• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 14
تعداد نظرات : 1
زمان آخرین مطلب : 5359روز قبل
داستان و حکایت

جانی کوچولو با پدر و مادر و خواهرش سالی برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگ رفته بودن به مزرعه. مادربزرگ یه تیرکمون به جانی داد تا باهاش بازی کنه. موقع بازی جانی به اشتباه یه تیر به سمت اردک خونگی مادربزرگش پرت کرد که به سرش خورد و اونو کشت.

جانی وحشت زده شد...
لاشه رو برداشت و برد پشت هیزمها قایم کرد. وقتی سرشو بلند کرد دید که خواهرش  همه چیزو دیده ... ولی حرفی نزد.
مادربزرگ به سالی گفت "توی شستن ظرفها کمکم کن" ولی سالی گفت: " مامان بزرگ جانی بهم گفته که میخواد تو کارای آشپزخونه کمک کنه" و زیر لبی به جانی گفت: " اردکه رو یادت میاد؟" ... جانی ظرفا رو شست بعد از ظهر اون روز پدربزرگ گفت که میخواد بچه ها رو ببره ماهیگیری ولی مادربزرگ گفت :" متاسفانه من برای درست کردن شام به کمک سالی احتیاج دارم" سالی لبخندی زد و گفت:"نگران نباشید چونکه جانی به من گفته میخواد کمک کنه" و زیر لبی به جانی گفت: " اردکه رو یادت میاد؟"... اون روز سالی رفت ماهیگیری و جانی تو درست کردن شام کمک کرد.
چند روزی به همین منوال گذشت و جانی مجبور بود علاوه بر کارای خودش کارای سالی رو هم انجام بده. تا اینکه نتونست تحمل کنه و رفت پیش مادربزرگش و همه چیز رو بهش اعتراف کرد. مادربزرگ لبخندی زد و اونو در آغوش گرفت و گفت:" عزیزدلم میدونم چی شده. من اون موقع کنارپنجره بودم و همه چیزو دیدم اما چون خیلی دوستت دارم بخشیدمت. من فقط میخواستم ببینم تا کی میخوای به سالی اجازه بدی به خاطر یه اشتباه تو رو در خدمت خودش بگیره!"

شنبه 7/8/1390 - 19:3
داستان و حکایت
روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد. زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد .
بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد ،تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت : مادمازل من لئون تولستوی هستم .
زن که بسیار شرمگین شده بود ،عذر خواهی کرد و گفت :چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید ؟
تولستوی در جواب گفت : شما آن چنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید.
شنبه 7/8/1390 - 18:57
داستان و حکایت

یکی از روزها، پادشاه سه وزیرش را فراخواند و از آنها درخواست کرد کار عجیبی انجام دهند :
از هر وزیر خواست تا کیسه ای برداشته و به باغ قصر برود و اینکه این کیسه ها را  برای پادشاه با میوه ها و محصولات تازه پر کنند.
همچنین از آنها خواست که در این کار از هیچ کس کمکی نگیرند و آن را به شخص دیگری واگذار نکنند…
وزراء از دستور شاه تعجب کرده و هر کدام کیسه ای برداشته و به سوی باغ به راه افتادند !...

وزیر اول که به دنبال راضی کردن شاه بود بهترین میوه ها و با کیفیت ترین محصولات را جمع آوری کرده و پیوسته بهترین را انتخاب می کرد تا اینکه کیسه اش پر شد…
وزیر دوم با خود فکر می کرد که شاه این میوه ها را برای خود نمی خواهد و احتیاجی به آنها ندارد و درون کیسه را نیز نگاه نمی کند، پس با تنبلی و اهمال شروع به جمع کردن نمود و خوب و بد را از هم جدا نمی کرد تا اینکه کیسه را با میوه ها پر نمود…

وزیر سوم که اعتقاد داشت شاه به محتویات این کیسه اصلا اهمیتی نمی دهد. کیسه را با علف و برگ درخت و خاشاک پر نمود !!!

روز بعد پادشاه دستور داد که وزیران را به همراه کیسه هایی که پر کرده اند بیاورند.
و وقتی وزیران نزد شاه آمدند، به سربازانش دستور داد، سه وزیر را گرفته و هرکدام را جدا گانه با کیسه اش به مدت سه ماه زندانی کنند…!!!

شنبه 7/8/1390 - 18:55
داستان و حکایت

به هنگام حمله ی ناپلئون به روسیه دسته ای از سربازان او در مرکز شهر کوچکی از آن سرزمین همیشه برف در حال جنگ بودند ... یکی از فرماندهان به طور اتفاقی از سواران خود جدا می افتد و گروهی از قزاقان روسی رد او را می گیرند و در خیابانهای پر پیچ و خم شهر به تعقیب او می پردازند .
فرمانده که جان خود را در خطر می بیند پا به فرار می گذارد و سر انجام در کوچه ای سراسیمه وارد یک دکان پوست فروشی می شود و با مشاهده ی پوست فروش ملتمسانه و با نفس های بریده بریده فریاد می زند : کمکم کن جانم را نجات بده . کجا می توانم پنهان شوم؟!
پوست فروش میگوید : زود باش بیا زیر این پوستین ها و سپس روی فرمانده مقداری زیادی پوستین می ریزد ...
پوست فروش تازه از این کار فارغ شده بود که قزاقان روسی شتابان وارد دکان می شوند و فریاد زنان می پرسند : او کجاست ؟ ما دیدیم که او آمد تو!!!
قزاقان علی رغم اعتراض های پوست فروش دکان را برای پیدا کردن فرمانده فرانسوی زیر و رو می کنند . آنها تل پوستین ها را با شمشیرهای تیز خود سیخ می زنند اما او را نمی یابند سپس راه خود را می گیرند و می روند .
فرمانده پس از مدتی صحیح و سالم از زیر پوستین ها بیرون می خزد و در همین لحظه سربازان او از راه می رسند .
پوست فروش رو به فرمانده کرده و محجوب از او می پرسد : ببخشید که همچین سوالی از شخص مهمی چون شما می کنم اما می خواهم بدانم که اون زیر با علم به اینکه لحظه ی بعد آخرین لحظات زندگیتان است چه احساس داشتید ؟
فرمانده قامتش را راست کرده و در حالی که سینه اش را جلو میداد خشمگین می غرد : تو به چه حقی جرات میکنی که همچین سوالی از من بپرسی ؟ سرباز این مردک گستاخ را ببرید چشماشو ببندید و اعدامش کنید . من خودم شخصا فرمان آتش را صادر خواهم کرد !!!
محافظان بر پیکر پوست فروش چنگ زده کشان کشان او را با خود می برند و سینه کش دیوار چشمان او را می بندند پوست فروش نمی تواند چیزی ببیند اما صدای ملایم و موجدار لباسهایش را در جریان باد سرد می شنود و برخورد ملایم باد سرد بر لباسهایش خنک شدن گونه هایش و لرزش غیر قابل کنترل پاهایش را احساس می کند ...
سپس صدای فرمانده را می شنود که پس از صاف کردن گلویش به آرامی میگوید :
آماده ............. هدف ......
در این لحظه پوست فروش با علم به این که تا چند لحظه ی دیگر همین چند احساس را نیز از دست خواهد داد ؛ احساسی غیر قابل وصف سر تا سر وجودش را در بر می گیرد و قطرات اشک از گونه هایش فرو می غلتد پس از سکوتی طولانی پوست فروش صدای گام هایی را میشنود که به او نزدیک می شوند ...
سپس نوار دور چشمان پوست فروش را بر می دارند . پوست فروش که در اثر تابش ناگهانی نور خورشید هنوز نیمه کور بود در مقابل خود فرمانده فرانسوی را می بیند که با چشمانی نافذ و معنی دار چشمانی که انگار بر ذره ذره وجودش اشراف دارد به او می نگرد...
آنگاه به سخن آمده و به نرمی می گوید : حالا فهمیدی که چه احساسی داشتم ؟!

شنبه 7/8/1390 - 18:48
داستان و حکایت

روزی بزرگان ایرانی ومریدان زرتشتی از کوروش بزرگ خواستند که برای ایران زمین دعای خیر کند وایشان بعد از ایستادن در کنار اتش مقدس اینگونه دعا کردند:

خداوندا اهورا مزدا ای بزرگ آفریننده آفریننده این سرزمین بزرگ،سرزمینم ومردمم راازدروغ و دروغگویی به دور بدار
بعد از اتمام دعا عده ای در فکرفرو رفتند واز شاه ایران پرسیدند که چرا این گونه دعانمودید؟فرمودند:چه باید می گفتم؟ یکی جواب داد :برای خشکسالی دعا مینمودید؟
کوروش بزرگ فرمودند: برای جلو گیری از خوشکسالی انبارهای اذوقه وغلات می سازیم
دیگری این گونه سوال نمود: برای جلوگیری از هجوم بیگانگان دعا می کردید ؟
ایشان جواب دادند: قوای نظامی را قوی میسازیم واز مرزها دفاع می کنیم
گفتند:برای جلوگیری از سیل های خروشان دعا می کردید ؟
پاسخ دادند: نیرو بسیج میکنیم وسدهایی برای جلوگیری از هجوم سیل می سازیم
و همین گونه سوال کردند و به همین ترتیب جواب شنیدند...
تا این که یکی پرسید: شاها منظور شما از این گونه دعا چه بود؟!
و کوروش تبسمی نمودند واین گونه جواب دادند :
من برای هر سوال شما جوابی قانع کننده آوردم ولی اگر روزی یکی از شما نزد من آید و دروغی گوید که به ضرر سرزمینم باشد من چگونه از آن باخبر گردم واقدام نمایم؟ پس بیاییم از کسانی شویم که به راست گویی روی آورند ودروغ را از سرزمینمان دور سازیم...که هر عمل زشتی صورت گیرد باعث اولین آن دروغ است.

شنبه 7/8/1390 - 18:30
داستان و حکایت

در یکی از شهرهای اروپایی پیرمردی زندگی می کرد که تنها بود.

هیچکس نمی دانست که چرا او تنهاست و زن و فرزندی ندارد.
او دارای صورتی زشت و کریه المنظر بود.
شاید به خاطر همین خصوصیت هیچکس به سراغش نمی آمد ...
و از او وحشت داشتند ، کودکان از او دوری می جستند و مردم از او کناره گیری می کردند. قیافه ی زننده و زشت پیرمرد مانع از این بود که کسی او را دوست داشته باشد و بتواند ساعتی او را تحمل نماید. علاوه بر این ، زشتی صورت پیرمرد باعث تغییراخلاق او نیز شده بود.او که همه را گریزان از خود می دید دچار نوعی ناراحتی روحی شد که می توان آن را به مالیخولیا تشبیه نمود همانطور که دیگران از او می گریختند او هم طاقت معاشرت با دیگران را نداشت و با آنها پرخاشگری می نمود و مردم را از خود دور می کرد.
سال ها این وضع ادامه یافت تا اینکه یک روز همسایگان جدیدی در نزدیکی پیرمرد سکنی گزیدند آنها خانواده ی خوشبختی بودند که دختر جوان و زیبایی داشتند.یک روز دخترک که از ماجرای پیرمرد آگاهی نداشت از کنار خانه ی او گذشت اتفاقا همزمان با عبور او از کنار خانه ، پیرمرد هم بیرون آمد و دیدگان دخترک با وی برخورد نمود. اما ناگهان اتفاق تازه ای رخ داد پیرمرد با کمال تعجب مشاهده کرد که دخترک بر خلاف سایر مردم با دیدن صورت او احساس انزجار نکرد و به جای اینکه متنفر شده و از آنجا بگریزد به او لبخند زد.
لبخند زیبای دخترک همچون گلی بر روی زشت پیرمرد نشست.آن دو بدون اینکه کلمه ای با هم سخن بگویند به دنبال کار خویش رفتند.همین لبخند دخترک در روحیه ی پیرمرد تاثیر بسزایی داشت . او هر روز انتظار دیدن او و لبخند زیبایش را می کشید.دخترک هر بار که پیرمرد را می دید ، شدت علاقه ی وی را به خویش در می یافت و با حرکات کودکانه ی خود سعی در جلب محبت او داشت.
چند ماهی این ماجرا ادامه داشت تا اینکه دخترک دیگر پیرمرد را ندید. یک روز پستچی نامه ای به منزل آنها آورد و پدر دخترک نامه را دریافت کرد. وصیت نامه ی پیرمرد همسایه بود که همه ی ثروتش را به دختر او بخشیده بود.

شنبه 7/8/1390 - 17:56
داستان و حکایت
آرتور اش
قهرمان افسانه ای تنیس
هنگامی که تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت، با تزریق خون آلوده، به بیماری ایدز مبتلا شد.
طرفداران آرتور از سر تا سر جهان نامه هایی محبت آمیز برایش فرستادند.
یکی از دوستداران وی در نامه خویش نوشته بود: "چرا خدا تو را برای ابتلا به چنین بیماری خطرناکی انتخاب کرده؟"
آرتور اش، در پاسخ این نامه چنین نوشت:...
در سر تا سر دنیا بیش از پنجاه میلیون کودک به انجام بازی تنیس علاقه مند شده و شروع به آموزش می کنند.
حدود پنج میلیون از آن ها بازی را به خوبی فرا می گیرند.
از آن میان قریب پانصد هزار نفر تنیس حرفه ای را می آموزند و
شاید پنجاه هزار نفر در مسابقات شرکت می کنند.
پنج هزار نفر به مسابقات تخصصی تر راه می یابند.
پنجاه نفر اجازه شرکت در مسابقات بین المللی ویمبلدون را می یابند.
چهار نفر به مسابقات نیمه نهایی راه می یابند.
و دو نفر به مسابقات نهایی.
وقتی که من جام جهانی تنیس را در دست هایم می فشردم هرگز نپرسیدم که "خدایا چرا من؟"
و امروز وقتی که درد می کشم، باز هم اجازه ندارم که از خدا بپرسم :"چرا من؟"
شنبه 7/8/1390 - 17:49
خانواده

من یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد. می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد. هر آن چه گفتم باور کرد و هر بهانه ای آوردم پذیرفت. هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.
اما من! هرگز حرف خدا را باور نکردم، وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم. چشم هایم را بستم تا خدا را نبینم و گوش هایم را نیز، تا صدای خدا را نشنوم. من از خدا گریختم بی خبر از آن که خدا با من و در من بود.

می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواهد بسازم نه آن گونه که خدا می خواهد. به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد و زیر خروارها آوار بلا و مصیبت ماندم. من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم. اما هیچ کس فریادم را نشنید و هیچ کس یاریم نکرد. دانستم که نابودی ام حتمی است. با شرمندگی فریاد زدم خدایا اگر مرا نجات دهی، اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی با تو پیمان می بندم هر چه بگویی همان را انجام دهم. خدایا! نجاتم بده که تمام استخوان هایم زیر آوار بلا شکست. در آن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هایم را باور کرد ومرا پذیرفت. نمی دانم چگونه اما در کمترین مدت خدا نجاتم داد. از زیر آوار زندگی بیرون آمدم و دوباره احساس آرامش کردم. گفتم: خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمایم.
خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم.
گفتم: خدایا عشقت را بپذیرفتم و از این لحظه عاشقت هستم. سپس بی آنکه نظر خدا را بپرسم به ساختن کاخ رویایی زندگی ام ادامه دادم. اوایل کار هر آن چه را لازم داشتم از خدا درخواست می کردم و خدا فوری برایم مهیا می کرد. از درون خوشحال نبودم. نمی شد هم عاشق خدا شوم و هم به او بی توجه باشم. از طرفی نمی خواستم در ساختن کاخ آرزوهای زندگی ام از خدا نظر بخواهم زیرا سلیقه خدا را نمی پسندیدم. با خود گفتم اگر من پشت به خدا کار کنم و از او چیزی در خواست نکنم بالاخره او هم مرا ترک می کند و من از زحمت عشق و عاشقی به خدا راحت می شوم. پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا این که وجودش را کاملاً فراموش کردم. در حین کار اگر چیزی لازم داشتم از رهگذرانی که از کنارم رد می شدند درخواست کمک می کردم. عده ای که خدا را می دیدند با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده کمک ایستاده بود نگاه می کردند و سری به نشانه تاسف تکان داده و می گذشتند. اما عده ای دیگر که جز سنگهای طلایی قصرم چیزی نمی دیدند به کمکم آمدند تا آنها نیز بهره ای ببرند. در پایان کار همان ها که به کمکم آمده بودند از پشت خنجری زهرآلود بر قلب زندگی ام فرو کردند. همه اندوخته هایم را یک شبه به غارت بردند و من ناتوان و زخمی بر زمین افتادم و فرار آنها را تماشا کردم. آنها به سرعت از من گریختند همان طور که من از خدا گریختم. هر چه فریاد زدم صدایم را نشنیدند همان طور که من صدای خدا را نشنیدم. من که از همه جا ناامید شده بودم باز خدا را صدا زدم. قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود. گفتم: خدایا! دیدی چگونه مرا غارت کردند و گریختند. انتقام مرا از آنها بگیر و کمکم کن که برخیزم.
خدا گفت: تو خود آنها را به زندگی ات فرا خواندی. از کسانی کمک خواستی که محتاج تر از هر کسی به کمک بودند. گفتم: مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به غیر تو روی آوردم و سزاوار این تنبیه هستم. اینک با تو پیمان می بندم که اگر دستم را بگیری و بلندم کنی هر چه گویی همان کنم. دیگر تو را فراموش نخواهم کرد. خدا تنها کسی بود که حرف ها و سوگندهایم را باور کرد. نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره می توانم روی پای خود بایستم و به زودی خدای مهربان نشانم داد که چگونه آن دشمنان گریخته مرا، تنبیه کرد.
گفتم: خدا جان بگو چگونه محبت تو را جبران کنم.
خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان بی آنکه مرا بخوانی همیشه در کنار تو هستم.
گفتم: چرا اصرار داری تو را باور کنم و عشقت را بپذیرم.
گفت: اگر مرا باور کنی خودت را باور می کنی و اگر عشقم را بپذیری وجودت آکنده از عشق می شود. آن وقت به آن لذت عظیمی که در جست و جوی آنی می رسی و دیگر نیازی نیست خود را برای ساختن کاخ رویایی به زحمت بیندازی. چیزی نیست که تو نیازمند آن باشی زیرا تو و من یکی می شویم. بدان که من عشق مطلق، آرامش مطلق و نور مطلق هستم و از هر چیزی بی نیازم. اگر عشقم را بپذیری می شوی نور، آرامش و بی نیاز از هر چیز...

خدایا همشه دوستت دارم ..
هر آنچه شکر نعمتت را بجا آورم کم است

شنبه 7/8/1390 - 17:45
داستان و حکایت

کالین ویلسون که امروز نویسنده ی مشهوری است،وسوسه ی خودکشی راکه در شانزده سالگی به او دست داده بود،چنین توصیف میکند:
وارد آزمایشگاه شیمی مدرسه شدم و شیشه ی زهر را برداشتم....
زهر را در لیوان پیش رویم خالی کردم،غرق تماشایش شدم،رنگش را نگاه کردم و مزه ی احتمالی اش را در ذهن ام تصور کردم.سپس اسید را به بینی ام نزدیک کردم، و بویش به مشامم خورد، در این لحظه، ناگهان جرقه ای از اینده در ذهنمدرخشید..... و توانستم سوزش ان را در گلویم احساس کنم و سوراخ ایجاد شده در معده ام را ببینم. احساس اسیب ان زهر ان چنان حقیقی بود که گویی به راستی ان را نوشیده بودم.سپس مطمئن شدم که هنوز این کار را نکرده ام.
در طول چند لحظه ای که ان لیوان را در دست گرفته بودم و امکان مرگ را مزه مزه میکردم،با خودم فکر کردم:اگر شجاعت کشتن خودم را دارم، پس شجاعت ادامه دادن زندگی ام را هم دارم.

شنبه 7/8/1390 - 17:39
معرفی کتاب و بازی های آموزشی

زندگینامه مفصل گارسیا مارکز
آلن بی راچ
ترجمه :امید پارسایی فر


خانواده‌اش
بدون شک مهمترین خویشاوند گارسیا مارکز ، پدربزرگ و مادربزرگ مادری او ست.
پدربزرگش سرهنگ نیکولاس ریکاردو مارکز مِجیا ، کهنه سرباز میانه‌رو جنگهای هزار روزه کلمبیا بود . در «آراکاتاکا »، سرزمینِ موز کارایبیها و در روستایی که به وسیله خودش به پا شده بود ، زندگی می‌کرد.
سرهنگ در شهر ، چیزی در حد و قواره‌های یک قهرمان بود . ‌از جمله نکاتی که در مورد او همه جا گفته می شد این بود که او در واقعة‌ معروف به «کشتار موز» از سکوت خودداری کرد ، و در سال 1929 شکایتی را از آن کشتار وحشتناک به کنگره تحویل داد .
سرهنگ علاوه بر اینکه مردی بسیار پیچیده و جذاب بود ، داستانگوی بسیار قهاری نیز بود و قصه‌هایش از زندگی پرغوغایش خبر می‌داد ‏ - وقتی جوانتر بود مردی را در دوئل کشته بود و همه جا گفته می‌شد که او پدر چیزی بیشتر از شانزده بچه است !
سرهنگ از کارهای زمان جنگش به عنوان« تجربیات تقریبا شیرین » یاد می‌کرد - چیزی مثل ماجراجویی جوانانه با تفنگها . سرهنگ سالخورده ، گابریل کوچک را از روی دایراه ا‌لمعارف تعلیم می‌داد، سالی یکبار او را به سیرک می‌برد ، و نخستین کسی بود که به نوه بزرگش« یخ» را معرفی کرد، - معجزه‌ای که در انبار شرکت Ufc یافته شده بود! ـ همیشه به نوه بزرگش می‌گفت که چیزی بزرگتر از بار کشتن یک انسان بر دوش سنگینی ندارد ، درسی که بعدها گارسیا آن را در دهان شخصیتهایش گذاشت.
مادربزرگش ترانکیویلینا ایگیواران کوتس بود ، و بر روی گارسیا مارکز خردسال ، از شوهرش کم تاثیرتر نبود . ذهن این زن به شکل غریبی از باورهای محلی و خرافات انباشته شده بود . خواهران بیشمارش هم مثل خودش بودند ، و خانه را با قصه‌های ارواح و بدشگونیها، ‌پیشگویها و فالهای بد لبریز کرده بودند ، یعنی همة آن چیزهایی که شوهرش آنها را با سرسختی توسط نادیده می‌انگاشت ، سرهنگ یکبار به گابریل جوان گفته بود :« به این چیزها گوش نکن ! اینها باورهای زنانه است » با این وجود گابریل هنوز گوش می‌داد . تنها کار بی‌همتا برای مادربزرگش گفتن همین قصه‌‌ها بود .
مهم نبود که حرفهایش چقدر به دور از واقعیت و غیر محتمل بود ، چرا که همیشه آنها را به مانند حقایقی انکارناپذیر تعریف می‌کرد . هر چند که سبک آنها همیشه یک شکل بود ، خشک و تخت . قصه‌هایی که سالها بعد ، نوه‌اش آنها را برای رمانهای بزرگش اقتباس کرد .
والدین گارسیا مارکز، کم و بیش در سالهای ابتدای زندگی‌اش غریبه‌ایی بیش نبودند ، مادرش ، لوسیا سانتیاگا مارکز ایگورانا یکی از دو فرزندی بود که از سرهنگ و همسرش به دنیا آمده بود . دختری سرزنده ، که از بد حادثه عاشق مردی به نام گابریل الیگو گارسیا شد .
« متاسفانه» برای آنکه، گارسیا مورد طعن و تشر والدینِ لوسیا بود.برای یک چیز، او در دوران خفت آور تبدیل شدن شهر به مکانی بی‌در و پیکر و پر هرج و مرج به خاطر تجارت موز،به خوبی یک «مرده خور» محافظه کار بود و سرهنگ همیشه او را به برگ های مرده‌ای که پس از طوفان همه جا بی استفاده پراکنده می‌شوند و باید حتما جمع و دور ریخته شوند تشبیه می‌کرد. گارسیا همچنین به زنباره بودن شهره بود و دست کم چهار بچه نامشروع هم داشت . در واقع گارسیا مردی نبود که سرهنگ او را برای قلب رویایی دخترش ، بزرگ بداندش .
و با همه اینها ، او هنوز با نوای عاشقانه آرشه‌های ویلن ، شعرهای عاشقانه و نامه های پیاپی و حتا پیغامهای تلگراف از او خواستگاری می‌کرد . خانواده سرهنگ همه کار را برای خلاص شدن از گارسیا انجام دادند اما او دوباره بازمی‌گشت ، تقریبا بدیهی شده بود که دیگر دخترشان به مرد تسلیم شده است . سرانجام آنها به آن سمج رمانتیک تسلیم شدند ، و سرهنگ دست دخترش را در دست آن دانشجوی پزشکی گذاشت و برای راحتی ارتباطشان ، تازه عروس وداماد را در خانه‌ای مجاور شهر سرهنگ در ریوهاچا ساکن کرد ( داستان معاشقه حزن آور آنها بعدها «در عشق سالهای وبا» از نو پی ریزی و دوباره سازی شد).

ابتدای زندگی
گابریل جوسی گارسیا مارکز در 6 مارس 1928 در «آراکاتاکا» متولد شد هر چند که پدرش همیشه ادعا می‌کرد که در حقیقت او در 1927 به دنیا آمده است . از آنجا که والدینش هنوز کم بضاعت و در پی تامین معاش بودند ، پدربزرگش طبق سنت معمول آن زمان ، مسئولیت بالاندن او را پذیرفت . بدبختانه 1928 آخرین سال توسعه و رونق عظیم موز در «آراکاتاکا» بود .
اعتصاب و برخوردها در شهر بالا گرفت و افزون بر صد اعتصابگر در یک شب در «آرکاتاکا » تیرباران شدند و در گوری دسته جمعی انداخته شدند .
کنیه‌اش گابیتو بود ؛ به معنای «گابریل کوچک» ؛ خجالتی و ساکت رشد یافت ،شیفته صحبتهای پدربزرگ و قصه‌های خرافاتی مادربزرگش شده بود. گذشته از سرهنگ و خودش ، زنان دیگری هم حضور داشتند ، و گارسیا مارکز بعدها اظهار کرد که باورها و حرفهای آنها او را از اینکه تنها بر صندلی خانه‌شان بنشیند می‌ترساند ، نیمی بیشتر از ارواح و اشباح .
و در این حال بود که بذر آینده شغلی‌‌اش در این خانه کاشته می‌شد ـ‌حکایت جنگهای داخلی و واقعه «کشتار موز» ، معاشقه‌های والدینش ، اعتقاد و باورهای سختسرانه خرافی مادر خانواده ،رفت و آمدهای عمه‌ها ،عمه‌های کهنسال. و دختران نامشروع پدربزرگ... بعد گارسیا مارکز نوشت :« احساس می‌کنم که همه نوشته‌هایم ، درباره تجربیات من از اجدادم است »پدربزرگش وقتی که او هشت ساله بود درگذشت .
نابینایی مادربزرگش هم روز به روز بیشتر می‌شد و از همین رو به «سوکری» رفت تا با والدین خودش زندگی کند. جایی که پدرش به عنوان یک داروساز کار می‌کرد .
طولی نکشید که پس از ورودش به سوکری، تصمیم بر آن شد که تحصیلات رسمی‌اش را آغاز کند .او به پانسیون شبانه روزی در «بارانونکیولا»، شهر بندری در دهانه رودخانه« ماگدالنا»فرستاده شد . در آنجا او به عنوان پسری خجالتی که شعرهای فکاهی می‌گوید و کاریکاتور هم می‌کشد شهره شد .اگر چه تنومند و ورزشکار نبود ، اما بسیار جدی بود . همین باعث شد همکلاسیهایش او را «پیرمرد» صدا کنند .
در 1940سال ، وقتی دوازده سال بود ، موفق شد بورس تحصیلی‌ِ مدرسه‌ای که برای دانش آموزان با استعداد در نظر گرفته می شد را به دست آورد. مدرسه ـ‌«لیکئو ناکیونال» -به وسیله یسوعیون اداره می شد و در شهری در 30 مایلی جنوب «بوگوتا» ، در شهر « زیپاکیورا » بود . سفرش یک هفته‌ بیشتر طول نکشید و بازگشت: «بوگوتا» را دوست نداشت . نخستین حضورش در پایتخت کلمبیا ، او را دلتنگ کننده و غمگین ساخت . اما تجربیاتش به تثبیت شخصیتش کمک کرد .
و در مدرسه بود که خودی را که به مطالعه تحریک می‌شود و با آن به هیجان درمی‌آید را شناخت . غروبها اغلب در خوابگاه برا ی دوستانش کتابها را با صدای بلند می‌خواند . سرگرمی‌اصلی‌اش همین شده بود . هر چند که او هنوز در تلاش بای نوشتن چیزی با معنی برای نوشتن بودو تلاش می‌کرد چیز با معنی بنویسد . عشق بزرگش به خواندن و کشیدن کاریکاتور به او کمک ‌کرد تا در مدرسه شهرتی را به عنوان یک نویسنده به دست آورد . شاید لذت از این شهرت بود که ستارة هدایت کشتی‌اش شد. تصوری که نیازمندش بود برای حرکت آینده‌اش . پس از فارغ التحصیل شدنش در سال 1946 ، نویسنده 18 ساله ، آرزوهای والدینش را برآورده کرد و در بوگوتا در مدرسه حقوق «یونیورساد ناسیونال » نام نویسی کرد و بعدها هم در رشته روزنامه نگاری .
در این دوران بود که گارسیا مارکز به همسر آینده‌اش برخورد کرد . و پیش از آنکه دانشگاه را ترک کند ، وقتی که تعطیلات کوتاه مدتی را با والدینش می‌گذراند دختر 13 ساله‌ای به نام مرسدس بارچا پاردو را به آنها معرفی کرد . مرسدس همانند یک مصری نجیب خموش بود و سبزه ، او « جذابترین کسی » بود که گابریل تا به حال دیده بود .
در طول آن تعطیلات بود که گابریل به مرسدس پیشنهاد ازدواج داد . دخترک موافق بود ، اما نخستین آرزویش تمام کردن تحصیلاتش بود . به همین دلیل مرسدس نامزدی را پیشنهاد کرد ، قول داد تا چهارده سال دیگر که بتوانند ازدواج کنند ، با او بماند .

سالهای گرسنگی
مانند بسیاری از نویسندگان دیگر که دانشگاه را تجربه کردند و آنرا کوچک شمردند ،گارسیا مارکز نیز متوجه شد که علاقه‌ای به مطالعه در رشته دانشگاهی‌اش ندارد و مبدل به کسی شده که کاری را بر حسب وظیفه و اجبار انجام می‌دهد .و به این ترتیب دوران سرگردانی‌اش آغاز شد : کلاسهایش را نادیده انگاشت و از خودش و درسهایش غفلت کرد ، برای سرگردان بودن ، گشت در اطراف بوگوتا را انتخاب می‌کرد ، سوار تراموای شهری می‌شد و به جای خواندن حقوق ، شعر می‌خواند.
در غذاخوریهای ارزان غذا می‌خورد ، سیگار می کشید و همدم و همنشین همة چیزهای مشکوک و مظنون آن زمان شد : ادبیات سوسیالیستی ، هنرمندان گرسنه ، و روزنامه نگاران آتشین و نوخواسته . اما از همه مهمتر روزی بود که آن کتاب کوچک را خواند ، زندگی‌اش متحول شد و همه خطوط تقدیر در دستانش ، در یک نقطه متمرکز شدند، کتابی از کافکا به دستش رسید :« مسخ» . کتابی که زیر و زبرش کرد . با این کتاب بود که مارکز جوان آگاه شد که اجباری نیست که ادبیات از یک خطِ سیر مستقیم داستانی و طرحی روشن و پیرو یک موضوع همیشگی و کهن پیروی کند .
تاثیر چنین خود را نشان داد :«گمان نمی‌کردم کسی این اجازه را داشته باشد تا چیزهای مانند «مسخ »را بنویسد. اگر می فهمیدم می‌شود ، من به نوشتن پیش از این خیلی قبلتر پرداخته بودم . اگر می‌دانستم ، خیلی پیش از این شروع می‌کردم به نوشتن » و همچنین گفت :«برایم صدای برخاسته از کافکا همسو با نجواهای مادربزرگم بود . ـ‌ مادربزرگم در وقت قصه گفتن عادت داشت ، ماجراجویانه ترین چیزها را با حقیقی‌ترین صداهای ممکن بیان می‌کرد » و این نخستین نکته‌ای بود که او از خواندن ادبیات در هوا شکار کرد .از این پس حریصانه شروع به خواندن کرد و هر چه به دستش می‌رسید را می‌بلعید . و شروع به نوشتن داستان کرد . و در کمال شگفتی‌اش دید که نخستین داستانش ، « سومین استعفا » ، در سال 1946 ، در روزنامه میانه‌رو بوگوتا ، « ال بوگوتا» منتشر شد . (‌ویراستار ذوق زده و مشتاقانه او را نابغه ادبیات کلمبیا خواند »گارسیا مارکز وارد دوران خلاقیتش شد . بیش از ده داستان را برای روزنامه در سالهای بعد نوشت .
مانند انسانگرایی از خانواده‌‌ای میانه رو ، قتل گایتان در 1948 بر او تاثیر ژرفی گذاشت ،‌و حتا در غوغا و اعتراضات روزنامه «ال بوگوتازو» هم شرکت کرد و نوشت . دانشگاه «یونیورسال ناسیونال» تعطیل شد ، که بلافاصله به شتاب ، خودش را به فضای صلح آمیزتر جنوب رساند و به دانشگاه «یونیوریسدد کارتگانا» انتقالی گرفت . او در آنجا دلچرکین رشته حقوق را ادامه می‌داد و برای روزنامه «ال یونیورسال» ستون روزانه می‌نوشت .
سرانجام در 1950 تلاشهایش برای ادامه تحصیل در رشته حقوق پایان گرفت و خود را تمام وقت، وقف نوشتن کرد ،به «باراناکولیا» رفت . پس از چند سال ، به حلقه ادبی‌ای که «گروه باراناکیولیا» خواند می شد پیوست و تحت تاثیر آنها ، شروع به خواندن آثار همینگوی ، جویس، وولف، و خصوصا فالکنر کرد . او همچنین شروع به مطالعه آثار کلاسیک کرد و الهامی شگرف از خواندن «پادشاه ادیپوس» از سری داستانهای سوفوکل گرفت .
فالکنر و سوفوکل بزرگترین تاثیرات را بر او گذاشتند . فالکنر او را به خاطر توانایی‌‌اش در بازآفرینی کودکی‌ای در گذشته‌ای راز آمیز و ابداع کردن شهر و کشوری در خانه‌ای از نثر و شعر حیران کرد. در «یوکناپاتافنا» راز آمیز بود ، که گارسیا مارکز بذرهای« ماکوندو »را یافت .
و از «شاه ادیپ» سوفوکول و از «انتیگونه» انگاره‌هایش را برای دگرگون ساختن جامعه و رسوایی سواستفاده قدرت حاکم بیرون کشید . نارضایتی گارسیا مارکز از داستانهای ابتدایی‌‌اش آغاز شد و آنها را به عنوان تجربیات راستینی از پریشان خیالی دوران آغاز نوشتنش دریافت.
«آنها پیچیدگی روشنفکرانه‌ای ساده‌ای داشتندکه با حقیقت هستی من میانه‌ای واقعی نداشتند »
فالکنر به او آموخته بود که نویسنده باید در مورد چیزهایی بنویسد که به او نزدیک باشد . و سالها مارکز در این منازعه با تلاشهای نوشتاری‌اش بود که «چه می خواهد بگوید؟»
این دغدغه‌ها وقتی شکل گرفت که او به همراه مادرش به «آراکاتاکا» بازگشت تا خانه پدربزرگش را برای فروش مهیا کنند ، خانه را در وضعیتی اسفناک و فرسوده یافتند ، و هنوز «خانه شبح زده» خاطراتش را که در سرش غوطه می‌خورد او را به گذشته فرا می‌خواند. براستی که همة شهر مرده و بیجان به نظر می رسد ، و زمان در رگ و پی اش منجمد شده بود . او پیش از این خطوط داستانی از تجربیات گذشته‌اش را در ذهنش مرور می‌کرد ، رمانی تجربی به نام «لاکاسا »La casa نوشته بود، و هر چند که احساس می‌کرد که هنوز آماده و تکمیل نشده است ، او قسمتی از آنچه که بعد از حس کردن آن مکان به دست آورده بود را یافته بود.
به محض بازگشت به «بارانکیولا» ، نخستین رمانش ملهم از دیدارش از آن خانه را با نام «طوفان برگ» ، طبق طرحی مطابق با اسلوب« آنتیگونه» و دوباره سازی شهری خیالگونه نوشت .. کتاب با اشتیاقی پر انرژی از الهام و شهود کامل شده بود و نام «ماکوندو» را به «یوکناپاتافنای» آمریکای لاتین بخشید که نام مزرعه موزی نزدیک «اراکاتاکا» بود که عادت داشت در آنجا مانند کودکی گردش ‌کند .(‌ماکوندو در زبان بانتو Bantu معنای موز است) متاسفانه رمان در سال 1952 توسط ناشری که به او داده شده بود رد شد و گارسیا مارکز گرفتار شک به توانایی‌خودش شد و شلاق نقد را خود به پیکرش وارد کرد و آن را در کشو انداخت . (‌در 1955 هنگامی که گارسیا مارکز در اروپای شرقی بود ، رمان توسط دوستانش از آن مخفیگاه نجات داده شد و به ناشر تحویل داده شد . آن زمان بود که« طوفان برگ» منتشر شد ) با وجود طرد شدن و تنگدستی‌اش، ذاتا سرخوش بود ، اتاقی در فاحشه خانه‌ای دست و پا ‌کرده بود و دوستانش دورش را گرفته بودند . و کار ثابتی هم برای نوشتن در ستونهای روزنامه «ال هرالدو» El Heraldo داشت . در بعد از ظهرها بروی داستانهایش کار می‌کرد و با هم سلیقه‌هایش در میان دود سیگار و عطر قهوه گپ می‌زد . در 1953 او به ناگاه به تشویش و بیقرار ی ناگهانی دچار شد . بار و بندیلش را جمع کرد ، کارش را رها کرد و حتا دایره‌المعارفش را هم به دوستی فروخت . مدت کوتاهی سفر کرد ، بر روی پاره‌ای از طرحهای داستانش مشغول شد ، و سرانجام به طور رسمی با مرسدس اعلام نامزدی کرد . در 1954 به بوگوتا بازگشت و مسئولیت نوشتن داستان و مقالات نقد فیلم را در «ال اسپاکتادور» را پذیرفت. در آنجا او به استقبال سوسیالیسم رفت و از از توجه به صدای جاری دیکتاتور گوستاو روجاس پینیلیا اجتناب کرد ، به وظیفه‌اش به عنوان نویسنده‌ای در زمان لاویولنسیا la violencia تعمق کرد.
در 1955 اتفاقی افتاد که او را در عقب قطار ادبیات نگاه داشت و سرانجام هم باعث تبعید موقتی او از کلمبیا شد . در آن سال ، «کالداس »، یک ناوشکن کوچک کلمبیایی ، در راه بازگشت به «کارتاگنا» ، در دریایی عمیق غرق شد . همه دریانوردها و ملوانان در آب غرق شدند ،الا یک مرد جالب : لویس آلئجاندرو ولاسکو ، کسی که توانست ده روز بر روی الواری در دریا دوام بیاورد . هنگامی که سرانجام به ساحل بازگشت ، فورا به یک قهرمان ملی تبدیل شد . دولت از این فرصت به عنوان تبلیغاتی بزرگ استفاده کرد ، ولاسکو هم سخنرانیهای بسیاری را برای تبلیغ دیده‌ها و ماوقع کرد ، سرانجام روزی رسید که او تصمیم گرفت واقعیت را بگوید : «کالداس» بار و محموله غیر قانونی حمل می‌کرده ،چون که آنها بیمبالاتی و بیدقتی کرده بودند ، کشتی تعادلش به هم ‌خورده و درون دریا غرق شد . ولاسکو طی دیداری از اداره روزنامه «ال اسپکتادور» ، واقعیت را برای آنها فاش کرد ، و آنها پس از کمی درنگ باور کردند . ولاسکو قضیه را برای گابریل گارسیا مارکز تعریف کرد و او هم داستان را از زبان کسی دیگر نوشت و دوباره سازی کرد . داستان دو هفته به نام « واقعیت درباره ماجرای من ، لویس الئجاندرو ولاسکو » مسلسل وار منتشر شد و شور و استقبال بسیاری را آفرید .
دولت به شدت عصبانی شد و ولاسکو را از نیروی دریایی بیرون اندخت. ویراستاران نگران از اینکه دیکتاتور پینیلا گارسیا مارکز را آزاردهد ، بیدرنگ او را برای تحت پوشش قرار دادن خبر مرگ قریب الوقوع پاپ پیوس به ماموریت گسیل کردند . به بهانه این ماموریت بیهوده ، گارسیا مارکز به عنوان خبرنگار و گزارشگر در اروپا سرگردان بود .
پس از اینکه مدتی در رم به تحصیلات در رشته سینما پرداخت ، عازم بلوک کمونیستی اروپا و شرق اروپا شد ، و پس از یکسال سرانجام دوستانش رمان« طوفان برگ» را در« بوگوتا» منتشر کردند .
گارسیا مارکز به ژنو ،رم ، لهستان و مجارستان سفر کرد و سرانجام در پاریس مستقر شد جایی که او خبر دار شد کارش را از دست داده است . بنا به دستور حکومت دیکتاتوری پینیلا ، روزنامه «ال اسپکتدور» تعطیل شد . در محله‌ای لاتین ، و به اعتبار و لطف زن مهمان خانه داری زندگی کرد ،آنجا تحت تاثیر آثار همینگوی یازده داستان نوشت که پیش نویس کتاب « کسی به سرهنگ نامه نمی‌نویسد» شدند و همینطور قسمتی از «این شهر گهی» را نوشت . کتابی که بعدها به نام« ساعت نحس » تغییر نام داد و منتشر شد .
پس از پایان نکارش «کسی به سرهنگ ... » به لندن سفر کرد و و سرانجام به قاره‌ خانگی‌ اش و نه کلمبیا که ونزوئلا بازگشت و در آنجا توسط پناهجویان و آوارگان سیاسی کلمبیایی مورد استقبال و پشتیبانی قرارگرفت . آنجا « ساعت نحس» را به پایان رساند اثری که در آن تلاش برای پایه ریزی کردن سبک بی‌همتایش مشهود است ، اما مشخص است که آنچه نوشته هنوز برایش راضی کننده نیست. داستانهای ابتدایی‌اش صریح و بی‌احساسند. «طوفان برگ» بسیار مدیون فالکنر بود و «کسی به سرهنگ نامه نمی‌نویسد» و «ساعت نحس» هم از سبک و هدف شناخته شده‌اش فاصله داشت ، سبکی که او سالهای بعد به توسعه و کمالش رساند .
می‌دانست که آخرین کارش در میان شهر راز گونه «ماکوندو» خواهد گذشت. اما هنوز برای یافتن لحن و صدایی که بتواند داستانش را با آن بگوید در تکاپو بود ، و هنوز در حال کشف صدای واقعی‌ و شخصی‌اش بود .
در ونزوئلا با دوستان قدیمی‌اش پلینیو آپولیو مندوزا کسی که بعدها ویراستار هفته‌نامه ونزوئلایی «الیت» شد همکار و همنشین شد . درسال 1957 برای آنکه پاسخ دغدغه‌اش: «درد کلمبیا از چیست ؟» را بیابد ،سرتاسر اروپای بلوک شرق را سفر کرد ،‌مقالاتش را در این رابطه به چند ناشر امریکای جنوبی داد و دیدند که چگونه با افسردگی مقایسه کرده وضعیت جامعه را با وضعیت آرمانی کمونیسم مقایسه کرده است.
پس از اقامت کوتاه دوباره‌ای در لندن ، گارسیا مارکز به ونزوئلا بازگشت ، جایی که مندوزا دیگر برای روزنامه «مومنتو »کار می‌کرد و به دوست قدیمی‌اش کار دیگری را پیشنهاد کرد . گارسیا مارکز در 1958 مخاطره‌ای کرد و به کلمبیا بازگشت . در فضایی کم سر وصدا به کشورش خزید و با مرسدس باچا ازدواج کرد ، کسی که این چهارده سال را در بارانکویلا در انتظارش نشسته بود . او و تازه عروسش در خفا و خاموشی به کاراکاس بازگشتند ، که در آنجا مشکلات را با هم تقسیم کنند . پس از چاپ نمایشنامه‌هایی در روزنامه «مومنتو» توسط گارسیا مارکز که خیانت و پیمان‌شکنی آمریکاو ستم پیشگی‌هایش علیه ونزوئلا را هدف قرا داده بود ،دولت روزنامه «مومنتو» را تحت فشار سیاسی قرار داد . روزنامه سرانجام تسلیم فشارهای سیاسی شد و در جریان سفر نیکسون در ماه می عذرخواهی‌ای را از دولت امریکا به چاپ رساند .
گارسیا مارکز و مندوزا از نامة سفارشی کاپیتولاسیونی دولت به خشم آمده و بلافاصله استعفا دادند . چیزی نگذشت که گارسیا مارکز پس از رها کردن شغلش در «مومنتو» ، به اتفاق همسرش به هاوانا رفت و تحت حمایت انقلاب کاسترو قرار گرفت.او متاثر از انقلاب با تصدی شاخه بوگوتا آژانش خبرگزاریی کاسترو «پرنسا لاتین» به انقلاب کمک کرد . و بدین شکل بود که رفاقتش با کاسترو که تا به امروز برقرار است ،آغاز شد .
در 1959 نخستین پسرش رودریگو به دنیا آمد و این خانواده به شهر نیوریوک مسافرت کرد ، و در آنجا ناظر شاخه آمریکای لاتین خبرگزاری« پرنس لاتین» شد ، اما چیزی نگذشت که به خاطر تهدیدات آمریکاییها به قتل او ، گارسیا مارکز از این شغلش هم استعفا داد . بعد از یکسال پس از شکاف ایدیولوژیکی که در حزب کمونیستی کوبا روی داد، جدایی‌اش از آن حزب آغاز شد . او با خانواده‌اش به جنوب «مکزیکو سیتی» سفر کرد و به زیارتگاه «فالکنریان» رفت تا به این شکل ورودش را در 1971 به امریکا تکذیب کند .
در «مکزیکوسیتی» علاوه بر آنکه برای فیلمها زیرنویس می‌نوشت متن نمایشنامه‌های رادیویی را هم به نگارش درمی‌آورد ، و در طی این مدت بود که پاره‌ای از رمانهای افسانه‌وارش را منتشر ساخت . اثر« کسی به سرهنگ نامه نمی‌نویسد» در 1961 از شر بید خورنده فراموشی نجات داده شد ه ، و سپس «مراسم دفن مادربزرگ» را هم در 1962 ، سالی که دومین پسرش ،گونزالو به دنیا آمد منتشر ساخت . سرانجام دوستانش او را متقاعد کردند که به جلسات نقد و مباحثه ادبیات در «بوگوتا» شرکت کند ، ، او در Este pueblo de mierda تجدید نظر کرد ، و عنوان« شهر گهی» را به «ساعت نحس» تغییر داد.
کتابها را عرضه داشت و تا حدودی با استقبال روبرو شد . حامیان و بانیان جایزه‌ای ادبی ، در سال 1962 ،‌در اوج دوران افسردگی بی‌پایانش ، کتاب را به مادرید فرستادند تا در آنجا انتشار یابد: انتشار مسخره و خنده‌آور بود . ناشر اسپانیایی، کتاب را از همه اصطلاحات عامیانه امریکای لاتین و جملات اعتراض آمیزش پاکسازی وتهی کرد ، گفتگوها و سخنان شخصیتها هم مختصر و کوتاه شده و به زبان و لهجه اسپانیایی در آمده بود . تصفیه کتاب خارج از حد و مرزهای پذیرفتنی و قابل تصور بود.
گارسیا مارکز دل شکسته و غمین مجبور شد تا از پذیرش کتاب با آن وضعیت امتناع کند .تقریبا نیم دهه طول کشید تا کتا ب به حال اولش برگردانده شده و انتشار یافت.
چند سال بعدی ، مشحون از ناامیدیهای فراوان برای او بود ، چیزی تولید نکرد الا متن فیلمی طرحش توسط کارلوس فوئنتس نوشته شده بود . دوستانش تلاش می‌کردند اورا از راههای مختلف دلخوش و شاد سازند . اما با این وجود او احساس واماندگی و ورشکستگی می‌کرد . هیچکدام از آثارش بیشتر از 700 نسخه فروش نرفته بودند .
هیچ حق التالیف و پولی از آنها به دست نیاورده بود . و هنوز داستان «ماکوندو» از فراچنگ او طفره می‌رفت .
پیروزی ها
و سرانجام اتفاق افتاد :

«ظهورش».
در ژانویه 1865 او و خانواده‌اش برای گذران تعطیلات به «آکاپولکو» مسافرت کردند .
ناگهان شهود به او اصابت کرد :
لحن و صدایش را باز یافت . برای نخستین بار در بیست سال اخیر، آذرخشی واضحا حجم و آوای «ماکوندو» را روشن ساخت و درخشاند. او بعدها نوشت :
« سرانجام شهودی را که با آن بتوانم کتاب را بنویسم به دست آوردم ... به کاملترین شکل ممکنش . در آنجا بود که من نخستین فصل را کلمه به کلمه با صدای بلند برای تایپست دیکته کردم »
و بعد ، راجع به آن شهود:
« لحن و صدایی که من سرانجام در «صد سال تنهایی» به کار گرفتم بر پایه روشی بود که مادربزرگم در گفتن قصه‌هایش به کار می‌گرفت . او چیزهای کاملا خیال گونه را جوری بیان می‌‌کرد که واقعگرایانه‌ترین شکل ممکن را داشتند ... جلوه آنچه را که می‌گفت در سیمایش مشهود بود . او وقتی که قصه‌هایش را می‌گفت طرزگفتارش را تغییر نمی‌داد و با این کارش همه را مجذوب می‌کرد . آنجا بود که من کشف کردم چه باید بکنم تا خیال را باور پذیر سازم . به همان لحنی که مادربرزگم قصه‌ها را برایم بازگفته بود آنها را نوشتم. »
او ماشین را به طرف خانه چرخاند و به سمت خانه شتافت . وقتی رسیدند ، مسئولیت خانواده را به مرسدس سپرد و دست از همه چیز شست و در اتاقش مشغول نوشتن شد . و نوشت آنچه را که انجام داده بود و دیده بود و اندیشیده بود .
برای مدت هیجده ماه ،هر روز را نوشت .روزانه با مصرف شش پاکت سیگار داشت از پا در می‌آمد . برای تامین خانواده ماشین فروخته شد ، و تقریبا همه اسباب خانه به گرو گذاشته بود چاره‌ای نبود ، تنها به این شکل مرسدس می‌توانست خانواده را خوراکی دهد و رول کاغذ و سیگار مارکز را تامین کند . دوستانش دیگر اتاق دود گرفته‌اش را « غار مافیا» می‌نامیدند . و پس از مدتی ، کمکهای جامعه به یاریش شتافت ،‌چرا که با خبر شده بودند که چه چیزهای چشمگیر و قابل توجهی در حال خلق شدن است. نسیه‌ها تمدید و قرضها بخشیده شد . پس از یکسال کار ، گارسیا مارکز نخستین سه فصل را برای کارلوس فوئنتس فرستاد ، کسی که آشکارا اعلام کرد :« من تنها هشتاد صفحه را خواندم اما استادی را در آن یافتم » رمان به پایانش نزدیک بود ، هنوز اسمی نداشت ، موفقیتش قابل پیش بینی بود ، و زمزمه موفقیت در هوا دوَران داشت و می‌چرخید .هنگام که کار به سرانجام رسید ، خودش ، همسرش، ‌و دوستانش را در رمان جای داد و سپس نامی در صفحه آخر نمایان شد :« صد سال تنهایی»
سرانجام از غار پا به بیرون گذاشت ، هزار و سیصد صفحه را در دستانش محکم گرفته بود ، تحلیل رفته و تقریبا مسموم از نیکوتین ،‌ با بالای ده هزار دلار بدهی ، اما هنوز دلخوش و سر زنده بود . مجبور شد اسباب بیشتری از خانه را گرو بگذارد تا بتواند رمان را برای ناشری در بوینوس آیرس بفرستد.
«صد سال تنهایی »در ژوئن 1967 منتشر شد ، و در عرض یک هفته همه 8000 نسخه‌اش به فروش رسید . از آن نقطه بود که موفقیت های او بیمه و تضمین شد . رمان هر هفته زیر یک چاپ جدید می‌‌رفت ،‌و در عرض سه سال نیم میلیون نسخه از کتاب به فروش رسید و به بیست و چهار زبان ترجمه شد و چهار جایزه بین المللی را نصیب خود کرد . موفقیتها سرانجام سر و کله‌شان پیدا می شد. وقتی که جهان نامش را می‌شنید و می‌شناخت گابریل گارسیا مارکز 39 ساله بود .
به ناگاه شهرت احاطه‌اش کرد . نامه‌های طرفداران ،جایزه‌ها ‌، مصاحبه‌ها ،برنامه‌هایی با حضور او - پیدا بود که زندگی‌اش در حال دگرگون شدن است. در 1969 رمان، جایزه «چیاچیانو» در ایتالیا را برد و همان سال به عنوان بهترین رمان خارجی در فرانسه شناخته شد . و در 1970 در انگلستان منتشر شد و همان سال هم جزو دوازده انتخاب اول سال خوانندگان در امریکا شد .
دو سال گذشت. جوایز «رومیلو گالئگوس » و « نیوتادت» را هم برده بود و در 1971 هم نویسنده پرویی ،‌ماریو وارگاس یوسا در باره زندگی و آثارش کتابی را منتشر ساخته بود . در برابر همه این هیاهوها ، گارسیا مارکز به سادگی به نوشتن بازگشت . تصمیمش براین بود که در باره دیکتاتوری بنویسد ، باخانواده‌اش به بارسلونای اسپانیا رفت تا آن اسپانیای زیر چکمه فراسیسکو فرانچو را تجربه کند
در آنجا روی رمانش رنج برد و زحمت کشید . ترکیبی را از« هیولا» ، «دیکتاتوری کارایبی با دستان نرم استالینی و شهوتی حیوانگونه» و «حاکم جرار اسطوره‌ای امریکای لاتین » خلق کرد . در خلال این سالها ، او Innocent Eréndira and Other Stories را در سال 1972 منتشر کرد . و در 1973 مجموعه‌ای از آثار روزنامه نگاری‌اش در پانزده سال قبل را به نام « زمانه‌ای که من شاد بودم و بی‌خبر » منتشر ساخت.
«پاییز پدر سالار» در سال1975 منتشر شد ، و از دو منظر موضوع و لحن حرکت و روند موثر و قویی از نقطة « صد سال تنهایی» بود.کتابی پر شکنج و پرخماپیچ ، به همراه جملاتی دالان وار و تودر تو ، که در ابتدا برای منتقدین و کسانی که منتظر یک« ماکوندو»دیگر بودند ، دست یازیدن به هستة آن ناامیدانه به نظر می‌رسید . توقعات و انتظارها در طول سالیان از او تغییر کرده بود ، به هرحال ، بسیاری انتشار این رمان را تغییر مکانی به شاهکاری کوچکتر توصیف کردند.

زندگی بعد
گارسیا مارکز تصمیم گرفته بود که فراتر از زمان دیکتاتوری ، دیکتاتور پینوشه بر شیلی ننویسد ، تصمیمی که بعدا آن را لغو کرد و علاوه بر آنکه زندگی در یک حکومت دیکتاتوری را ترسیم کرد ، ذهن حاکم ستمگری که آنها را در گودال رنج رها کرده بود را به خواننده‌ ارایه کرد . حالا نویسنده معروف ، به قدرت روزافزون سیاسی‌ا‌ش آگاهتر شده بود ، و تاثیر رو به افزایش و امنیت مالی‌اش او را قادر ساخته بود تا دغدغه‌هایش را در فعالیتهای سیاسی دنبال کند.
دربازگشت به« مکزیکو سیتی» ، خانه جدیدی خرید تا از آنجا مبازه شخص‌اش را برای تاثیر برجهان پیرامونش سامان‌دهی کند . در پایان اندک سالی ، فعالیتهایش را پایه گذاری کرد و پیوسته مقداری از پولش را در جنبشها و فعالیتهای سیاسی و اجتماعی صرف می‌کرد . از طریق نوشته‌ها و بخششهایش ، گروههای چپ در «کلمبیا »، «ونزوئلا» ،« نیکاراگوئه» ،« آرژانتین» و «انگولا» را حمایت و پشتیبانی می‌کرد .
او از HABEAS حمایت و پشتیبانی کرد ، سازمانی که تمام فعالیتهایش را برای اصلاح سواستفاده قدرت در امریکای لاتین و آزادی زندانیان سیاسی وقف کرده بود . و او روابط دوستانه‌اش را با بعضی رهبران همانند عمر توریجوس در پاناما struck up کرد , مناسبات و روابطش را با فیدل کاسترو رهبر کوبا ادامه داد . نیازی به گفتن نیست که ، این فعالیتها او را نزد سیاستمداران امریکا یا کلمبیا عزیز و تکریم نکرد ، همه دیدارهایش از امریکا با ویزاهای محدود الزمانی بود که توسط وزارت امور خارجه امریکا تایید شده بود . ( این سفرها سرانجام توسط بیل کلینتون رفع محدودیت شد ) در 1977 او Operación Carlota و همچنین مجموعه‌ای از مقالاتی از نقش کوبا در افریقا را منتشر ساخت.
به طعنه ، اگر چه ادعا می‌کند که با کاسترو دوستان بسیار خوبی هستند - کاسترو حتا به ویراستاری کردن کتاب «وقایع مرگ یک پیشگوی مارکز» کمک کرد - او هفتاد نوشته را در کتابی « بسیار رک ، بسیار ناملایم » درباره قصور انقلاب کوبا و زندگی تحت رژیم فیدل کاسترو نوشته است .این کتاب هنوز منتشر نشده است ، و گارسیا مارکز مدعی است که تا وقتی که روابط بین امریکا و کوبا به هنجار و عادی نشده آن را منتشر نخواهد ساخت .
در 1981 که مدال ویژه لژیون فرانسه را به دست آورد ، برای اینکه کاسترو را در سختی دیده بود به دیدارش شتافت و هنگامی که به کلمبیا بازگشت دولت محافظه کار «بوگوتا» او را به سرمایه‌گذاری و پول درآوردن در M-19 ، یک گروه لیبرال از پارتیزان ها متهم کرد. مارکز برای آسایش خانواده‌اش از کلمبیا بیرون آمد و از مکزیک تقاضای پناهندگی سیاسی کرد.
کلمبیا خیلی زود از خشم و برآشفته شدن از آن فرزند نام آورش پشیمان شد : در سال1982 او جایزه نوبل ادبیات را برنده شد . کلمبیا همزمان با انتخاب ریبس جمهور جدید، دستپاچه و شرمسار، او را به بازگشت دعوت کرد ، و ریس جمهور Betancur بتانکیور نیز شخصا او را در استکهلم ملاقات کرد.
در 1982 ، «بوی خوش گواوا» ، کتابی در گفتگو با همقطار دیرینش« پلینیو اپولیو مندوزا» و همینطور در همان سال او «ویوا ساندینو» ، نمایشنامه رادیویی تلویزیونی در باره« سندریستها» و انقلاب« نیکاراگوئه» را نوشت. در داستان بعدیی که منتشر کرد دیگر سیاست از اندیشه‌اش فاصله گرفته بود و با نوشتن رمانی عشقی تغییر مسیر داد و به گذشته غنی از شهود و مصالح اساسی‌ داستانهایش بازگشت ، او دوباره بر روی موضوع معاشقه‌های والدینش کار کرد . داستان درباره دو عاشق عقیم و بی‌نتیجه مانده است که زمان طولانی میان نخستین معاشقه و دومین عشقبازیشان پیش آمده ، و در سال 1986 پرده از«عشق سالهاای وبا» برداشته شده و کتاب به خوانندگان جهان، که مشتاقانه منتظرش بودند، عرضه شد و به صورت اعجاب آور و غریبی مورد استقبال قرار گرفت .
تردیدی نیست که گابریل گارسیا مارکز دیگر مبدل به چهره جهانی شده بود که جاذبه دیرپا و مانایش همه گیر شده بود .
در حال حاضر نیز او از مشهورترین نویسندگان جهان است ، و درون زندگی‌ای آکنده از نوشتن غوطه می‌خورد تدریس می‌کند ، و و با اقامت در مکزیکو سیتی ، کارتاگنا ، کیورناواسا ، پاریس ، بارانکبولیا فعالیتهای سیاسی‌اش و فرهنگی‌اش را پی می‌گیرد . او دهه‌ 1990 را با انتشار رمان«ژنرال د رهزارتوی خود» به پایان رساند و دو سال بعد هم «زائر غریب» متولد شد .
در 1994 او داستانهای اخیرش را در کتاب« عشق و شیاطین دیگر» منتشر کرد . این سیر در 1996 با انتشار «گزارش یک آدم ربایی» ادامه یافت . کتاب اخیر اثر روزنامه نگارانه‌ای بود که دارای جزییات شگرفی از تجارت بی‌رحمانه مواد مخدر در کلمبیا ست.این بازگشت به فعالیتهای روزنامه نگاری در 1999 با خرید پر کش قوس امتیاز مجله «کامبیو» مستحکم شد.
مجله وسیله‌ای واقعی و کاملی برای گارسیا مارکز شد تا به او اصل خویش بازگردد . امروز «کامبیو » جلودار سیر پیشرفت مطبوعات کلمبیا ست.
متاسفانه در 1999بیماری سرطان لنفاوی گارسیا مارکز تشخیص داده شد ، و تا به امروز او تحت رژیم درمانی و غذایی خاصی قرار دارد . اغلب در میا ن «مکزیکو سیتی» و کلینکی در «لس آنجلس »جایی که پسرش فیلماکر روریگو گارسیا زندگی می‌کند،در رفت و آمد است .
در حال حاضر ،مارکز در کنار نوشتن داستانهایش ،‌ بر روی نوشتن خاطراتش متمرکز شده است .نخستین جلد از رمان در سال 2001 با نام «زیستن برای بازگفتن» منتشر شد که بیدرنگ در نخستین چاپ در امریکای لاتین به فروش رفت ، و نخستین جلد از این سه گانه ، تبدیل به پرفروشترین کتاب «تا کنون» کشورهای اسپانیایی زبان شد (‌کتاب در اواخر 2003 در امریکا و انگلستان منتشر می‌شود ).نخستین جلد از این کتاب تا سال 1955 را تحت پوشش قرار می‌دهد و طبق قول و برنامه ریزی مارکز ، جلد دوم آن بر روی «صد سال تنهایی» متمرکز شده است.

سه شنبه 3/8/1390 - 20:35
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته