خاطرات و روز نوشت
بی
مقدمه می روم سراغ نوشتن
نمیدانم
چرا اما انگار ندایی می آید که : بنویس!
بنویس
تا روحت پرواز کند
بنویس
تا رها شوی از بند این دنیای فانی
بنویس
تا شاید کمی آرام بگیری
در
اوج شادی و سرور ، به فکر فرو می روی
همان
حکایت همیشگی که؛ من در میان جمع و دلم جای دیگر است...
به
عمر رفته ات فکر می کنی و حاصل این همه نفس کشیدن
حاصلی
که جز بی حاصلی نیست
در
اوج لمس عنایت و توجه حضرت پروردگار ، کمی به خودت می آیی و تلنگری به خودت
میزنی که : ای انسان ، این همه نعمت و برکت ازمن ، پس چرا این همه بی وفایی
و بد عهدی از تو؟!
این
همه سال رزق و روزی تو از من ، پس چرا این همه نمک نشناسی از تو؟!
این
همه سال پرورش و تربیت تو از من ، پس چرا این همه ناخلفی از تو؟!
چرا
همه را به یاد داری و مرا که رب تو هستم از یاد می بری؟!
چرا
خالقت را گوشه ای نهاده ای و دست یه دامن خلق شده ای؟!
چرا
یاد من همیشه در اوج نیازمندی و درماندگی توست؟!
چرا
سهم من همواره فقط در چاره کردن استیصال و مشکلات توست؟!
اینگونه
می خواستی خلیفه من در روی زمین باشی؟!
حاشا
که ناامیدم کردی!
افسوس
که هدف خلقتت را به تمامی از یاد بردی
دریغ
که خودت را عبث و بیهوده می انگاری
وای
بر تو که مصداق " أ یحسب الانسان أن یترک سدی " شده ای
فکر
و ذکرت شده بیهوده زندگی کردن و معصیت
شده
ای " کالانعام بل هم اضل "
می
خواهی همه عمرت را به بطالت صرف کنی(بل یرید الانسان لیفجر أمامه)
اما...
امان
از روز حساب
روز
" تبلی السرائر "
عجب
دیدنی است احوال تو!
دنبال
امان و راه فرار می گردی اما نمی دانی که " کلا لا وزر "
نمی
دانی که یُبَصَّرُونَهُمْ
یَوَدُّ الْمُجْرِمُ لَوْ یَفْتَدِی مِنْ عَذَابِ یَوْمِئِذٍ بِبَنِیهِ---وَصَاحِبَتِهِ وَأَخِیهِ --- وَفَصِیلَتِهِ
الَّتِی تُؤْوِیهِ --- وَمَنْ
فِی الأرْضِ جَمِیعًا ثُمَّ یُنْجِیهِ --- کَلا
إِنَّهَا لَظَى --- نَزَّاعَةً
لِلشَّوَى
چقدر
در این دنیا مغرور بودی و به خود می نازیدی( ثم ذهب الی اهله یتمطی)
اما
وای بر تو در این دنیا و سرای آخرت که تو تنها شایسته عذابی" أولی لک
فأولی--- ثم أولی لک فأولی "
وای
بر تو که دنبال طبیب هستی ( وقیل من راق ) اما دیگر امیدی برای تو نیست
هر
چقدر دنبال جبران باشی و اظهار ندامت کنی ثمری برایت ندارد و باید در دادگاه آن حی
لایموت حاضر شوی " إلی ربک یومئذ المساق "
می
ترسی که " وجوه یومئذ باسره " باشی
به
خود می لرزی که چه خواهد شد؟ آیا مرا می خرند؟ یا یعرف المجرمون بسیماهم می شوم؟
به
لحظه تنهایی قبرت فکر می کنی : عبدی أوحدوک؟
امید
کرم و شفاعت داری
امید
دست گیری و عنایت و بخشایش داری
........................................
........................................
امید داری که مصداق " وجوه
یومئذ ناضره--- إلی ربها ناظره " شوی
___________________________________________________________________________
توضیح :
این روزها
عجیب با سوره قیامت خو گرفته ام . انگار که تک تک آیات آنرا با تمام وجودم
حس میکنم و این متن هم ناشی از همین حس عجیب بود
سه شنبه 4/4/1392 - 1:4
خاطرات و روز نوشت
چه بد که این نشانی همیشه برای ما آشناست
چه بد که بین این همه نشانی ، این یکی برای ما جلوه گری می کند
چه بد که ما فقط همین نشانی را به یاد داریم و از نشانی اصلی غافلیم
چه بد که این راه را فقط می شناسیم :
شیطان آباد(یا بهتر بگوییم : خراب) - خیابان دوری از خدا - کوچه غفلت - پلاک نمک نشناسی
پنج شنبه 5/5/1391 - 16:55
خاطرات و روز نوشت
مدت زیادی است که کم می نویسم
مدت زیادی است که دستم به قلم نمی رود و ذهنم یاری نمی کند که حرف دلم را به روی صفحات سفید کاغذی پیاده کنم
مدت زیادی است که از حس و حال های خوب گذشته دور شده ام
مدت زیادی است که با خودم بیگانه شده ام
حس می کنم روز به روز که از عمرم می گذرد ، از روزهای خوب زندگی و خدای خوب زندگی دور می شوم
حس می کنم که مدام به دنیا نزدیکتر می شوم و از بندگی و عبادت خدا فاصله می گیرم
روز به روز حس بدتری به خودم پیدا می کنم و حس می کنم که از هدف خلقتم غافلتر شده ام
انگار همه چیز را گم کرده ام ؛ خودم را ، خدایم را و هدف آفرینش .
چقدر زود از روزهای خوب حج دور شدم
چقدر زود آن همه عشق و شور و بندگی و بنده نوازی و لطف و نعمت و خدایی شدن را فراموش کردم
چقدر
زود غربت بقیع و حضور حضرت زهرا(س) و عظمت حضرت پیامبر(ص) و غربت ائمه(ع) و
حس وصف ناشدنی اولین نگاه به کعبه و بندگی در حضور خدا و حس عجیب غار حرا
را فراموش کردم
چقدر زود شیرینی طاعت و عبادت را به تلخی عصیان و بی حیایی بدل کردم
چقدر احساس خسران میکنم...............
پنج شنبه 5/5/1391 - 16:54
خانواده
در حالی قلم به دست می گیرم که نمی دانم چه در سر دارم و چه می خواهم بنگارم . اما انگار چیزی از درون صدایم میزند و مرا دعوت به نوشتن می کند. نوشتن تبدیل به شهدی شده که حتی بدون فکر به آن پرداختن هم ، دل پذیر و جذاب است.نوشتن حداقل از نشستن در کلاسهای بی رمق و ملال آور که بهتر است ! می توانی در کلاس باشی و در عین حال ، نباشی . می توانی مصداق حدیث حاضر غایب باشی . می توانی جسمت را به کلاس بسپاری و روحت را به خودت . و شاید خدا .کمی فکر می کنم . می خواهم سوژه ای پیدا کنم . انگار یادم آمد . پیرمرد ساده در راه را که آنروز دیده بودی ، یادت هست؟ یادت هست چه حس غریب و زجردهنده ای پیدا کرده بودی ؟ یادت هست که از لحن ساده و معصومانه اش چقدر تأثیر گرفته بودی؟آن صحنه را در ذهن مرور می کنم . می خواهم به عمق آن فرو بروم . انگار نکته خیلی باریک تری در آن صحنه هست . نباید به سادگی از کنارش عبور کنم .سؤال پیرمرد خیلی مهم و عجیب نبود . با صدای آرام و لهجه ای شیرین پرسید : «چقدر تا یخسازی راه است ؟ اگر پیاده بروم خیلی طول می کشد؟»رفیقت پاسخ می دهد : « اگر تا دم خیابان بروی می توانی ماشین بگیری و .... » اما پیرمرد بین حرفش می پرد و می گوید : « نه . ماشین ، نه . می خواهم پیاده بروم . »همینجا بود که نزدیک بود گریه کنی . ادامه صحبت رفیقت را می شنیدی اما نمی فهمیدی . با او راه می رفتی اما فکرت جای دیگر بود .به آخرین جمله پیرمرد فکر می کردی : ماشین ، نه . پیاده . چقدر همین جمله ساده ذهنت را به هم ریخته بود . نمی دانستی چه کنی . نه به او کمک کرده بودی و نه اکنون کاری از دستت بر می آمد.آشفته شدی و پریشان . روحت اینجا نبود . ذهنت درگیر شده بود . چهره پیرمرد مدام جلوی چشمت رژه می رفت . حالت صورتش را انگار کامل درک می کردی .با خودت گفتی : آخر این چه دنیایی است که حتی برای یک پیرمرد جایی قائل نیست ؟! مگر این زمین لعنتی ادعای بزرگی و عظمت ندارد پس چرا اینقدر پست و بی رحم شده ؟ مگر یک پیرمرد را جا دادن ، از ارزش تو کم می کند ؟ پس چرا اینگونه ای ؟در همین فکرهایی که باز هم مثل همیشه همه چیز را فراموش می کنی . دوباره درگیر روزمرگی هایت می شوی و انگار نه انگار . تا اینکه ..........تا اینکه باز هم صحنه دیگری جلوی چشمانت می بینی : این بار یک زن میانسال که در مسیر راهت بساط کوچکش را پهن کرده و تمام دارائیش خلاصه می شود در چند جفت جوراب زنانه و مردانه .می خواهی بایستی و کاری کنی اما باز بی تفاوت رد می شوی . دوباره ذهنت درگیر شده . باز هم پیرمرد را به یاد می آوری و آن روز را . آنرا کنار صحنه امروز قرار می دهی و کم مانده که دوباره قاطی کنی . اما انگار جبر زمانه است که فراموشی رابه سوی تو پرتاب می کند . فراموشی و شاید غفلت ، تنها ابزاری است که در این زمان به آن متوسل می شوی . باز هم فراموش میکنی . سعی میکنی که از یاد ببری.از خدا میخواهی دیگر با چنین صحنه هایی برخورد نکنی چون که طاقت تحملش را نداری . اصلا شاید آنقدر پاک نیستی که بتوانی ثمری داشته باشی . پس بهتر است که خود را به بی خیالی بزنی و همه چیز را فراموش کنی .آریفراموشی تنها درمان این درد عظیم برای تو و امثال توست ( که هنوز پاک نیستید )________________________________________________________________نکته : تاریخ نگارش متن 1/2/90 و در داخل کلاس شماره 13 دانشکده انسانی دانشگاه گیلان می باشد .
دوشنبه 19/2/1390 - 23:6
خانواده
در این زمانه پرفریب و
بی اررزش ، انسان حیران است که هدف زندگی چیست و چرا هر روز و هر روز ساعاتی را می
گذراند و در نهایت نمی یابد که چه بر او گذشته است.
آری
انسان امروز غرق در
تمنیات و آرزوهای دور و دراز خویش است و غافل از اینکه باید برای طی مسیر برنامه
ای داشت و هدفی .
انسان امروز همه چیز را
گم کرده است و از همه مهمتر خودش را . انسان امروز نمیداند انسان چیست و انسانیت
کدامست.
انسان امروز نمی داند و
یا شاید نمی خواهد بداند که چه از سرش گذشته و چه باید بر سر راه داشته باشد .
او حتی اجازه فکرکردن
به دیروز و دیروزها را به خودش نمی دهد و برای آینده هم طرحی نمی اندازد.
انسان امروز فقط انسان
امروز است و نه دیروز است و نه فردا . او فقط پی گذراندن ساعتهاست و از سر گذراندن
روزها و شبها و طی کردن هفته و ماه و سال . و قرنهاست که انسان همین است و همین.
سالهای سال پیامبران و
منجیان آمدند تا بشر را بفهمانند که زندگی تنها این دو روز پست و بی ارزش و فانی
نیست اما دریغ از فقط یک نفر همراه و هم پا . انگار در این صحنه گیتی ، پیامبران و
خوبان محلی از اعراب نداشته و ندارند. انگار نه انگار که آنان برای اینانند و
وقفشان شده اند تا کمی تأمل کنند و تغییری ، حاصل . گویی اینها مشتی مردگانند که
ندایشان را کسی درک نمی کند و زنده ها در پی خویشند و بی خیال همه چیز.
انسان امروز بیگانه از
هویت خویش است و بی خبر از عالم بالا و پایین . آری انسان حتی از این دنیای ساختگی
خود نیز بی خبر است و نمی داند چه نقشی و جایگاهی در عالم دارد چه رسد به آنکه
عالم بر ماوراء باشد!
انسان امروز محصور کوته
اندیشی های خود است و محروم از تفکری ناب و عمیق . او حتی به یک روز بعد خودش هم نمی
اندیشد چه رسد به آنکه شود حاسبوا قبل أن تحاسبوا .
انسان امروز درگیر
منویات انسان پسند و انسان ستیز و انسان سوز است و آنچه که می پسندد را هم فقط
ازآن خودش می داند و لا غیر . او شعار انسان دوستی سر می دهد اما دریغ از ذره ای
صداقت و راستی . او حتی تکلیفش را با خودش هم روشن نکرده است که اگر اینگونه بود
عذاب وجدان معنایی نداشت ؛ هرچند که این هم شده چون کالای نایاب و مشاهده اش امری
است عجیب و بهت آور !
انسان امروز در بند
خودخواهی و در تقابل با خداخواهی است که اگر ذره ای بوی خدایی داشت ، این دنیای
پوچ اینقدر آلوده و ناخواستنی نمی شد.
دنیای ساخته انسان
امروز دنیای مردگان است و شاید دنیای حیوانات . دنیایی که اگر نجنبی کلاهت پس
معرکه است و اگر نخواهی وارد بازی شوی ، محکومی به نیستی ، فنا ، سکوت ، غیرعادی
بودن و ... .
دنیای امروز دنیای
تقابل هاست ، دشمنی ها و تضادها . دنیای امروز خالی ازهم دلیهاست و خالی از
یکرنگیها و دیگر خواهیها . در این دنیا دیگر بودن مساوی است با دشمن بودن ، هم فکر
نبودن مساوی است با احمق بودن ، همراه
نبودن مساوی است با
انسان نبودن و فقط انسان بودن است که معادلی ندارد !
غریب ترین واژه این
دنیا ، انسان و انسانیت است . هرچیزی تعریفی دارد و مصداقی اما انسانیت استثنای
این میدان است ( چون به هرحال هر چیزی استثنایی هم دارد ! )
دنیای امروز ساخته شده
انسان ، بویی از دنیای مخلوق خالق کل ندارد . دنیای او تنها و تنها یک تفاوت با
این دنیا دارد و آن هم یک کلمه بیشتر نیست :
انسانیت
محور دنیای خالق کل ،
انسان است و انسانیت او . پایه های این دنیا بر خوبی و نیکی و دیگرخواهی و
خداخواهی است . بر عشق الهی انسان است و بر معرفت پاک او .
ستون این دنیا ، لطف
خداست و انسان خواهی او و انسان
این دنیا هم گدای یک چیز است و آن هم لطف خدا.
رابطه این دنیا رابطه
انسان – انسان نیست بلکه رابطه
انسان – خدا – انسان است . عمود این
خیمه عظیم ، انسان نیست بلکه خالق اوست و محبت انسانی منبع و مبنایی ندارد جز محبت
الهی.
انسان خوب در این دنیا
معنایی ندارد بلکه انسان الهی منظور نظر است و خداست که انسان خوب را می سازد .
اگر خدا نخواهد انسان خوب هم وجود خارجی نمی یابد.
آری . تفاوت این دو
دنیا بیش از یک کلمه نیست اما دریغ که همین یک کلمه محور تام و تمام عالم است و
افسوس که ذره ای از آن نیز برای ما به ارث نمانده است .
امید که بتوانیم گنجینه
ای ارزشمند برای فردا باقی بگذاریم .............
پنج شنبه 25/1/1390 - 19:58
دعا و زیارت
۱- در شگفتم برای کسی که ترس بر او غلبه کرده، چگونه به ذکر «حسبنا الله و نعم الوکیل» (آل عمران ایه ۱۷۱) پناه نمی برد. در صورتی که خداوند به دنبال ذکر یاد شده فرموده است: پس (آن کسانی که به عزم جهاد خارج گشتند، و تخویف شیاطین در آنها اثر نکرد و به ذکر فوق تمسک جستند) همراه با نعمتی از جانب خداوند (عافیت) و چیزی زاید بر آن (سود در تجارت) بازگشتند، و هیچگونه بدی به آنان نرسید. ۲- در شگفتم برای کسی که اندوهگین است چگونه به ذکر «لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین» (سوره انبیاء آیه ۸۷) پناه نمی برد. زیرا خداوند به دنبال این ذکر فرموده است: «پس ما یونس را در اثر تمسک به ذکر یاد شده، از اندوه نجات دادیم و همین گونه مومنین را نجات می بخشیم.» (سوره انبیاء آیه ۸۸) ۳- در شگفتم برای کسی که مورد مکر و حیله واقع شده، چگونه به ذکر «افوض امری الی الله، ان الله بصیر بالعباد» (سوره غافر آیه ۴۴) ... پناه نمی برد. زیرا خداوند به دنبال ذکر فوق فرموده است: «پس خداوند (موسی را در اثر ذکر یاد شده) از شر و مکر فرعونیان مصون داشت.» (سوره غافر آیه ۴۵) ۴- در شگفتم برای کسی که طالب دنیا و زیباییهای دنیاست چگونه به ذکر «ماشاءالله لاحول و لاقوة الا بالله» پناه نمی برد، زیرا خداوند بعد از ذکر یاد شده فرموده است: «مردی که فاقد نعمتهای دنیوی بود، خطاب به مردی که از نعمتها برخوردار بود) فرمود: اگر تو مرا به مال و فرزند، کمتر از خود می دانی امید است خداوند مرا بهتر از باغ تو بدهد.» يکشنبه 21/1/1390 - 23:40
طنز و سرگرمی
بهترین نکته یک مهمانی
خسته کننده این است که مطمئن هستیدزودبه خانه بر می گردید.
(باب هوپ)
وقتی زن و مردازدواج
میکنند یکی میشوند. اما خب کدام یکی؟!
(ماکسیم مک براید)
زندگی جدا سخت است اما
خوب فکرش را بکنیداگر قرارنبود یک سوم آنرا خواب باشید،چقدر سخت ترمیشد!
(آنتونی یاکوبسن)
بزرگترین مصیبت بیکاری
این است که ازهمان صبح که چشمت را بازمیکنی،سر کاری.
(لسلی نیلسن)
پول همه چیزدنیا نیست
اما دست کم باعث میشودبچه هایتان هرروزبه شما سلام کنند.
(پل گتی)
انسانها،نادان به دنیا
می آیند نه احمق.این تحصیلات دانشگاهی است که حماقت را به آنها اعطا میکند.
(برتراند راسل)
خیلی بد است که 50%از
ازدواجهای آمریکا به طلاق منتهی میشود اما بدتر ازآن این است که 50%دیگر به مرگ
منتهی میشود!
(ریچارد جنی)
تازگیها خواندم که عشق
یک مسئله شیمیایی است وازهمین جا فهمیدم که چرا همسرم دائما مرا زباله سمی خطاب
میکند!
(دیوید بیسنت)
وقتی به کسی میگویی که
او راوارث اصلی اموالت کرده ای تنها کار نیک دیگری که میتوانی برایش انجام دهی این
است که بلافاصله بمیری.
(ساموئل باتلر)
شنبه 20/1/1390 - 12:17
طنز و سرگرمی
حتی اگرپنجاه میلیون نفریک حرف احمقانه راتأییدکنند آن حرف کماکان احمقانه است.
(آناتول فرانس)
سیاستمداران این سعادت رادارندکه حداقل مرگ ازآنها آدمهای خوبی میسازد.
(ساکی)
مزیت بزرگ دموکراسی این است که به هرفردرأی دهنده حق یک انتخاب ابلهانه میدهد.
(آرت اسپاندر)
یک دیپلمات زبده میتواندبه10زبان مختلف،خاموشی اختیارکند.
(ناشناس)
دموکراسی یعنی حکومت گفتگو،البته همیشه یک حکومت دموکراتیک موفق حکومتی است که جلوی حرف زدن مردم رابگیرد.
(کلمان آتلی)
وقتی من کلمه عدالت رامیشنوم یادچیزهای غریب می افتم.چیزهایی مثل جستجوی یک کلاه مشکی در اتاق تاریک توسط یک مردکور.
(کلمان آتلی)
وقتی به دوبلین برگشتم به من اطلاع دادندکه غیابامحاکمه ومحکوم به اعدام شده ام من هم خیلی ساده اعلام کردم که غیابامیتوانند مراتیرباران کنند.
(برندان بهان)
بزرگترین هنرسیاستمداران انجام رذیلت به عنوان فضیلت است.
(رابرت بولت)
تا به حال کسانی رادیده ایدکه لیموترش را آنقدرفشارمیدهندکه تخمهایش میترکد.....این همان کاری است که سیاستمداران جهان سوم به مردم کشورشان میکنند.
(جان گی)
دیپلماسی هنرقربان صدقه رفتن یک سگ هارتازمان پیداکردن یک تکه سنگ است.
(وین کتلین)
ادامه دارد...
پنج شنبه 18/1/1390 - 10:17
خانواده
زندگی برایت شده درست مثل یک فیلم . یک فیلم درام و تکراری
فقط تکرار است که آشنای توست
تکرار ، تکرار و تکرار
صبح تا شبت را که ببینی همه یکسان است . هیچ چیز جدیدی نمی یابی
بیدار می شوی و عزم خروج می کنی . خارج می شوی اما بی هدف
هدفت را گم کرده ای ، خودت را و خدا را
به روزمرگی رسیده ای
دانشگاه می روی بدون هدف . بر می گردی بدون هدف . راه میروی و زندگی میکنی بدون هدف
الحق که چه بیهوده تکراریست دنیا . خودت را که خوب ورانداز کنی ، جز بی هدفی و سرگشتگی نمی بینی
هر روز ایده جدیدی به ذهنت می رسد و گمان می کنی که مسیرت را یافته ای اما باز می بینی که خبری نیست
باز هم مثل قبل توخالی است . مقطعی است . اصلا اصیل نیست
لحظه ای به ذهنت می آید و پس از آن محو می شود بدون آنکه بفهمی ، حسش کنی و بخواهی جلویش بایستی و هضمش کنی
اما گاهی احساسات عجیبی تجربه می کنی
چقدر عجیب است که پیاده ، مسیری را طی کنی و همه را غریبه ببینی
چقدر عجیب است که خودت را بازیگر سریالی ببینی که بیهوده به درازا کشیده و حوصله همه را سر برده
چقدر عجیب است که صحنه های جلوی چشمت را سکانسهایی بدانی که همه را قبلا دیده ای و چه لذتها که نبرده ای
صدای پسرک آوازه خوان را وسط شهر می شنوی و به اعماق آسمان پرواز می کنی
پیرزن بی بضاعت لب خیابان را می بینی و به عمق بخلت فرو می روی
پیرمرد کفشدار و ساده را می بینی و میخواهی دیگر زمین را نبینی
مردم خوشحال و بی خیال را می بینی و به غم فرو می روی
دغدغه های آن گروه جوان را می شنوی و آه می کشی
مغازه ها را ، دکه ها را و پارک را می بینی و از زندگی سیر می شوی
با خودت می گویی : ما به کجا خواهیم رفت ؟ به
کدامین سو در حرکت و جنبشیم ؟ به قول آن کتاب ، چرا مرا آفریدند و اسیر
رنج و بلا نمودند ؟ اصلا من در این دنیا چه می کنم ؟ کجای کارم؟ سرانجامم
چه می شود؟
به هر طرف که می نگری تنها خودت را می یابی و خودت
هیچ کس را آشنا نمی بینی
همه در دنیای خودند
هیچ کس فکر دیگری نیست ، فکر تو نیست ، هم فکر تو نیست
دغدغه ات مثل خودت غریب است ، مهجور است
اصلا شاید مسخره و مضحک است که همه به آن بی اعتنایند
کم کم خودت هم باورت می شود که تنهایی
آسمان را ببین !
ماه هم غریب است
درست پشت ابرها لانه کرده
انگار این زمین لعنتی با ماه هم غریبه است
انگار ماه هم چاره ای جز صبر ندارد
صبر ، صبر و صبر........
دوشنبه 15/1/1390 - 18:8