شعر و قطعات ادبی
بر ماسه ها نوشتم:
" دریای هستی من
از عشق توست سرشار "
این را به یاد بسپار!
بر ماسه ها نوشتی:
" ای همزبان دیرین
این آرزوی پاکی ست "
اما به باد بسپار!
خیزاب تیز بالی
ناز و نیاز ما را
می شست ، پاک می کرد!
بر باد رفتنی را
می برد ، خاک می کرد!
دریا ، ترانه خوان ، مست
سر بر کرانه می زد
شنبه 15/5/1390 - 21:0
شعر و قطعات ادبی
چه زیباست بخاطر تو زیستن
وبرای تو ماندن و به پای تو مردن و به عشق تو سوختن
و چه تلخ وغم انگیز است دور از تو بودن
برای تو گریستن و به عشق و دنیای تو نرسیدن
ای کاش می دانستی بدون تو مرگ گواراترین زندگی است
بدون تو و به دور از دستهای مهربانت زندگی چه تلخ و ناشکیباست
ای کاش می دانستی مرز خواستن کجاست
و ای کاش می دیدی قلبی را که فقط برای تو می تپد.
شنبه 15/5/1390 - 20:59
شعر و قطعات ادبی
نابینایی در شبی چراغ به دست می رفت...
خود پرستی او را دید و گفت: شب و روز نزد تو برابر است این چراغ به دست
گرفتن چه معنا دارد؟
نابینا گفت: تا کور دلی مثل تو پهلو بر من نزند و سبوی من نشکند!
شنبه 15/5/1390 - 20:56
داستان و حکایت
از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت...
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد:
چرا این همه وقت صرف این یکی می فرماید؟
خداوند پاسخ داد:
دستور کار او را دیده ای؟ او باید کاملا قابل شستشو باشد، اما پلاستیکی نباشد...
باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشد...
باید بتواند با خوردن قهوه تلخ و بدون شکر و غذای باقیمانده از شب کار کند...
باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد...
بوسه ای باید داشته باشد که بتواند همه ی دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته درمان کند...
و شش جفت دست داشته باشد...
فرشته از شنیدن این همه مبهوت شد...
فرشته گفت: شش جفت دست؟؟؟ امکان ندارد!!!
خداوند فرمود:
فقط دست ها نیستند...
مادر باید 3 جفت چشم هم داشته باشد...
فرشته گفت: به این ترتب این میشود یک الگوی متعارف برای آن ها...
خداوند سری تکان داد و فرمود:
بله! یک جفت برای وقتی که از بچه هایش می پرسد که چه کار میکنید، تا از پشت در بسته هم بتواند ببندشان...
یک جفت باید پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد...
و جفت سوم همین جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند بتواند بدون کلام به او بگوید:
او را میفهمد و دوستش دارد...
فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد...
به خدا گفت: این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است! باشد فردا تمامش بفرمایید..
خداوند فرمود:
نمیشود! چیزی نمانده تا کار این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است تمام کنم...
از این پس میتواند هنگام بیماری خودش را درمان کند.
یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند.
یک بچه ی 5 ساله را وادار کند تا دوش بگیرد.
فرشته نزدیک شد و به زن دست زد...
اما ای خداوند.. او را خیلی نرم آفریدی!!!!!!!
بله نرم است، اما او را سخت هم آفریدم...
تصورش را هم نمیتوانی بکنی که تا چه حد میتواند تحمل کند و زحمت بکشد...
فرشته پرسید: فکر هم میتواند بکند؟
خداوند فرمود:
نه تنها فکر میکند، بلکه قوه ی استدلال و مذاکره هم دارد...
آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه ی زن دست زد و گفت:
ای وای مثل اینکه این مخلوق جدید نشتی دارد...
خداوند مخالفت کرد و فرمود:
آن نشتی نیست، آن اشک است.
فرشته پرسید: اشک دیگر چیست؟
خداوند فرمود:
اشک وسیله ایست برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا امیدی، تنهایی، سوگ،غرورش.
فرشته متأثر شد و گفت:
شما فکر همه چیز را کرده اید، چون زن ها واقعا حیرت انگیز اند...
زن ها قدرتی دارند که مردان را متحیر میکنند...
همواره بچه ها را به دندان میکشند. سختی ها را بهتر تحمل میکنند...
بار زندگی را به دوش میکشند...
در عوض شادی و عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند...
وقتی میخواهند جیغ بزنند با لبخند می زنند.
وقتی میخواهند گریه کنند آواز میخوانند.
وقتی خوشحالند گریه میکنند.
و وقتی عصبانی اند می خندند.
برای آنچه باور دارند میجنگند.
در مقابل بی عدالتی می ایستند.
وقتی مطمئن هستند راه حل دیگری وجود دارد نمی پذیرند.
بدون کفش نو سر میکنند که بچه هایشان کفش نو داشته باشند.
برای همراهی یک دوست مضطرب با او به دکتر میروند.
بدون قید و شرط دوست میدارند.
وقتی بچه هایشان به موفقیتی دست پیدا میکنند گریه می کنند و وقتی دوستانشان پاداش میگیرند میخندند...
در مرگ یک دوست دلشان میشکند...
در از دست دادن یکی از اعضای خانواده اندوهگین میشوند...
با این حال وقتی میبیند همه از پا افتاده اند، قوی و پا برجا می مانند...
آن ها می رانند، می پرند، راه میروند، میدوند که نشان بدهند چه قدر برایشان مهم هستید...
قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد.
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند.
میدانند که بوسیدن و بغل کردن میتواند هر دل شکسته ای را التیام بخشد.
کار زن ها بیش از بچه به دنیا آوردن است...
آن ها امید و شادی به ارمغان می آورند...
آنها شفقت و فکر نو می بخشند...
زن ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند...
خداوند گفت: این مخلوق عظیم فقط یک عیب دارد...
فرشته پرسید: چه عیبی دارد؟
خداوند گفت: قدر خودش را نمیداند...
شنبه 15/5/1390 - 20:54
موفقیت و مدیریت
بیایید نگاهی به شرح زندگی مردی بیاندازیم که:
در 21 سالگی در تجارت شکست خورد!
در 22 سالگی در رقابت های انتخاباتی شورای شهر نا موفق ماند!
در 24 سالگی در انتخابات مجلس پیروز نشد!
در 26 سالگی همسر محبوب خود را از دست داد!
در 27 سالگی به ناراحتی شدید عصبی مبتلا گردید!
در 34 سالگی در مبارزه برای نمایندگی کنگره نا کام ماند!
در 45 سالگی می خواست سناتور شود امانشد!
در 47 سالگی نتوانست به مقام معاونت ریاست جمهوری برسد!
در 52 سالگی به عنوان رئیس جمهور آمریکا انتخاب شد!!!!!!!!!!!!
نام این مرد با اراده، آبراهام لینکلن بود.
شنبه 15/5/1390 - 20:49
شعر و قطعات ادبی
این مردم،دانه های دلشان پیدابود.
درمیان تاریکی،ریشه ها را میدیدند.
مثل سهراب،برای بته ی نورس مرگ،آب را معنی میکردند
غم ها را گل میکردندوپلی می زدند از خودتا صخره دوست
خوابهاشان سبک،ابرنیایش هاشان بلند،تا تراویدن راز ازلی
چه زیباست آنوقت بوته ی زیست
برکنیم ریشه بی شوری ودراریم مرداب را به تپش
بدویم تاته بودن.
چون جویبار، آیینه روان باشیم
باهم از پیچ و خم سبز گیاه،تا ته پنجره بالا برویم
وببینیم خدا،پشت این پنجره هاست
لای این شب بوها،پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب،روی قانون گیاه..
برویم و برویم وبیکرانی رازمزمه کنیم.
وبدانیم که خدا در همین نزدیکی هاست..
وچه زیباست آنوقت
لمس شب،سایه روشن ها،ساقه ی سبز وجود،فرصت سبز حیات
شنبه 15/5/1390 - 13:6
شعر و قطعات ادبی
در اخرین لحظه دیدار به
چشمانت نگاه كردم و
گفتم بدان اسمان قلبم
با تو یا بی تو بهاریست
همان لبخندی كه توان را
از من می ربود بر لبانت
زینت بست.
و به ارامی از من فاصله
گرفتی بی هیچ كلامی.
من خاموش به تو نگاه می كردم
و در دل با خود می گفتم :ای كاش این قامت
نحیف لحظه ای فقط لحظه ای می اندیشید كه
اسمان بهاری یعنی ابر
باران رعد وبرق و طوفان
ناگهانی
و این جمله ،جمله ای
بود بدتر از هر خواهش
برای ماندن و تمنایی
بود برای با او بودن...
شنبه 15/5/1390 - 13:3
شعر و قطعات ادبی
تو با یک جرعه از دریای یادت
میان باغ قلبم جاگرفتی
تو با یک انعکاس نقره ای رنگ
مجال ناز از رعنا گرفتی
تو چون یک هدیه ی فیروزه ای رنگ
مرا بر قایق رویا نشاندی
وبا یک لطف،یک لبخند ساده
مرا به سرزمین عشق خواندی
تو دیوار میان قلب ها را
به رسم آسمانی ها شکستی
وچون حسی غریب و واژه ای سرخ
میان دفتر روحم نشستی
تو دریایی ترین ترسیم یک موج
تو تنها جاده ی دل تا خدایی
تو مثل شوق یک کودک لطیفی
تو مثل عطر یک گلدان رهایی
تو مثل نغمه ی موزون باران
به روی اطلسی ها نازنینی
وتا وقتی که روحم مال اینجاست
به روی صفحه دل می نشینی
شنبه 15/5/1390 - 13:1
شعر و قطعات ادبی
اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم... اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم... اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم... اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم. وقتی كه بچه بودم هر شب دعا میكردم كه خدا یك دوچرخه به من بدهد.. بعد فهمیدم كه اینطوری فایده ندارد. پس یك دوچرخه دزدیدم و دعا كردم كه خدا مرا ببخش
هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! ... نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن
شنبه 15/5/1390 - 12:59
محبت و عاطفه
ای كه میپرسی نشان عشق چیست عشق چیزی جز ظهور مهر نیست عشق یعنی مهر بیاما، اگر عشق یعنی رفتن با پای سر
عشق یعنی دل تپیدن بهر دوست عشق یعنی جان من قربان اوست
عشق یعنی مستی از چشمان او بیلب و بیجرعه، بیمی، بیسبو
عشق یعنی عاشق بیزحمتی عشق یعنی بوسه بیشهوتی
عشق یار مهربان زندگی بادبان و نردبان زندگی
عشق یعنی دشت گلكاری شده در كویری چشمهای جاری شده
یك شقایق در میان دشت خار باور امكان با یك گل بهار
در خزانی بر گریز و زرد و سخت عشق، تاب آخرین برگ درخت
عشق یعنی روح را آراستن بیشمار افتادن و برخاستن
عشق یعنی زشتی زیبا شده عشق یعنی گنگی گویا شده
عشق یعنی ترش را شیرین كنی عشق یعنی نیش را نوشین كنی
عشق یعنی اینكه انگوری كنی عشق یعنی اینكه زنبوری كنی
عشق یعنی مهربانی درعمل خلق كیفیت به كندوی عسل
عشق، رنج مهربانی داشتن زخم درك آسمانی داشتن
عشق یعنی گل بجای خارباش پل بجای این همه دیوار باش
عشق یعنی یك نگاه آشنا دیدن افتادگان زیرپا
زیرلب با خود ترنم داشتن برلب غمگین تبسم كاشتن
عشق، آزادی، رهایی، ایمنی عشق، زیبایی، زلالی، روشنی
عشق یعنی تنگ بیماهی شده عشق یعنی ماهی راهی شده
عشق یعنی مرغهای خوش نفس بردن آنها به بیرون از قفس
عشق یعنی برگ روی ساقهها عشق یعنی گل به روی شاخهها
عشق یعنی جنگل دور از تبر دوری سرسبزی از خوف و خطر
آسمان آبی دور از غبار چشمك یك اختر دنبالهدار
عشق یعنی از بدیها اجتناب بردن پروانه از لای كتاب
عشق زندان بدون شهروند عشق زندانبان بدون شهربند
در میان این همه غوغا و شر عشق یعنی كاهش رنج بشر
ای توانا ناتوان عشق باش پهلوانا، پهلوان عشق باش
پوریای عشق باش ای پهلوان تكیه كمتر كن به زور پهلوان
عشق یعنی تشنهای خود نیز اگر واگذاری آب را بر تشنهتر
عشق یعنی ساقی كوثر شدن بیپرو بیپیكر و بیسرشدن
نیمه شب سرمست از جام سروش در به در انبان خرما روی دوش
عشق یعنی خدمت بیمنتی عشق یعنی طاعت بیجنتی
گاه بر بیاحترامی احترام بخشش و مردی به جای انتقام
عشق را دیدی خودت را خاك كن سینهات را در حضورش چاك كن
عشق آمد خویش را گم كن عزیز قوتت را قوت مردم كن عزیز
عشق یعنی مشكلی آسان كنی دردی از درماندهای درمان كنی
عشق یعنی خویشتن را گم كنی عشق یعنی خویش را گندم كنی
عشق یعنی خویشتن را نان كنی مهربانی را چنین ارزان كنی
عشق یعنی نان ده و از دین مپرس در مقام بخشش از آئین مپرس
هركسی او را خدایش جان دهد آدمی باید كه او را نان دهد
در تنور عاشقی سردی مكن در مقام عشق نامردی مكن
لاف مردی میزنی مردانه باش در مسیر عاشقی افسانه باش
دین نداری مردی آزاده شو هرچه بالا میروی افتاده شو
در پناه دین دكانداری مكن چون به خلوت میروی كاری مكن
جام انگوری و سرمستی بنوش جامه تقوی به تردستی مپوش
عشق یعنی ظاهر باطننما باطنی آكنده از نور خدا
عشق یعنی عارف بیخرقهای عشق یعنی بنده بیفرقهای
عشق یعنی آن چنان در نیستی تا كه معشوقت نداند كیستی
عشق باباطاهر عریان شده در دوبیتیهای خود پنهان شده
عاشقی یعنی دوبیتیهای او مختصر، ساده، ولی پرهای و هو
عشق یعنی جسم روحانی شده قلب خورشیدی نورانی شده
عشق یعنی ذهن زیباآفرین آسمانی كردن روی زمین
هركه با عشق آشنا شد مست شد وارد یك راه بی بنبست شد
هركجا عشق آید و ساكن شود هرچه ناممكن بود ممكن شود
در جهان هر كار خوب و ماندنی است ردپای عشق در او دیدنیست
*سالك*آری عشق رمزی در دلست شرح و وصف عشق كاری مشكلست
عشق یعنی شور هستی دركلام عشق یعنی شعر، مستی والسلام...
جمعه 14/5/1390 - 20:11