• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 3
تعداد نظرات : 0
زمان آخرین مطلب : 5329روز قبل
داستان و حکایت

 

 

تعلیم دادن بهلول به یکی از دوستان

آورده اند که شخصی الاغ قشنگی جهت حاکم کوفه تحفه آورده بود . حاضرین مجلسبه تعریف و توصیف الاغ پرداختند . یکی از حاضرین برای مزاح گفت: من حاضرم به این الاغ قشنگ خواندن

بیاموزم .

حاکم از شنیدن این سخن از کوره در رفت و به آن مرد گفت: الحال که این سخن را می گویی باید از

عهده آن برآیی و چنانچه به این الاغ خواندن بیاموزی به تو جایزه بزرگی می دهم ولی چنانچه از عهدهآن بر نیا

ئی دستور می دهم تو را بکشند . آن مرد از مزاح خود پشیمان شده ناچاراً مدتی فرجه خواست و

حاکم ده روز برای این کار به او فرصت داد .

آن مرد الاغ را برداشت به خانه آورد حیران و سرگردان و نمی دانست این کار به کجا خواهد رسید .

لاعلاج به بازار رفت و در بین راه بهلول را دید و چون سابقه آشنایی با او داشت دست به دامن اوزد و

قضیه مجلس حاکم و الا
غ را برای او تعریف نمود . بهلول گفت: غم مخور که این کار از دست من بر

می آید و هر دستوری به تو می دهم عمل نما .

پس به او دستور داد تا یکروز تمام به الاغ غذا ندهد و سپس در بین صفحات کتابی برای الاغ جو

گذارد و کتاب را جلوی الاغ ورق بزند . الاغ چون گرسنه است با زبان جو های صفحات کتاب رابرداشته و می خورد و گفت این عمل را هر روز به همین نحو تکرار نما

. و روز دهم او را گرسنه نگهدار

و وقتی به مجلس حاکم رفتی همان کتاب را با الاغ به نزد حاکم ببر . آن روز دیگر بین صفحات کتابجو نگذار و آن کتاب را در حضور حاکم جلوی الا

غ قرار بده . آن مرد به همین نحو عمل نمودو چون

روز موعود فرا رسید الاغ را برداشته با کتاب به نزد حاکم برد و در حضور حاکم و جمعی از دوستانش

کتاب را جلوی الاغ گذارد . الاغ بیچاره چون گرسنه بود به عادات روزهای قبل که فکر می کرد بین

صفحات کتاب ، جو می باشد شروع به ورق زدن کتاب نمود و چون به صفحه آخر رسید و دید که جو

بین صفحات نیست ، بنای عرعر نمود و بدین وسیله خواست بفهماند که گرسنه است و حاضرین مجلس

و حاکم که نمی دانستند چه ابتکاری در این عمل است، باور نمودند که در حقیقت الا
غ می خواهد کتاب بخواند و همه در این کار متعجب بودند . ناچار حاکم بر عهد خود وفا نمود و انعام قابل توجهی

به آن مرد داد .

 

جمعه 18/9/1390 - 18:25
داستان و حکایت

در سرزمین مغرب (شمال آفریقا) در مكتبخانه اى ، معلمى در دیدم بسیار خشن و ترشروى و تلخ گفتار و خسیس بود، زندگى مسلمانان با دیدار او تباه مى گشت ، قرائن قرآنش ، دل مردم را سیاه مى كرد. گروهى از پسر و دختر، به عنوان شاگرد گرفتار جفاى او بودند، نه جراءت خنده داشتند و نه مى توانستند بگویند، گاهى سیلى بصورت زیباى یكى مى زد، و زمانى از ساق بلورین دیگرى ویشكن مى گرفت .
خلاصه اینكه : سرانجام ناشایستگى آن معلم را آشكار نمودند و او را با كتك از مكتبخانه بیرون كردند و معلم شایسته اى را به جاى او نصب نمودند.
معلم جدید مردى خوش اخلاق ، نیك سیرت ، بردبار و خوش برخورد بود، جز هنگام ضرورت سخن نمى گفت ، با زبانش به كسى نیش نمى زد و چوبى بر سر شاگرد بلند نمى كرد.
ولى هیبت معلم از دل كودكان برفت و دیگر از معلم ترس نداشتند، و به اعتماد اینكه معلم جدید، آنها را بازخواست نمى كند و كتك نمى زند، درس ‍ نمى خواندند و به بازى گوشى پرداخته و تخته مشق خود را بر سر و كله هم مى زدند و مى شكستند، و مكتبخانه را به هرج و مرج مى كشاندند.

ولى هیبت استاد و معلم چو بود بى آزار

خرسك (400) بازند كودكان در بازار

دو هفته بعد از این ، به مكتبخانه عبور كردم ، دیدم معلم دوم را بر كنار كرده اند و همان معلم اول را بار دیگر آورده اند، براستى ناراحت شدم و تعجب كردم (( ولا حول ولا قوة الا بالله )) را بر زبان جارى ساختم ، كه چرا بار دیگر ابلیس را معلم فرشتگان كرده اند؟ پیرمردى ظریف و جهان دیده اى به من گفت :

پادشاهى پسر به مكتب داد

لوح سیمینش بر كنار نهاد

بر سر لوح او نبشته به زر

جور استاد به ز مهر پدر (401)

 گلستان سعدی

 

شنبه 28/8/1390 - 17:6
لطیفه و پیامک

به حیف نون میگن یه جمله ی فلسفی بگو میگه: احمق ترین افراد كسانی هستند كه به همه چیز اطمینان كامل داشته باشند. میگن: مطمئنی؟ میگه: صد در صد!

حیف نون یه پنجاه تومانی تقلبی میسازه لو میره میگیرنش... میگه از كجا فهمیدین كار منه؟ میگن: آخه گاگول كنار در دانشگاه سراسری سمبوسه فروشی كجا بوده؟!؟!؟

حیف نون داشته دعا می کرده: خدایا منو نیامرز!ازش می پرسن چرا این جوری دعا می کنی؟ می گه دارم شکسته نفسی می کنم!

یه روز حیف نون رو به جرم دزدی می برن دادگاه قاضی میگه خجالت بکش این دفعه چهارمته که میای دادگاه. حیف نون به قاضی میگه تو خجالت بکش که هر روز اینجایی..!

حیف نون به نامزدش می گه 4شنبه به 4شنبه دیره كه همدیگر رو ببینیم، بیا 2شنبه به 2شنبه همدیگر رو ببینیم..!

حیف نون میره خواستگاری بابای عروس بهش میگه اون گلی که زدی به یقت خارش اذیتت نمیکنه؟!.. حیف نون میگه خارش که نه ولی گلدونش که تو لباسمه بیچارم کرده.!

حیف نون ساعتش خراب میشه . باز میکنه توشو میبینه یه دونه مورچه مرده . با خودش میگه : ای بابا میگم آآآآآ راننده مرده..! از حیف نون می پرسن چهار شیشتا چند تا میشه یه کم فکر میکنه مغزش رگ به رگ میشه..!

شنبه 28/8/1390 - 16:5
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته