• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 7
تعداد نظرات : 6
زمان آخرین مطلب : 5491روز قبل
شعر و قطعات ادبی
پيري براي جمعي سخن ميراند...
لطيفه اي براي حضار تعريف کرد همه ديوانه وار خنديدند.
بعد از لحظه اي او دوباره همان  لطيفه  را گفت و تعداد کمتري از حضار خنديدند.
او مجدد  لطيفه را تکرار کرد تا اينکه ديگر کسي در جمعيت به آن  لطيفه نخنديد.
او لبخندي زد و گفت:
وقتي که نميتوانيد بارها و بارها به  لطيفه اي  يکسان بخنديد،
پس چرا بارها و بارها به  گريه و افسوس خوردن در مورد مسئله اي مشابه ادامه ميدهيد؟
گذشته را  فراموش کنيد و به جلو نگاه کنيد.
--
دوشنبه 30/3/1390 - 12:46
داستان و حکایت

شب هنگام محمد باقر - طلبه جوان- در اتاق خود مشغول مطالعه بود كه به
ناگاه دختری وارد اتاق او شد. در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره
کرد که سكوت كند و هیچ نگوید. دختر پرسید: شام چه داری ؟؟ طلبه آنچه را
که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر كه شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با
زنان حرمسرا  خارج شده بود در گوشه‌ای از اتاق خوابید.

صبح که دختر از خواب بیدار شد و از اتاق خارج شد ماموران،شاهزاده خانم را
همراه طلبه جوان نزد شاه بردند. شاه عصبانی پرسید چرا شب به ما اطلاع
ندادی و ....

محمد باقر گفت : شاهزاده تهدید کرد که اگر به کسی خبر دهم مرا به دست
جلاد خواهد داد. شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این جوان خطائی کرده
یا نه؟ و بعد از تحقیق از محمد باقر پرسید چطور توانستی در برابر نفست
مقاومت نمائی؟ محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه دید که تمام
انگشتانش سوخته و ... علت را پرسید. طلبه گفت : چون او به خواب رفت نفس
اماره مرا وسوسه می نمود. هر بار که نفسم وسوسه می کرد یکی از انگشتان را
بر روی شعله سوزان شمع می‌گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از
سر شب تا صبح بدین وسیله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا ، شیطان
نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ایمانم را بسوزاند.

شاه عباس از تقوا و پرهیز کاری او خوشش آمد و دستور داد همین شاهزاده را
به عقد میر محمد باقر در آوردند و به او لقب میرداماد داد و امروزه تمام
علم دوستان از وی به عظمت و نیکی یاد کرده و نام و یادش را گرامی می
دارند. از مهمترین شاگردان وی می توان به ملا صدرا اشاره نمود .


  نكته درسی:
  اگر شب در حال درس یا مطالعه بودید حتما درب را باز بگذارید و
   در اطاقتان هم حتما شمع داشته باشید
    چون برق با كسی شوخی ندارد
يکشنبه 11/2/1390 - 11:41
طنز و سرگرمی

165056_896.jpg

دوشنبه 5/2/1390 - 0:40
سخنان ماندگار
ابن سینا
من در میان موجودات از گاو خیلی می‌ترسم.
زیرا عقل ندارد و شاخ هم دارد!
نارسیس
لشکر گوسفندان که توسط یک شیر اداره می‌شود،
می‌تواند لشکر شیران را که توسط یک گوسفند اداره می‌شود، شکست دهد.

جورج برنارد شاو
مدتها پیش آموختم که نباید با خوک کشتی گرفت،
خیلی کثیف می‌‌شوی و مهم‌تر آنکه خوک از این کار لذت می‌برد.

مونتسکیو
آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق میگردد
ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد
و این مشکل است
زیرا او دیگران را خوشبخت تر از انچه هستند تصور میکند.

انیشتین
دنیا جای خطرناکی برای زندگی است.
نه به خاطر مردمان شرور،
بلکه به خاطرکسانی که شرارتها را می بینند و کاری درمورد آن انجام نمی دهند.
نلسون ماندلا
بگذار عشق خاصیت تو باشد
نه رابطه خاص تو با کسی......
یادمان باشد بعضی هایمان شانس گفتن کلماتی را داریم که برخی دیگر حسرتش را
مثل : بابا، مامان، پدربزرگ....
آلبرت انیشتین
مرد به این امید با زن ازدواج میکند که زن هیچگاه تغییر نکند ،
زن به این امید با مرد ازدواج میکند که روزی مرد تغییر کند
و همواره هر دو ناامید میشوند

يکشنبه 4/2/1390 - 0:5
طنز و سرگرمی

  گویند  مرا چو  زاد  مادر     *      پستان به دهان گرفتن  آموخت                شب ها بر  گاهواری  من        *   بیدار نشست  و خفتن  آموخت                دستم بگرفت و پا به پا برد       *  تا شیوه ی  راه  رفتن  آموخت                   یک حرف ودو حرف بر زبانم    * الفاظ  نهاد  و  گفتن   آموخت                    لبخند  نهاد  بر  لب  من           *  بر غنچه ی گل شکفتن آموخت                 پس هستی من ز هستی اوست   *  تا هستم وهست  دارمش دوست                                                             (ایرج میرزا)          ایرج میرزای قرن 21

 

 گوینــــــــد مرا چـــو زاد   مـادر  *    روی کاناپه،   لمــــیدن آموخت             شب ها بر ِ مـــاهــواره تا صبــح     * بنشست و کلیـپ  دیدن  آموخت         برچهـــره، سبوس و ماست مال     *  تا شیوه ی خوشگلیـدن آموخت             بنــــمود «تتو» دو ابروی خویش   *  تا رســم کمان کشـیدن  آموخت                هر مــــاه برفـــت نزد جـــــراح     *   آیین ِ چروک چیـــــدن  آموخت          دستـــــــــم بگـــرفت و ُبرد بازار  *    همـــــواره طلا خریدن آموخت               با دایــــــی و عمّه های جعــــلی    *    پز دادن  و قُمپُــــــزیدن آموخت               با قوم خودش ، همیــــــشه پیوند    *  از قوم شــــوهر، بریدن آموخت           آســــــوده نشست و با اس ام اس    *  جک های خفن، چتیدن آموخت              چون سوخت غذای ما شب وروز   *   از پیک، مدد رسیــــدن آموخت               پای تلفــــن دو ساعت و نیــــــم     *   گل گفتن و گل شنیـــدن آموخت            بابــــــام    چــــو آمد از سر کـــار   *  بیماری و قد خمیـــــدن  آموخت 

پنج شنبه 1/2/1390 - 12:19
داستان و حکایت
مردی در كنار رودخانه‌ای ایستاده بود. ناگهان صدای فریادی را ‌شنید و متوجه ‌شد كه كسی در حال غرق شدن است. فوراً به آب ‌پرید و او را نجات ‌داد... اما پیش از آن كه نفسی تازه كند فریادهای دیگری را شنید و باز به آب ‌پرید و دو نفر دیگر را نجات ‌داد! اما پیش از این كه حالش جا بیاید صدای چهار نفر دیگر را كه كمك می‌خواستند ‌شنید ...! او تمام روز را صرف نجات افرادی ‌كرد كه در چنگال امواج خروشان گرفتار شده بودند ، غافل از این كه چند قدمی بالاتر دیوانه‌ای مردم را یكی یكی به رودخانه می‌انداخت...!

 میگویند حدود ٧٠٠ سال پیش، در اصفهان مسجدی میساختند. روز قبل از افتتاح مسجد، کارگرها و معماران جمع شده بودند و آخرین خرده کاری ها را انجام میدادند. پیرزنی از آنجا رد میشد وقتی مسجد را دید به یکی از کارگران گفت: فکر کنم یکی از مناره ها کمی کجه! کارگرها خندیدند. اما معمار که این حرف را شنید، سریع گفت : چوب بیاورید ! کارگر بیاورید ! چوب را به مناره تکیه بدهید. فشار بدهید. فششششششااااررر...!!! و مدام از پیرزن میپرسید: مادر، درست شد؟!! مدتی طول کشید تا پیرزن گفت : بله ! درست شد !!! تشکر کرد و دعایی کرد و رفت... کارگرها حکمت این کار بیهوده و فشار دادن مناره را پرسیدند ؟! معمار گفت : اگر این پیرزن، راجع به کج بودن این مناره با دیگران صحبت میکرد و شایعه پا میگرفت، این مناره تا ابد کج میماند و دیگر نمیتوانستیم اثرات منفی این شایعه را پاک کنیم... این است که من گفتم در همین ابتدا جلوی آن را بگیرم !

روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی. اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری! دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی ! سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی !!! پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من  می توانم این کارها را انجام  دهم؟ لقمان جواب داد : اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد .   اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است .   و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست...

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت در بین کار گفت و گوی جالبی بین آنها در گرفت.آنها در مورد مطالب مختلفی صحبت کردندوقتی به موضوع خدا رسید
آرایشگر گفت: من باور نمی کنم که خدا وجود دارد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟
آرایشگر جواب داد: کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد؟ شما به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا میشد؟ اگر خدا وجود داشت درد و رنجی وجود داشت؟
نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه دهد این همه درد و رنج و جود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد چون نمی خواست جر و بحث کند.
آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت به محض اینکه از مغازه بیرون آمد مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده ظاهرش کثیف و به هم ریخته بود.مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت:میدونی چیه! به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.آرایشگر گفت: چرا چنین حرفی میزنی؟ من اینجا هستم. من آرایشگرم.همین الان موهای تو را کوتاه کردم.
مشتری با اعتراض گفت: نه آرایشگرها وجود ندارند چون اگر وجود داشتند هیچکس مثل مردی که بیرون است با موهای بلند و کثیفو ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.
آرایشگر گفت: نه بابا! آرایشگرها وجود دارند موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمیکنند.
مشتری تاکید کرد: دقیقا نکته همین است. خدا وجود دارد. فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمی گردند.برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.!

از زرتشت پرسیدند زندگی خود را بر چه بنا كردی؟

گفت : چهار اصل
1- دانستم رزق مرا دیگری نمیخورد پس آرام شدم
2- دانستم كه خدا مرا میبیند پس حیا كردم
3- دانستم كه كار مرا دیگری انجام نمی دهد پس تلاش كردم
4- دانستم كه پایان كارم مرگ است پس مهیا شدم
 
پنج شنبه 1/2/1390 - 0:1
موفقیت و مدیریت
 
             
ده نکته یادگرفتنی از ژاپن
۱) آرامش
حتی یک مورد سوگواری شدید یا زدن به سروصورت دیده نشد. میزان تاثر واندوه بطور خود بخود بالا رفته بود.

۲) وقار

صفوف منظم برای آب و غذا. بدون هیچ حرف زننده یا رفتار خشن.
 

۳) توانمندی

بعنوان نمونه معماری باورنکردنی بطوریکه ساختمانها به طرفین پیچ و تابمیخوردند ولی فرو نمی ریختند.


۴) رحم و شفقت

مردم فقط اقلام مورد نیاز روزانه خود را تهیه کردند و این باعث شد همه بتوانندمقداری آذوقه تهیه کنند.
 

۵) نظم

غارتگری دیده نشد. زورگویی یا ازدست دیگران ربودن دیده نشد. فقط تفاهم بود.

۶) ایثار

پنجاه نفر از کارگران نیروگاه های اتمی ماندند تا به خنک کردن دستگاهها ادامهدهند.
 

۷) مهربانی

رستورانها قیمتها را کاهش دادند. یک خودپرداز بدون محافظ دست نخورده ماند.دستگیری فراوان از افراد ناتوان.

۸) آموزش

از بچه تا پیر همه دقیقا میدانستند باید چکار کنند و دقیقا همان کار را کردند.
 

۹) وسایل ارتباط جمعی

در انتشار اخبار بسیار خوددار بودند. از گزارشات مغرضانه خبری نبود. فقطگزارشات آرامبخش.
 

۱۰) وجدان

هنگامی که در یک فروشگاه برق رفت، مردم اجناس را برگرداندند سرجایشان و بهآرامی فروشگاه را ترک کردند
شنبه 20/1/1390 - 22:19
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته