حرفايي هست براي گفتن که اگر گوشي نبود نمي گوئيم
حرفايي هست براي نگفتن
حرفايي که هر گز سر به ابتذال گفتن فرود نميآورند و سرمايه
ماورايي هرکس حرفايست که براي نگفتن دارد
حرفايي که پاره هاي بودن آدميند و بيان نميشوند مگر آنکه مخاطب
خويش را بيابند...
امروز دلتنگ اين نيستم که چرا دوستم نميداري ،دلواپس فردايي ام که باز ميگردي و نيستم
هميشه به من مي گفت زندگي وحشتناک است ولي يادش رفته بود که به من مي گفت تو زندگي من هستي روزي از روزها از او پرسيدم به چه اندازه مرا دوست داري گفت به اندازه خورشيد در اسمان نگاهي به اسمان انداختم ديدم که هوا باراني بود و خورشيدي در اسمان معلوم نبود شبي از شبها از او پرسيدم به چه اندازه مرا دوست داري گفت به اندازه ستاره هاي اسمان نگاهي به اسمان انداختم ديدم که هوا ابري بود وستاره اي در اسمان نبود خواستم براي از دست دادنش قطره اي اشک بريزم ولي حيف تمام اشکهايم را براي بدست اوردنش از دست داده بودم
هر وقت که دل کسي رو شکستي روي ديوار ميخي بکوب تا به يادت باشه که دلشو شکستي هر وقت که دلشو بدست اوردي ميخ را از روي ديوار در بيار اخه دلشو بدست اوردي اما چه فايده جاي ميخ که رو ديوار مونده
روزي تمام احساسات آدمي گرد هم جمع مي شن و غايم موشک بازي ميکنن ديوانگي چشمميذاره همه مي رن غايم ميشن تنبلي اون نزديکا غايم ميشه حسادت ميره اون ور غايم ميشه عشق مي ره پشت يه گل رز ديوانگي همه رو پيدا مي کنه به جز عشق حسادت عشق رو لو ميده و به ديوانگي ميگه که رفت پشت گل رز عشق نمياد بيرون ديوانگي هرچي صدا مي زنه عشق بيا بيرون ديوانگي هم يه خنجر ور ميداره همينطور رز رو با خنجرش مي زنه تا عشق پيدا بشه يک دفعه عشق ميگه آخ چشمو کور کردي ديوانگي اشک مي ريزه به دست و پاي عشق بهش مي گه من چشم تو رو کور کردم تو هر کاري بگي من انجام ميدم عشق فقط يک چيز از اون مي خواد بهش مي گه با من هم درد شو از اون وقت به بعد ديوانگي هم درد عشق کور شد و بس
اگه قلبمو شکستي به فداي يک نگاهت اين منم چون گل ياس نشستم سر راهت تو ببين غبار غم رو که نشسته بر نگاهم اگه من نمردم از عشق تو بدون که روسياهم اگه عاشقي يه درده چه کسي اين درد نديده تو بگو کدام عاشق رنج دوري نديده اگه عاشقي گناهه ما همه غرق گناهيم ميون اين همه آدم يه غريب و بي پناهيم تو ببين به جرمه عشقت پره پروازمو بستند تو نديدي منه مغرور چه بي صدا شکستم
نميدانم زندگي چيست؟؟ اگر زندگي شکستن سکوت است سالهاست که من سکوت را شکسته ام? اگر زندگي خروش جويبار است سالهاست که من در چشمه ي جوشان زندگي جوشيده ام اما اين نکته را فراموش نمي کنم که زندگي بي وفاست زندگي به من آموخت که چگونه اشک بريزم اما اشکانم به من نياموخت که چگونه زندگي کنم
پرسيد : به خاطر کي زنده هستي؟ با اينکه دوست داشتم با تمام وجود داد بزنم به خاطر تو... گفتم به خاطر هيچ کس پرسيد : پس به خاطر چي زنده هستي؟ با اينکه دلم مي خواست داد بزنم به خاطر دل تو... گفتم بخاطر هيچ چيز پرسيدم : تو بخاطر چي زنده هستي؟ در حاليکه اشک توي چشماش جمع شده بود گفت:بخاطر کسي که بخاطر هيچ چيز زندست
امشب ز غمت ميان خون خواهم خفت وز بستر عافيت برون خواهم خفت
باور نکني خيال خود را بفرست تا در نگرد که بي تو چون خواهم خفت.