• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 1
تعداد نظرات : 1
زمان آخرین مطلب : 5380روز قبل
شهدا و دفاع مقدس

هوای دلم بارانی بود . ابر های خاکی در آسمان افکارم گردبادی پر شور راه انداخته بودند . هیچ فکری در این شلوغی دیدگانم را تر نمی کرد . خدا این دگر از کدام سو به کشتی افلاکی افکارم هجمه آورده . آخر من دگر تاب این را با کدام توان بگردانم .

تلویزیون داشت برای خود رنگ هایی به بیرون پرتاب می کرد بلکه مرا به خود وا دارد و لی هر چه کرد نتوانست. صدایش بلند ، ولی نمی شنیدم . از لای پنجره ی دل صدای توپ و گلوله می آمد ، می شنیدم . دیدم دگر این خانه مرا تنگ بود ... رفتم روی بهارخواب خانه تا بلکه آرام گیرد  ، بد جور افسار گسیخته بود . باز نشد . دگر این خانه مرا تنگ بود ...

خدا خدا خدا ...

از خانه بیرون رفتم . صدا ها واضح تر شد . به سمت صدا رفتم . به نظرم صدای آشنایی بود . انگار هر تیر به سمت من شلیک می شد . هوا تاریک بود . کوچه هم فقط با دو تا لامپ گازی روشن بود . آرام آرام در تاریکی کوچه قدم بر می داشتم . صدا ها واضح تر و بلند تر شدند . حال عجیبی بود این صدای آشنا بر دریای طوفانی ام آرامشی عجیب به همراه داشت .

به انتهای راه که رسیدم دیدم خبری نیست . صدایی نمی آمد . صدایی به گوش نمی رسید . صدا تمام شده بود . شاید من تمام شده بودم . دو زانو روی زمین نشستم و به صدایی که می رفت نگاه می کردم . گریه کردم بی صدا ولی صدای اشکهایم را می شنیدم . هر کدام طوفان دلم را آرامشی بود .

دیر رسیده بودم . نمایشگاه دفاع مقدس بود . نمایشگاه 8 سال اوج گرفتن . جا مانده بودم ... 

دیر رسیدم آن صدا رفته بود . مردی می گذشت. از سوی صدا می آمد . از کنارم گذشت . رفت . روی زمین عکسی را جا گذاشت . شهید حاج ابراهیم همت بود . یک عکس نبود ، عالَمی بود .

 عقل نبود که فرمان دهد . دل بود که تاریکی را روشن می کرد . مگر به غیر دل جای دگری جولان گه یاران است .

صدا رفته بود اما صداها آمده بودند . دلتنگی ام را ...

وای وای وای ... ارادتم به شهدا را محدود به چند قطره اشک کرده بودم .

خدا خدا خدا ، دگر این خانه مرا تنگ بود زندگی بی شهدا ننگ بود ....

جمعه 29/7/1390 - 20:45
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته