من یک انسان هستم مثل همه ی انسان های دیگر من یک مشکل دارم مشکلم این است که من نمی توانم خدا را حس کنم احساس می کنم انگار نه انگار که با خدا روبرو شده ام خدایی که من را آفرید من را وجود آورد اما من بازهم اورا حس نکردم خدایی که به من خوبی یاد داد اما من باز هم اورا حس نکردم خدایی که برای من راه درست را نشان داد راه موفقیت را نشان داد اما من بازهم او را حس نکردم نمی دانم شاید حسش کردم یا شاید هم نه حسش نکردم نمی دانم چه جوری بگویم که من را درک کنید انگار حسی که در وجودم گم شده نمی دانم انسان خوبی هستم یا نه نمی دانم اعمالم خوب هستم یا نه فقط این ها را خدا می داند اگر پیش خدا برای کارهای بدم را توبه کنم و خدا من را ببخشد بازهم کار بدم را انجام می دهم بیشتر اوقات ناشکری می کنم واین باعث می شود بعضی از اعمالم خوبم از بین برود معلوم نیست خدا از دست من ناراضی است یانه حتما برگه ای دیدی که وقتی آدم فوتش کند می افتد ما هم همینطور هستیم وقتی شیطان ادم ساده را فوت کند ان ادم می افتد و زود ادم ساده فریب شیطان را می خوردمی دانید فرق بین ادم ساده و برگه چیست ؟ادم ساده فریب شیطان را می خورد و برگه با فوت انسان می افتد.