• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 3
تعداد نظرات : 0
زمان آخرین مطلب : 5326روز قبل
کامپیوتر و اینترنت

کودکی رهاشده و برگزیده

 

 

وقتی بعد از جنگ جهانی دوم دوران خدمت «پل جابز» (Paul Jobs) در گارد ساحلی به پایان رسید، او با هم‌دوره‌ای‌هایش یک شرط بست. آنها از سان فرانسیسکو آمده بودند، جایی که کشتی آنها ماموریتش به پایان رسید. پل شرط بسته بود که در عرض دو هفته بعد از پایان ماموریت ازدواج کند. او یک مهندس مکانیک بود با اندامی کشیده و شش فوت قد که شباهتی دور به «جیمز دین»(James Dean) داشت. اما این ظاهر او نبود که باعث آشنایی‌اش با «کارلا هاگوپیان» (Clara Hagopian) دختر خوش خلق یکی از مهاجران ارمنی شد. واقعیت این بود که روز آشنایی، پل و دوستانش برخلاف گروهی که کلارا قرار بود با آنها برای عصر بیرون برود، خودرو داشتند. ده روز بعد، در مارس 1964، پل با کلارا نامزد کرد و شرط را برد. این ازدواج یک وصلت شیرین بود که تا چهل سال بعد زمانی که مرگ آنها را از هم جدا کرد، ادامه یافت.


«پل رینهولد جابز» در یک مرزعه در «جرمن تاون» (Germantown) در «ویسکونسین» (Wisconsin) بزرگ شده بود. با وجود اینکه پدر او یک الکلی و بعضا خشن بود، اما پل در پس ظاهر جدی‌‌اش یک آقای تمام عیار با خلق و خویی آرام بود. او بعد از اینکه از دبیرستان اخراج شد، مدتی در «میدوست» (Midwest) سرگردان بود تا کاری در یک مکانیکی برای خود دست و پا کند تا اینکه در سن نوزده سالگی به گارد ساحلی پیوست؛ در حالی که اصلا شنا بلد نبود. او در کشتی USS General M.C.Meigs مستقر شد و بیشتر دوران جنگ را در ماموریت انتقال نیروها به ایتالیا برای «ژنرال پاتون» (General Patton) گذراند. استعداد او به عنوان یک ماشین‌کار و ماهیگیر لوح ‌های تقدیر فراوانی برایش به ارمغان آورد اما او اغلب خود را درگیر مشکلاتی جزئی می‌ دید و هرگز از رده «دریانوردی» بالاتر نرفت.


کلارا در «نیوجرسی» به دنیا آمده بود، جایی که والدینش بعد از حمله ترک‌ ها به ارمنستان به آن فرار کرده بود. وقتی او کودک بود، خانواده‌اش به منطقه «میشن» (Mission) در سانفرانسیسکو نقل مکان کردند. او با خود رازی داشت که به ندرت با کسی در میان می‌گذاشت: او قبلا ازدواج کرده بود اما همسرش در جنگ کشته شده بود. بنابراین وقتی او اولین بار پل جابز را دید، آماده آغاز یک زندگی جدید بود.


این زوج مثل هر زوج دیگری که تجربه جنگ را داشت آنقدر در زندگی هیجان داشت که وقتی جنگ به پایان رسید صرفا می‌‌خواست به آرامش برسد، تشکیل خانواده بدهند و یک زندگی کمتر پرحادثه را تجربه کنند. آنها پول کمی داشتند، بنابراین به ویسکونسین رفتند و چند سال با خانواده پل زندگی کردند. سپس راهی «ایندیانا» (Indiana) شدند و پل به عنوان ماشین کار شرکت «اینترنشنال هاروستر» (International Harvester) مشغول کار شد. عشق او ور رفتن با خودروهای قدیمی بود. او دراوقات بیکاری با خرید، تعمیر و فروش این خودروها برای خود پولی دست و پا می کرد. سرانجام او این شغل را کنار گذاشت تا به یک فروشنده تمام وقت خودروهای دست دوم تبدیل شود.


اما کلارا عاشق سانفرانسیسکو بود و در سال 1952 او همسرش را راضی کرد تا به این ایالت برگردند. آنها آپارتمانی در منطقه «سانتست» (Sunset) اجاره کردند مشرف به اقیانوس آرام، درست در ضلع جنوبی «گولدن گیت پارک» Golden Gate Park و پل به عنوان مامور یک شرکت مالی مشغول کار شد. کار او باز کردن قفل و تصاحب خودروهایی بود که مالکان آنها وام خود را پرداخت نکرده بودند. او در این بین برخی از این خودروها می‌خرید، تعمیر می‌کرد و می‌فروخت و از این راه پول کم و بیش خوبی در می‌آورد.


اما جای یک چیز در زندگی آنها خالی بود. آنها عاشق بچه بودند اما کلارا بخاطر یک حاملگی خارج از رحم دیگر نمی توانست بچه دار شود. در این نوع حاملگی تخم بارور به جای ورود به رحم در یک لوله فالوپ کار گذاشته می شود. بنابراین تا سال 1955 بعد از 9 سال زندگی مشترک آنها درصدد بودند یک کودک را به فرزندخواندگی قبول کنند.


«جووان شیبل» (Joanne Schieble) مثل پل جابز از یک خانواده روستایی در شهرک تاریخی آلمانی‌ها در ویسکونسین بود. پدر او ، «آرتور شیبل» (Arthur Schieble) به حومه «گرین بی» (Green Bay) مهاجرت کرده بود و در آن به اتفاق همسرش یک مزرعه پرورش راسو را می چرخاند. او هر از چندگاهی تجربه موفقی در کارهای دیگری داشت از جمله معامله املاک و گراورسازی با عکس. او فردی بسیار سخت‌گیر بخصوص در مورد روابط دخترش بود. او شدیدا با عشق اول جووان که هنرمندی بود غیرکاتولیک مخالفت کرد. بنابراین تعجبی نداشت که وقتی دخترش عاشق یک دانشجوی کارشناسی ارشد در دانشگاه ویسکونسین با نام «عبدالفتاح (جان) جندلی» (Abdulfattah John Jandali) یک استادیار مسلمان از کشور سوریه شد، او را تهدید به قطع رابطه با خانواده کرد.


جندلی کوچک ترین فرزند یک خاندان برجسته سوری بود. پدر او مالک پالایشگاه های نفت و چند حوزه تجاری چندگانه دیگر بود، با دارایی هایی بزرگ در دمشق و «همس». (Homs) روزگاری او نقش به‌سزایی در تعیین قیمت نهایی گندم در منطقه داشت. عبدالفتاح خود بعدها گفت که مادرش «یک زن مسلمان سنتی» و یک «زن خانه دار محافظه کار و مطیع» بود. جندلی‌ها مثل خاندان شیبل اهمیت خاصی برای آموزش فرزندان خود قائل بودند. از این رو، عبدالفتاح با این که مسلمان بود به یـک مدرسه شبانه روزی یسوعیان فرستاده شد و قبل از ورود به دانشگاه ویسکونسین برای گرفتن درجه دکتری در علوم سیاسی از دانشگاه آمریکایی‌ها در بیروت فارغ‌التحصیل شد.


در تابستان 1954، جووان با عبدالفتاح به سوریه رفت. آنها دو ماه را در شهر همس گذراندند و او در این مدت از خانواده شوهرش روش طبخ غذاهای سوری را یاد گرفت. وقتی آنها به ویسکونسین برگشتند، او متوجه شد حامله است. آنها هر دو بیست و سه ساله بودند اما تصمیم گرفته بـودند ازدواج نکنـند. پدر جـووان در آن زمـان در بستر مرگ بود. او قبلا تهدید کرده بود که اگر با عبدالفـتاح ازدواج کنـد دیگـر او را دخـتر خود نـمی‌داند. سقـط جنـین نیـز در جامعه کوچک کاتولیک‌ها راه ساده‌ای نبود. بنابراین در اوایل 1955 جووان به سانفرانسیسکو رفت تا تحت مراقبت دکتر مهربانی قرار بگیرد که به مادرانی که هنوز ازدواج نکرده‌اند، پناه می‌داد، نوزاد آنها را به دنیا می‌آورد و بی سر و صدا مقدمات فرزندخواندگی پنهانی را انجام می‌داد.

سه شنبه 22/9/1390 - 23:15
کامپیوتر و اینترنت
مـوج فراگیر صدا
 
داشتن یک تلویزیون باکیفیت و بزرگ تنها نیمی از تجربه سمعی بصری فیلم‌های سینمایی را تشکیل می‌دهد و برای داشتن بالاترین لذت از فیلم‌های سینمایی باید تلویزیون را با یک سیستم صوتی کارآمد همراه کرد. سیستم‌های صوتی به شکل پخش‌کننده، اسپیکر یا سینمای خانگی که از ترکیب هر دو به دست می‌آید وجود دارد و کاربر بر حسب نیاز و بودجه خود فرم دلخواه را انتخاب می‌کند. سیستم پخش‌کننده خانگی وظیفه دارد پس از دکود کردن اطلاعات ثبت‌شده روی دیسک بلو-ری، بخش تصویری را از طریق خروجی‌های کامپوننت یا HDMI به تلویزیون و بخش صوتی را از طریق خروجی‌های صوتی دیجیتال یا آنالوگ به اسپیکرها بفرستد. یک سیستم صوتی ایده‌آل خانگی دارای هفت اسپیکر و یک ساب‌ووفر است که دورتادور کاربر نصب می‌شوند و فضای خانه را با صدایی سه‌بعدی و کامل پر می‌کنند. هر فیلم سینمایی بسته به کمپانی سازنده از مجموعه‌ای از کدک‌های صوتی برای بارگذاری صدا و موزیک‌فیلم‌های خود استفاده می‌کند که هر کدام ویژگی‌های خاص خود را دارند اما برای داشتن پخش موفق باید از طرف پخش‌کننده پشتیبانی شوند. ساخت صدای فراگیر با دو روش حقیقی و مجازی انجام می‌شود که در اولی صدای مربوط به هر کانال روی دیسک کد می‌شود و در روش دوم دستگاه پخش‌کننده از صدای استریو، صدایی فراگیر می‌سازد. بدیهی است روش اول کارایی بیشتری دارد اما روش دوم برای کارکرد به نیروی پردازش فراوان احتیاج دارد و درجه باورپذیری آن به صدای پخش‌شده وابسته است.


دالبی


شرکت امریکایی دالبی در زمینه کاهش نویز و کد کردن صدا تخصص دارد و از ابتدای ساخت دستگاه‌های پخش ویدیو کاربران خانگی را همراهی کرده است. این شرکت در سال 1965 تاسیس شده و به جای ساخت سخت‌افزار از راه ابداع روش‌های جدید و گذاشتن انحصار روی آنها کسب درآمد می‌کند. دو نام Dolby TrueHD و Dolby ProLogic جزو شناخته‌شده‌ترین نام‌های تجاری دالبی به حساب می‌آیند و هر کسی که با دستگاه پخش‌کننده بلو-ری خود کار کرده باشد این دو نام را به خوبی می‌شناسد. نام تجاری Dolby TrueHD نشانگر کدک صوتی پیچیده‌ای است که برای ذخیره‌سازی صدای فیلم به کار می‌رود و توانایی ذخیره 16 کانال صوتی، عمق نمونه‌برداری 24 بیتی و آهنگ نمونه‌برداری 192 کیلوهرتزی را دارد. در صنعت ساخت فیلم‌های بلو-ری، کدک TrueHD یک کدک اختیاری است و به همین دلیل فیلم‌های دارای صدای کدشده با این کدک یک ترک AC-3 نیز دارند که صدای TrueHD از طریق آن پخش می‌شود.  تمام پخش‌کننده‌های پشتیبانی‌کننده از TrueHD می‌توانند صدای فراگیر چندکاناله را به شکل صدایی با کانال‌های کمتر پخش کنند تا کاربران دارای سیستم‌های صوتی با اسپیکرهای کمتر نیز بتوانند از صدای فراگیر لذت ببرند و برای مثال کاربری که دستگاه خود را به یک سیستم استریو متصل کرده می‌تواند صدای 7.1 کانال را به شکل استریو دریافت کند. صدای کدشده با این کدک خصلتی غیرکاهنده دارد و در خلال پخش هیچ اثری از افت کیفیت در کار آن مشاهده نشده و کیفیت صدای آن درست مشابه نسخه اولیه فیلم است.        

نام تجاری ProLogic نشانگر وجود سیستم شبیه‌ساز صدای فراگیر است که با روش‌هایی خاص و پیچیده صدای استریو را به صدای فراگیر تبدیل می‌کند. ابتدا هر کانال چپ و راست به دو کانال مجزا تبدیل می‌شوند و کانال وسط از ترکیب نسبی چپ و راست و کانال عقبی از ترکیب آن دو و پخش در فاز مخالف ایجاد می‌شود. در دستگاه‌های دارای استاندارد ProLogic IIx می‌توان صدای 5.1 کانال را به نوع 7.1 مجازی تبدیل کرد و در انواع دارای ProLogic IIz نیز با افزودن دو کانال بالایی صدای 7.1  به 9.1 مجازی تبدیل می‌شود.


dts


شرکت dts نیز اساس و پایه امریکایی دارد و مهم‌ترین رقیب دالبی به شمار می‌آید. این شرکت نیز در ساخت فرمت‌های صوتی مهارت زیادی دارد و Dts-HD Master Audio مهم‌ترین نشان تجاری آن است. در این کدک نیز امکان ذخیره صدا با کیفیت 192 کیلوهرتزی و 24 بیتی وجود دارد اما اگر محدودیتی برای حافظه وجود نداشته باشد کد کردن هر تعداد کانال صوتی با آن امکان‌پذیر است. دستگاه‌های پخش بلو-ری امروزی به خوبی با این کدک سازگاری دارند و در میان منوی آنها می‌توان خروجی صوتی را در این وضعیت قرار داد و صدای فیلم را به صورت فراگیر شنید. صدای کدشده با کدک Dts-HD Master Audio نیز غیرکاهنده است و افت کیفیتی در خلال دکود شدن آن وجود ندارد.


SRS


این نام که به سرعت صدای فراگیر مجازی را در ذهن هر کاربری تداعی می‌کند در ساخت الگوریتم‌های بهبوددهنده صدا مهارت زیادی دارد و می‌توان نام تجاری آن را روی ساخته‌های برندهایی چون مایکروسافت، سامسونگ، ال‌جی، توشیبا، دل و سونی مشاهده کرد. در سال 2008 حدود 36 میلیون تلویزیون HD با قابلیت SRS ساخته شده که بیش از 30 درصد سهم بازار آن دوره را تشکیل می‌دهد و همه‌روزه دستگاه‌های بیشتری به بهبوددهنده‌های SRS مجهز می‌شوند. این شرکت با 300 برند سازنده تجهیزات صوتی طرف قرارداد است و بیش از 150 انحصار گوناگون دارد که هر برندی برای استفاده از آنها باید غرامت بپردازد. از مهم‌ترین نام‌های تجاری این برند می‌توان به TheaterSound  و TheaterSound HD اشاره کرد که در تلویزیون‌های سال 2010 و 2011 سامسونگ کاربرد دارند و صدای فراگیر مجازی آنها بسیار باورپذیرتر از صدای مجازی سیستم‌های به‌کاررفته در تلویزیون‌های دیگر است. به تازگی این شرکت دست به ساخت تجهیزات الکترونیکی تنظیم صدا نیز زده که در میان آنها می‌توان به MyVolume و SRS iWOW اشاره کرد.    

بیشتر دستگاه‌های جدید از بسیاری از کدک‌های طراحی‌شده برای کدگذاری صدای فیلم‌های بلو-ری پشتیبانی می‌کنند و به ندرت کاربری در مورد انتخاب کدک فیلمش دچار مشکل می‌شود. دستگاه‌های جدید با کدک‌های قدیمی‌تر نیز سازگاری دارند و بدین ترتیب دارندگان سیستم‌های صوتی یا فیلم‌های قدیمی‌تر نیز می‌توانند به بهترین نحو از صدای فراگیر بهره‌مند شوند. در کنار داشتن پخش‌کننده سازگار کاربر باید سیستم صوتی خود را به اسپیکرهایی حساس و قدرتمند سازگار کند تا صدای فراگیر را با کیفیتی عالی بشنود.
م
حسن آرونی AROONI@ICTNEWS.IR

منبع :هفته نامه عصر ارتباط
شنبه 19/9/1390 - 23:33
کامپیوتر و اینترنت

 دوستان از امروز میخوام هز هفته یک قسمت از زندگینامه ی مرحوم استیو جابز رو برای شما بذارم.

زندگینامه جابز چگونه نوشته شد

مترجم: محمود حبیبی

 

مرگ استیو جابز خالق دنیای اپل بسیاری از دوست‌داران فناوری در جهان و ایران را متاثر كرد. خبر مرگ آقای اپل چنان در رسانه های مجازی و چاپی فراگیر شد كه حتی بسیاری از ایرانیانی كه هیچ شناختی نسبت به او نداشتند را واداشت تا به جستجوی نام و نشان او بر آیند.از همین روست كه كتاب زندگی‌نامه استیو جابز كه به قلم والتر آیزاكسون نوشته شده است نیز در لیست پر فروش ها قرار می گیرد و به زبان های مختلف ترجمه می شود. اگر شما نیز جز طرفداران محصولات اپل هستید و می خواهید بدانید كه استیو جابز پیش از مرگش چگونه زیسته است و چگونه توانسته یك سیب گاز زده را اینچنین در چشم بسیاری محبوب سازد پس حتما از این هفته پاورقی عصرارتباط را بخوانید.


اوایل تابستان سال 2004، استیو جابز با من تماس گرفت. سال‌ها بود هر از چندگاهی با من ارتباط داشت که این ارتباطات برخی اوقات به اوج می‌رسید، به خصوص وقتی او سرگرم تلاش برای رونمایی از یک محصول جدید بود و می‌خواست عکس آن روی جلد هفته‌نامه «تایم» چاپ شود یا گزارشی از آن در شبکه سی‌ان‌ان پخش شود - رسانه‌هایی که من در آنها کار می‌کردم- اما در آن مدتی که دیگر در هیچ کدام از این رسانه‌ها نبودم، خبر چندانی از او نداشتم. وقتی تماس گرفت، ابتدا کمی درباره «موسسه آسپن» که من به تازگی به آن پیوسته بودم، صحبت کردیم و بعد او را دعوت کردم تا در کمپ تابستانی ما در «کلورادو» سخنرانی کند. او از این دعوت ابراز خوشحالی کرد اما نه برای سخنرانی. می‌خواست پیاده‌روی کند تا بتوانیم با هم حرف بزنیم.


این حرفش کمی عجیب بود. من تا آن زمان نمی‌دانستم پیاده‌روی طولانی، روش مورد علاقه او برای گفت‌وگوهای جدی است. در این پیاده‌روی معلوم شد می‌خواهد زندگینامه‌اش را بنویسم. من تازه زندگینامه «بنجامین فرانکلین» را منتشر کرده بودم و سرگرم نوشتن زندگینامه «آلبرت انیشتین» بودم. در واکنش اولیه با حالت نیمه‌شوخی گفتم آیا واقعا خود را در حد و اندازه این افراد می‌داند. به او گفتم هنوز در میانه راه یک مسیر پرپیچ و خم قرار دارد و فراز و فرودهای فراوانی در انتظار اوست. در نهایت گفتم الان نه اما شاید یک یا دو دهه دیگر وقتی بازنشست شد، این کار را برای او انجام دادم.


 من جابز را از سال 1984 می‌شناختم؛ یعنی وقتی به منهتن جنوبی آمد تا در ضیافت ناهاری با دبیران خبر نشریه تایم اختراع جدید خود «مکینتاش» را معرفی کند. حتی آن زمان نیز آدم زودرنجی بود و در ضیافت با یکی از خبرنگاران تایم که با افشاگری جدی‌ای باعث رنجش او شده بود، حسابی درگیر شد اما وقتی بعدها با او همکلام شدم، مثل خیلی‌های دیگر در طول سالیان قبل حس کردم تا حدی شیفته جدیت خوشایندش شده‌ام. رابطه ما حتی بعد از اخراج او از اپل همچنان ادامه داشت. وقتی طرحی داشت، مثل طرح رایانه NeXT یا فیلم Pixar، پرتو جذابیتش ناگهان بار دیگر روی من متمرکز می‌شد. در این مواقع، مرا به یک رستوران سوشی در منهتن دعوت می‌کرد تا به من نشان دهد چیزی که دارد با حرارت از آن سخن می‌گوید، بهترین چیزی است که تاکنون اختراع کرده است. من او را دوست داشتم.


وقتی استیو به کادر مدیریت اپل برگشت، عکس او را روی جلد تایم کار کردیم. مدت‌زمان زیادی نگذشت که کم‌کم ایده‌هایش را برای گسترش تولید مجموعه‌ای که در آن زمان در دست داشتیم با ما در میان گذاشت و آن، کار بر روی بانفوذترین افراد قرن بود. در آن زمان او کمپین «متفاوت بیندیشید» خود را آغاز کرده بود و در قالب آن تصاویر نمادینی از برخی از چهره‌هایی که ما روی آنها کار می‌کردیم به نمایش می‌گذاشت. او با این کار سنگ بنای تلاش برای ارزیابی جذابیت چهره‌های متنفذ تاریخی را گذاشت.


بعد از اینکه پیشنهاد استیو را برای نوشتن زندگینامه‌اش نادیده گرفتم، جز خبرهای گه‌گاهی و پراکنده دیگر خبری از او نداشتم تا اینکه یک بار به او ایمیل زدم تا بپرسم آیا دخترم درست می‌گوید که لوگوی اپل در واقع ادای دینی است به «آلن تورینگ»[Alan Turing] پیشتاز علم رایانه در انگلیس که کدهای رایانه‌ای جنگ آلمان را شکست. او بعدها با گاز زدن یک سیب آلوده به سیانور خودکشی کرد. جابز در پاسخ نوشت نه اما آرزو می‌کرد ای کاش به این مساله فکر کرده بود. همین سوال و جواب سرآغاز یک تبادل نظر بین من و او درباره تاریخ اپل شد و من ناگهان خود را درگیر جمع‌آوری رشته‌های یک موضوع جدید دیدم تا اگر روزی تصمیم گرفتم زندگینامه او را بنویسم، اطلاعات کافی داشته باشم. وقتی زندگینامه انیشتین منتشر شد استیو در نشست رونمایی از کتاب من در «پالو آلتو»[Palo Alto] شرکت کرد. در این نشست مرا به کناری کشاند و بار دیگر گفت که او موضوع خوبی برای نوشتن زندگینامه است.


پافشاری‌اش باعث سردرگمی من شده بود. او به حساسیت درباره حریم خصوصی خود معروف بود و من دلیلی نمی‌دیدم که باور کنم هیچ کدام از کتابهای مرا خوانده باشد. شاید روزی بگویم چرا اما در سال 2009، «لارن پاول»[Laurene Powell] همسر جابز صریحا به من گفت :«اگر می‌خواهید کتابی درباره جابز بنویسید، بهتر است الان دست به کار شوید.» او تازه مرخصی دوم پزشکی خود را گرفته بود. من پیش همسر جابز اعتراف کردم که وقتی او اولین بار این موضوع را با من در میان گذاشت، اصلا نمی‌دانستم بیمار است. او در پاسخ گفت تقریبا هیچ کس نمی‌دانست. همچنین افزود جابز حتی قبل از اینکه به خاطر سرطانش به اتاق عمل برود، با من تماس گرفت و باز هم از بیماری خود حرفی به من نزد.


در آن زمان بود که من تصمیم گرفتم این کتاب را بنویسم. جابز با اذعان به اینکه هیچ کنترلی بر مطالب این کتاب نخواهد داشت یا حتی حق خواندن آن را قبل از چاپ به خود نمی‌دهد، باعث حیرت من شد. او گفت: «زندگینامه جابز توست و من حتی آن را قبل از چاپ نخواهم خواند.» اما بعدها در پاییز همان سال نظرش را درباره این مساله تغییر داد. البته من نمی‌دانستم یک مرحله پیشرفته دیگر از سرطان به سراغش آمده است. او دیگر جواب تماس‌هایم را نمی‌داد تا اینکه من برای مدتی این پروژه را کنار گذاشتم.


 مدتی بعد زمانی که انتظارش را نداشتم در شب سال نو میلادی 2009 با من تماس گرفت. جابز با تنها خواهرش «مونا سیمپسون[Mona Simpson]» نویسنده آمریکایی در منزلش در «پالو آلتو» تنها بود. همسر و سه فرزندش برای اسکی به سفری کوتاه رفته بودند اما او به لحاظ جسمی آنقدر قدرت نداشت که به آنها بپیوندد. جابز آن شب در گذشته‌هایش سیر می‌کرد. ما بیش از یک ساعت با هم حرف زدیم. او یادش می‌آمد که وقتی 12 سالش بوده می‌خواسته یک فرکانس‌شمار بسازد. در همان سن شماره «بیل هولت»[Bil Hewlett] موسس شرکت HP  را از دفترچه تلفن عمومی پیدا کرده و با او تماس گرفته تا قطعات مورد نیاز خود را از او بگیرد. جابز گفت 12 سال گذشته از عمرش از زمانی که به اپل بازگشته، پرثمرترین دوران زندگی او از نظر تولید محصولات جدید بوده است اما هدف مهمتر او انجام دادن کاری بود که هولت و دوستش «دیوید پکارد» انجام دادند و آن، تاسیس شرکتی بود که به قدری سرشار از فعالیت خلاقانه است که بعد از مرگ آنها نیز به حیات خود ادامه داد.


او گفت: «من در کودکی همواره خود را یک شخص انسان‌دوست می‌دانستم اما به تجهیزات الکترونیک علاقه‌مند بودم... سپس مطلبی خواندم به قلم یکی از قهرمانان زندگی‌ام «ادوین لند»[Edwin Land] از شرکت «پولاروید»[Polaroid] که در آن درباره اهمیت کسانی حرف زده بود که یک پای آنها در حوزه انسان‌دوستی و پای دیگر آنها در حوزه علوم است. بعد از خواندن این مطلب به این نتیجه رسیدم که این دقیقا همان کاری است که می‌خواهم انجام دهم.» گفت‌وگوی ما طوری بود که به نظر می‌رسید او محورهای زندگینامه خود را به من پیشنهاد می‌دهد (و در این مورد دست کم همینطور شد). خلاقیتی که در آن حس انسان‌دوستی و علم‌گرایی در یک شخصیت قدرتمند با یکدیگر تلفیق می‌شوند، نکته مورد علاقه من در زندگینامه‌هایی است که درباره فرانکلین و انیشتین نوشته‌ام. به اعتقاد من، این کلید خلق اقتصادهای خلاق در قرن بیست و یکم است.


یک بار از جابز پرسیدم چرا می‌خواهد من زندگینامه او را بنویسم. او در پاسخ گفت: «به نظر من تو استعداد خوبی در به حرف کشیدن آدم‌ها داری.» این جواب برای من غیرمنتظره بود. من می‌دانستم که برای نوشتن زندگینامه جابز باید با شماری از کسانی که او آنها را از کار اخراج کرده، از آنها سوءاستفاده کرده، آنها را ترک کرده یا حتی عصبانی و رنجانده است، گفت‌وگو کنم. من نگران بودم او با این گفت‌وگوها راحت نباشد. در ابتدا هم وقتی روی سخن یکی از آنها به او برمی‌گشت، دست و پای خود را گم می‌کرد اما بعد از چند ماه خود او افراد مختلف حتی دشمنانش را ترغیب می‌کرد با من حرف بزنند. تلاشی هم نمی‌کرد برای این گفت‌گوها حد و مرزی بگذارد. روزی به من گفت: «من در زندگی کارهای زیادی کرده‌ام که جایی برای افتخار ندارند اما در کل من هیچ رازی در سینه ندارم که نتوانم پرده از آن بردارم.» او هرگز تلاشی برای نظارت بر چیزی که من می‌نوشتم، نداشت یا حتی هیچ وقت درخواست نکرد مطالب من را قبل از چاپ بخواند. فقط یک بار مداخله کرد و آن هم زمانی بود که ناشر من داشت درباره طراحی جلد کتاب تصمیم میگرفت. وقتی استیو نسخه اولیه طراحی جلد پیشنهادی را دید، آنقدر از آن بدش آمد که درخواست کرد طرح پیشنهادی خود را ارائه کند. من که هم از طرح او خوشم آمده بود هم مصمم بودم از آن استفاده کنم، بلافاصله پیشنهاد او را پذیرفتم.


من در نهایت بیش از 40 گفت‌وگو با او داشتم. برخی از آنها گفت‌وگوهای رسمی بود که در اتاق نشیمن منزل او در پالو آلتو صورت گرفت و مابقی نیز در طول پیاده‌روی یا رانندگی‌های طولانی یا پشت تلفن. در طول دو سالی که با جابز دیدار داشتم، او هر روز صمیمی‌تر می‌شد و راحت‌تر حرف‌های خود را به زبان می‌آورد اما گاهی اوقات شاهد رفتارهایی بودم که برخی از همکاران قدیمی او در اپل از آنها با عنوان «حوزه اختلال واقعیت» استیو یاد می‌کردند. این رفتارها گاهی شامل از کار افتادن سلول‌های حافظه‌اش می‌شد که برای همه ما نیز اتفاق می‌افتد و گاهی سر هم‌بندی کردن یک روایت جدید از واقعیت برای من و خودش. من برای اینکه داستان زندگی او را بررسی و ابعاد آن را روشن کنم با بیش از یکصد نفر از دوستان، آشنایان، رقیبان، دشمنان و همکاران او مصاحبه کرده‌ام.


همسر او نیز هیچ کنترلی بر مطالب من نداشت و هرگز از من نخواست کتاب را قبل از چاپ بخواند. در واقع او به شدت مرا ترغیب می‌کرد تا با صداقت از نقاط ضعف و قوت جابز حرف بزنم. این زن یکی از باهوش‌ترین و منطقی‌ترین کسانی است که من تاکنون در عمرم دیده‌ام. او در همان اوایل کار روزی به من گفت: «بخش‌هایی در زندگی و شخصیت جابز است که به شدت ناخوشایند است و واقعیت هم همین است... شما نباید آنها را پنهان کنید. او در شاخ و برگ دادن به داستان زندگی خود متبحر است اما اصل این داستان، حیرت‌انگیز است و من دلم می‌خواهد با صداقت تمام روایت شود.»


من قضاوت درباره اینکه آیا در این هدف موفق شده‌ام یا نه را به خوانندگان واگذار می‌کنم. مطمئن هستم بازیگرانی که در این نمایش هستند،  برخی از خاطرات را طور دیگری به خاطر می‌آورند یا فکر می‌کنند من در دام «حوزه اختلال واقعیت» جابز افتاده‌ام. حین نگارش این کتاب مثل کتابی که درباره «هنری کسینجر» نوشتم ـ که در واقع یک آمادگی خوب برای نگارش این کتاب بودـ متوجه شدم مردم دارای چنان احساسات مثبت یا منفی‌ای درباره جابز هستند که تاثیر «راشامونی» در مورد او کاملا مشهود است. اما من تلاش خود را کرده‌ام تا بتوانم بین روایات متضاد توازن ایجاد کنم و درباره منابعی که از آنها استفاده کرده‌ام، شفاف باشم.  


کتاب حاضر کتابی درباره یک زندگی پرفراز و نشیب و شخصیت بسیار ناآرام یک کارآفرین خلاق است که شور او برای رسیدن به کمال و انگیزه قدرتمندش در زندگی باعث انقلاب در شش صنعت شد: رایانه‌های شخصی، فیلم‌های انیمیشن، موسیقی، تلفن، تبلت‌ها و نشر دیجیتالی. می‌توان یک صنعت دیگر را نیز به این فهرست افزود: فروشگاه‌های خرده‌فروشی که هرچند جابز کاملا آنها را دگرگون نکرد اما یک تعریف جدید از آنها ارائه کرد. علاوه بر آن، او راه را برای شکل‌گیری بازار جدیدی از محتویات دیجیتالی باز کرد که مبتنی بر کارکرده‌است نه فقط وب‌سایت‌ها. در این راستا، او نه‌تنها محصولاتی دگرگون‌کننده ابداع کرد بلکه در دومین دور از حضور خود در اپل، شرکتی ماندگار ایجاد کرد که نقش DNA او را بر خود دارد. این شرکت پر است از  طراحان خلاق و مهندسان ماجراجویی که می‌توانند دیدگاه‌های او را جامه عمل بپوشانند. در آگوست 2011، درست قبل از استعفای جابز از مدیریت اپل، این شرکت که او زمانی سنگ بنای آن را در پارکینگ خانه پدریاش گذاشته بود، بزرگترین  شرکت جهان شده بود.


امیدوارم این کتاب همچنین کتابی درباره نوآوری باشد. در دورانی که ایالات متحده آمریکا در پی یافتن راه‌هایی برای حفظ جایگاه خود به عنوان قله نوآوری است و در شرایطی که جوامع مختلف در سراسر جهان تلاش می‌کنند اقتصادهای خلاق و متناسب با عصر دیجیتال ایجاد کنند، جایز همچنان تندیس نهایی ابداع، تخیل و نوآوری پایدار است. او می‌دانست که بهترین روش برای خلق ارزش در قرن بیست و یکم متصل کردن خلاقیت و فناوری به یکدیگر است. از این رو، شرکتی بنا کرد که در آن جهش‌های تخیل با شاهکارهای مهندسی برجسته در یکدیگر ادغام می‌شدند. او و همکارانش در پل توانستند جور دیگری فکر کنند؛ آنها موفق شدند نه فقط پیشرفت‌هایی بزرگ در زمینه تولید داشته باشند که در خدمت برخی گروه‌های خاص باشند بلکه ابزارها و سرویس‌های کاملا جدیدی خلق کنند که کاربران تا آن زمان حتی نمی‌دانستند که به آنها نیاز دارند.  


استیو یک رئیس یا یک انسان ایده‌آل نبود که بتوان در قالب یک الگوی منظم به دیگران ارائه کرد. او ممکن است تحت تاثیر انگیزه‌های پلید، اطرافیان خود را دچار عصبانیت و سرخوردگی کرده باشد اما شخصیت، شور انسانی و ابداعات او همگی با یکدیگر در ارتباط بودند، درست همانطورکه سخت‌افزار و نرم‌افزار اپل در ارتباط هستند و بخشی از یک سیستم پیچیده را تشکیل می‌دهند. بنابراین داستان زندگی او هم آموزنده است، هم هشدارآمیز  و سرشار است از درس‌هایی درباره نوآوری، شخصیت، رهبری و ارزش‌ها. 


«هنری پنجم» اثر شکسپیر ـ  ماجرای یک شاهزاده هوسران و خودکامه که به یک پادشاه پرشور اما حساس، خودمحور اما احساساتی ، الهام‌بخش اما ضعیف تبدیل می‌شودـ با یک پند آغاز می‌شود: «الهه شعر و موسیقی بر روشن‌ترین آسمان خلاقیت جلوس خواهد کرد.» برای استیو جابز این جلوس بر روشن‌ترین آسمان خلاقیت با داستان زندگی دو خانواده و رشد و نمو در دره‌ای آغاز می‌شود که تازه داشت یاد می‌گرفت چطور سیلیکون را به طلا تبدیل کند

 

منبع :هفته نامه عصر ارتباط 

چهارشنبه 16/9/1390 - 18:2
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته