• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 23
تعداد نظرات : 14
زمان آخرین مطلب : 5230روز قبل
طنز و سرگرمی

اسفند ماه هر سال ،مردانی از سرزمین پارسی به پا خواهند خاست .....

در حالیکه از پنجره ها آویزان شده اند و شیشه ها را پاک میکنند !!!

سه شنبه 16/12/1390 - 11:44
شعر و قطعات ادبی

گنجشک گفت :درخت،غمگینی؟

درخت گفت: آری....

گنجشگ گفت بیا برویم از این دیار ....

درخت ریشه در خاک داشت

سه شنبه 28/4/1390 - 11:24
داستان و حکایت
 

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت در بین کار گفت و گوی جالبی بین آنها در گرفت.
آنها در مورد مطالب مختلفی صحبت کردند وقتی به موضوع خدا رسید
آرایشگر گفت: من باور نمی کنم که خدا وجود دارد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟
آرایشگر جواب داد: کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد؟ شما به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا میشد؟ اگر خدا وجود داشت درد و رنجی وجود داشت؟
نمی‌توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه دهد این همه درد و رنج و جود داشته باشد.

مشتری لحظه‌ای فکر کرد اما جوابی نداد چون نمی‌خواست جر و بحث کند.
آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت به محض اینکه از مغازه بیرون آمد مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده ظاهرش کثیف و به هم ریخته بود.
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: میدونی چیه! به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.
آرایشگر گفت: چرا چنین حرفی میزنی؟ من اینجا هستم. من آرایشگرم. همین الان موهای تو را کوتاه کردم.
مشتری با اعتراض گفت: نه آرایشگرها وجود ندارند چون اگر وجود داشتند هیچکس مثل مردی که بیرون است با موهای بلند و کثیفو ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.
آرایشگر گفت: نه بابا! آرایشگرها وجود دارند موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمیکنند.

مشتری تاکید کرد:
دقیقا نکته همین است. خدا وجود دارد. فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمی گردند.
برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.!

سه شنبه 24/3/1390 - 16:57
داستان و حکایت
فلمينگ...چرچيل
اسمش فلمينگ بود. کشاورز اسکاتلندي فقيري بود. يک روز که براي تهيه معيشت خانواده بيرون رفت، صداي فرياد کمکي شنيد که از باتلاق نزديک خانه مي آمد. وسايلشو انداخت و به سمت باتلاق دويد. اونجا، پسر وحشتزده‌اي رو ديد که تا کمر تو لجن سياه فرو رفته بود و داد ميزد و کمک مي‌خواست. فلمينگ کشاورز، پسربچه رو از مرگ تدريجي و وحشتناک نجات داد.

 

 

روز بعد، يک کالسکه تجملاتي در محوطه کوچک کشاورز ايستاد. نجيب زاده‌اي با لباس‌هاي فاخر از کالسکه بيرون آمد و گفت  پدر پسري هست که فلمينگ نجاتش داد.
نجيب زاده گفت: ميخواهم از تو تشکر کنم، شما زندگي پسرم را نجات داديد.
کشاورز اسکاتلندي گفت: براي کاري که انجام دادم چيزي نمي‌خوام و پيشنهادش رو رد کرد.
در همون لحظه، پسر کشاورز از در کلبه رعيتي بيرون اومد. نجيب زاده پرسيد: اين پسر شماست؟ کشاورز با غرور جواب داد بله.”من پيشنهادي دارم. اجازه بدين پسرتون رو با خودم ببرم و تحصيلات خوب يادش بدم. اگر پسربچه، مثل پدرش باشه، در آينده مردي ميشه که ميتونين بهش افتخار کنين” و کشاورز قبول کرد.
بعدها، پسر فلمينگ کشاورز، از مدرسه پزشکي سنت ماري لندن فارغ التحصيل شد و در سراسر جهان به الکساندر فلمينگ کاشف پني سيلين معروف شد.
سالها بعد، پسر مرد نجيب‌زاده دچار بيماري ذات الريه شد. چه چيزي نجاتش داد؟ پني سيلين.

اسم پسر نجيب زاده چه بود؟
 
  وينستون چرچيل

 

 

سه شنبه 24/3/1390 - 16:46
طنز و سرگرمی
به دليل پشت سر گذاشتن روز زن و گذشتن خر از پل و همچنين گران شدن اجناس و تورم ،امسال روز مرد ،يوم الشک اعلام شد!!!!!!!
سه شنبه 24/3/1390 - 16:31
اخلاق
روش زندگي....

دو قطره آب كه به هم نزديك شوند، تشكيل يك قطره بزرگتر ميدهند...
اما دوتكه سنگ هيچگاه با هم يكي نمي‌شوند !
پس هر چه سخت‌تر و قالبي‌تر باشيم،
فهم ديگران برايمان مشكل‌تر، و در نتيجه
امکان بزرگتر شدنمان نيز كاهش مي‌يابد...
آب در عين نرمي و لطافت در مقايسه با سنگ،
به مراتب سر سخت‌تر، و در رسيدن به هدف خود
لجوجتر و مصمم‌تر است.
سنگ، پشت اولين مانع جدي مي‌ايستد.
اما آب... راه خود را به سمت دريا مي‌يابد.
در زندگي، معناي واقعي
سرسختي، استواري و مصمم بودن را،
در دل نرمي و گذشت بايد جستجو كرد.
گاهي لازم است كوتاه بيايي...
گاهي نمي‌توان بخشيد و گذشت...اما مي‌توان چشمان را بست
و عبور کرد

گاهي مجبور مي‌شوي ناديده بگيري...
گاهي نگاهت را به سمت ديگر بدوز که نبيني....

سه شنبه 24/3/1390 - 16:21
طنز و سرگرمی
زيرآب زدن
زيرآب، در خانه‌هاي قديمي تا کمتر از صد سال پيش که لوله‌کشي آب تصفيه شده نبود معني داشت. زيرآب در انتهاي مخزن آب خانه‌ها بوده که براي خالي کردن آب، آن را باز مي‌کردند. اين زيرآب به چاهي راه داشت و روش باز کردن زيرآب اين بود که کسي درون حوض مي‌رفت و زيرآب را باز مي‌کرد تا لجن ته حوض از زيرآب به چاه برود و آب پاکيزه شود. در همان زمان وقتي با کسي دشمني داشتند. براي اينکه به او ضربه بزنند زيرآب حوض خانه‌اش را باز مي‌کردند تا همه آب تميزي را که در حوض دارد از دست بدهد. صاحب‌خانه وقتي خبردار مي‌شد خيلي ناراحت مي‌شد چون بي‌آب مي‌ماند. اين فرد آزرده به دوستانش مي‌گفت: « زيرآبم را زده اند.» اين اصطلاح که زيرآبش را زدند ريشه از همين کار دارد که چندان دور هم نبوده است.

 

 

سه شنبه 24/3/1390 - 16:13
داستان و حکایت
مشکل از کيست؟

مردي متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوايي‌اش کم شده است، به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولي نمي‌دانست اين موضوع را چگونه با او در ميان بگذارد. به اين خاطر، نزد دکتر خانوادگي‌شان رفت و مشکل را با او در ميان گذاشت. دکتر گفت: براي اينکه بتواني دقيقتر به من بگويي که ميزان ناشنوايي همسرت چقدر است، آزمايش ساده‌اي وجود دارد... اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو...
« ابتدا در فاصله 4 متري او بايست و با صداي معمولي، مطلبي را به او بگو. اگر نشنيد، همين کار را در فاصله 3 متري تکرار کن. بعد در 2 متري و به همين ترتيب تا بالاخره جواب بدهد. »
 آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق پذيرايي نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صداي معمولي از همسرش پرسيد: « عزيزم، شام چي داريم؟ » جوابي نشنيد بعد بلند شد و يک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسيد و باز هم جوابي نشنيد. باز هم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسيد. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابي نشنيد. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: « عزيزم شام چي داريم؟ » و همسرش گفت: « مگه کري؟! » براي چهارمين بار ميگم: « خوراک مرغ » !!

حقيقت به همين سادگي و صراحت است.
مشکل، ممکن است آن طور که ما هميشه فکر مي‌کنيم، در ديگران نباشد؛ شايد
در خودمان باشد
...

سه شنبه 24/3/1390 - 15:58
سخنان ماندگار
نصيحتي شنيدني

نصيحتي شنيدني از برايان دايسون مدير اجرائي اسبق در شركت كوكاكولا

فرض کنيد زندگي همچون يک بازي است. قاعده اين بازي چنين است که بايستي پنج توپ را همزمان در هوا نگهداريد و مانع افتادنشان بر زمين شويد. جنس يکي از آن توپها از لاستيک بوده و باقي آنها  شيشه‌اي هستند. پر واضح است که در صورت افتادن توپ پلاستيکي بر روي زمين، دوباره نوسان کرده و بالا خواهد آمد، اما آن چهار توپ ديگر به محض برخورد، کاملا شکسته و خرد مي‌شوند. او در ادامه مي‌گويد: آن چهار توپ شيشه‌اي عبارتند از خانواده، سلامتي، دوستان و روح خودتان و توپ لاستيکي همان کارتان است.کار را بر هيچ يک از عوامل فوق ترجيح ندهيد، چون هميشه کاري براي کاسبي وجود دارد ولي دوستي که از دست رفت ديگر بر نميگردد، خانواده اي که از هم پاشيد ديگر جمع نميشود،‌ سلامتي از دست رفته باز نميگردد و روح آزرده ديگر آرامشي ندارد

سه شنبه 24/3/1390 - 15:53
سخنان ماندگار

در روزگاري که لبخند آدمها به خاطر شکست توست ،

برخيز تا بگريند.....

سه شنبه 24/3/1390 - 15:49
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته