هوای دلم بارانی بود . ابر های خاکی در آسمان افکارم گردبادی پر شور
راه انداخته بودند . هیچ فکری در این شلوغی دیدگانم را تر نمی کرد . خدا این دگر
از کدام سو به کشتی افلاکی افکارم هجمه آورده . آخر من دگر تاب این را با کدام
توان بگردانم .
تلویزیون داشت برای خود رنگ هایی به بیرون پرتاب می کرد بلکه مرا به
خود وا دارد و لی هر چه کرد نتوانست. صدایش بلند ، ولی نمی شنیدم . از لای پنجره ی
دل صدای توپ و گلوله می آمد ، می شنیدم . دیدم دگر این خانه مرا تنگ بود ... رفتم
روی بهارخواب خانه تا بلکه آرام گیرد ، بد
جور افسار گسیخته بود . باز نشد . دگر این خانه مرا تنگ بود ...
خدا خدا خدا ...
از خانه بیرون رفتم . صدا ها واضح تر شد . به سمت صدا رفتم . به نظرم
صدای آشنایی بود . انگار هر تیر به سمت من شلیک می شد . هوا تاریک بود . کوچه هم
فقط با دو تا لامپ گازی روشن بود . آرام آرام در تاریکی کوچه قدم بر می داشتم .
صدا ها واضح تر و بلند تر شدند . حال عجیبی بود این صدای آشنا بر دریای طوفانی ام
آرامشی عجیب به همراه داشت .
به انتهای راه که رسیدم دیدم خبری نیست . صدایی نمی آمد . صدایی به
گوش نمی رسید . صدا تمام شده بود . شاید من تمام شده بودم . دو زانو روی زمین
نشستم و به صدایی که می رفت نگاه می کردم . گریه کردم بی صدا ولی صدای اشکهایم را
می شنیدم . هر کدام طوفان دلم را آرامشی بود .
دیر رسیده بودم . نمایشگاه دفاع مقدس بود . نمایشگاه 8 سال اوج گرفتن
. جا مانده بودم ...
دیر رسیدم آن صدا رفته بود . مردی می گذشت. از سوی صدا می آمد . از
کنارم گذشت . رفت . روی زمین عکسی را جا گذاشت . شهید حاج ابراهیم همت بود . یک
عکس نبود ، عالَمی بود .
عقل نبود که فرمان دهد . دل
بود که تاریکی را روشن می کرد . مگر به غیر دل جای دگری جولان گه یاران است .
صدا رفته بود اما صداها آمده بودند . دلتنگی ام را ...
وای وای وای ... ارادتم به شهدا را محدود به چند قطره اشک کرده بودم .
خدا خدا خدا ، دگر این خانه مرا تنگ بود زندگی بی شهدا ننگ بود ....