داستان و حکایت
می گویند ابلیس، زمانی نزد فرعون آمد در حالیكه فرعون خوشه ای انگور در دست داشت و می خورد.
ابلیس به او گفت: آیا هیچكس می تواند این خوشه انگور را به مروارید خوش آب و رنگ مبدل سازد؟
فرعون گفت: نه.
ابلیس با جادوگری و سحر، آن خوشه انگور را به دانه های مروارید تبدیل كرد.
فرعون تعجب كرد و گفت: آفرین بر تو كه استاد و ماهری.
ابلیس سیلی ای بر گردن او زد و گفت: مرا با این استادی به بندگی قبول نكردند، تو با این حماقت چگونه دعوی خدایی می كنی؟
دوشنبه 30/8/1390 - 11:5
داستان و حکایت
روزی بانویی از كلبه اش خارج شد و جلوی درب حیاط منزلش سه پیرمرد
ریش سفید را دید كه نشسته اند.
آنها را نشناخت. پس گفت: ” سلام، گمان نمی كنم شما را قبلا اینجا دیده
باشم... فكر كنم گرسنه باشید ... می توانید داخل بیایید تا چیزی برای
خوردن بنزدتان بیاورم.“
آنها گفتند: ”آیا مردی در منزلت حضور دارد؟“
زن گفت: ”نه، شوی من بیرون است.“
پیران گفتند: ”ما در خانه ای كه مرد در آن نباشد نمی آییم.“
غروب كه شد، شوهر آن زن به خانه برگشت و زن ماجرا را برای او بازگفت.
شوهر رو به زن كرد و گفت: ”اینك من در منزلم. برو و آنها را به خانه دعوت
كن.“
زن از خانه خارج شد و آن سه را به داخل خانه دعوت كرد. اما آنها گفتند كه
فقط یكی از آنها را برای مهمانی انتخاب كنند. زن گفت: ” منظورتون چیه؟“
یكی از آن سه كه شادابتر می نمود با لبخندی دوست داشتنی گفت: ”ما
اسیر مهمان نوازی شما شدیم و اینجا ماندیم.“ سپس به یكی از خودشان
اشاره كرد و گفت: ”نام او دارایی است. آن دیگری هم موفقیت است و من
عشقم ... اینك به داخل خانه ات برگرد و نام ما را برای شویت بازگو و با هم
فكر كنید كه كداممان را می خواهید پذیرا باشید. هر كدام از ما كه وارد خانه
ی شما شویم، زندگیتان را از خود سرشار می كنیم.“
زن با تعجب برگشت و ماجرا را برای شوهر خود بازگو كرد. شوهرش كه از
تعجب داشت شاخ در می آورد، از لای پنجره ی چوبی زهوار در رفته و
چوبیشان به آنها نظری افكند و گفت: ”خب، این عالیه! حالا كه اینطوره و
یكیشون رو فقط میتونیم بیاریم تو خونه، من دارایی رو انتخاب می كنم. برو و
او را دعوت كن تا خانه ی محقر و كوچك ما را سرشار از دارایی و مكنت و
ثروت كند.“
اما زن مخالفت كرد و گفت: ” عزیزم، چرا موفقیت رو دعوت نكنیم؟ اگر آن را
بیاوریم، اسممان را در مجامع بین المللی خواهند برد و مشهور می شویم.“
در این بین ... عروسشان كه از گوشه ی خانه شاهد این اتفاقات بود، وسط
حرف آنها پرید و گفت: ” بیاین عشق رو دعوت كنین. اگه عشق باشه توی
این خونه، ما هیچی كم نداریم. خانه ی ما سرشار از نشاط و حركت خواهد
بود و دیگر تنفری وجود نخواهد داشت.“
مرد رو به زن كرد و گفت: ” او راست می گوید. برو و عشق را بیاور تا خانه
ای بدون تنفر و خستگی داشته باشیم.“
زن پذیرفت و بیرون رفت و به سه پیرمرد رسید و گفت: ”كدامتان عشق
است. لطفا او به داخل بیاید و مهمانی ما را قبول كند تا از او پذیرایی كنیم.“
عشق برخاست و شروع به حركت به سوی خانه ی آنها كرد. ناگهان آندو
پیرمرد دیگر هم برخاستند و بدنبال او بسوی خانه حركت كردند. زن كه تعجب
كرده بود به موفقیت و دارایی گفت: ” اما من فقط عشق را دعوت كردم. شما
كجا می آیید؟“
پیرمردها با هم جواب دادند: ” اگر تو دارایی یا موفقیت را به منزلت دعوت می
كردی بقیه ی ما همینجا منتظر می ماندیم تا او برگردد و هرگز به منزل شما
وارد نمی شدیم. اما شما برادری از ما را انتخاب كردی كه نامش عشق
است. ما نیز عاشق اوییم و تحمل دوری از او را نداریم!!. او هر جا باشد، ما
بدنبال او میرویم. هر جا كه برادرمان ”عشق“ برود، ”موفقیت“ و ”دارایی“ هم
آنجا خواهند بود.“
( ثروتها به كسانی رخ می نمایند كه خودشان را فراموش كرده و عاشق می
شوند.)
دوشنبه 30/8/1390 - 11:3
داستان و حکایت
روزی سنگ تراشی كه از كار خود ناراضی بود و احساس حقارت می كرد، از نزدیكی خانه بازرگانی رد می شد در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوكران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت : این بازرگان چقدر قدرتمند است و آرزو كرد مانند بازرگان باشد.
در یك لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فكر می كرد كه از همه قدرتمند تر است. تا این كه یك روز حاكم شهر ازآنجا عبور كرد، او دید كه همه مردم به حاكم احترام می گذارند حتی بازرگان، مرد با خودش فكر كرد: كاش من هم یك حاكم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم.
در همان لحظه او تبدیل به حاكم مقتدر شهر شد. در حالی كه روی تخت روانی نشسته بود همه مردم به او تعظیم می كردند. احساس كرد كه نور خورشید او را می آزارد و با خودش فكر كرد كه خورشید چقدر قدرتمند است. او آرزو كرد كه خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی كرد كه به زمین بتابد و آن را گرم كند.
پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید كه نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و تبدیل به ابری بزرگ شد.
كمی نگذشته بود كه بادی آمد و او را به این طرف و ان طرف هل داد.
این بار آرزو كرد كه باد شود و تبدیل به باد شد ولی وقتی به نزدیكی صخره سنگی رسید دیگر قدرت تكان دادن صخره را نداشت با خود گفت كه قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگ است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد.
همان طور كه با غرور ایستاده بود. ناگهان صدایی شنید و احساس كرد كه دارد خرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید كه با چكش و قلم به جان او افتاده است.
دوشنبه 30/8/1390 - 11:1
داستان و حکایت
رابرت داوینسنز، قهرمان مشهور ورزش گلف آرژانتین زمانی که در یک مسابقه موفق شد مبلغ زیادی پول برنده شود، در پایان مراسم زنی به سوی او دوید و با تضرّع و التماس از او خواست پولی به او بدهد تا بتواند کودکش را از مرگ نجات دهد، زن گفت که او هیچ هزینه ای برای درمان پسرش ندارد و اگر رابرت به او کمک نکند کودکش میمیرد. قهرمان گلف درنگ نکرد و بلافاصله تمام پولی را که برنده شده بود به زن بخشید.
هفته بعد یکی از مقامات رسمی انجمن گلف به او گفت که ای رابرت ساده لوح خبرهای جالبی برایت دارم، آن زنی که از تو پول خواست اصلاً بچه مریض ندارد حتی ازدواج هم نکرده است او تو را فریب داده دوست من.
رابرت با خوشحالی جواب داد: خدا را شکر پس هیچ بچه ای در حال جان دادن نبوده است. این که خیلی عالی است!
دوشنبه 30/8/1390 - 10:58
محبت و عاطفه
در دادگاه عشق ... قسمم قلبم بود وكیلم دلم و حضار جمعی از عاشقان و دلسوختگان.
قاضی نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام كرد و پس محكوم شدم به تنهایی و مرگ.
كنار چوبه ی دار از من خواستند تا آخرین خواسته ام را بگویم و من گفتم: به تو بگویند ... دوستت دارم
دوشنبه 30/8/1390 - 10:57
داستان و حکایت
کشاورز کم درآمد به جای تراکتور از اسب پیری برای شخم زدن استفاده می کرد. یک روز بعداز ظهر اسب در حین کار در مزرعه افتاد و مرد.
همه روستاییان گفتند: « چه اتفاق وحشتناکی ».
کشاورز با آرامش گفت: « خواهیم دید ».
خونسردی و آرامش او باعث شد که همه افراد روستا گردهم بیایند، با او هم عقیده شوند و اسب جدیدی را به او اهدا کنند.
حالا همه می گفتند: « چه مرد خوش شانسی ».
کشاورز گفت: « خواهیم دید ».
دو روز بعد اسب جدید از پرچین پرید و فرار کرد.
همه گفتند، « چه مرد بدبختی ».
کشاورز خندید و گفت: « خواهیم دید ».
بالاخره، اسب راه خود را پیدا کرد و برگشت.
همه گفتند: « چه مرد خوش شانسی ».
کشاورز گفت: « و خواهیم دید ».
پس از مدتی پسر جوانی با اسب به سواری رفت، افتاد و پایش شکست.
همه گفتند: « چه بدشانس ».
کشاورز گفت: « خواهیم دید ».
دو روز بعد ارتش برای سربازگیری به روستا آمد، به دلیل شکستگی پای پسر، او را نپذیرفتند.
همه گفتند: « چه پسر خوش شانسی ».
کشاورز خندید و گفت: « خواهیم دید... »
دوشنبه 30/8/1390 - 10:57
داستان و حکایت
مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر زیباروی کشاورزی بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگیرد. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر رو یک به یک آزاد می کنم، اگر تونستی دم هر کدوم از این سه گاو رو بگیری، می تونی با دخترم ازدواج کنی.
مرد جوان در مرتع، به انتظار اولین گاو ایستاد. در طویله باز شد و بزرگترین و خشمگینترین گاوی که تو عمرش دیده بود به بیرون دوید. فکر کرد یکی از گاوهای بعدی، گزینه ی بهتری خواهد بود، پس به کناری دوید وگذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتی خارج بشه. دوباره در طویله باز شد. باورنکردنی بود! در تمام عمرش چیزی به این بزرگی و درندگی ندیده بود. با سُم به زمین می کوبید، خرخر می کرد و وقتی او رو دید، آب دهانش جاری شد. گاو بعدی هر چیزی هم که باشه، باید از این بهتر باشه. به سمتِ حصارها دوید و گذاشت گاواز مرتع عبور کنه و از در پشتی خارج بشه.
برای بار سوم در طویله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. این ضعیف ترین، کوچک ترین و لاغرترین گاوی بود که تو عمرش دیده بود. این گاو، برای مرد جوان بود! در حالی که گاو نزدیک می شد، در جای مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روی گاو پرید. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت!..
زندگی پر از فرصت های دست یافتنیه. بهره گیری از بعضی هاش ساده است، بعضی هاش مشکل. اما زمانی که بهشون اجازه می دیم رد بشن و بگذرن (معمولاً در امید فرصت های بهتر در آینده)، این موقعیت ها شاید دیگه موجود نباشن.
دوشنبه 30/8/1390 - 10:56
داستان و حکایت
دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود.موضوع درس درباره ی خدا بود.
استاد پرسید:«ایا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟»
کسی پاسخی نداد.
استاد دوباره پرسید:«ایا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟»
دوباره کسی پاسخی نداد.
استاد برای سومین بار پرسید:«ایا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟»
برای سومین بار هم کسی پاسخی نداد.
سپس استاد با قاطعیت گفت:
«با این وصف خدا وجود ندارد.»
یک دانشجو که به هیچ وجه با استدالال استاد موافق نبود اجازه خواست تا صحبت کند.استاد پذیرفت.دانشجو از جایش برخواست و از همکلاسی هایش سوال پرسید:
«ایا در این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد؟»
همه سکوت کردند.
«ایا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟»
همچنان کسی چیزی نگفت.
«ایا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟»
باز هم کسی پاسخ نداد.
پس دانشجو چنین نتیجه گرفت:
«استاد مغز ندارد!»
دوشنبه 30/8/1390 - 10:54
شعر و قطعات ادبی
در خم پس کوچه های زندگی
آرزو گم کرده تنها می روم
در شیار روشن تاریک شب
لنگ لنگان سوی فردا می روم
می روم شاید که در دشت شفق
بینم آن رنگین پر خورشید را
می روم شاید به بام کهکشان
بینم آن تک اختر امید را
بسته ام بار سفر از شهر خود
می روم آشفته تا شهر دگر
گشته ام بیگانه با هر آشنا
می روم شاید شوم بیگانه تر
دوشنبه 30/8/1390 - 10:52
شعر و قطعات ادبی
بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ
باورم ناید که عاقل گشته ام
گوئیا او مرده در من کاین چنین
خسته و خاموش و باطل گشته ام
هر دم از آئینه می پرسم ملول
چیستم دیگر، به چشمت چیستم؟
لیک در آئینه می بینم که وای
سایه ای هم زآنچه بودم نیستم!
همچو آن رقاصه ی هندوی باز
پای می کوبم ولی بر گور خویش
وه که با صد حسرت این ویرانه را
روشنی بخشیده ام از نور خویش
دوشنبه 30/8/1390 - 10:51