• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 9
تعداد نظرات : 13
زمان آخرین مطلب : 4753روز قبل
خاطرات و روز نوشت

 

بسم الله ارحمن الرحیم
من یک جوان 21 ساله هموفیلی ام که رسم و رسوم این مملکت،  از من یک آدم عقده ای ساخته.
بله،بیکاری یک معضل برای جوونای این مملکته ولی من فقط در حسرت یک کاری بودم که از این پوچی، از این انزوا، از این چهار دیواری، از این سکوت، از این زل زدن به سقف اتاق نجات پیدا کنم و حتی اصلا توقع یک هزار تومانی هم نداشتم ، همین قدر که ذهنم از افکار پوچ و راه تاریک پیش رو، رهایی پیدا کنه از سرم هم زیاد بود ولی مثل اینکه هرچه بیشتر دنبالش گشتم ،هر چه تلاش بیشتری کردم ، گوهر نایاب تری شد...
به خدا منم توانمند بودم، منم میتونستم اما حتی از طرف کسایی که فکر میکردم منو میفهمن، درک میکنند، رونده شدم و حتی یک فرصت فقط یک فرصت هم به من داده نشد و به جز یک مشت شعار و حرف های کذایی هیچی عایدم نشد
ولی ای کاش به همین جا ختم میشد ، آقا جان کار پیش کش، همدلی پیش کش، مرحمت پیش کش فقط تو رو خدا اگر همکاری نمیکنید حداقل سنگ هم جلوی پای لنگ ما نندازید
قابل توجه شما جناب اقای رییس جمهور منتخب ایران، اقای روحانی، منی که طی این چند وقت به قدری از مملکت متنفر شدم که گفتم اگر رای من یک نفر مهم نیست ،عیبی نداره اما اینقد دلم خونه که رای نمیدم حداقل حداقل دل خودم کمی خنک میشه اما به خاطر اخرین حرف شما، آقای روحانی رای دادم که فرمودید من اگر پیروز شدم جشن نخواهم گرفت، روزی جشن خواهم گرفت که جوان بیکاری وجود نداشته باشه
اما کی روز جشن شما خواهد رسید
وقتی بنده به جرم اینکه فاکتور8 انعقادی خونم در حد نرمال نیست از طرف بعضی از پزشکان دانشمند رد صلاحیت برای گرفنتن گواهینامه راننددگی میشم ، واقعا نمیدونم ........
اقایونی که نشستید و کاغذ نشون میدید که هموفیلی تبصره داره و نمیشه، لطف کنید همان ابتدا بگید که بعد از 3 ماه سگ دو زدن و هزینه ، نامه ندید که تا نرمال شدن فاکتور هشت به هیچ گونه صلاحیت رانندگی نداره ،اخه  اگر قرار بود فاکتور کمتر از یک درصد ارثی من نرمال بشه که اینجا نبودم آقای دکتر رضا عزیزی، متخصص  داخلی
از مهر تا ابان سال 91 فقط پاسکاری شدم بین پلیس +10 حوضه نظام وظیفه ، معاونت درمان ناجا ، حوزه خاتم انبیا و  و  و تا اینکه هفت ماه بعد کارت معافیت پزشکی گرفتم
خوشحال خوشحال پا شدم  رفتم اموزشگاه رانندگی ثبت نام کردم نامه دادن برای پزشک که بعد از ویزیت و کلی قر دست و کمر و بشین و پاشو و معاینه چشم ، نامه ارجاع به کمیسیون پزشکی دادند به ادرس معاونت درمان ناجا و و بعد از ویزیت نوبت دادند به چند روز دیگه و ارجاع به بیمارستان خاتم النیبا و اونجا هم دو تا حق ویزیت گرفتند برای متخصص داخلی دکتر رضا عزیزی و ارتوپد دکتر مجیدی که اقای دکتر عزیزی ازمایش سطح فاکتور نوشتند و از اونجایی که تا به امروز برای این ازمایشات نامه می دادند به تهران که اونجا انجام بدیم با این تصور همون آزمایش را از پرونده ام از درمانگاه بیماران خاص گرفتم و هفته بعد بردم برای ایشون که متاسفانه با فریاد فرمودند من دستم درد می کرد که این ازمایش رو برات نوشتم؟
((:والا من از کجا بدونم دستتون درد میکنه یا نه برید نوبت بگیرید برید پیش دکتر مجیدی))
و بازم فرمودند گواهینامه میخواد چیکار برید خونتون که با این برخورد پدر من هم جواب دادند ما همه پولارو بدیم به خود شما کارمونو راه میندازید؟
و فقط پایین برگمون نوشتند با توجه به فاکتور هشت معرفی شود به کمیسیون پزشکی ما هم به ناچار همین نامه رو بردیم به حوزه بیماران و بعد از پرداخت حق کمیسیون پزشکی گفتند یک هفته دیگه بیاید نوبت بگیرید و یک هفته بعد رفتیم و برای 12 روز بعد نوبت دادند برای کمیسیون
بعد از دوازده روز ساعت 8 صبح رفتم تا 10 صبح نوبتم شده
جالب اینکه همون اقای پروفسور عزیزی و دکتر مجیدی هم حاضر بودندو پروندمو که دادم اقای دکتر عزیزی یه تکه شیرینی میل کردند و به همکاراشون فرمودند این همونه و یکمی برگه هارو زیر و بالا کردند وگفتند میتونی بری
منشی دم در هم گفت دو هفته دیگه جواب کمیسیون میره معاونت درمان ناجا ، باید بری اونجا بگیری
دو هفته بعد هم که رفتم نامه به این شرح بود که تا نرمال نشدن سطح فاکتور به هیچ گونه صلاحیت رانندگی ندارد.
همین نامه رو بردم اموزشگاه گفتم باید چکار کنم فقط جواب دادند عجیبه ما اینجا کار اموز داشتیم جفت پا نداشته ولی نامه با دنده اتوماتیک دادند
رفتم راهنمایی رانندگی گفتند باید برید پیش رییس بیمارستان
رفتم خدمت معاون رییس بیمارستان که البته خود ایشون هم موقع کمیسیون حضور داشتند و دستشون توی یک کاسه است و فرمودند این قانونه و 6 ماهه بعد برای کمیسیون پزشکی مجدد بیایید من هم فقط گفتم مرسی متشکر و با قدم های بلند و سریع از اتاق ایشون خارج شدم که در نتیجه ایشون به پدرم گفته بودند یکی از چیزایی که اصلا راهی نداره برای گواهینامه جنون و عصبانیت هستش و قول داده بودند که 6 ماهه دیگه کار مارو خودشون درست کنند و در ضمن گقته بودند اگر به خاطر موی سفید پدرم نبود می گفتند اصلا
 البته احتمالا ایشون خیلی بیشتر از خیلی زیاد رلکس هستند که این حرکت منو جنون تلقی می کنند
میگن که اینجا رو ببینید نوشته تبصره ی فلان فلان که هموفیلی جماعت نمیتونه برای رانندگی اقدام کنه : خب اگر این طوره همون اول بگید آقا نمیشه تا ما اینقد جون نکنیم
و جالب تر این که قول دادن شخصا توی کمیسیون مجدد 6 ماه بعد کار مارو درست کنند و در ضمن اگر به خاطر موی سپید پدرم نبود به خاطر رفتار من می گفتند اصلا
یعنی اینکه هم میتونن کار مارو راه بندازند و هم میتونن کارمونو راه نندازن یعنی همون عشقی
اصلا ، جناب اقای دکتر رضا عزیزی وجدانتون رو بگذارید وسط(البته اگه...) اگر برادر خود شما نه اصلا فامیل دور شما هم با وضعیت من به شما مراجعه می کرد سه سوت کارشو راه نمینداختید ؟البته بنده میدونم شما حتما قانون را رعایت می کردید
اهای مملکت چه اینا بخوان چه نخوان من مجبورم برای انجام کارام پشت ماشین بشینم ولی نخواستم کارم غیر قانونی باشه
و من هم بیش از این نه پولشو داشتم نه پارتیشو
و نکته اصلی اینکه اگر من تا الان هدف و انگیزه ای نداشتم از این به بعد تنها هدفم اینه که گرگ بشم
تمام تلاشمو میکنم که به حداقل جایی برسم که فقط خودمو خالی کنم  و غریبه و اشنا هم نمیشناسم چون نه غریبه منو شناخت نه اشنا فقط لت و پار می کنم.

پنج شنبه 6/4/1392 - 0:26
بیماری ها

به نام خدا
نفسهامو حبس می کنم و بعد از مکث کوتاهی رها می کنم
هوای اتاق سردِ، پیشانیم عرق کرده
ساعت 21:2 دقیقه است.ارنج ام به طور دیوانه واری درد میکنه... بطری اب را بر می دارم و یک قرص الپرازولام را که از داروهای مادرم کِش رفتم را میندازم توی دهانم و بطری اب را سر می کشم
مثل اینه که مدام با یک چکش ،روی ارنج ام می کوبند و جدا از مرکز درد ،یک درد عصبی طاقت فرسایی گردن و کتف و بازو تا نوک انگشتانم را احاطه کرده
از کشو ،بسته استامینوفن را که دو عدد قرص داره را برمی دارم و می گذارم روی زبانم،:تلخ است
قورتش می دهم
روی تخت دراز می کشم،این پهلو و ان پهلو می شوم،بالش نرم زیر دستم می گذارم،سرم را با سرعت به دو طرف تکان می دهم،بالش را برمی دارم،می نشینم
لعنتی دشمنی عجیبی با خوابیدن دارد.با انگشتان دست راستم،ناز و نوازشش می کنم .اما زرنگ تر از این حرف هاست.
سبدِ سرنگها و پوکه های خالی فاکتورها را زیر و رو میکنم و یک عدد کپسول ژلوفن را پیدا و بدون معطلی در دهانم می اندازم و بطری اب را پشتش می گیرم
شب سختی است،قرصها تاثیر خودشان را نشان می دهند، پلک هایم سنگین است، سرم هیر و ویر میرود اما درد ،لحظه ای اجازه نمی دهد که دراز بکشم چه برسد به اینکه پلک هایم را بر روی هم بگذارم و لحظه ای ارام باشم
روایتی است که پیامبر اکرم با خواندن هفت بار سوره حمد ،دست یکی از یارنش را که از بازو قطع شده بود را شفا دادند
خدا را قسم دادم به این کار پیامبرش و هفت بار سوره حمد را خواندم...
دومین الپرازولام را نیز مصرف می کنم
اشکم سرا زیر می شود
نه برای درد جسمم
بلکه برای سرنوشت و بخت شومم، برای اینکه هستم
به این نتیجه رسیدم که مرگ هم چیزی نیست که نصیب هر کسی بشه
چقدر هولناکِ که مرگ هم ادم را نخواد............................................................
24/6/1390

globule@mihanmail.ir

april17.com

چهارشنبه 30/6/1390 - 14:25
خاطرات و روز نوشت

خاطرات و روز نوشت
خاطره تلخ یك بیمار هموفیلی...
متولد:1370

پاییز سال 1375

قبل از تحریر: یادمه هر وقت بابام از طرف شركت ،ماموریت تهران داشت،از اونجا كه بچه لوسی بودم ،یواشكی ساكشو میبست،یواشكی خداحافظی میكرد،یواشكی هم می رفت...وقتی میفهمیدم بابام رفته ،بغض گلومو میگرفت و یه 7/8 ساعتی با صدای بلند زار زار گریه میكردم(بیچاره ها،بقیه. كر میشدند!!!‌)خلاصه عقده ای و عشق تهران بودم ...

دوران خوش: بهار سال 1385

سال سوم راهنمایی،تو مدرسه جزء دانش آموزان برتر بودم، خیلی فعال بودم ،نشاط جسمانی و روحی وصف نشدنی داشتم ،همه سعی و توانم را به کار بسته بودم، معلما تحویلم میگرفتند ،آقای حسینی نازنین(دبیر ادبیات) خیلی به من توجه می كرد،خیلی لطف داشتند، آقای حمیدی، درس نپرسیده بهم بیست می داد!!!دبیر انگلیسی از دست خط من خوشش میومد و همیشه نوشتن تمرینات ،روی تخته سیاه را به من می سپرد...خلاصه بازاری داشتم، به قول بچه ها ،توی بورس بودم و اعتماد به نفس بالایی داشتم و البته كمی مغرور هم بودم...یه شب در فكر اینكه 3 سال دیگه مدرسه رفتن به این شكل ،تموم میشه و وارد عرصه جدیدی میشم، یِهو دلم خیلی تنگ شد و از ته دل گریه كردم ،به طوری كه بالش زیر سرم خیس شده بودهمیشه خودمو در كنار درس و مشق میدیدم ،تا آخر عمر،آرزوهای قشنگی داشتم، اما...اما فكر میكنم همون شب ،خودمو چشم زدم.

شروع خاطره تلخ:زمستان 1386

سه ماه از اول دبیرستان گذشته بود، زنگ تفریح بود ،با بچه ها توی حیات جمع شده بودیم ،یكی از بچه ها به شوخی با دست ضربه نسبتا تندی به زیر فك پایینم زد و فرار كرد تا به اصطلاح حال مرا بگیرد ،طفلك گناهی نداشت ،چه میدانست كه همین كار ساده او ،كابوس خیلی از شبهای من میشود...آری، من یك بیمار هموفیلی بودم كه باید خیلی از خودم مراقبت میكردم(هیچ یک از دوستان از این راز من خبر نداشت.)دلهره عجیبی پیدا كردم ،رفتم توی راهرو كلاسها ،جلوی آینه ایستادمو یواشكی دور و برم را دید زدم،كسی نبود كمی دهانم را باز كردم و زبانم را بررسی كردم با خوشحالی آهی كشیدم،خدا را شكر كردم، هیچ اتفاقی رخ نداده بود .كارهای معمولی روزانه را انجام دادم ،شب شد ،خوابیدم...ای كاش آن شب ،دیگر از خواب، بر نمی خواستم...صبح شد، از جا بلند شدم ،كمی خودمو كشیدم و به همراه خمیازه ای احساس كردم چیزی بر روی زبانم است فورا جلوی آینه رفتم گوشه زبانم به انداره یك عدس سیاه شده بود ترسیدم ،تا ظهر صبر كردم اما ان زخم سر باز كرد و از جایش مدام،اندكی خون سرازیر بودبه كسی چیزی نگفتم به گمان اینكه زود تمام خواهد شد...رفتم سراغ یخچال و 4بسته فاكتور 8 رو توی كیفم گذاشتم و سوار تاكسی شدم وبه سمت مرکز انتقال خون ،راهی شدم دارو ها را تزریق كردم و به خیال اینكه همه چیز تمام شد راهی منزل شدم ،اما نه ،با وجود تزریق فاكتور خونریزی همچنان ادامه داشت، تعجب كرده بودم!مادرم بلآخره با مشاهده خون در كاسه روشویی ،پی به ماجرا برد و با پدرم درمیان گذاشت و به همراه پدر دوباره به مركز انتقال خون رفتیم و با دستور پزشك ،فاكتور تزریق كردم كه باز هم بی نتیجه بود!پزشك احتمال داده بود كه نسبت به فاكتور8 مقاوم شده ام(تولید آنتی بادی)در واقع ،اینهیبیتور شده بودم،بنابر این پزشك به نا چار،كرایو تجویز كرد ،در كودكی نیز به كرایو حساسیت پیدا كرده بودم و با مصرف ان دچار خارش بدن و تشنج میشدم .كرایو را نیز استفاده كردم اما باز هم بی نتیجه...از دهانم مانند رود،خون بیرون می آمد خیلی وحشتناك بود،حس بدی بودحسی كه هنوز كه هنوز است،عذاب آور است...پزشك دستور مصرف فاكتور 7 را دادند كه متاسفانه ،موجود نبودو پس از تلفنهای مكرر با تهران ،پزشك تهران فرمودند زبانش را بخیه كنید...پس از شنیدن این حرف رفتم دهانم را شستم و یك گاز استریل بر روی آن قرار دادم .پزشك نگاهی به زبانم انداخت و من گفتم این زخم به اندازه سر سوزن است و بند نمی آید،ایا جای سوزن بخیه ،وضع را از این بدتر نمیكند ؟ و پزشك در كمال حیرانی گفت نمیدانم!!!!!!!!!!!!!!!!و دوباره دست به تلفن شد و خلاصه به ما اطلاع داد كه 1 عدد فاكتور 7 پیدا كرده است و در انبار فقط همین یك عدد موجود است و آدرس را داد ،به همراه پدر سوار ماشین شدیم و دارو را گرفتیم و دوباره به سمت درمانگاه رفتیم و با خدا خدا كردن ،فاكتور7 را تزریق كردیم هرچند كه مقدارش كم بود اما در حین تزریق خونریزی متوقف شد .خدا را شكر كردم و خیلی خوشحال شدم لحظات سختی بود، كه پزشك گفت این دارو فقط چند ساعت جلوی خونریزی را میگیرد و در صورت عدم استفاده مجدد، متاسفانه......./دنیا روی سرم خراب شد،حاضر بودم بمیرم وآن وضع وحشتناک، دوباره تكرار نشود...اما پزشك مربوطه گفت :چون زبان گرم است امكانش زیاد است كه دوباره......../رفتیم خانه،مدام یخ در دهان می گذاشتم،اما پس از 6/7 ساعت دوباره خونریزی شروع شد...پزشك را مطلع كردیم،اما تنها ،جوابشان این بود كه: چشم! با تهران هماهنگ میكنیم تا هر چه سریعتر برایمان فاكتور 7 بفرستند...اما بعد از گذشت یك هفته هیچ خبری نشد...حالم خیلی خراب بود، آری ،چون خونریزی خارجی بود درد آنچنانی نداشتم اما فكرش را بكنید كه یكریز از زبانتان خون بیاید 24 ساعته و شبانه روزمحل خون ریزی به اندازه سر سوزن بود اما خون همچنان ادامه داشت ،كلافه شده بودم،درك درستی از محیط اطرافم نداشتم،روانی شده بودم،روانی...خیلی ضعیف شده بودم، بعد از آنهمه خونریزی ...پس از حدود 10 روز ،اطلاع دادند كه امكان دارد حالا حالاها دارو برای ما نفرستند،بنابر این پدرم با وجود مشغله كاری ،به زحمت مرخصی گرفت و به مطب پزشك خصوصی رفتیم و یك نامه اورژانسی برای شركت هواپیمایی گرفتیم و به وسیله یكی از اشنایان،برای اولین پرواز همان شب ،به مقصد تهران بلیط گرفتیم...ساعت 1 شب به فرودگاه تهران رسیدیم و مستقیم به سمت بیمارستان امام خمینی حركت كردیم...در انجا و در آن ساعت ،به جز یك پرستار مردهیچكس نبود، وخامت ماجرا را شرح دادیم و پرستار در كمال خونسردی جواب داد:مسئله مهمی نیست !برید روی همین تختها بخوابید فردا پزشك هست و پیگیری میكنیم.......به ناچار همانجا ماندیم،خیلی خسته بودم !بدنم كرخت شده بود.پدرم از من بدتر،ان شب از ترس اینكه بخوابم و تمام تخت و صورتم و موهای سرم را خون بگیرد،چشم روی هم نذاشتم .هر لحظه،برایم مانند سالی جهنمی بود...بلآخره صبح شد، پزشك هم امد ،اما انجا هم فاكتور 7 یافت نمی شدكاملا درمانده بودیم،درماندگی به معنای واقعی.پزشك گفت اگر بتوانید فاكتور7 یا فایبا گیر بیاورید،مشكلتان حل خواهد شد.پدرم به جستجو به دنبال دارو رفت،من نیز به حیاط درمانگاه رفتم ،بارانِ كمی میبارید،هوا سرد بود.اشكم بدون اختیار جاری بود با صدای خفه شده ای التماس میكردم:خدایا،ای خدای مهربون هر چه زودتر تمامش كن...خسته ام ... ،خسته..سرم به شدت گیج میرفت.رفتم و بر روی نیمكت چوبی توی راهرو نشستم،خیلی سردم شده بود دستانم را بر روی شوفاژ گذاشتم تا کمی گرم شوم.مرگ را خیلی نزدیك میدیدم،حس اش میكردم،انگار فرشته مرگ، بر روی نیمكتِ پشت سرم نشسته بود در همین لحظه خانم دكتر منیژه لك از كنارم گذشتند- پرسیدند :پدرت نیامد؟- گفتم نه!- رفت....اشكم سرازیر شد،شدید تر از خون زبانم.پدرم وقتی بازگشت،دست خالی بود،ماجرا را فهمیدم اما پدر هیچ نگفت.پدرم دلداریم میداد و میگفت كه یه داروخانه ،داروی فایبا داره و حتما بعد از ظهر دارو را تهیه میكنه ،همینطور هم شد و پدرم با 4عدد فایبا برگشت ،پزشك گفت ما با داروخانه ها تماس گرفتیم و نتیجه ای نگرفتیم ،دارو را از كجا تهیه كرده اید؟ (یك سال پس از این ماجرا فهمیدم ان روز پدرم دارو ها را از همان ناسر خسرو معروف تهیه كرده بود البته با قیمت بالایی)) پرستاران از صبح تا حالا دستانم را سوراخ سوراخ كرده بودندهر كدامشان از هر طرف می آمدند سوزنی در دست داشتند و خون میگرفتند،دیگه طوری شده بود كه تا پرستاری را از دور میدیدم ،وحشت میكردم!دستان مرا با صفحه "دارت "اشتباهی گرفته بودند!!!وقتی میخواستند انژوكت را در رگم فرو كنند تا دارو را در چند نوبت تزریق كنند،رگم پیدا نمیشد ،پرستار می گفت سوزن درون رگ است اما به دلیل خونریزی فراوان ،رگها به هم چسبیده اند!!!در همین حین مرد معتادی به درون درمانگاه امد و برای خودش كرایو گرفت.میخواستند سوزن را به رگ گردنم بزنند و من نیز خواهش میكردم كه ابتدا سعی خودشان را بكنند و رگ دستم را بگیرند كه ان معتاد با حال پریشان خود امد و گفت بدید تا من براش تزریق كنم .پدرم اعصابش بهم ریخت و چند كلمه به مرد معتاد گفت- پدرم به پزشك گفت ایا او بیمارهموفیل است؟- پزشك گفت:نه- پدرم گفت چرا بیرونش نمیكنید؟- پزشك گفت:چه میشود كرد ،رییس بیمارستان دستور داده تا هر چه میخواهد به او بدهیم ،معتاد است و همه چیز را به هم میریزد.واقعن تعجب كرده بودم!!!مرد معتاد كرایو ها را تزریق كرد و بر روی تختی خوابید .پدرم دكتر(فكر میكنم جناب آقای دكتر بنفشه) را آوردند و كار پرستاران را راحت كردند.دارو تزریق شد و خوشبختانه خون لخته شد،بعد از چندین روز كمی چشم بر روی هم گذاشتم كه با صدای داد و بیداد مرد معتاد بیدار شدم.دو نگهبان قصد بیرون كردن او را داشتند كه با زور و زحمت فراوان حریف مرد معتاد شدند.پدرم رو به من گفت كه نگهبانان را او خبر كرده است.انقدر بی حال شده بودم كه اگر 5قدم راه میرفتم سرم گیج میرفت.پزشك گفت باید خون تزریق كنیم.اما بعد پرستاری،یواشکی گفت اگه خون تزریق نكنید بهتره،خیلی از بیماران ایدز و هپاتیت و. ..گرفته اند.پدرم نیز گفت:ترجیح میدهم استراحت كند و كباب جگرو پسته بخورد تا جبران شودبعد از 2 روز،15 عدد فایبا به ما دادند و بعد از یك هفته بازگشتیم .بعد از گذشت بیش از بیست روز زبانم خوب شد،اما به لطف پرستاران دست چپم تا بیش از 3ماه فلج شده بود...شاید زبانم خوب شده باشد اما تا یك سال كابوسش را هر شب میدیم...نیمه ی هر شب با كابوسش از خواب میپریدم...در اینه نگاه میكردم و خدا را شكر میكردم كه واقعی نیست بعد از یك ماه به مدرسه بازگشتم،اما دیكر ان ادم سابق نبودم .افت فراوانی داشتم،هیچ انگیزه ای برای زندگی نداشتم.در ابتدای جوانی ، به موجودی منزوی و گوشه گیر تبد یل شدم.در تابستان همان سال از ناحیه پا دچار خونریزی شدم كه بر خلاف زبانم ،از نوع خونریزی داخلی و مفصلی بود كه درد و رنج آن را فقط خدا می داند.در بیمارستان بستری شدم،تقریبا هرسه الی چهار ساعت ،مورفین مصرف میكردم3ماه تابستان را در بیمارستان و خانه و بیمارستان تهران به سر بردم و تا پایان سال تحصیلی اثراتش را به همرا كشیدم و با كوچكترین ضربه ای تعادلم را از دست میدادم ...
...شاید اگر به این بیماری دچار نبودم،زندگی ام 360درجه با اكنون تفاوت داشت .از ان زمان تاكنون در هیچ جشن و مهمانی شركت نكرده ام و نخواهم كرد،در واقع تبدیل به جغدی شده ام كه فقط در تاریكی شب پرواز میكند.دیگر هم هیچ علاقه ای به تهران و به همراه پدر به ماموریت رفتن را ندارم ،بلكه از ان متنفرم،از تهران،از خودم،از همه،از همه چیز.نمیدانم از دست خودم شكایت كنم،یا از پدر و مادرم،یا پزشكان یا خدایی كه میتوانست مرا نیز مانند دیگران بیافریند،تا من نیز بهانه ای نداشته باشم....

بعد از تحریر: این فقط بخش كوچكی از رنج های یك بیمار هموفیلی است.رنجهای روحی و روانی در كنار این رنجها غیر قابل تحمل می شوند كه قلم از توصیف آن عاجز است.متاسفانه با وجود پیشرفت علم ،هنوز شاهد تولد بیماران بی گناه هموفیلی هستیم...با ایجاد شرایط تحصیل و شغل برای این بیماران ،به بهبود زندگی واوضاع نا بسامان روحی و روانی آنها،فقط اندكی كمك كنیم...

(با سپاس فراوان و قدردانی از زحمتهای بی دریغ افرادی با تفکر والا،که میکوشند زندگی را برای بیماران هموفیل ،آسانتر کنند و از درد و رنجشان بکاهند
همچون آقای دکتر احمد بهزاد،جناب آقای احمد قویدل(مدیر عامل کانون هموفیلی ایران)،خانم بهاره رهنما(سفیر دوستی انجمن هموفیلی)و ،علی اکبر چوپان، دکتر خشایار صادقیان و سر کارخانم دکتر فریبا فشندکی و جناب آقای فریدون علاء ودکتر ایران دخت شعاعی ودکتر پیمان عشقی و شادروان احمدرضا فاتحی فولادی و پروفسور فرانک هیل از انگلستان و دکتر محسن نصیری طوسی و دکتر منیژه لک و دکتر غلامرضا توگه و پروفسور ولفگانگ شرام ازآلمان و دکتر مهران کریمی و دکتر رامین اسپندار و خانم دکتر قدسی نژاد و دیگر مهربانان...)

 

شنبه 21/12/1389 - 20:47
اخبار
بهاره بدون شرح . . .



سفیر دوستی انجمن هموفیلی ایران
اشکم را خودم بند می اورم ، ، خونم را تو بند بیاور.
اشکهایم مهار میشوند ، اگر تو کمک کنی تا خونم مهار شود.
به تو نیاز دارم برای نگه داشتن زندگی در رگ های حیاتم.
دستم را بگیری ، خونم بند می اید باور کن.
خون این زخم بند نمی اید اما مرهم میگیرد.
بیا و مرهم باش بر زخم ابدی جان من .
برای نگه داشتن زندگی در رگهایم به تو نیاز دارم.
مرهمی باش برای من که زندگی از رگ هایم می گریزد.

کنارم باش, برای ماندن زندگی در رگ های حیاتم .

انجمن هموفیلی , تنها جایی است که در آن خون به جای جنگ, بوی صلح می دهد ...

این جملات چند روزی است که در سرم هی زاده می شوند و می نویسمشان ....

اولین "سفیر دوستی انجمن هموفیلی ایران "عنوان و سمت جدیدی است که دریافت کرده ام ، با باور این که این نام گذاری ها هرگز کافی نیست ، عجیب دلم می خواهد شاید برای اولین بار یک نام اعطایی را به یک عمل ماندگار بدل کنم ، دلم می خواهد بتوانم کنار این انجمن و البته با حفظ ارتباط همیشه ام با محک و دو سه انجمن مشابه و حتی با ایجاد پل ارتباطی میان این انژیو ها و تشکیل کمیته های مختلف صنفی مثل کمیته هنرمندان ، کمیته پزشکان ، کمییته مهندسین ،کمیته وکلا,کمیته بازاریان و...که در پی همه این نام ها کلمه زیبا و تاثیر گذار" حامی "اضافه می شود پرونده پر باری در عمل به اهداف انجمن عزیز هموفیلی ایران را تحویل هنرمند بعدی که این سمت پس از یکی دو سالی به او اعطا خواهد شد بدهم ، دلم می خواهد خیلی کارها بکنم که بدون کمک شما مردم خوبم در هر قشر و صنف و جایگاه اجتماعی این رویاهای خوب محقق نخواهد شد .سایت هموفیلی امباسادور و نیز وبلاگ مهندس احمد قویدل که هر دو به فارسی هم در گوگل ، جستجو و یافت می شوند هر دو اطلاعات بیشتری را در این زمینه به شما خواهند داد .

منتظر اعلام امادگی نهاد ها انجمن های مردمی افرادحقیقی و همه و همه برای این همیاری هستم ، چیزی که بسیار نیرو ، شور و کششم را بی تعارف افزود این بود که دانستم این بیماری با وجود ابعاد گسترده اش هنوز درکشور ما چندان شناخته شده نیست ، بد نیست از دوست متوفی ام حسین که همیشه با عشقش به زندگی به تعجبم وا می داشت تشکر کنم ، او از قربانیان خون های الوده بود و من به واسطه اشنایی با" حسین سیراوند "و علاقه و محبت او به من و کار هایم به این انجمن معرفی شدم ، حسین ,جایت خالی است اما قول می دهم تا همان عشق و شور تو را به کار ببندم تا در مدتی که در این سمت عزیز هستم , کاری کنم تا زندگی در انجمن هموفیلی ایران بیشتر بدرخشد .

با سپاس فراوان از:مدیران انجمن که من را لایق این مسئولیت زیباو خطیردانستند .
۲۷ دی ماه ۸۷
تهران -بهاره رهنما
برگرفته از وبلاگ شخصی بهره رهنما
گلبول سرخ
www.zendegis.blogfa.com
خدای سبز/زندگی سرخ؟
جمعه 20/12/1389 - 20:38
خاطرات و روز نوشت
بهاره و مهمانی زمستان
برف هم بارید
متشکریم بهاره


بهاره به عهدش وفا کرد. با یک دنیا شور و نشاط مهمانی را که هدفش حمایت از طرح های اجرایی برای بیماران هموفیلی بود برگزار نمود. با همان صمیمیت وصف ناشدنی که همیشه در نگاهش موج می زند. بهاره ثابت کرد که طعم شیرین تقسیم مهربانی را با دیگران می شناسد و آماده است این حس خوب را به دیگران نیز منتقل کند. شب مهمانی بهاره یک رویای شیرین بود.



یک روز خوب و به قول یکی از خیرین قدیمی کانون که زحمت مسافرت عسلی بعد از ازدواج هموفیلی ها را چند سال است تقبل می‌کند یک شب بیاد ماندنی. فرزاد حسنی با توانییهای خاص خود توانست تکه های مختلف یک تابلو زیبا را پیدا کند و آن را معرض دید همه قرار دهد. حاضرین توانستند در طنین آوای دلنشین موسیقی که بی چشم‌داشت به گوشهای مشتاق می نواخت جلوه دیگری از زندگی را ببینند. آری می توان کمی هم برای دیگران زیست.



این یک حس خوب است که به انسان امنیت روحی می دهد. آنها که این حس بزرگ انسانی را تجربه کنند می توانند امیدوار باشند که دیگران هم می‌توانند اگر لازم شد برای آنها هم زندگی کنند. من این احساس را در زلزله بم تجرب کردم. روزی که انجمن ما هم به یاری زلزله زدگان شتافت. فرصتی شد گوهر را دیدیم و همچنان خیراندیش بود. افتخار داشیم یاد جمشید اسماعیل‌خانی عزیز را گرامی بداریم و موج همدلی را چشم های شقایق دهقان جاری دیدیم.



قهوه تلخ به کام بیماران شیرین شد و قول دادند در قهوه تلخ یادی از بیماران هموفیلی در آستانه سال نو بکنند. آنچنان بی تکلف این فرصت را به جامعه هموفیلی دادند که من هم یادم رفته بود که هر نوبت آگهی در سریال قهوه تلخ 120 میلیون تومان ارزش دارد. بهاره موفق شده بود. موج مثبت را از جاریش تا گوهر از گوهر تا مدیری از مدیری تا حسنی از حسنی تا الیزابت و... جاری کرده بود.
بهاره عزیز: متشکریم برای همه تلاش‌هایت. بهاره از همسر نابغه ات که بی تردید سرمایه ملی است و دختر گلت پریا هم متشکریم که این موج مثبت را خانوادگی به جمع هموفیلی ها هدایت کردید. ارزش این حضور را می فهمیم و در برابر صداقت و حس عمیق انساندوستی همه شما سر تعظیم فرود می آوریم. دوستتان داریم.



در انتها مایلم نوشته بهاره را در وبلاگ شخصی اش به این مطلب بیفزایم .

شاد و سرافراز باشید


جمعه 20/12/1389 - 20:34
آرایشی و زیبایی
اخبارعلمی    گیاه الوئه ورا   آلوئه ورا با تحریک سلول‌های فیبروبلاست پوستی موجب افزایش خاصیت ارتجاعی پوست می‌شود.در ادامه مطلب،بخوانید   دکتر آمنه عامری با اشاره به این که در حال حاضر عصاره گیاه آلوئه ورا به دلیل داشتن خاصیت جوان کنندگی، التیام بخشی و نرم‌کنندگی در فرآورده‌های آرایشی بهداشتی به‌طور گسترده مورد استفاده قرار می‌گیرد، گفت: این گیاه دارای اثرات مرطوب‌کنندگی و ضد پیری است که موکو پلی ساکاریدهای موجود در آن به حفظ رطوبت پوست کمک می‌کنند. آلوئه ورا با تحریک فیبروبلاست‌ها موجب سنتز الیاف کلاژن و الاستین می‌شود که این الیاف سبب می‌شود پوست خاصیت الاستیک (ارتجاعی) داشته و کمتر چروک بخورد. همچنین وجود اسیدهای آمینه در این گیاه سلول‌های سخت را نرم می‌کند و عنصر روی موجود در آن به عنوان یک ماده قابض برای سخت کردن منافذ موجود در پوست عمل می‌کند. اثر مرطوب‌کننده گیاه در درمان خشکی پوست مورد استفاده قرار می‌گیرد و باعث کاهش خشکی و قرمزی پوست می‌شود. دکتر عامری در خصوص عوارض جانبی که با مصرف موضعی آلوئه ورا ممکن است ایجاد شود، گفت: این عوارض ممکن است به صورت قرمزی، سوزش، گزگز و درماتیت در افراد حساس بروز کند که این واکنش‌های آلرژیک ناشی از آنتراکینون‌ها نظیر آلویین و باربالویین می‌باشد که بهتر است ابتدا روی یک منطقه کوچک از پوست امتحان شود تا شخص مطمئن شود به آن حساسیت ندارد.
سه شنبه 3/12/1389 - 8:43
بیماری ها

خونریزی مفاصل و عضلات در بیماران هموفیلی


 

 


 


 

مشکل اصلی که بیماران هموفیلی با آن روبرو هستند خونریزی مفاصل و عضلات است در بیماران نوع شدید خونریزی به دفعات اتفاق می افتد . تشخیص به موقع و درمان خونریزی مفاصل به منظور جلوگیری از ناتوانی آینده این بیماران اهمیت زیادی دارد .


 

در بیماران هموفیلی نوع متوسط و خفیف خونریزی عضلات اغلب در اثر یک آسیب ورزشی و یا ضربه مستقیم ایجاد می شود وقوع خونریزی معمولاً در کشاله ران در قسمت جلو ران قسمت خلفی ساق و قسمت خلف ران و ساعد اتفاق می افتد .


 

خونریزی در عضلات ممکن است در یک عضله یا گروهی از عضلات مثل عضله
 چهار سر ران اتفاق می افتد ممکن است سطحی یا عمقی باشد .


 

خونریزی سطحی و یا زیر پوست به ندرت ایجاد اشکال می کند ولی خونریزی های عمقی اگر تحت درمان قرار نگیرد و یا درمان مناسبی اجرا نشود می تواند به مشکلاتی مثل تحت فشار قرار گرفتن اعصاب عضلات و سفتی مفاصل منجر شود اگر درمان مناسبی برای خونریزی عضلات خلف ساق انجام نشود تشکیل بافت سفت و ناهماهنگی در آن منطقه است که بد شکلی و انحراف مچ پا را به دنبال خواهد داشت .


 

مسائل و عوارض متعاقب خونریزیهای عضلانی


 

سندرم کمپارتمانت


 

عضلات اندام تحتانی و ساعد امتداد طولی داشته و توسط بافت نازک و محکمی از جنس بافت پیوندی محصور بوده و به کمپار تانت های جدا از هم تقسیم
می شوند .


 

سندرم کمپارتمانت افزایش فشار را در داخل فضای بسته ایجاد کرده و این خود باعث می شود بافت عضلاتی عصب و رگهای تغذیه ای مربوط به آن را تحت فشار قرار دهد . این افزایش فشار باعث بروز علایمی نظیر حساسیت – درد و ضعف عضلات و بالاخره بی حسی و از دست دادن حرکات در اندامی که دچار خونریزی شده است می شود . به منظور جلوگیری از عوارض و مشکلات
خونریزی های عضلانی مثل خونریزی مفصلی تشخیص سریع و درمان با جایگزینی فاکتور انعقادی و فیزیوتراپی ضروری است .


 

اگر خونریزی عضلانی در اثر یک آسیب ورزشی پیش آید باید تا بهبودی کامل دامنه حرکتی و درد بیمار تحت مراقبت و درمان قرار گیرد تا بتواند فعالیتهای ورزشی خود را دوباره شروع کند .


 

ماساژ جهت جلوگیری از تشکیل بافت
اسکار و درمان خونریزی های عضلانی


 

نقش موثری دارد .


 

هدف از درمان سریع آسیب های ورزشی کاهش هر چه سریعتر درد – خونریزی و تلاش درکنترل التهاب منطقه آسیب دیده است .


 

ورزش استحکام مفاصل و قدرت عضلات را افزایش می دهد بنابراین به محض مشاهده علائم بهبودی و امکان شروع ورزش باید آن را آغاز کرد .


 

برنامه درمانی زیر باید برای تمام بیماران هموفیلی به همراه دریافت فرآورده انجام شود .


 

- استراحت


 

- یخ


 

- تحت فشار قرار دادن توسط بانداژ


 

- بالا قرار دادن عضو


 

استراحت : اغلب اوقات استراحت کامل و دوری از تمام فعالیت ها ضرورت ندارد .


 

اما باید منطقه آسیب دیده در وضعیت استراحت قرار گیرد بیشتر خونریزی های بافت نرم احتیاج به 48 ساعت استراحت به منظور کاهش تورم و التهاب دارند


 

استفاده از آتل نیز یکی دیگر از راههای به استراحت بودن عضوی است که دچار خونریزی شده است .


 

یخ : یکی از موثرترین درمان سرما درمانی است .


 

تاثیر سرما بدین ترتیب است که جریان گردش خون را در منطقه آسیب دیده کاهش داده و درنتیجه از میزان تورم کاسته می شود . یخ خرد شده درون یک حوله مرطوب که روی موضع قرار می گیرد .


 

از قالب یخ که در فریزر نگهداری می شود نیز می توان استفاده کرد .

globule@mihanmail.ir

شنبه 30/11/1389 - 23:41
دنیای گیاهان و حیوانات

 

 بلبل خرما

نه میشه گفت پرنده زینتی نه میشه گفت وحشی


 چرا تو قفس نمیشه تکثیر کرد؟ مهمترین دلیلش اینه که بلبل مث کلاغ تو آسمون جفتگیری میکنه و تو قفس امکان پرواز کردن واسه جفتگیری رو نداره .دلیل بعدیش اینه که تو طبیعت تولید مثل بالای داره


 

انگلیسی: White-eared Bulbul 

لاتین: Pyclonotus Leucotis

 

نام های علمیشو گفتم ولی به نظر خودم باید بهشون بگی: سگ بالدار

خیلی باوفا و لوس و شیطون و دلقکه  با حالترین پرنده ای که میتونی با پول کم داشته باشی هیمنه

مزایا: باهوش میتونه ادما خونه رو از هم دیگه تشخیص بده , صداش کنی میاد . صاحبشو میشناسه

میشه سوت یادش داد. اگه درست تربیتش کنی ببریش بیرون تو هوا آزاد بدون قفس .

کم هزینه, بیماری کم : بلبل رو میتونید با هر غذایی سیر کنید و به هیچ غذایی که ادم بخوره نه نمیگه 

صدایی نسبتا زیبا نسبت به مرغ عشق و فنچ و مرغ عشق فیشر


بلبل پرنده نازیه فقط یه مشکل بزرگ داره راست روده ست و خیلی مدفوعش زیاد نسبت به بقیه پرنده ها یعنی اگه یه  روز زیر پاشو تمیز نکنی قفس رو به گند میشه. یا اگه تو خونه ازاد باشه خونه دیگه خونه نیست.

سرعت غذا خوردنش بسیار بالاست اگه سیرش کنی بعد چند دقیقه بیای بهش غذا بدی دستتو رد نمیکنه .

و نمیشه تربیتش کنی که مدفوعشو نریزه رو بدنت. شما اگه بخوای ده دقیقه باهاش بازی کنی حداقل باید دو بار مدفوع کردنشو ببینی که یا رو لباست یا هم رو فرش و مبله همین مشکلیه که حال ادمو میگیره.


تغذیه:

گوجه, خرما , خیار , سبزیجات , سیب , گلابی , موز , هندونه و کلیه میوه های که ما میخوریم رو دوس داره  به هیچ غذایی نه نمیگه و میشه  غذا های اضافه رو به جای اینکه بریزید سطل زباله بدید بلبل بخوره 


اگه کالیفرنیاییا کرم  ایزینیا فوتیدا رو به دنیا معرفی کردن ما هم ورژن بالدارشو یعنی بلبل خرما رو که قدرت بالاتری داره و سرعت بیشتر  در کود کردن مواد اضافی خونه داره رو معرفی میکنیم


تشخیص نر و ماده بلبل خرما:

 بلبل نر جثه و سر بزرگتری نسبت به ماده داره. و بیشتر آواز میخونه و مهمترینش اینه که زردی زیر دم بلبل نر پر رنگ تر از مادست.


اگه قصد خرید بلبل خرما رو دارید فقط جوجه بلبل بخرید و هیچ وقت اقدام به خرید بلبل بالغ نکنید چون بلبل بالغ امکان رام شدن نداره . یعنی تمام مزایایی بلبل رو از دس داده و صب تا شب خودشو میکوبه به قفس و اسارت واسش سخته و شما یه حیون وحشی دارید نه اهلی .

قیمت بلبل خرما وقتی جوجه باشه حدود 3 تا 6 تومنه که از طبیعت صید شده و برای بزرگ کردنش میتونید به پست قبلی مراجعه کنید.


همیشه واسه بلبل یه ظرف حمام بزارید پرنده فوق العاده تمیزیه و روزی چند بار حموم میکنه .

میتونید یه سوت از جوجگی یادش بدید و هر موقعه صداش کنید بیاد پیشتون.

نسبت به دست گرفتن حساس نیس و هیچ موقعه ازتون فرار نمیکنه و هر موقع برید تو خونه میپره میشنه رو شونه تون.

یه جوجه بلبل وقتی تو خونه بزرگ شه میتونه  دوس خوبی واسه ادم باشه .مث مال خودم که واقعا دوس داشتنیه


 

تاریخ ارسال: چهارشنبه 10 شهریور ماه سال 1389 ساعت 7:31 PM | نویسنده: صادق | موضوع: بلبل خرما | چاپ مطلب 15 نظر

خرید و فروش پرندگان

خرید و فروش قناری , بلبل , سهره , فنچ , مینا ,عروس هلندی , طوطی و ........


هر کی پرنده ای داره و میخواد بفروشه با عکس و مشخصات و قیمت و مشخصات تماس بگه اینا ثبت کنیم 

سعی کنید قیمت فروشی که میدید یه چیزی  بین قیمت فروش  مغازه و خرید مغازه باشه . 

نه به اون شوری  که مرغ عشقو میدن جفتی 20 هزار تومن نه به این بی نمکی که جفتی 5 هزار تومن میخرن 

شنبه 30/11/1389 - 23:30
طنز و سرگرمی

در كلاس تشریح

روزی استادی رو به دانشجویان رشته پزشكی كرد و گفت:امروز اولین جلسه كالبد شكافی است واز شما می خواهم كه به دو چیز حتما توجه كنید. شما در كلاسهای تشریح و به طور كلی هنگام انجام عمل كالبد شكافی، اولا نباید هیچ ترس یا چندشی از جنازه داشته باشید.در این لحظه او انگشتش را به بدن جنازه كشید و ان را لیس زد. سپس از دانشجویان خواست این كار را تكرار كنند.پس از لحظه ای سكوت دانشجویان همان كار را انجام دادند. سپس استاد مجددا گفت: نكته دیگر این است كه همه چیز را به دقت نگاه كنید و توجه تان را به همه چیز كاملا معطوف نمایید. من انگشت میانی ام را به روی جنازه كشیده بودم اما انگشت اشاره ام را لیس زدم !

نظر یادتون نره

متشكر

 

پنج شنبه 28/11/1389 - 20:54
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته