• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 3
تعداد نظرات : 3
زمان آخرین مطلب : 5580روز قبل
شعر و قطعات ادبی

این شعر در زمستان سال 1382 سروده شده است و نگاهی دارد به مشکلات زنان که شاعر به گوشه هایی از آن اشاره کرده است.

خانم شش بلوکی این سروده را به تمام زنان خوب ایران زمین تقدیم نموده است.

این شعر سی امین شعر از مجموعه چهل و پنج شعری کتاب شبانه می باشد که در صفحه 56 کتاب قرار دارد .
 

 

 



زنی را...



زنی را می شناسم من

که شوق بال و پر دارد

ولی از بس که پر شور است

دو صد بیم از سفر دارد

*

زنی را می شناسم من

که در یک گوشه ی خانه

میان شستن و پختن

درون آشپزخانه

*

سرود عشق می خواند

نگاهش ساده و تنهاست

صدایش خسته و محزون

امیدش در ته فرداست

*

زنی را می شناسم من

که می گوید پشیمان است



چرا دل را به او بسته

کجا او لایق آنست

*

زنی هم زیر لب گوید

گریزانم از این خانه

ولی از خود چنین پرسد

چه کس موهای طفلم را

پس از من می زند شانه؟

*

زنی آبستن درد است

زنی نوزاد غم دارد

زنی می گرید و گوید

به سینه شیر کم دارد

*

زنی با تار تنهایی

لباس تور می بافد

زنی در کنج تاریکی

نماز نور می خواند

*



زنی خو کرده با زنجیر

زنی مانوس با زندان

تمام سهم او اینست

نگاه سرد زندانبان

*

زنی را می شناسم من

که می میرد ز یک تحقیر

ولی آواز می خواند

که این است بازی تقدیر

*

زنی با فقر می سازد

زنی با اشک می خوابد

زنی با حسرت و حیرت

گناهش را نمی داند

*

زنی واریس پایش را

زنی درد نهانش را

ز مردم می کند مخفی

که یک باره نگویندش

چه بد بختی چه بد بختی

*

زنی را می شناسم من

که شعرش بوی غم دارد

ولی می خندد و گوید

که دنیا پیچ و خم دارد

*

زنی را می شناسم من

که هر شب کودکانش را

به شعر و قصه می خواند

اگر چه درد جانکاهی

درون سینه اش دارد

*

زنی می ترسد از رفتن

که او شمعی ست در خانه

اگر بیرون رود از در

چه تاریک است این خانه

*

زنی شرمنده از کودک

کنار سفره ی خالی

که ای طفلم بخواب امشب

بخواب آری

و من تکرار خواهم کرد

سرود لایی لالایی

*

زنی را می شناسم من

که رنگ دامنش زرد است

شب و روزش شده گریه

که او نازای پردرد است

*

زنی را می شناسم من

که نای رفتنش رفته

قدم هایش همه خسته

دلش در زیر پاهایش

زند فریاد که بسه

*

زنی را می شناسم من

که با شیطان نفس خود



هزاران بار جنگیده

و چون فاتح شده آخر

به بدنامی بد کاران

تمسخر وار خندیده

*

زنی آواز می خواند

زنی خاموش می ماند

زنی حتی شبانگاهان

میان کوچه می ماند

*

زنی در کار چون مرد است

به دستش تاول درد است

ز بس که رنج و غم دارد

فراموشش شده دیگر

جنینی در شکم دارد

*

زنی در بستر مرگ است

زنی نزدیکی مرگ است



سراغش را که می گیرد

نمی دانم؟

شبی در بستری کوچک

زنی آهسته می میرد

*

زنی هم انتقامش را

ز مردی هرزه می گیرد

...

زنی را می شناسم من

...

















شاعر : فریبا شش بلوکی

از مجموعه شعر شبانه



 http://zanira.sheshboluki.com

 

شنبه 13/1/1390 - 0:26
شعر و قطعات ادبی


 

 

 زنی را...
 
 
 
 زنی را می شناسم من
 
 که شوق بال و پر دارد
 
 ولی از بس که پر شور است
 
 دو صد بیم از سفر دارد
 
 *
 
 زنی را می شناسم من
 
 که در یک گوشه ی خانه
 
 میان شستن و پختن
 
 درون آشپزخانه
 
 *
 
 سرود عشق می خواند
 
 نگاهش ساده و تنهاست
 
 صدایش خسته و محزون
 
 امیدش در ته فرداست
 
 *
 
 زنی را می شناسم من
 
 که می گوید پشیمان است
 
 
 
 چرا دل را به او بسته
 
 کجا او لایق آنست
 
 *
 
 زنی هم زیر لب گوید
 
 گریزانم از این خانه
 
 ولی از خود چنین پرسد
 
 چه کس موهای طفلم را
 
 پس از من می زند شانه؟
 
 *
 
 زنی آبستن درد است
 
 زنی نوزاد غم دارد
 
 زنی می گرید و گوید
 
 به سینه شیر کم دارد
 
 *
 
 زنی با تار تنهایی
 
 لباس تور می بافد
 
 زنی در کنج تاریکی
 
 نماز نور می خواند
 
 *
 
 
 
 زنی خو کرده با زنجیر
 
 زنی مانوس با زندان
 
 تمام سهم او اینست
 
 نگاه سرد زندانبان
 
 *
 
 زنی را می شناسم من
 
 که می میرد ز یک تحقیر
 
 ولی آواز می خواند
 
 که این است بازی تقدیر
 
 *
 
 زنی با فقر می سازد
 
 زنی با اشک می خوابد
 
 زنی با حسرت و حیرت
 
 گناهش را نمی داند
 
 *
 
 زنی واریس پایش را
 
 زنی درد نهانش را
 
 ز مردم می کند مخفی
 
 که یک باره نگویندش
 
 چه بد بختی چه بد بختی
 
 *
 
 زنی را می شناسم من
 
 که شعرش بوی غم دارد
 
 ولی می خندد و گوید
 
 که دنیا پیچ و خم دارد
 
 *
 
 زنی را می شناسم من
 
 که هر شب کودکانش را
 
 به شعر و قصه می خواند
 
 اگر چه درد جانکاهی
 
 درون سینه اش دارد
 
 *
 
 زنی می ترسد از رفتن
 
 که او شمعی ست در خانه
 
 اگر بیرون رود از در
 
 چه تاریک است این خانه
 
 *
 
 زنی شرمنده از کودک
 
 کنار سفره ی خالی
 
 که ای طفلم بخواب امشب
 
 بخواب آری
 
 و من تکرار خواهم کرد
 
 سرود لایی لالایی
 
 *
 
 زنی را می شناسم من
 
 که رنگ دامنش زرد است
 
 شب و روزش شده گریه
 
 که او نازای پردرد است
 
 *
 
 زنی را می شناسم من
 
 که نای رفتنش رفته
 
 قدم هایش همه خسته
 
 دلش در زیر پاهایش
 
 زند فریاد که بسه
 
 *
 
 زنی را می شناسم من
 
 که با شیطان نفس خود
 
 
 
 هزاران بار جنگیده
 
 و چون فاتح شده آخر
 
 به بدنامی بد کاران
 
 تمسخر وار خندیده
 
 *
 
 زنی آواز می خواند
 
 زنی خاموش می ماند
 
 زنی حتی شبانگاهان
 
 میان کوچه می ماند
 
 *
 
 زنی در کار چون مرد است
 
 به دستش تاول درد است
 
 ز بس که رنج و غم دارد
 
 فراموشش شده دیگر
 
 جنینی در شکم دارد
 
 *
 
 زنی در بستر مرگ است
 
 زنی نزدیکی مرگ است
 
 
 
 سراغش را که می گیرد
 
 نمی دانم؟
 
 شبی در بستری کوچک
 
 زنی آهسته می میرد
 
 *
 
 زنی هم انتقامش را
 
 ز مردی هرزه می گیرد
 
 ...
 
 زنی را می شناسم من
 
 ...
 

 

 

شاعر فریبا شش بلوکی

از کتاب شعر شبانه

 

http://fariba-sheshboluki.com/ma.htm


 
 

جمعه 12/1/1390 - 21:20
شعر و قطعات ادبی

شقایق



شقایق گفت :با خنده

نه بیمارم، نه تبدارم

اگر سرخم چنان آتش

حدیث دیگری دارم

*

گلی بودم به صحرایی

نه با این رنگ و زیبایی

نبودم آن زمان هرگز

نشان عشق و شیدایی

*

یكی از روزهایی که....

زمین تبدار و سوزان بود

و صحرا در عطش می سوخت

*

تمام غنچه ها تشنه

ومن بی تاب و خشکیده

تنم در آتشی می سوخت

*

ز ره آمد یکی خسته

به پایش خار بنشسته

*

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود

ز آنچه زیر لب می گفت

شنیدم سخت شیدا بود

*

نمی دانم چه بیماری

به جان دلبرش

افتاده بود-اما-

*

طبیبان گفته بودندش

اگر یک شاخه گل آرد

ازآن نوعی که من بودم

*

بگیرند ریشه اش را و

بسوزانند

*

شود مرهم

برای دلبرش آندم

شفا یابد

*

چنانچه با خودش می گفت

بسی کوه و بیابان را

بسی صحرای سوزان را

به دنبال گلش بوده

ویک دم هم نیاسوده

*

که افتاد چشم او ناگه

به روی من

بدون لحظه ای تردید

شتابان شد به سوی من

*

به آسانی مرا

با ریشه از خاکم جداکردو

به ره افتاد......

واو می رفت و....

من در دست او بودم

واو هرلحظه سر را

رو به بالاها

تشکر از خدا می کرد

*

پس از چندی

هوا چون کوره آتش

زمین می سوخت

و دیگر داشت در دستش

تمام ریشه ام می سوخت

*

به لب هایی که تاول داشت

گفت:اما چه باید کرد؟

در این صحرا که آبی نیست

به جانم هیچ تابی نیست

*

اگر گل ریشه اش سوزد

که وای من

برای دلبرم هرگز

دوایی نیست

واز این گل که جایی نیست

*

خودش هم تشنه بود اما!!

نمی فهمید حالش را

*

چنان می رفت و

من در دست اوبودم

وحالامن.....

تمام هست اوبودم

*

دلم می سوخت

اما راه پایان کو ؟

نه حتی آب

نسیمی در بیابان کو ؟

*

و دیگر داشت در دستش

تمام جان من می سوخت

*

که ناگه

روی زانوهای خود خم شد

دگر از صبر اوکم شد

دلش لبریز ماتم شد

*

کمی اندیشه کرد- آنگه -

مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت

نشست و سینه را

با سنگ خارایی

*

زهم بشکافت

زهم بشکافت

*

اما ! آه ! !

صدای قلب او گویی

جهان را زیرو رو می کرد

زمین و آسمان را

پشت و رو می کرد

و هر چیزی که هرجا بود

با غم رو به رو می کرد

*

نمی دانم چه می گویم ؟!

به جای آب خونش را

به من می دادو

بر لب های او فریاد

*

بمان ای گل

که تو تاج سرم هستی

دوای دلبرم هستی

بمان ای گل

*

ومن ماندم

نشان عشق و شیدایی

و با این رنگ و زیبایی

ونام من شقایق شد

گل همیشه عاشق شد

...


شاعر : فریبا شش بلوکی

از کتاب غریبانه


http://fariba-sheshboluki.com/ma.htm


 

جمعه 12/1/1390 - 21:8
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته