• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 2
تعداد نظرات : 1
زمان آخرین مطلب : 5403روز قبل
داستان و حکایت

رؤیای خود را دنبال كن                                                                         (نویسنده بك كانفیلد)من دوستی به نام مانتی رابرتز دارم كه یك مزرعه پرورش اسب دارد.یك روز كه در حال صحبت بودیم او داستانی را برای من نقل كرد. داستان پسری كه فرزند یك تعلیم دهنده اسب دوره گرد بوده كه از اصطبلی به اصطبل دیگر، از مسابقه ای به مسابقه دیگر و از مزرعه ای به مزرعه دیگر می رفت تا اسب ها را آموزش دهد. بنابراین درس خواندن آن پسر در دبیرستان مرتباً با وقفه مواجه می شد وقتیكه سال آخر دبیرستان بود از او خواسته شد تا در یك صفحه بنویسید تا در آینده می خواهد كه و چه كاره باشد.آن شب او هفت صفحه در توصیف هدف خود یعنی داشتن یك مزرعه پرورش اسب نوشت. او درباره رؤیای خود با تمام جزئیاتش نوشت و حتی یك شكل از یك مزرعه 200 جریبی كه در آن محل ساختمانها و اصطبلها و مسیر مسابقه مشخص شده بود كشید. و سپس نقشه یك ساختمان 370 متر مربعی را كشید كه در مزرعه 200 جریبی او واقع شده بود.او تمام آرزوهای خود را در آن پروژه قرار داد و روز بعد آنرا به معلم  داد. دو روز بعد نوشته هایش به دست خودش بازگشت در صفحه اول یك F (نمره بسیار پایین) با رنگ قرمز نوشته شده بود. با یك توجه كه نوشته بود «بعد از كلاس بیا پیش من». پسر با  صفحات حاوی رؤیاهایش به دیدن معلم خود رفت و از او پرسید چرا نمره اش F شده است؟معلم در پاسخ به او گفت این یك رؤیای غیر واقعی برای پسری در شرایط توست. تو فرزند یك خانواده دوره گرد از خانواده سطح پایینی هستی! و هیچ سرمایه ای نداری برای داشتن یك مزرعه پرورش اسب مقدار زیادی پول لازم است. تو باید یك زمین و اسبهایی با نژاد اصیل بخری و آنها را تكثیر كنی كه همه اینها مقدار زیادی پول لازم دارد. برای انجام چنین كاری هیچ راهی وجود ندارد. پس از آن، معلم اضافه كرد: اگر تو دوباره با واقع گرایی بیشتری این مطالب را بنویسی من هم در نمره تو تجدید نظر می كنم.پسر به خانه رفت و مدت طولانی در این مورد فكر كرد و از پدرش در این باره كمك خواست ولی پدرش به او گفت ببین پسرم تو باید خودت این كار را تمام كنی و از ذهن خودت كمك بگیری. البته من می دانم كه این تصمیم بزرگی برای توست.بالاخره بعد از یك هفته كلنجار رفتن پسر همان صفحات را بدون هیچ تغییری به معلمش برگرداند و به معلمش گفت تو می توانی نمره F را برای من نگه داری و من هم رؤیای خود را برای خودم نگه می دارم.بله آن پسر مانتی بود. او اكنون یك مزرعه اسب 200 جریبی دارد و در حالی این داستان را تعریف می كرد كه در خانه 370 متر مربعی خود نشسته بود. مانتی ادامه داد. من هنوز آن ورق كاغذها را دارم. او اضافه كرد بهترین قسمت داستان اینجاست كه دو تابستان پیش همان معلم دبیرستان 30 دانش آموز خود را به مزرعه اسب من برای یك تور یك هفته ای آورد. وقتی كه معلم قدیمی داشت آنجا را ترك می كرد گفت من معلم تو بودم من سارق رؤیای تو بودم. در آن سالها من رؤیای بچه های زیادی را دزدیدم اما خوشبختانه تو آنقدر عاقل بودی كه رؤیای خود را نگه داری.اجازه ندهید هیچ كس رؤیای شما را بدزدد از قلب خود فرمان بگیرید.

چهارشنبه 6/7/1390 - 10:22
داستان و حکایت
لذت زندگی


دو میمون روی شاخه درختی نشسته بودند و به غروب خورشید نگاه میکردند.
یکی از دیگری پرسید: چرا هنگام غروب رنگ آسمان تغییر میکند؟
میمون دوم گفت: اگر بخواهیم همه چیز را توضیح بدهیم، مجالی برای زندگی نمی ماند. گاهی اوقات باید بدون توضیح از واقعیتی که در اطرافت میبینی، لذت ببری.
میمون اول با ناراحتی گفت: تو فقط به دنبال لذت زندگی هستی و هیچ وقت نمی خواهی واقعیتها را با منطق بیان کنی.

در همین حال هزار پایی از کنار آنها میگذشت.

میمون اول با دیدن هزار پا از او پرسید: هزار پا، تو چگونه این همه پا را با هماهنگی حرکت میدهی؟
هزارپا جواب داد: تا به امروز راجع به این موضوع فکر نکرده ام.
میمون دوم گفت: خوب فکر کن چون این میمون راجع به همه چیز توضیح منطقی میخواهد.

هزار پا نگاهی به پاهایش کرد و خواست توضیحی بدهد:
خوب اول این پا را حرکت میدهم، نه، نه. شاید اول این یکی را. باید اول بدنم را بچرخانم، ...
هزار پا مدتی سعی کرد تا توضیح مناسبی برای حرکت دادن پاهایش بیان کند.
ولی هرچه بیشتر سعی میکرد، ناموفقتر بود. پس با ناامیدی سعی کرد به راه خودش ادامه دهد، ولی متوجه شد که نمیتواند.
با ناراحتی گفت: ببین چه بلایی به سرم آوردید. آنقدر سعی کردم چگونگی حرکتم را توضیح دهم که راه رفتن یادم رفت.
میمون دوم به اولی گفت: میبینی! وقتی سعی میکنی همه چیز را توضیح دهی اینطور میشود.

پس دوباره به غروب آفتاب خیره شد تا از آن لذت ببرد.

                                                               پائولو کوئیلیو
 
 
يکشنبه 20/6/1390 - 9:23
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته