• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 7
تعداد نظرات : 6
زمان آخرین مطلب : 5435روز قبل
شعر و قطعات ادبی

هوای خانه، سنگین است و افسرده است

 

گلی بی آب، در گلدان روی میز، پژمرده است

 

صدای بوسه، یا موج طنین خنده ای، مرده است

 

غبار آیینه، پوشیده راه جلوه های پاک را بر خویش

 

چراغ سقف، لرزان است از تشویش

 

ورق های کتاب نیمه بازی، منتظر مانده است دست آشنایی را

 

نشسته گربه ی شیطان و ناآرام و بازیگوش

 

کناره پنجره، بی حوصله، اندوهگین، خاموش

 

سرا پا پرده و دیوار و ایوان، گوش

 

که شاید بشنود از خانه، گلبانگ صدایی را

 

و یا بر سنگفرش کوچه ریزد پرتو فانوس

 

به همراه نفس های شتاب آلود دلبندی

 

که جان را میشکوفاند ز رستاخیز لبخندی

 

 

 نفس را می فشارد لحظه های حسرت و افسوس

 

که با آن یاد آرام قراری دلنشین باشد

نوازش های دستی نازنین باشد

 

میان حلقه ی چشمان من، برق نگین باشد

 

 

 چه آزاریست در این لحظه ها و یادها، بیگانه بودن با شکیبایی

چه آزاریست تنهایی 

 

                             محمد زهری

 

سه شنبه 25/5/1390 - 1:46
شعر و قطعات ادبی

ایوان خانه ام

به وسعت قبری

                      از آفتاب و خاک

نشسته ام به وسعت قبر

و منتظرم

که دست رهگذری

ادامه ی دستانم باشد

و قفل خانه را بگشاید

صدای خسته ی کفشی می آید

صدای تیزی زنگ

از قعر پلکان

مهمانی آمده ست بگوید

امروز هم هوا دوباره گرفته است

امروز هم هوا دوباره خراب است

در این سکون سکوت آلود

پیکار پلکان را

                  یاران

با رنج این خبر سال های سال

تکرار می کنند

امروز هم هوا دوباره گرفته است

امروز هم هوا دوباره خراب است0 

                                                 طاهره صفار زاده

دوشنبه 24/5/1390 - 17:34
شعر و قطعات ادبی

دلم برای کسی تنگ است

که چشم های قشنگش را

به عمق آبی دریای واژگون می دوخت

و شعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند

دلم برای کسی تنگ است

که همچون کودک معصومی

دلش برای دلم تنگ است

و مهربانی را

                     -نثار من می کرد

دلم برای کسی تنگ است

که تا شمال ترین شمال با من رفت

و در جنوب ترین جنوب با من بود

کسی که بی من ماند

کسی که با من نیست

کسی...

             -دگر کافی است

                                                     حمید مصدق

يکشنبه 23/5/1390 - 14:5
داستان و حکایت

   روزي مرد کوري روي بله هاي ساختماني نشسته و کلاه و تابلويي را در کنار بايش قرار داده بود روي تابلو خوانده مي شد: من کور هست لطفا کمک کنيد

.   روزنامه نگار خلاقي از کنار او مي گذشت نگاهي به او انداخت فقط چند سکه داخل کلاه بود او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد تابلوي اورا برداشت آن را برگرداند و اعلان ديگري روي آن نوشت و تابلو را کنار باي او گذاشت و آنجا را ترک کرد.

   عصر آن رئز روزنامه نگار به آن محل برگشت ومتوجه شد که کلاه مرد بر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صداي قدم هايش او را شناخت و خواست اگر او همان کسي است که آن تابلو را نوشته بگويد که بر آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چيز خاص و مهمي نبود، من فقط نوشته ي شمارا به شکل ديگري نوشتم و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد مرد کور هيچوقت ندانست که او چه نوشته است ولي روي تابلوي او خوانده ميشد:

   امروز بهار است، ولي من نمي توانم آن را ببينم!!!!

   وقتي کارتان را نمي توانيد بيش ببريد استراتژي خود را تغيير دهيد خواهيد ديد بهترين ها ممکن خواهد شد باور داشته باشيد هر تغيير بهترن چيز براي زندگي است.

   حتي براي کوچکترين اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مايه بگذاريد اين رمز موفقيت است...

        لبخند بزنيد

چهارشنبه 11/3/1390 - 13:46
داستان و حکایت

   بيرمرد صبح زود از خانه اش خارج شد در راه با يک ماشين تصادف کرد و آسيب ديد. عابراني که رد مي شدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند. برستاران ابتدا زخم هاي بيرمرد را بانسمان کردند سبس به او گفتند: "بايد ازت عکس برداري بشه تا جايي از بدنت آسيب و شکستگي نديده باشه." بيرمرد غمگين شد، گفت: عجله دارد و نيازي به عکس برداري نيست. برستاران از او دليل عجله اش را برسيدند. زنم در خانه ي سالمندان است هر صبح به آن جا مي روم و صبحانه را با او مي خورم. نمي خواهم دير شود!

    برستار به او گفت: خودمان به او خبر مي دهيم. بيرمرد با اندوه گفت: " خيلي متاسفم او آلزايمر دارد چيزي را متوجه نخواهد شد! حتي مرا هم نمي شناسد! " برستار با حيرت گفت: " وقتي نمي داند شما چه کسي هستيد، چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه بيش او مي رويد؟ " بيرمرد با صدايي گرفته، به آرامي گفت: " من که مي دانم او چه کسي است...! "

 

چهارشنبه 11/3/1390 - 13:21
داستان و حکایت

      هوا بد جوری توفانی بود و آن بسر و دختر کوچولو حسابی موچاله شده بودند.هر دو لباس های کهنه و گشادی به تن داشتند و بشت در خانه می لرزیدند. بسرک برسید: " ببخشین خانم! شما کاغذ باطله دارین؟ "

      کاغذ باطله نداشتم و وضع مالی خودمان هم چنگی به دل نمی زد و نمی توانستم به انها کمک کنم. میخواستم یک جوری از سر خودم بازشان کنم که چشمم به باهای کوجک انها افتاد که توی دنبایی های کهنه کوچکشان قرمز شده بود. گفتم: " بیاید تو یک فنجان شیر کاکایوی گرم برایتان درست کنم. "

     آنها را داخل آشبز خانه بردم و کنار بخاری نشاندم تا باهایشان را گرم کنند. بعد از یک فنجان شیر کاکایو و کمی نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول کار خودم شدم. زیر چشمی دیدم که دختر کوچولو فنجان خالی را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه کرد.

     بعد برسید: " ببخشین خانم! شما بولدارین؟ "

    نگاهی به روکش نخ نمای مبل هایمان انداختم و گفتم: " من اوه........ نه! "

     دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روی نعلبکی آن گذاشتو گفت: " اخه رنگ فنجون و نعلبکی به هم می خوره. "

     آنها در حالی که بسته های کاغذ جلوی صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند رفتند. فنجان های سفالی آبی رنگ را برداشتم و برای اولین بار در عمرم به آنها دقت کردم. سیب زمینی هارا داخل آبگوشت ریختم و هم زدم.

     سیب زمینی، ابگوشت، سقفی بالای سرم، همسرم، یک شغل خوب و دایمی، همه ی اینها به هم می آمدند. صندلی هارا از جلوی بخاری برداشتم و سر جایشان گذاشتم و اتاق نشیمن کوچکمان را مرتب کردم لکه های کوچک دمبایی را از کنار بخاری باک نکردم، می خواهم همیشه آنهارا همانجا نگه دارم که هیچ وقت یادم نرود چه ادم ثروتمندی هستم.

يکشنبه 8/3/1390 - 12:39
شعر و قطعات ادبی

گاه می اندیشم،

خبر مرگ مرا

 با تو چه کسی میگوید؟

آن زمان که خبر مرگ مرا

از کسی میشنوی، روی تو را

کاشکی می دیدم

شانه بالا زدنت را،

                        _بی قید_

و تکان دادن دستت که،

                        _مهم نیست زیاد_

و تکان دادن سر را که،

                       _عجیب!عاقبت مرد؟

                                  _افسوس_

کاشکی می دیدم!

من به خود می گویم:

                          "چه کسی باور کرد

                          "جنگل جان مرا

                          "آتش عشق تو خاکستر کرد...؟ 

 

                                                  "آبی،خاکستری،سیاه ، حمید مصدق"

 

يکشنبه 8/3/1390 - 11:22
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته