شعر و قطعات ادبی
یک حادثه با من باش زیبای اساطیری
تو زنده به اعجازی بی معجزه میمیری
تا عطر تنت باقی است من معجزه می مانم
بعد از تو چه خواهد کرد تقدیر، نمیدانم
آغوش تو تکراریست ،تکرار خیال من
تندیس غرورت را در بستر من بشکن
تقدیر تو رفتن نیست ،تو سهم منی انگار
یک وسوسه عاشق شو، یکبار فقط یکبار
می مانی و میدانم پا بسته تقدیری
یک حادثه با من باش زیبای اساطیری
من پنجره میخواهم ، تو معنی دیواری
من آیینه عشقم ، تو آیه بیزاری
بعد از تو من و تکرار، تکرار هم آغوشی
یک بستر بیهوده، یک جرعه فراموشی
یک تجربه مبهم، یک همهمه رسوایی
یک فرصت بی لذت، در یک شب یلدایی
هرم نفسی تازه، یک خلسه وهم آلود
یک نام که یادم نیست این آخر بازی بود
بی وسوسه می مانی،بی حادثه می میری
با خاطره ام خوش باش زیبای اساطیری...
"نیلوفر لاری پور"
سه شنبه 24/8/1390 - 12:1
شعر و قطعات ادبی
بازی با هم بودن آدما:
کنارتن تا کی؟ تا وقتی که بهت نیاز دارن.
از پیشت میرن یه روزی، کدوم روز؟ وقتی کسی اومد به جات.
دوست دارن تا چه موقع؟ تا وقتی که کسه دیگه رو واسه دوست داشتن پیدا نکردن .
میگن عاشقتن واسه همیشه...
ولی این یه حرفه تا وقتی که نوبت بازیت تموم شه.
چهارشنبه 18/8/1390 - 19:5
شعر و قطعات ادبی
...محبوب من ببا،
تا اشتیاق بانگ تو در جان خسته ام
شور حیات برانگیزد
من غرق مستیم
از تابش وجود تو در جام جان چنین،
سرشار هستیم،
من بازتاب صولت زیبایی توام،
آیینه ی شکوه و دلارایی توام.
حمید مصدق چهارشنبه 11/8/1390 - 14:14
شعر و قطعات ادبی
ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان و وهم پرسش و تردید،
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو: در راه عشق و انتخاب آن، خطا کردم.
و من درحالتی، ما بین اشک و حسرت و تردید،
کنار انتظاری که بدون، پاسخ و سرد ست
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل،
میان غصه ای از جنس کوچک یک ابر،
نمی دانم چرا شاید؛ به رسم و عادت پروانگیمان باز،
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم. پنج شنبه 5/8/1390 - 18:44
شعر و قطعات ادبی
در گذر گاه زمان، خیمه شب بازی دهر،
عشق ها میمیرند، رنگ ها رنگ دگر میگیرند،
و فقط خاطره هاست، که چه شیرین و چه تلخ،
دست نا خورده به جا میمانند...
دوشنبه 18/7/1390 - 20:19
شعر و قطعات ادبی
نیا باران زمین جای قشنگی نیست، من از جنس زمینم خوب میدانم!
که گل در عقد زنبور است!
اما یک طرف سودای بلبل، یک طرف پروانه را هم دوست می دارد...!
دوشنبه 18/7/1390 - 19:13
داستان و حکایت
قصاب با دیدن سگی که طرف مغازه اش نزدیک می آمد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید، کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود " لطفا 12 سوسیس و یه ران گوشت بدهید." 10 دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت. سگ هم کیسه را گرفت و رفت.
قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی قصد بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد.
سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید. با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد. قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد. قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ایستاد.
اتوبوس آمد، سگ جلوی اتوبوس آمد و شماره ی آن را نگاه کرد و به ایستگاه برگشت. صبر کرد تا اتوبوس بعدی آمد دوباره شماره ی آن را نگاه کرد و به ایستگاه برگشت. صبر کرد تا اتوبوس بعدی آمد دوباره شماره آنرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد. قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.
اتوبوس درحال حرکت به سوی حومه شهر بود. سگ منظره بیرون را تماشا میکرد. پس ازچند خیابان سگ روی پنجه بلند شد وزنگ اتوبوس را زد اتوبوس ایستادو سگ با کیسه پیاده شد وقصاب هم به دنبالش.
سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید. گوشت را روی پله گذاشت وکمی عقب رفت وخود رابه درکوبید. اینکار را بازم تکرارکرد اما کسی در را باز نکرد.
سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پریدو خودش رابه پنجره رساند وسرش را چند بار به پنجره زدوبعد پایین پرید وپشت در برگشت.
مردی در را بازکرد وشروع به فحش دادن وتنبیه سگ کرد. قصاب با عجله به سگ نزدیک شد و داد زد: چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است. این با هوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم.
مرد نگاهی به قصاب کرد و گفت: تو به این میگی باهوش؟ این دومین بار تو اینهفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه!!!!
اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود و دوم اینکه چیزی که شما آنرا بی ارزش می دانید بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است.
سوم اینکه بدانیم دنیا پر از این تناقضات است پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهمتر اینکه قدر داشته های مان را بدانیم. جمعه 8/7/1390 - 12:53
شعر و قطعات ادبی
بعد از مرگم تکه یخی به شکل قلب، بر روی سنگ قبرم بگذارید...
تا با اولین طلوع خورشید، آب شود و به جای یار برایم بگرید... جمعه 8/7/1390 - 12:38
شعر و قطعات ادبی
سیب سرخی را به من بخشید و رفت...
ساقه ی سبز دلم را چید و رفت...
عاشقی های مرا باور نکرد...
عاقبت بر عشق من خندید و رفت...
اشک در چشمان سردم حلقه زد...
بی مروت گریه ام را دید و رفت...
با غم هجرش مدارا می کنم...
گرچه بر زخمم نمک پاشید و رفت...
چهارشنبه 6/7/1390 - 10:47
طنز و سرگرمی
همیشه 39 روز یک بار...
یادی از رفیقت بکن که اگه مرده بود، به چهلمش برسی...
چهارشنبه 6/7/1390 - 10:39