پرده های کوپه رو کشیدیم و روی صندلی ها ولو شدیم.. یه کوپه چهار تخته برای خانواده ما.
بعد از اینکه رئیس قطار اومد و بلیط هارو کنترل کرد.. و فلاسکهای چای رو بهمون تحویل دادن.. دوباره در زدن.. درو که باز کردیم از لای در یه بسته بهمون دادن.. فریاد خوشحالی دخترم بلند شد.. ماماااااااان مجله جدول کلبه و سرگرمی!! با یه خودکار منقش به لوگوی مربوطه! جالب بود و از امام رضا تشکر کردم بابت اینکه منو از اخم و تخم دخترم نجات داد .
بالاخره شام روهم آوردن و بعد از اون دیگه خیالمون راحت شد که کسی در نمیزنه و ما هی مدام مجبور نیستیم از جامون بپریم و چادر سرکنیم . کارت شارژو در آوردم و خط مربوطه رو شارژ کردم. البته با گوشی خودم نمیتونم کانکت شم.. از این گوشی های چینیه.. امکانش رو داره ولی من بلد نیستم.. فقط چون دوسیم کارته س ازش استفاده میکنم.. برای کانکت شدن دوباره دست به دامن 6630 قدیمی خودم شدم که فقط به همین منظور دنبال خودم آورده بودمش. وصل شدم.. اول از همه انجمن خودم.. حرفهای خودمونی! جواب یکی از بچه ها رو نوشتم.. فکر کنم حس غریب بود.. طولانی نوشتم و ثبت نشد.. دوباره سعی کردم بازهم نشد.. کوتاهش کردم فقط یکی دوخط.. بالاخره ثبت شد. وسط بیابون؟ جل الخالق!
بچه ها خوابشون گرفته و منتظرن تا تختهای بالایی رو باز کنم تا برن بالا! تخت هارو باز کردم و جای خواب همه رو آماده کردم.. البته نذاشتم نرگس بالا بخوابه.. چون امکان افتادنش هست.. نرگس و پدرش طبقه پائین.. من و دخترم طبقه بالا.. اینطوری بهتره ، اون پدرو دختر میخوابن و ما مادر و دختر این بالا مشغول سرگرمی های خودمون هستیم جدول و نت !!!
بالاخره روز موعود میرسه. 21 تیر ساعت 8 شب حرکته . به ما گفتن حداکثر تا ساعت 7 تو راه آهن باشیم. شروع کردم به بستن چمدون.. و بعد هم حرکت به سمت راه آهن. تمام مسیرها به سمت مکان مورد نظر مسدود می باشد.. همه راه ها رو بستن.. دارن عملیات عمرانی انجام میدن.. راننده مجبور شد یه دور شمسی قمری بزنه و مارو به میدون راه آهن برسونه.. تقریباً ساعت هفت ونیمه .. بلیط ها دست خودمون نیست و فردی رو که باید بلیط رو ازش بگیریم هم نمی شناسم. گوشیش جواب نمیده.. هرچی از اطلاعات پیجش میکنن.. خبری ازش نمیشه.. ساعت 8 شد و ایشون نیومده هنوز.. داشتیم به این فکر میکردیم که بریم خونه و ماشینو برداریم و راهی شیم.. تعدادی از همراهان رو شناسایی کردیم .. اونام مثل ما منتظر بودن. بعضیاشون از ساعت شیش ونیم اومده بودن.. پس خیالم راحت شد که از قطار جانموندیم.
بالاخره آقای سرگروه اومدن.. معلوم شد که حرکت ساعت 40/8 بوده و ایشون جهت محکم کاری به ماگفتن ساعت 8.. و خودشون هم ساعت هشت و ربع اومدن!
همه به تکاپو افتادن که برن به سمت سکو .. من اما به دنبال کارت شارژ ایرانسل میگشتم! فکرشو بکن.. امشبو باید بدون نت سرمیکردم.. نه اصلاً امکان پذیر نیست! تو سالن کارت شارژ 5500 تومنه.. به فروشنده گفتم خیلی گرون میدی نمیخوام! باعجله از سالن خارج شدم و به اون سمت خیابون رفتم.. ازدکه روزنامه فروشی خریدمش 5100 تومن.
وسایلمون رو برداشتیم و به سمت قطار رفتیم.. سوار شدیم.. دخترم پرسید مامان واسه من مجله جدول خریدی؟ .. نع!! یادم رفت. اخم کرد و نشست.. حتماً تودلش میگه که همش به فکر خودشه، ولی خب اون از من نخواسته بود منم به فکرم نرسید که واسش بخرم. قطار حرکت کرد.
سلام
طبق معمول مقابل کامپیوتر نشسته بودم که تلفن خونه زنگ زد.. الو سلام.. خانم تیردراپ؟ .. بله بفرمائید.. 21 تیر عازم مشهدیم شمام تشریف میارین؟.. بله حتماً ....... به همین سادگی ، به همین راحتی .. و اینطوری بود که شروع شد انتظار برای سفر به سرزمین عشق و صفا. تقریباً 50 روزی به حرکت مونده بود ولی تو تمام این مدت دل تو دلم نبود.. وه که امام رضا(ع) چقدر مهربونه! چجوری آدمو دعوت میکنه.. از جایی که اصلاً فکرشم نمیکردی.. تو تاریخی که همه سعی میکنن اونجا باشن.. امام رضا خودش واست دعوتنامه میفرسته.. چرا؟ شرمنده میشم.. وقتی به خودم نگاه میکنم .. و به این همه کرم و بزرگواری و بخشش ِ آقا.
خجالت میکشم وقتی می بینم که هیچ وقت رومو زمین نمی ندازه.. هروقت که دلم هواشو کرد.. درخواستمو اجابت میکنه.. ولی من....... نمیدونم تا کی آقا صبوری میکنه.