بمیر .... بخور !
روزی از مولا امیر المومنین سوال کردند :(( چه چیزی است که وقتی زنده بود می آشامید و وقتی مرد می خورد ؟ ))
حضرت فرمودند :(( عصای حضرت موسی ( ع ) که وقتی شاخه ی درخت بود مانند باقی درخت ها آب می آشامید و وقتی از آن جداشد و عصا گردید اژدها و مارهای ساحران فرعون را خورد ! ))
بیست و هشت چشمه
در زمان عمر روزی دونفر نزد او آمدند . معلوم شد یکی از آن ها ضربه ای به دیگری زده و طوری شده که مقداری از زبان او را بریده است . ماجرا را برای عمر تعریف کردند و شخص مضروب حقش را می خواست .
عمر نمی دانست چه کند . آقا امیرالمومنین حاضر شدند و فرمودند :(( حروف الفبای عربی بیست و هشت تاست ، باید ببینید این شخص چند تا از آن هارا نمی تواند بگوید ، به همان نسبت از دیه ی کامل انسان را باید از او بگیرند ))
بازار آهنگران و سبد های خرما
در بازار آهنگران بصره دری آهنی فروخته شد . خریدار پول در را داد و به چند نفر حمال گفت :(( آن را تا فلان محل برای من بیاورید . ))
وقتی حمالها در رابلند کردند به او گفتند :(( چه قدر بابت این در داده ای ؟ ))
گفت :(( وزنش فلان مقدار بود و من به همان حساب پول داده ام . ))
حمالها گفتند :(( وزن در انقدر نمی شود آهنگرها زیادی حساب کردند . ))
مرد خریدار به سراغ آهنگر ها رفت و جریان را برای آن ها تعریف کرد و گفت :(( مبلغ اضافی را کسر کنید و بقیه ی پولم را بدهید . ))
آهنگر ها قبول نکردند و گفتند :(( وزن در همان است که گفتیم . ))
اختلاف پیش آمد و کار را به آقا امیر المومنین ( ع ) رساندند . حضرت فرمود :(( راهنماییتان می کنم . در را کنار رودخانه برید و داخل قایق کنید . ))
این کار را کردند و حضرت اثر آب را بر روی بدنه ی قایق علامت گذاری کردند و در را به بیرون آوردند و بعد دستور دادند سبد های وزن شده ی خرما به جای آن در قایق بگذارند تا حدی که آب بالا آید و به علامت مشخص شده برسد .
وقتی این کار را کردند حضرت فرمود :(( حالا وزن در هم وزن خرما هاست ، وزن در را باشما چهقدر حسای کرده بودند با این وزن مقایسه فرمایید . ))
برگرفته از کتاب قضاوت های جالب امیر المومنین(ع)