. وقتی مراسم تمام شد، مداح مسجد شروع به تلاوت آیه ای از قرآن کریم نمود: قُل یا عبادی الذّینَ أسرَفوا علی أنفُسِهِم لا تَقنِطوا مِن رَحمَةِ الله إنَّ اللهَ یَغفِرُ الذُنوبَ جمیعا إنَّهُ هُوالغفورُ الرَّحیم(53)زمر. سر به سجده گذاشتم و اشک ریختم از تمام گناهانم توبه کردم. دلم آرام شده بود. براستی که دلها با یادت آرام می‎گیرد. باورت می‎شود من همان جوانی باشم که در ظلمات گناه و تیرگی‎ها غرق بود. البته یادت باشد اظهار گناه کردن در پیشگاه بندگان خدا جایز نیست امّا اینها را برای گرفتن جواب سؤالت گفتم، یادت باشد رازم در نزدت امانت بماند. در ذهنم حدیثی از پیامبر اکرم(ص) نقش بست که به این مضمون فرموده‎اند: اگر بنده یک سال از عمرش باقی مانده باشد و توبۀ حقیقی کند خداوند توبه‎اش را می پذیرد، پیامبر خدا(ص) فرمودند نه یک سال زیاد است اگر یک ماه از عمرش مانده باشد خداوند توبۀ او را می پذیرد. باز پیامبر(ص) فرمودند نه یک ماه زیاد است اگر یک ساعت از عمرش باقی مانده باشد خداوند توبۀ او را می پذیرد. باز رسول خدا(ص) فرمودند: نه یک ساعت زیاد است اگر هنگام قبض روح او باشد و ملک‎الموت در حال قبض روح او باشند و توبۀ حقیقی کند خداوند توبۀ او را می پذیرد. نماز را خواندم و از مسجد بیرون آمدم
. دانشجویان عزیز اگر خاطرتان باشد جلسۀ گذشته سؤالی مطرح شد. آیا کسی آمادگی صحبت دارد؟ من دستم را بلند کردم. بله آقای رحیمی طبق معمول هر جلسه بدنبال جواب بودند. لطفاً بفرمایید و حاصل پیگیری خود برای یافتن جواب را برای ما بازگو کنید. به نام خداوندی که بشر را از آبی گل آلود خلق کرد و در عین حال او را اشرف مخلوقات نامید. قرآن و اهل بیت(ع) را برای هدایت بشر و گمراه نشدن در تاریکی‎های جهل فرستاد. از فضل خود او را از تمامی نعمات برخوردار نمود و خواستۀ خود را بندگی، آن هم فقط برای سعادت و خوشبختی انسان قرار داد. وصیت پیامبر(ص) در آخرین لحظات عمر مبارکشان به تمام شیعیان تمسک جستن به قرآن و اهل بیت (ع) بود که هرکس به این دو چنگ بزند گمراه نخواهد شد. امّا انسان این موجود غافل به جای تمسک به قرآن و اهل بیت دست یاری و دوستی به دشمن قسم خوردۀ خود شیطان داد و روز به روز بار گناهان خود را سنگین‎تر کرد. تا آنجا که نور عقل جای خود را به هوس و طمع به دنیا و زشتی‎های آن داد و حال در این بیغوله‎ و تباهی عمر به دنبال چه می‎گردد؟ آیا به خود اندیشیده‎اید؟ آیا سرنوشت خود را اینگونه رقم خواهید زد؟ کلاس ساکت بود و طنین صدای علی دل همه را می‎لرزاند.
 ادامه دادم: امّا دریغ از این همه توجه به لطف و کرم خداوند مهربان که باز هم با گناهان زیادی که بنده‎اش انجام می‎دهد او را به درگاه خود دعوت می‎کند. سورۀ زمر آیۀ 53، از تلاوت این آیۀ قرآن کلاس معطر شده بود. دوستان عزیز به خودتان رجوع کنید و تا دیر نشده به فکر جبران سرنوشت محتوم خود باشید. تا قبل از مرگ درهای توبه به روی بندگان خدا باز است و می‎توانید سرنوشت را از سر بنویسید. اگر تقدیر شما تا الان طوری رقم خورده است که خشم و غضب پروردگار را بدنبال دارد با توبه واقعی می‎توانید آن را عوض کنید. این ماه فرصت خوبی برای جبران گذشته است، ماه رجب ماه خداوند است و خداوند در این ماه رحمت خود را بیشتر از سایر ماه‎ها بر سر بندگان خود می‎بارد. بیایید این رجب با هر سال متفاوت باشد تا وقتی تمام شد حسرت لحظه لحظه‎های آن را نخوریم. برای سلامتی دوستتان صلوات بفرستید. بله دانشجویان عزیز فرصت غنیمت است آن را مغتم بشمارید.
مینا نیک سرشت
يکشنبه 8/8/1390 - 13:59
داستان و حکایت

دورهگردصدایش را به تمام اهل بازار می رساند تا بتواند اجناس خود را هرچه بیشتر بفروشد. هرچه تقاضا بیشتر بود او هم شوق بیشتری به کار پیدا میکرد. از صبح تا پاسی از شب را کار میکرد و شب که به خانه میرسید خستگی در چهره اش مشهود بود. دخترک خردسال تا نیمی از شب برای دیدار پدر بیدار میماند. او نمیدانست شغل پدر چیست؟ همیشه از مادر سؤال میکرد امّا هر بار با طفره رفتن مادر قضیه ناتمام میماند. پدر با دیدن دخترک تمام خستگی را به لبخندی از دیده میزدود. چند روزی میشد که قول داده بود او را با خود به بازار ببرد. فردا با طلوع سپیده زودتر از پدر حاضر شد، نکند خواب او را از همراهی با پدر جا بگذارد! به بازار رسیدند و پدر اجناس خود را روی زمین پهن کرد.

 

 دخترک با کنجکاوی به مشتی از کاغذ نگاه میکرد. به راستی پدرم کاغذ میفروشد؟ مگر کاغذ هم فروختن و خریدن دارد؟ میخواست سؤال کند که پدر با نگاه مهربانی مانع از پرسیدن شد. هر کسی که رد میشد سکهای بابت خرید کاغذ پرداخت میکرد و وقتی آن را باز میکردند نقش مبهمی در چهره اش نقش می بست و بعد از مدتی فکر کردن راه خود پیش میگرفت. پدر آهسته در گوش دخترک زمزمه کرد: دخترم امروز به قدوم مبارک تو فروش بیشتری داشتم. شاید تو را فردا هم با خودم به بازار بیاورم. ذهن مبهمش با سؤالاتی که هنوز اجازه نداشت آنها را مطرح کند بیشترآزارش میداد. اگر فردا پدر بخواهد که من با او بروم اگر به من نگوید که چه میفروشد همراهش نخواهم رفت! باز دلش راضی نمیشد دل پدر را بشکند. با همان سؤالات به خواب رفت. دخترم بیدار شو بابا منتظر است، امروز هم میخواهد تو را با خودش ببرد، مثل اینکه روزی تو بیشتر است. مادر آخر من که نمیفهمم پدر چه میفروشد چرا باید با او بروم؟دخترم اندکی صبر کن بالاخره خواهی فهمید.

 

 دخترک با اکراه از جای خود بلند شد، امروز خورشید هرچه بیشتر بر پهنۀ زمین میتابید. باز پدر کاغذهای خود را بر روی زمین پهن کرد. دخترک با خودش گفت خوب است من هم به پدر بگویم کاغذی از او میخرم. دلش میخواست بداند توی کاغذ چه چیزی نوشته شده است. سکهای انداخت و کاغذی برداشت. وقتی کاغذ را گشود یک کلمه در آن نوشته شده بود: وقتی برای صاحبت کار میکنی به وظیفه ات عمل کن و نگران روزی نباش. خندهاش گرفت یعنی چه؟ مگر پدر برای خود و خانوادهاش کار نمیکند؟ پدر از خندۀ دخترک چهرۀ جدی به خود گرفت و گفت: دخترکم، به خورشید نگاه کن، روز که میشود به ارادۀ خداوند در آسمان نورافشانی میکند. تابش نور آن باعث رشد گیاهان، حیوانات و تأمین انرژی برای زمین میشود. خورشید وظیفۀ خود را خوب بلد است. به این مورچه نگاه کن که روی زمین مشغول حمل دانهای با زحمت فراوان است. چرا اینقدر با زحمت این کار را انجام میدهد؟

 

 دخترک به فکر فرو رفت. آن شب تا صبح بیدار بود و به سخن و کار پدر فکر میکرد. وظیفۀ من چیست؟ هر کسی در هر موقعیتی که باشد بخوبی وظیفۀ خود را میداند و مهم این است که تو آن را به خوبی انجام دهی. حرف پدر را بارها و بارها در ذهنش مرور میکرد. شاید گاهی میشد که غصۀ فردا و فرداها را میخورد و اینکه اگر این شود یا آن شود من چه میشوم؟! و این جاها بود که شاید حرف پدر ملموستر میآمد. سالها میگذرد و پدر پیر و سالخورده شده است، او هنوز هم به کارش ادامه میدهد و شاید وظیفۀ خود را این میداند که... نیمۀ شعبان فرصت مغتنمی بود که ارادت خود را بیشتر به امام عصر(عج) نشان دهیم. امّا نیمه شعبان دیگری گذشت، نکند یادمان رود که ما هنوز هم باید به همین تلاش و فراهم کردن زمینه های ظهور ادامه دهیم تا انشالله بزودی شاهد ظهور حضرتش باشیم. حق یارتان، التماس دعا

                                                                         مینا نیک سرشت


يکشنبه 8/8/1390 - 13:58
داستان و حکایت

رانندۀ خودرو پراید تابلوی توقف ممنوع است لطفاً حرکت کنید!

 یک ساعتی می‏شد که دنبال جای پارک می‏گشتم ماشین‏ها دوبله پارک کرده بودند و به تابلوی حمل با جرثقیل هم توجهی نکرده بودند. صدای محسن بلند شده بود که: بیا اینجا پارک کن دیگه بابا کلی کار داریم فوقش جریمه می‏شی و جیب مبارکت و باید خالی کنی. به حرفهای حسین توجهی نکردم و می‏دونست که رعایت و احترام به قانون چقدر برایم مهم است. همیشه دستم می‏انداخت و می‏گفت: ادارۀ راهنمایی و رانندگی باید بخاطر این احترام به قانون مدال طلا بهت بده! بعد از کلی این پا و آن پا کردن بالاخره جای پارک پیدا شد و با خیال راحت از اینکه جریمه نمی‏شوم و خوشحال از اینکه به قانون احترام گذاشتم از ماشین پیاده شدم. صورت حسین از عصبانیت شبیه لبو شده بود. آخه به من بگو اگه نگرانه پرداخت قبض جریمه هستی من می‏دم این می‏ارزه به اینکه من و اینجا اینقدر معطل نکنی.

 

 گذاشتم کمی آروم بشه و بعد شروع به صحبت کنم. آخه مؤمن دهن به روزه من و اینجا معطل خودت نگه داشتی که جریمه نشی!؟ کم‏کم از سکوتم خجالت کشید و دست از غر و لند برداشت. احترام به قانون نشانۀ احترام به خواست و مجری آن است اگر هر کدام از ما خود را موظف به عمل به قانون بدانیم به خود و دیگران آسیبی نمی‏زنیم. شاید یکی از تابلو‏هایی که من همیشه از دیدن آن خوشحال می‏شوم تابلوی توقف ممنوع است به این خاطر که باز خودم را امتحان می‏کنم به اینکه آیا هنوز به خواست مجری قانون و حفظ نظم جامعه عامل هستم یا نه؟ می‏خوام بهت بگم که اگر ما در همین دنیای خودمون موظف به رعایت قانون باشیم در قانون‏های بزرگتری که خدا برای ما قرار داده سستی نمی‏کنیم و شاید مرتکب تخلف نمی‏شویم.

 

مثال ساده‏اش همین ماه مبارک رمضان است خیلی‏ها رو می‏بینی که خود را از ثواب عظیم روزه‏داری محروم می‏کنند و یا خیلی مسایل دیگری که خودت بهتر می‏دونی ولی اگر بدانند که از چه برکاتی خود را محروم می‏کنند شاید یک لحظه هم دچار غفلت نباشند. برای ورود به این ماه ما موظف به رعایت قانون هستیم و باید در تمام لحظات به تابلوی توقف ممنوع توجه کنیم. تابلوی توقف ممنوع؟ منظورت چیه؟ بهتره تو جواب بدی و من هم مستفیض بشم. حسین بعد از سکوت طولانی گفت: حالا می‏فهمم منظورت چیه. دیروز که روزه بودیم از صبح توی گرمای هوا دنبال کارهای ماشین و تعمیرگاه بودم، گرمای هوا بدجوری تشنه‏ام کرده بود بعد از تعمیر ماشین چند دقیقه‏ای هم توی صف بنزین معطل بودم. 2 ساعتی به افطار مونده بود که به خونه رسیدم. همسرم مشغول تهیۀ افطار بود! سفرۀ افطار که پهن شد رو به من کرد و گفت: حسین مگه صبح نگفته بودم که نون بخری؟ آخه بدون نون که نمیشه افطار کرد؟ منم شروع به داد زدن کردم: آخه مگه ندیدی که از صبح توی این گرما دنبال ماشین بودم و حالا مگه وظیفۀ من بوده که برم نون بخرم؟ از صبح می‏رفتی دو تا می‏خریدی!

 

صدای الله اکبر اذان ختم دعوای ما بود. هر دو ناراحت بودیم و از اینکه هر کدوم دیگری رو مقصر می‏دونست کار و خرابتر می‏کرد. برای اینکه به خانمم ثابت کنم که مقصرش خودش بود عذرخواهی هم نکردم. چشمت روزه بد نبینه سحر خواب موندیم و نماز صبح قضا شده رو هم تقدیم خدا کردیم. خیلی ناراحت بودم از اینکه چرا باید خواب بمونیم؟ به خودم اومدم مقصر من بودم صبح قبل از اینکه از خونه بیرون بیام بهم سپرده بودند که نون بخرم ولی من یادم رفته بود. می‏تونستم عذرخواهی کنم و تا آنها یک لیوان چای می‏خوردند برم و دو تا نون بخرم. از خودم شرمنده شدم و عهد کردم که از این به بعد به خودم اجازه ندهم که سر همسرم داد بزنم.

 

 حالا می‏فهمم توقف ممنوع یعنی چی؟ خداوند کریم در مسیر حرکت این ماه تابلوهای توقف ممنوع رو برای توجه بیشتر ما قرار داده. اگر تا قبل از این ماه بالشت و به سجاده ترجیح می‏دادیم الان دیگه به خاطر سحری خوردن چند دقیقه هم فرصت داریم تا بیشتر با خدا حرف بزنیم. این ماه برای شروع بندگی فرصت خوبیه و چقدر خوبه که تو من رو متوجه این تابلو کردی! بهتره باز هم فکر کنیم ببینیم کجاها این تابلو نصب شده است؟ به محل کار رسیدیم به حسین گفتم: خوشحالم از اینکه دوست آگاهی چون تو دارم و امیدوارم که در این ماه بیشتر به هم کمک کنیم تا از تابلوی توقف ممنوع غافل نباشیم. توقف ممنوع! بندگان من حرکت کنید که راه برای شما باز است.

                                                                    مینا نیک سرشت


يکشنبه 8/8/1390 - 13:56
داستان و حکایت

اولین باری بود که پایم به بیمارستان باز شده است، راستش را بخواهید همیشه از خدا طلب سلامتی می‏کنم امّا این بار کوتاهی از جانب خودم بود. صدای همهمۀ همراهان و نالۀ بیماران فضای بیمارستان را پر کرده است. دکترم گفته بود که باید هر چه زودتر بستری شوی تا بدنت بیشتر از این عفونت را به اعضای حیاتی وارد نکند. ثانیه به ثانیه که می‏گذشت حالم وخیم‏تر می‏شد. منشی دائم صدا می‏زد: دکتر... به اتاق عمل، قرار شد 1 ساعت دیگر به اتاق عمل فرستاده شوم. فکر می‏کردم اگر به اتاق عمل بروم دیگر برنمی‏گردم وصیتم را نوشته بودم و به عباس سفارش کردم که حتماً به آنها عمل کنند. خندید و گفت: این عمل ساده است مطمئن باش که بادمجان بم آفت ندارد. با این حرفها دلداریم می‏داد و سعی داشت تا روحیۀ مثبت من را حفظ کند .

 

 همراه تخت کناری‏ام با تبسم نظاره‏ام می‏کرد چند دقیقه‏ای گذشت که آرام کنارم نشست و با چهره‏ای متبسم حالم را پرسید. گفتم: الحمدلله خوبم و دعا می‏کنم که خدا بیماری‏ام را شفا دهد. از او سؤال کردم که چرا به بیمارستان آمده است؟ گفت: مادرم سرطان خون دارد، پزشکان بیمارستان از او قطع امید کرده‏اند و گفته‏اند تا چند روز دیگر زنده نمی‏ماند و شاید این روزها هم روزهای آخر عمرش باشد. بغض گلویم را گرفت و با صدایی گرفته گفتم: همۀ کارها دست خداوند است و ما نباید ناامید باشیم به حساب خودم خواستم او را دلداری بدهم امّا در جوابم گفت: الهی رضاً برضائِک مولعه بشکرِکَ و دُعائِک، با تعجب نگاهش کردم به چهره‏اش بیشتر از 13 یا 14 سال نمی‏خورد. به معرفتش غبطه خوردم و باز گفتم: با این دل پاک و قلب راضی‏ات برای شفای من هم دعا کن.

دستش را روی قلبم گذاشت و زیرلب انگار ذکری را تکرار می‏کرد. پرسیدم چه می‏خوانی؟ گفت: دعا کردم که خداوند هم امراض جسمی و هم امراض روحی شما را شفا عنایت بخشد. گفتم: فکر می‏کنم امراض جسمی کشنده‏تر از امراض روحی باشند؟ جواب داد: اتفاقاً به همین اندازه که بعضی از بیماریهای جسمی کشنده است بعضی از بیماریهای روحی هم از بین برندۀ روح پاک انسان است. تصور کنید اگر در هر شهری یک بیمارستان برای درمان بیماریهای روحی احداث شود قول می‏دهم حتّی یک تخت آن هم خالی نماند. چون اکثر ما آدم‏ها مبتلا به بیماریهای روحی مثل: دروغ، غیبت، حسد و... هستیم که البته آنها هم اگر در شرایط کشنده باشند باید بیمار روحی بستری شود. خندیدم و گفتم: کشنده؟ بستری؟

 

گفت: امام علی(ع) می‏فرمایند: آفرین بر حسادت چه عدالت پیشه است، پیش از همه صاحب خود را می‏کشد.

 از این سخن جا خوردم. ادامه داد: کلام معصومین سراسر حکمت است و آنها کاملاً واقف به امراض روحی انسان هستند. منتها ما انسان‏ها گاهی آنقدر دچار غفلت می‏شویم که این امراض کم‏کم در روح ما ریشه می‏دوانند و در نهایت منجر به از پا در آمدن روح ما می‏شود و شاید هم مثل همین سرطان کشنده روح ما شوند.

 در جایی دیگر از سفارشات پیامبر اکرم(ص) به حضرت علی(ع) می‏خوانیم: ای علی! سه چیز هلاک کننده است:1) هوسی که از آن پیروی کنند، تنگ چشمی که مطیع آن شوند و اعجاب مرد نسبت به خویشتن.

 

 از حرفهایش خیلی خوشم آمده بود با این سن کم چه حرفهای حکیمانه‏ای می‏زد. ادامه داد: گاهی بیماریهای جسمی نشانه‏ای از وجود بیماریهای روحی و شاید هم منشأ آن باشند. ما وقتی در جسم خود دچار مرضی می‏شویم به انواع متخصصین زبردست مراجعه می‏کنیم تا آنها راه درمان را نشان ما دهند. اگر جوابی از آنها عایدمان نشد دست به درگاه خداوند و واسطه قرار دادن معصومین می‏شویم تا شفای جسم خود را باز بیابیم. امّا آیا برای درمان بیماریهای روح خود به متخصص مراجعه می‏کنیم؟ با تعجب پرسیدم: مگر برای بیماریهای روحی هم متخصصی وجود دارد؟ با همان لبخندش جواب داد: بله، متخصص بیماریهای روحی ما قرآن و اهل بیت علیهم السلام هستند که ما باید نسخۀ شفابخش روح خود را از آنها دریافت کنیم. گاهی پزشک درمان بیماری جسم من اگر نسخۀ دهد که اگر تمام داروخانه‏های شهر را بگردیم پیدا نمی‏کنیم ولی به ما می‏گویند فقط یک داروخانه وجود دارد که می‏توان آن را تهیه کرد فقط مسأله اینجاست که باید از شهر دیگری آن را تهیه کنیم کلی هزینه متحمل می‏شویم تا آن را دریافت کنیم.

 

غافل از اینکه برای درمان بیماریهای روحی خود چقدر هزینه می‏کنیم؟خالق هستی که واقف به خلقت انسان است قرآن و اهل بیت را به این جهت برای ما فرستاده است تا از آنها به عنوان طبیب روح خود بهره ببریم. چقدر خوب است همین اندازه که از بیماریهای کوچک جسم خود نگران و ناراحت می‏شویم و حتی خیلی زود برای درمان اقدام می‏کنیم به این اندازه هم به فکر درمان بیماریهای روحی خود باشیم تا مبادا غفلت از آنها جان انسان را بگیرد. سلامتی این دو باید در راستای یکدیگر باشد. حالا می‏فهمم که چرا اینقدر راضی به قضای الهی بود. 3 سال از آن شب می‏گذرد و من هنوز حرفهای آن نوجوان را در ذهنم مرور می‏کنم. این سومین رمضانی است که خداوند با نظر رحمت خود سلامتی جسمم را به من برگرداند. این فرصت ویژه بهترین زمان خواستن از خدا برای درمان بیماری‏های روحی است چرا که پیامبر (ص) فرمودند: دعای روزه‏دار رد نمی‏شود و هر گاه بنده‏ای قصد اصلاح نفس خود را داشته باشد خداوند در جهت کمک به او رحمت خودش را شامل حال بنده‏اش می‏کند هر چند خداوند همیشه منتظر درخواست بنده‏اش است مهم خواستن است. چند روز از این ماه مبارک باقی مانده است؟ بهتر است تا دیر نشده سعی کنیم تا از قافله عقب نمانیم.

                                                          مینا نیک سرشت


يکشنبه 8/8/1390 - 13:55
ازدواج و همسرداری
 
  برداشت اول: صدبار بهت گفتم این کار را نکن من دوست ندارم تو اینطوری باشی، هر بار که بهت می‏گم اصلاً انگار نه انگار از این گوش می‏یاد و از اون یکی می‏ره بیرون! نه تفریح، نه گردشی، همش کار و کار و کار.... اون از خواهرت که با زبونش آدم و اذیت می‏کنه و اون هم از خودت که انگاری هنوز مجردی. اصلاً به من توجه نمی‏کنی ، من برات مهم نیستم، هر کاری که بگی انجام می‏دم. کم برات زحمت می‏کشم، لباسات و اتو می‏کنم غذا می‏پزم، چند شب قبل که یادت رفته بود سالگرد ازدواجمون را جشن گرفتم، فقط به من بگو باید چکار می‏کردم که نکردم.....!!! برداشت دوم: هر وقت بهت می‏گم این کار و انجام بده باز کار خودت رو می‏کنی، بهت می‏گم اینجا نرو می‏ری، دائم غر می‏زنی، هر وقت از سرکار می‏یام پای تلفن داری حرف می‏زنی، از صبح تا شب جون می‏کنم واسه راحتی تو، ماشین و گذاشتم زیر پات که راحت باشی و فکر نکنی به فکرت نیستم، همش تو سر من می‏زنی که شوهر فلانی اینطوریه تو اینطوری نیستی، به من بگو من برات چی کم گذاشتم که باید می‏ذاشتم.....!!! برداشت سوم: این چه غذاییه درست کردی؟! هنوز نمی‏دونی من آبگوشت دوست ندارم، وقتی از مدرسه میام خسته‏ام چرا ناهار حاضر نیست؟ قرار بود ماشین و ببری کارواش چرا نبردی؟ قراره حمید بعد از ظهر بیاد خونه‏مون هیچی تو یخچال نداریم مگه نگاه نکردی که از صبح چند کیلو میوه بخری؟ چرا اتاقم اینقدر نامرتبه؟ از صبح توی خونه چکار می‏کردی؟!!!!!! برداشت چهارم: این بابات فقط بلده دستور بده، اینکار و بکن و اون کار رو نکن، این و ببر و بیار من باید بگم چشم ارباب، فرمایش دیگه‏ای ندارید! تمام جوانی‏ام تو خونه‏ی بابات گذاشتم، عمرم و هدر دادم، اینقدر خواستگار داشتم ولی خام شدم و به این جواب دادم؟ کاش پام قلم می‏‏شد و خونه‏ی بابات نمی‏اومدم؟! اصلاً آدم چرا ازدواج کنه تا وقتی مجردی راحتی اصلاً این مردا باید تنها زندگی کنند تا بفهمن خانما چقدر تو خونه زحمت می‏کشن؟! برداشت پنجم: همه‏ی دوستام ماشین دارن، موبایلشون آپدیته، لباس مارک دار می‏پوشن، مسافرت خارج کشور می‏رن، تابستونا ویلای لواسونشون غلط نمی‏شه! و الی آخر..... اگر دفترچه‏ای داشته باشیم و از صبح تا آخر شب غرهایی که سر هم می‏زنیم و کمبودهایی را که در زندگی در اثر مقایسه با زندگی دیگران داریم بشماریم شاید دچار یأس شویم و از زندگی خود اظهار نارضایتی کنیم. براستی آیا همه‏ی ما از مهارت‏های زندگی آگاهی کامل داریم؟ مهارت‏های زندگی شامل چه مواردی می‏شود؟ چرا امروزه در روابط همسران این برخوردها بیشتر به چشم می‏خورد و چرا بین والدین و فرزندان روابط سالمی برقرار نمی‏گردد؟ اولین موضوعی که بیشتر قابل بررسی است تحکیم بنیاد خانواده توسط پدر ومادر می‏باشد. چرا که اگر فرزندان بین پدر و مادر خود روابط محبت‏آمیز و سالمی را ببینند در بزرگسالی کمتر دچار بحران‏های روانی و عاطفی می‏شوند، خانمی که در انجام وظیفه‏ی خود در قبال همسرش کوتاهی می‏کند و شوهری که در شناخت نیازها و عواطف خانمش اطلاعات کمی دارد چطور می‏توان تصور نمود که آنها بتوانند فرد سالمی را از لحاظ روانی تحویل جامعه بدهند که دچار آسیب‏های اجتماعی نشود و یا حتی بتواند در آینده همسری مناسب انتخاب کند. پدر و مادر آیینه‏ی فرزندان هستند و آنها باید ابتدا بکوشند تا خود را اصلاح کنند. خانمی که جلوی فرزند خود از همسرش بد می‏گوید و اقتدار او را زیر سؤال می‏برد و یا حتی جلوی وابستگان خود و یا گفتگوی با دوستان خود از همسرش گله می‏کند شاید تصورش این باشد که فرزند کوچک خود متوجه این موضوعات نباشد امّا یادمان باشد که بچه‏ها مثل ضبط صوت هستند و تمام اعمال و کردار والدین خود را زیر نظر دارند. آقایی که همسر خود را جلوی خانواده‏اش خرد می‏کند و یا حتی گاهی از آشپزی او ایراد می‏گیرد شاید به ظاهر امر ساده‏ای به نظر بیاید ولی نمی‏داند که مهر او از دل همسرش بیرون می رود. بهتر است یاد بگیریم کمتر از هم گله کنیم و نکات مثبت کوچکی که در یکدیگر می‏بینیم بیشتر به چشم بیاوریم این کوچک‏های بزرگ باعث دلگرمی به زندگی می‏شود. مردی که از سوی همسر خود تشویق می‏شود و حتی برای یک نان سنگک خریدن با نگاه تشکر آمیز همسرش روبرو می‏شود، کمتر غر می‏شنود و بیشتر در خانه اطاعت می‏گردد بیشتر رغبت می‏کند تا در کنار همسر و فرزند خود باشد. فرزندی که از پدر و مادر خود احترام را می‏بیند و علاقه‏ی بین آنها مانع از انتقادهای پیاپی می‏گردد و هر روزی که می‏گذرد آنها بیشتر سعی می‏کنند تا به وظایف خود در زندگی واقف گردند شاید کمتر می‏توان شاهد این بود که بنیان خانواده از هم پاشیده شود و روزی می‏رسد که دیگر تیتر روزنامه‏ ها این نخواهد بود که امسال با افزایش آمار طلاق در کشور خود روبرو هستیم. درک متقابل از نیازها و پرورش فرزندان سالم و صالح جامعه‏ی ما را به رشد بیشتری خواهد رساند. زندگی یک بار تکرار می‏شود و اگر به این فکر کنیم که دیگر به آن برنمی‏گردیم تلاش خواهیم کرد تا بهترین نمره را بگیریم. با آمدن فصل مدرسه‏ها برای خود سال تحصیل جدیدی را در زندگی باز کنیم و با فرزندان خود قرار بگذاریم که نمره‏ی بهتر پاداش بیشتری دارد. زندگی مسابقه‏ای است که در پایان هر کسی نمره‏ی خود را خواهد گرفت پس مواظب باشیم که بازنده‏ی این بازی نباشیم.
 
                                                    مینا نیک سرشت
يکشنبه 8/8/1390 - 13:49
داستان و حکایت








مشترك مورد نظر در دسترس نمی‎باشد
No response to paging، تقریباً نیم ساعتی می‎شد كه شماره‎ی موبایلش و می‎گرفتم دیگه داشتم ناامید می‎شدم... سلام كجایی یك ساعته دارم شماره می‎گیرم آنتن نمی‎ده؟ خوب نمی‎گی نگران می‎شم؟ بعد از یك مكث طولانی گفت: راست می‎گی، ولی لازم نیست نگرانم باشی، اینجا خیلی شلوغه من زیاد نمی‎تونم حرف بزنم فعلاً خداحافظ! سال‎ها بود كه انتظار این لحظه را می‎كشید، همیشه به من می‎گفت خوش بحالت مشهد زندگی می‎كنی اونجا وقتی دلت می‎گیره می‎تونی خودت رو به حرم برسونی و با این امام رئوف درد دل كنی، من هم حرفش رو تأیید می‎كردم. هیچ وقت یادم نمی‎ره توی یك شب پائیزی سرد برای گرفتن حاجتم به حرم رفتم همانطور كه پشت پنجره فولاد ایستاده بودم و از سرما به خودم می‎لرزیدم، صدای شیون زنی كه بخاطر مریضی شوهرش به آقا متوسل شد به گوش می‎رسید. بیشتر از اینكه به فكر گرفتن حاجت خودم باشم برای آن زن دعا می‎كردم، ناگهان صدای فریادش بلند شد: آقا شوهرم را شفا داد. ناگهان تمام زائران و خدام حرم دور و بر او جمع شدند،‌همه گریه می‎كردند. آن لحظه لحظه استجابت بود دستان التماس همه به آسمان حرم بلند شد صدای لبیك امام رضا(ع) به آن زائر دلخسته همه را به شوق آورده بود. یادم رفته بود كه برای چه به حرم آمدم. وقتی پایم را از حرم بیرون گذاشتم انگار كسی در گوشم زمزمه می‎كرد كه حاجتت را می‎گیری، هنوز چند روزی نگذشته بود كه.... این داستان همه‎ی ماست همه‎ی ما كه با كلی حاجت به حرم امام رضا(ع) می‎رویم و گویی شرط میهمان‎نوازی این امام رئوف این است كه حاجت همه‎ی زائرینش را بدهد. حالا می‎فهمیدم كه چرا كسانی كه از راهی دور برای زیارت این امام رئوف به مشهد می‎آیند دل از این حرم و بارگاه نمی‎كَنند. وقت ناهار شده بود كه به خانه آمد. چشمانش ازگریه شبیه زالزالك شده بود. برق عجیبی در چشمانش دیده می‎شد كنارم نشست. خوب بگو ببینم چه خبر از زیارت؟ حرم شلوغ بود؟ با همان لحن همیشه آرامش گفت: انشالله این حرم همیشه شلوغ باشد. مگر می‎شود این امامی كه اینقدر رئوف است و هیچ كس را از در خانه‎اش ناامید برنمی‎گرداند این اندازه عاشق نداشته باشد! از سوالم شرمنده شدم. راست می‎گویی؟ شما كه همسایه‎ی آقا امام رضا(ع) هستی چقدر به زیارت می‎روید؟ اندكی فكر كردم و بعد گفتم: هفته‎ای یك بار حتماً می‎روم! جداً؟ شما اینجا و هفته‎ای فقط یك بار؟ اگر من اینجا بودم سعی می‎كردم هر روزم را با دیدن این حرم آغاز كنم. راستی شما كه در مشهد زندگی می‎كنید چقدر حق همسایگی آقا را رعایت می‎كنید؟ این حدیث را شنیدی كه پیامبر اكرم(ص) فرمودند: هركس همسایه خود را بیازارد بوی بهشت را خدا بر او حرام می‎گرداند و جایگاه چنین كسی جهنم خواهد بود و بدجایی است و هر كسی حق همسایه خود را از میان ببرد از ما نیست. پیوسته جبرئیل مرا درباره‎ی همسایگان سفارش می‎كرد كه خیال كردم همسایه را هم وارث قرار می‎دهد و..همچنین در حدیث دیگری فرمودند: كسی كه ایمان به خدا و روز قیامت دارد باید به همسایه اش احسان كند. براستی آیا من هم همسایه ی خوبی برای حضرت هستم؟ حق همسایگی امام رضا(ع) چیست؟ اینكه من هر هفته یك بار به زیارت آقا بروم آیا حق همسایه بودن را ادا كردم؟ اینها سوالاتی بود كه بی‎جواب در ذهنم نقش بست. مطالعه‎ی زندگی و سیره امام رضا(ع) و آشنایی با كلام و سخنان ایشان، خدمت به زائران آقا، هدیه اعمال خالص خود، شروع كردن روز خود با نام و یاد آقا امام رضا(ع)، زیارت از دور و نزدیك و چه بهتر كه از نزدیك باشد تا جایی كه می‎توانیم، اینها نمونه‎ای مختصر از وظایف همسایگی است. فردا كه روز تولد آقا امام رضا(ع) است خوب است كه وقتی با هم به حرم می‎رویم همان جا در محضر ایشان با خود عهد كنیم تا هر چه بهتر و بیشتر این حق را ادا كنیم. اینجا مشهدالرضا(ع) است، صدای ما را از آسمان هشتم درمقابل چهره‎ی هزاران زائر مشتاق بارگاه ملكوتی امام رضا(ع) می‎شنوید.
                                               مینا نیک سرشت
يکشنبه 8/8/1390 - 13:47
داستان و حکایت





داوطلبان عزیز، توجه فرمایید: این آزمون دارای نمره‎ی منفی می‎باشد به ازای هرسه پاسخ منفی شما یک پاسخ مثبت حذف خواهد شد. بعد از یک سال درس خواندن بالاخره روز موعود فرا رسیده بود، تمام تلاشم را کرده بودم تا بالاخره در این آزمون قبول شوم. شروع به پاسخگویی کردم: سوال اول، سوال دوم و... داوطلبان عزیز توجه فرمایید: لطفاً تا پایان آزمون بر روی صندلی خود نشسته و جلسه را ترک نفرمایید، تا پایان آزمون تنها 10دقیقه مانده است. خیلی‎ها دست از جوابگویی کشیده یا مشغول چرت زدن بودند و یا خودشان را باد می‎زدند. بالاخره آزمون تمام شد صدای همهمه‎ای در سالن پیچیده بود: برو بابا عجب امتحانی دادم فکر نکنم قبول بشم! من که امیرکبیر رو شاخه‎اشه! آره بابا، جون خودت، تو امیر صغیر هم قبول نمی‎شی چه برسه به امیرکبیر! هاها هاها... سرم داشت گیج می‎رفت، نمی‎دونستم بالاخره نتیجه‎ی آزمون چی می‎شه؟! تمام راه برگشت و به تلاش چندین ساله‎ ام فکر می‎کردم. در طول دبیرستان برای این روز زحمت کشیده بودم، از آزمون‎های کاج گرفته تا هزار جور مؤسسه‎ی دیگه که با هم رقابت می‎کنند . قابل توجه داوطلبان کنکور سراسری زمان اعلام نتایج در تاریخ ... به اطلاع شما می‎رسد. دکمه‎ی offتلویزیون رو زدم، روزشماری می‎کردم تا کارنامه‎ی آزمون رو دریافت کنم. کلی نذر و نیاز کرده بودم تا نتیجه‎ی آزمون خوب باشد. با کلی بسم الله سایت رو باز کردم و بعد از وارد کردن شماره داوطلبی وارد کارنامه‎ام شدم. خدای من! از ترس چشم‎هایم را بسته بودم، در دلم می‎گفتم: خدایا نکند قبول نشده باشم، اگر جزء پذیرفتگان آزمون امسال نباشم دیگه دور کنکور و خط می‎کشم. ...خانم بدو دیگه کلی تو صف وایستادن منتظرن که بلند شی بیان بشینند. با صدای صاحب کافی نت به خودم اومدم! اشک شوق در چشمانم نقش بسته بودبالاخره نتیجه‎ی تلاشم رو می دیدم رتبه‎ی 900 دانشگاه سراسری شدم. کافی‎نت و روی سرم گذاشتم: خدایا شکرت که قبول شدم، همه به حالم غبطه می خوردند با کلی ذوق بیرون پریدم ودویدم که به خانواده خبر بدم، یهو صاحب کافی نت با فریاد دنبالم می دوید: خانم هزینه ات و حساب نکردی؟ از خوشحالی یادم رفته بود. معذرت خواهی کردم و بعد از حساب کردن به سمت شیرینی‎فروشی پیش می‎رفتم. پرینت کارنامه رو دستم گرفته بودم و همین طور که به جواب‎های منفی آزمون نگاه می کردم به ازای هر سه نمره منفی یک پاسخ درست حذف شده بود. شاید اگر باز هم بیشتر دقت کرده بودم نمره منفی کمتری می‎گرفتم و رتبه‎ام بالاتر می‎شد. به شیرینی فروشی محل که رسیدم به حاج آقای بابایی سلام کردم .از نتیجه‎ی آزمونم پرسید همه‎ی محل می‎دونستند که چقدر درس خوانده بودم. با خوشحالی کارنامه رو نشون دادم خیلی خوشحال شد و گفت: شیرینی قبولیت مهمون من این و بگیر و به پدر و مادر هم از طرف من تبریک بگو. بعد از گرفتن جعبه‎ی شیرینی همین که داشتم از مغازه بیرون می اومدم: حاج آقا صدام زد . برگشتم، راستی دخترم! یادت باشه این آزمون دنیایی بود و با تلاش بالاخره نمره‎ی قبولی رو آوردی و حقّتم این بود که حتماً بهترین نمره رو کسب کنی ، ولی یادت باشه تا حالا به این فکر کردی که اگر خداوند می‎خواست به ازای سه عمل منفی ما یک عمل مثبت رو از کارنامه‎مون پاک کنه بعد چی می‎شد؟ اونوقت دیگه کار خوبی در کارنامه ما باقی نمی‎موند چون با گناهانی که گاهی از روی غفلت انجام می‎دادیم و شاید یادمان می‎رفت که توبه کنیم و یا حتی آنها را گناه هم حساب نمی کردیم باعث می‎شد آنها را پاک کنیم. اما خدای کریم و مهربان تا زمانی که مرتکب گناه نشویم آن را در کارنامه ما ثبت نمی‎کند و حتی فرصت توبه را هم به ما داده است که اگر گاهی از روی غفلت گناهی مرتکب شدیم با آب توبه آن را پاک کنیم. با حرفهای حاج آقای بابایی به خودم اومدم چقدر قشنگ گفت.در راه باقی مانده تا منزل به کارنامه‎ی عملم فکر می‎کردم، آیا همین قدر که تمام تلاشم را برای درس خواندن گذاشتم و تمام وقتم را صرف آن کردم تا در آزمون قبول شوم، برای کارنامه‎ی آخرتم هم همین قدر تلاش کرده‎ام؟ چقدر برای اصلاح نفسم برنامه‎ریزی کردم؟ آیا توانسته ام در آزمون‎های آزمایشی دنیا قبول شوم؟ خوب است قبل از رفتن به آن طرف و گرفتن کارنامه فکری به حال خودم بکنم تا آنجا جزء وجوهً یومئذٍ ناضره باشم.

يکشنبه 8/8/1390 - 13:44
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته