• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 17
تعداد نظرات : 10
زمان آخرین مطلب : 5516روز قبل
تبریک و تسلیت
مادر ای طراوت بهاران و ای هستی بخش زندگانیم

تو را چه بنامم و وصفت چه بخوانم که بیکران آسمانها و دریاها

و هرچه در اوست در پیش نام تو کوچکند و عزیز

و اکنون تو را ای بزرگ، ای بی همتا

با تمام عظمتت در قلب کوچک خود می یابم و یزدان پاک را سپاس می گویم

که این نهال عشق و محبت را به قلب من ارزانی داشت



باشد که به جبران نیکیهایت و به پاس دلواپسیهایت

همواره تو را عزیز بدارم و محترم

و همواره آواز من این باشد که

مادر... دوستت دارم ... دوستت دارم



عمرت مستدام؛ نامت جاودان و روزت مبارک



خجسته میلاد حضرت فاطمه زهرا (س)، روز زن و بزرگداشت مــادر گرامی باد 

پنج شنبه 5/3/1390 - 11:51
آلبوم تصاویر
مادر تو را چه بنامم که هیچ چیز یارای برابری با تو را ندارد

کوهت ننامم که کوه پایداری و استقامت از تو آموخته



رودت نخوانم که رود صداقت و پاکدامنی تو را به ارمغان برده

آسمانت نخوانم که بسی بلندتر و رفیع تری و آسمان زیر گامهای توست



ماه و خورشیدت ننامم که آن دو نور تو را به عاریت گرفته اند

ستاره ات ندانم که آنان بی شمارند و تو بی همتا



پنج شنبه 5/3/1390 - 11:49
آلبوم تصاویر
پنج شنبه 5/3/1390 - 11:47
داستان و حکایت


نمی‏دانمداستان پیرمردى را شنیده‏اید كه می‏خواست به زیارت برود اما وسیله‌‏اى براى رفتننداشت. به هر حال یكى از دوستان او، اسبى برایش آورد تا بتواند با آن به زیارتبرود.
یكى دو روز اول، اسب پیرمرد را با خود برد و پیرمرد خوشحال از اینكه وسیله‏‌اىبراى سفر گیر آورده، به اسب رسیدگى میكرد، غذا می‏داد و او را تیمار می‏كرد. امادو سه روز كه گذشت ناگهان پاى اسب زخمى شد و دیگر نتوانست راه برود.
پیرمرد مرهمى تهیه كرد و پاى اسب را بست و از او پرستارى كرد تا كمى بهتر شد. چندروزى با او حركت كرد اما این بار، اسب از غذا خوردن افتاد.
هر چه پیرمرد تهیه می‏كرد اسب لب به غذا نمی‏زد و معلوم نبود چه مشكلى دارد.پیرمرد در پى درمان غذا نخوردن اسب خود را به این در و آن در می‏زد اما اسب همچنانلب به غذا نمی‏زد و روز به روز ضعیف‏تر و ناتوان‏تر میشد تا اینكه یك روز از فرطضعف و ناتوانى نقش زمین شد و سرش خورد به سنگ و به شدت زخمى شد.
این بار پیرمرد در پى درمان زخم سر اسب برآمد و هر روز از او پرستارى می‏كرد.روزها گذشت و هر روز یك اتفاق جدید براى اسب مى‌‏افتاد و پیرمرد او را تیمارمی‏كرد تا اینكه دیگر خسته شد و آرزو كرد اى كاش یك اتفاقى بیفتد كه از شر اسبراحت شود.
آن اتفاق هم افتاد و مردى كه اسب پیرمرد را دید خواست آن را از پیرمرد خریدارىكند. پیرمرد خوشحال شد و اسبش را فروخت.
وقتى صاحب جدید، سوار بر اسب دور می‏شد، ناگهان یك سؤال در ذهن پیرمرد درخشید و ازخود پرسید من اصلاً اسب را براى چه كارى همراه خود آورده بودم؟ اما هر چقدر فكركرد یادش نیامد اسب به چه دلیلى همراه او شده بود!
پس با پاى پیاده به ده خود بازگشت و چون مدت غیبت پیرمرد طولانى شده بود همه اهلده جلو آمدند و به گمان اینكه از زیارت برمی‏گردد، زیارتش را تبریك گفتند! تازهپیرمرد به خاطر آورد كه به چه هدفى اسب را همراه برده و اهالى ده هم تا روزها بعدتعجب می‏كردند كه چرا پیرمرد مدام دست حسرت بر دست می‏كوبد و لب می‏گزد!!

سه شنبه 3/3/1390 - 11:4
داستان و حکایت

 

 

گر از دوست جدا شوید اندوهگین نباشید، ‏زیرا عشق شما نسبت به او بیشاز خود او است
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
‏آنگاه جوانی به او گفت: ‏درباره‌یدوستی با ما سخن بگو! 
پاسخ داد و گفت: ‏دوست شمابرآورنده‌ی نیاز شما است. او کشتزاری است که با عشق در آن می‌کارید و باسپاس از آن برداشت می‌کنید. او سفره و آتشدانی است ‏که بههنگام گرسنگی و برای گرم شدن به سوی او 
می‌روید. هرگاهدوست، افکارش را برای شما بنمایاند، ‏از نفی آن افکار مهراسید یا اثبات آن را در دل نگه 
مدارید. زیراکوه نزد کوهنورد بزرگ‌تر و بهتر آشکار می‌شود تا اینکه آن را از دشتی دور ببیند. 
‏اگر دوست شما سخن نگوید، دلت برای شنیدن آوای درونش قطع نمی‌گردد. زیرا دوستیدر آشکار کردن تمام 
اندیشه‌ها وخواسته‌ها و آرزوها نیازمند سخن گفتن با الفاظ نیست.

 

اگر از دوست جدا شوید اندوهگیننباشید ‏زیرا عشقشما نسبت به او بیش از خود او است. 
‏و شاید در فراق او بتوانید با چشم پر مهرتان او را بهتر‏ببینید.در دوستی هیچ خواسته‌ای نمی‌یابید جز آنکه در 
اعماق درونتان ژرف‌تر باشید. 
‏زیرا عشق بدون آرزو چاره‌ای جز پرده افکندن از ‏اسرارش ندارد و این عشق نیست ‏بلکه توریاست که در دریای زندگی افکنده می‌شود و آنچه سودآور نیست را در دام می‌اندازد. 
‏آنچه بهترین است به دوست بدهید. 
‏و بهتر است که جزیره‌های زندگی‌تان را بشناسید و بهتر است سیلاب‌هایش را به اونشان دهید. 
مگر از او چه می‌خواهید؟ ‏و چرا به دنبالش می‌روید تا اندکی با او سپری کنید؟ 
بهتر است در پی دوستی باشیدکه روزها و شب‌هایتان را ‏زنده کند ‏زیرا او به تنهایی می‌تواند نیازتان را برآورده سازد و نه برای پرکردن اوقات فراغت‌تان. 
‏بگذارید شادی و لذت‌های‌تان بالاتر از شیرینی دوستی باشد. 
‏زیرا درون آدمی، صبح خود را در قطره‌های ریز شبنم می‌یابد پس آنگاه زنده می‌شود ونیروی خود را بازمی‌یابد.
برگرفته از كتاب:جبران خلیل،جبران؛ پیامبر؛ برگردان حیدر شجاعی 

 

سه شنبه 3/3/1390 - 10:58
داستان و حکایت

کشاورزی الاغ پیری داشت که یه روز اتفاقی میفته تو ی یک چاه بدون آب . کشاورزهر چه سعی کرد نتونست الاغ رو از تو چاه بیرون بیاره . برای اینکه حیون بیچارهزیاد زجر نکشه   کشاورز و  مردم روستا تصمیم گرفتن  چاه رو با خاک پر کنن تا الاغ زود تر بمیره و زیاد زجر نکشه

مردم با سطل  روی سر الاغ خاک می ریختند اما الاغ هر بار خاکهای  روی بدنش رو می تکوند و زیر پاش می ریخت و وقتی خاک زیر پاشبالا می آمد سعی میکرد بره روی خاک ها .

 روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند والاغ هم همینطور به بالا اومدن ادامه داد تا اینکه به لبه ی چاه رسید و بیرون اومد .

.............................................................................. 

مشکلات زندگی مثل تلی از خاک بر سر ما میریزندو ما مثل همیشه دو اتنخاب داریم . اول اینکه اجازه بدیم مشکلات ما رو زنده به گور کنن و دوم اینکه ازمشکلات سکویی بسازیم برای صعود
يکشنبه 1/3/1390 - 12:36
داستان و حکایت

میخدر دیوار.

یكی بود یكی نبود، یك بچه كوچیك بداخلاقی بود. پدرش بهاو یك كیسه پر از میخ و

یك چكش داد و گفت هر وقت عصبانی شدی، یك میخ به دیوار روبروبكوب. روز اول پسرك جبور شد 37 میخ به دیوار روبرو بكوبد.

 در روزها و هفته ها ی بعد كه پسرك

توانست خلق و خوی خود را كنترل كند و كمتر عصبانی شود،تعداد میخهایی كه به

دیوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجهشد كه آسانتر آنست كه عصبانی شدن

خودش را كنترل كند تا آنكه میخها را در دیوار سخت بكوبد. بالأخره به این ترتیب

روزی رسید كه پسرك دیگر عادت عصبانی شدن را ترك كرده بودو موضوع را به

پدرش یادآوری كرد. پدر به او پیشنهاد كرد كه حالا به ازاءهر روزی كه عصبانی

نشود، یكی از میخهایی را كه در طول مدت گذشته به دیواركوبیده بوده است را از

دیوار بیرون بكشد. روزها گذشت تا بالأخره یك روز پسر جوانبه پدرش روكرد و گفت همه میخها را از دیوار درآورده است.

 پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف

دیواری كه میخها بر روی آن كوبیده شده و سپس درآورده بود،برد. پدر رو به پسر كردو گفت:« دستت درد نكند،

كار خوبی انجام دادی ولی به سوراخهایی كه در دیوار به

وجود آورده ای نگاه كن !! این دیوار دیگر هیچوقت دیوارقبلی نخواهد بود. پسرم وقتی

تو در حال عصبانیت چیزی را می گوئی مانند میخی است كه بر دیوار دل طرف مقابل

می كوبی. تو می توانی چاقوئی را به شخصی بزنی و آن را درآوری،مهم نیستتو

چند مرتبه به شخص روبرو خواهی گفت معذرت می خواهم كه آنكار را كرده ام، زخم

چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. یك زخم فیزكیبه همان بدی یك زخم

شفاهی است. دوست ها واقعاً جواهر های كمیابی هستند ، آنهامی توانند تو را بخندانند وتو را تشویق به دستیابی به موفقیت نمایند.

آنها گوش جان به تو می سپارند و انتظار

احترام متقابل دارند و آنها همیشه مایل هستند قلبشان رابه روی ما بگشایند.»

 

 

يکشنبه 1/3/1390 - 12:33
خاطرات و روز نوشت

خیلی وقتها ما فکر می کنیم عاشق کسی هستیم اما در واقع این عشق نیست و فقط نیاز و احتیاج است . اگرکمی با خودمان صادق باشیم می توانیم بفهمیم که احساسمان نسبت به دیگری عشق است یااحتیاج .

کافیست از خودمان بپرسیم یاتصور کنیم  که اگر آن شخص نخواهد با ما باشد و بخواهد ما را ترک  کند آیاما چنین اجازه ای به او خواهیم داد یا نه ؟ یا بدون او نابود خواهیم شد و تمام راحتی و آسایشیرا که حضور آن شخص برای ما به همراه داشته از دست خواهیم داد ؟

اگر نتوانیم او را رها کنیم یعنی محتاج و نیازمندیم نه عاشق .... این گرسنگی و خودخواهیاست . عشق رها می کند و نیاز در بند .

در عشق اجباری نیست و عاشقمعشوق را آزاد می گذارد و به او حق انتخاب می دهد .

یکی پرنده را دوست داردو آنرا در قفس می کند ( البته اگر آنرا نخورد) و دیگری پرنده را دوست دارد وهرگز آنرا در بند نمی کند ... این دو بسیار متفاوتند یکی نیاز و خود خواهیست و دیگری عشق ...اولی  خودش را دوست دارد و وجود حقیرش را بر دوش دیگران به پیش می راند و دومی باری بردوش کسی نیست . خلاصه اینکه نیاز و احتیاجو خود خواهی به راحتی خود را در جامه ی عشق پنهان می کنند  آنچنان که ما به سختیبتوانیم تشخیص دهیم  که فریب خویش را خورده ایم

يکشنبه 1/3/1390 - 12:19
داستان و حکایت

لیوان را زمین بگذار

استادی در شروع كلاس درسلیوانی پر از آب را به دست گرفت آن را بالا برد تا همه ببینند بعد از شاگردانپرسید :

"به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟"

شاگردان جواب دادند : 50گرم ، 100 گرم ، 150 گرم ......

استاد گفت من هم بدون وزنكردن نمی دانم دقیقا وزنش چقدر است. اما سوال من این است:

اگر من این لیوان آب را چنددقیقه همینطور نگه دارم چه اتفاقی می افتد؟

شاگردان گقتند هیچ اتقاثینمی افتد.

استاد پرسید:                                                 

اگر آن را چند ساعت همینطورنگه دارم چه؟

یكی ار شاگردان گقت:

دستتان كم كم درد می گیرد

" حق با توست .حالااگر  یك روز تمام آن را نگه دارم چه؟"

شاگرد دیگری جسارتا گفت:

"دستتان بی حس می شود

عضلاتتان به شدت تحت فشارقرار می گیرد و فلج می شویدو مطمئنا كارتان به بیمارستان خواهد كشید"

و همه شاگردان خندبدند.

استاد گفت :

"خیلی خوب است اما آیادر این مدت وزن لیوان تغییر كرده است؟

شاگردان جواب د ادند : نه

" پس چه چیز باعث دردعضلات  می شود؟ در عوض من چه كنم؟

شاگردان گیج شدند. یكی ازآنها گفت : " لیوان را زمین بگذارید".

استاد گفت : " دقیقا !مشكلات زندگی هم مثل همین است.

اگر آنها را چند دقیقه درذهن تان نگه دارید ، اشكالی ندارد

اما مشكل وقتی به وجود میآید كه تصمیم میگیریم مشكلاتمان را، چه سبك چه سنگین مدتها در ذهن نگه داریم.

افکار منفی و آزار دهنده مانند سطل اشغال آشپز خانهاست  اگر زیاد در خانه بماند بوی بد آن همه ی خانه را فرا می گیرد اما اگرهمانطور که زباله های خود را هر شب دم در می گذاریم افکار منفی  را نیز هر شب و هر روز از ذهن و دل خود بیرون کنیم مشکل چندانی به وجود نخواهند آورد .

یک باغ  گل هنگامی زیبا و خوش بو میشود که  به آن رسیدگی کنیم و گلها آب و نور و عشق کافی دریافت کنند . زندگی ما کمتر از یکباغ گل نیست . رسیدگی به آن لازم است .  اندیشه و احساس نیک سبب زیبا تر شدنباغ زندگی ما میشود .

اگر درون خود را   بدون رسیدگی و توجه  بهحال خود رها کنیم همان بلایی بر سرش می آید که بر سر یک خانه متروک . 

يکشنبه 1/3/1390 - 12:7
داستان و حکایت


شاگردی از استادش پرسید: "عشق چست؟"
استاد در جواب گفت: "به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما درهنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ایبچینی!"
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: "چهآوردی؟"
و شاگرد با حسرت جواب داد: "هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت ترمیدیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم."
استاد گفت: "عشق یعنی همین!"

شاگرد پرسید: "پس ازدواجچیست؟"
استاد به سخن آمد که: "به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور. اما به یادداشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی!"
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت. استاد پرسید که شاگرد را چه شد و اودر جواب گفت: "به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم.ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم."
استاد باز گفت: "ازدواج هم یعنی همین!!"

يکشنبه 1/3/1390 - 12:4
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته