• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 4
تعداد نظرات : 10
زمان آخرین مطلب : 5384روز قبل
شعر و قطعات ادبی

 

          

                غریب اشنا                            

 

شب تنهایی زدم در کوچه های غم قدم     

ماه بود و کوفه بود و یک غریب اشنا

 

من ز فرداهای تاریخ امدم       

 می روم دنبال این مرد خدا

 

تا نفهمد من چو دنبالش کنم          

می روم با گام هایی بی صدا

 

شهر پر سودا به شب خاموش و خواب   

می شکست خاموشی ان نور هما

 

پرتو نورش به شب ارامشی  

 ورد لبهایش پر از ذکر و دعا

 

گوییا بر دوش سنگین می نمود   

کیسه ای از نان و خرما و صفا

 

کاش می شد می زدم بوسه به دستانش ولی  

 من ز تاریخ امدم اینجا ز من باشد جدا

 

تا که خورشید وجودش زنده بود      

 می زدود اه یتیمان، گریه را

 

ژرف معنای ولایت بود و بس       

 ساقی کوثر علی مرتضی

پاکی از نام علی بگرفته نام   

 پاکی از اهل حدیثی چون کسا

 

شیر حق، قران ناطق، فاتح خیبر هم او  

از چه او مظلوم باشد بین ما؟

 

صبغة الله دو عالم خون گرم فرق او    

مرد محراب شهادت کی نمازش شد قضا!؟

 

در فراقش چرخ گردون پایه هایش سست شد     

 گشت دنیا در سراشیب فنا

 

شیعه تا وقتی که باز اید علی  

 ان زمان گیتی که دارد انتها

 

بیعتی دارد حصین با لاورش      

شیر مردی از تبار مصطفی         

 

      لاورش: رهبر                حصین: محکم                          

جمعه 22/7/1390 - 10:30
دانستنی های علمی

 

 

 

 

الکترومغناطیس شاخه‌ای از علم فیزیک است که به مطالعهٔ پدیده‌های الکتریکی و مغناطیسی و ارتباط این دو با هم می‌پردازد. از طرفی یکی از ۴ نیرو بنیادی طبیعت است .الکترومغناطیس توصیف‌گر بیشتر پدیده‌هایی است(به جز گرانش) که در زندگی روزمره اتفاق می‌افتد.الکترومغناطیس همچنین نیرویی است که الکترون‌ها و پروتون‌ها را در داخل اتم‌ها پیش هم نگه می‌دارد. نیروی الکترومغناطیس است که در هر دو تجلی میدانهای الکتریکی و میدانهای مغناطیسی می‌باشد هر دو جنبه‌های ساده اما مختلف از الکترومغناطیس هستند و از این رو ذاتا یه یکدیگر مربوط اند. بنابراین، تغییر میدان الکتریکی تولید میدان مغناطیسی و برعکس تغییر میدان مغناطیسی تولید میدان الکتریکی می‌کند این اثر به نام القای الکترومغناطیسی است، و اساس عمل برای ژنراتورهای الکتریکی، موتورهای القایی و ترانسفورماتورها می‌باشد . میدانهای الکتریکی معلول چند پدیده‌های الکتریکی معمول هستند مانند:پتانسیل الکتریکی (مانند ولتاژ باتری) و جریان الکتریکی (مانند جریان برق). میدانهای مغناطیسی معلول نیروی مربوط با مغناطیس هستند. نیروی الکترومغناطیسی از طریق تبادل ذراتی به نام فوتون‌ها و فوتون‌های مجازی عمل می‌کند. مفاهیم نظری الکترومغناطیس منجر به توسعه نسبیت خاص توسط آلبرت اینشتین در سال ۱۹۰۵ شده‌است.
 
تاریخچه الکترومغناطیسدر ایتدا تصور بر این بود که الکتریسیته و مغناطیس به عنوان دو نیروی جدا از هم عمل می‌کنند. با این حال این تغییر دیدگاه، با انتشار رساله الکتریسیته و مغناطیس جیمز کلارک ماکسول در تاریخ "۱۸۷۳ است که در آن نشان داده می‌شود تعامل بارهای مثبت و منفی توسط یک نیروی تنظیم می‌شد. چهار اثر عمده ناشی از این تداخلات، به وضوح توسط آزمایش‌ها نشان داده شده‌اند، وجود دارد: ۱-نیروی الکتریکی جذب و یا دفع کننده بارها توسط یک دیگرمتناسب با معکوس مربع فاصله بین آن‌ها است. ۲-قطب مغناطیسی همیشه به صورت جفت توسط خطوط میدان مغناطیسی به هم متصل می‌شوند : قطب شمال مغناطیسی به قطب جنوب مغناطیسی متصل است. ۳-جریان الکتریکی در سیم حامل جریان، میدان مغناطیسی دایره‌ای اطراف سیم ایجاد می‌کند، که جهت آن بسته به جهت جریان است. ۴-هنگامی که حلقه سیم به سمت میدان مغناطیسی یا دور از میدان مغناطیسی حرکت کند و یا میدان مغناطیسی به سمت نزدیک شدن ویا دور شدن از آن نقل مکان کند، جهت آن بسته به جهت جریان در آن جنبش است.منابع-۱زمانی که هانس کریستین Ørsted در حال آماده شدن برای سخنرانی شب در ۱۸۲۰ آوریل ۲۱ بود، مشاهدات شگفت آوری کسب کرد .او متوجه شد که سوزن قطب نما زمانی که جریان الکتریکی حاصل از باتری روشن و خاموش می‌شد، از قطب مثیت منحرف می‌گردید. این انحراف او را متقاعد کرد که، میدانهای مغناطیسی از طرف یک سیم حامل جریان الکتریکی تاثیر می‌پذیرد ورابطه مستقیم بین الکتریسیته و مغناطیس وجود دارد. به زودی او به یافته‌های خود را به چاپ رسانید که به نشان می‌داد جریان الکتریکی تولید میدان مغناطیسی حول یک سیم حامل جریان می‌کند. CGS واحد القاء مغناطیسی (oersted) است به نام و به افتخار او نامگذاری شده‌است. این اتحاد که توسط مایکل فارادی مشاهده، توسط جیمز کلارک ماکسول گسترش، و تا حدی توسط reformulated الیور Heaviside و هاینریش هرتز تکمیل شد.بررسی اجمالینیروی الکترومغناطیسی یکی از۴ نیروهای بنیادی طبیعت است . نیروی الکترومغناطیس توصیف‌گر بیشتر پدیده‌هایی است(به جز گرانش) که در زندگی روزمره اتفاق می‌افتد.الکترومغناطیس همچنین نیرویی است که الکترونها و پروتونها را در داخل اتم‌ها پیش هم نگه می‌دارد.الکترودینامیک کلاسیکنظریه دقیق الکترومغناطیس، معروف به الکترومغناطیس کلاسیک، توسط فیزیکدانان طی قرن ۱۹، که در اوج کار جیمز کلرک ماکسول، که متحد تحولات قبل به تئوری واحد و کشف ماهیت الکترومغناطیسی نور است. در الکترومغناطیس کلاسیک، میدان الکترومغناطیسی توسط مجموعه‌ای از معادلات شناخته شده به عنوان معادلات ماکسول، و نیروی الکترومغناطیسی داده شده توسط قانون نیروی لورنتس توجیح می‌شود.یکی از خصوصیات الکترومغناطیس کلاسیک است که به سختی با مکانیک کلاسیک سازگار است، اما سازگاری آن با نسبیت خاص به راحتی قابل نشان دادن است. با توجه به این که در معادلات ماکسول، سرعت نور در خلاء ثابتی است جهانی، و تنها وابسته به گذردهی الکتریکی و نفوذپذیری مغناطیسی در فضای خلا می‌باشد. این ناقض قوانین سرعت گالیله‌ای، سنگ بنای اولیه از[ مکانیک کلاسیک] است. یک راه برای آشتی دادن دو نظریه این است که فرض وجود [اتر] درخشان که از طریق آن نور حرکت می‌کند. با این حال، پس از آن تلاش‌های تجربی موفق به شناسایی حضور اتر نشد. پس از کمک‌های مهم هندریک لورنتس و هنری Poincaré، در سال ۱۹۰۵، آلبرت انیشتین مشکل را با مقدمه‌ای از نسبیت خاص، که جایگزین جدید تئوری حرکت‌شناسی کلاسیک است که سازگار با الکترومغناطیس کلاسیک است، حل کرد. . علاوه بر این، تئوری نسبیت نشان می‌دهد که فریم درحال حرکت مرجع میدان مغناطیسی تبدیل به یک میدان غیر صفر با مولفه الکتریکی و بالعکس می‌شود، بنابراین بصورتی پایدار و محکم که نشان می‌دهد آنها دو طرف یک سکه هستند، و به این ترتیب اصطلاح «الکترومغناطیس» نشان داده می‌شود. نیروی لورنتسنیروی لورنتس توسط میدان الکترومغناطیسی به ذرهٔ باردار متحرک داخل میدان وارد می‌شود که رابطهٔ ان به صورت زیر است به طوریکه "F" نشان دهندهٔ بردار نیرو، "q" مقدار بار الکتریکی ذرهٔ متحرک در میدان ، "E" مقدار میدان الکتریکی ، "V" بردار سرعت ذرهٔ متحرک در میدان و "B" بردار میدان مغناطیسی می‌باشد. میدان الکتریکی Eمیدان الکتریکی E طبق رابطهٔ زیر تعریف می‌شود که "q_0" نشان دهندهٔ بار مثبت آزمون ، "F" بردار نیروی الکتریکی وارد بر ذرهٔ باردار ، "E" بردار میدان الکتریکی می‌باشد.حال در الکترواستاتیک که ذرات باردار ساکن هستند طبق قانون کولن برای n ذرهٔ باردار می‌توان نشان داد که میدان الکتریکی به صورت زیر بدست می‌آید:
که
n تعداد ذرات باردار ، qi بار هر ذره , riموقعیت هر ذره ، r فاصله از میدان الکتریکی و ε۰ ثابت الکتریکی می‌باشد.حال برای یک توزیع بار گسترده خواهیم داشت که (ρ (r" چگالی جریان است حاصل تقسیم بار الکتریکی کل بر حجم توزیع گسترده می‌باشد. اختلاف پتانسیل الکتریکیمی‌توان برای راحتی حل مسایل الکترومغناطیس کمیتی اسکالر به نام اختلاف پتانسیل الکتریکی φ تعریف کرد که منفی گرادیان φ برابر خواهد بود با میدان الکتریکی E .به طور کلی می‌توان نشان داد کهطبق این رابطه می‌توان فهمید که واحد "E" بصورت V/m (ولت بر متر) نیز نشان داد. از طرفی می‌توان نشان داد کهکه c سطحی است که روی آن از E انتگرال گرفته می‌شود.برای یک بار نقطه‌ای می‌توان نشان داد که اختلاف پتانسیل الکتریکی از طریق رابطهٔ زیر بدست می‌آید: که q بار ذره ,rqموقعیت هر ذره ، r فاصله از بار الکتریکی و ε۰ ثابت الکتریکی می‌باشد.که همانند قبل برای یک توزیع بار پیوسته خواهیم داشت:
که (
ρ (r" چگالی جریان است حاصل تقسیم بار الکتریکی کل بر حجم توزیع گسترده می‌باشد. واحدواحد الکترومغناطیسی واحد عبارتند از :آمپر (جریان) کولن (شارژ) فاراد (خازن) هنری (اندوکتانس) اهم (مقاومت) ولت (پتانسیل الکتریکی) وات (قدرت) تسلا (میدان مغناطیسی) وبر (شار)منابع -۲   منابع:1.     الگو:GreenBookRef2nd Web Nave, R., Magnetic Field Strength H, retrieved ۲۰۰۷-۰۶-۰۴ Keitch, Paul ([dead link] – Scholar search), Magnetic Field Strength and Magnetic Flux Density, retrieved ۲۰۰۷-۰۶-۰۴ Oppelt, Arnulf (۲۰۰۶-۱۱-۰۲), magnetic field strength, retrieved ۲۰۰۷-۰۶-۰۴ magnetic field strength converter, retrieved ۲۰۰۷-۰۶-۰۴کتاب‌ها1.     دیوید.جی .گریفیث(۱۹۹۸)، آشنایی با الکترودینامیک (ویرایش۳)، انتشارات مرکز نشر دانشگاهی ISBN:978-964-01-1292-2 2.     جی.ریتس، میلیفورد، کریستی(۱۹۶۵)الکترومغناطیس کلاسیک، انتشارات مرکز نشر دانشگاهی ISBN:978-964-02-1342-2 3.     چنگ، دیوید کئون. الکترومغناطیس میدان و امواج. ترجمهٔ پرویز جبه‌دار مالارانی و محمد قوامی. موسسه انتشارات و چاپ دانشگاه تهران. پاییز ۱۳۷۹. چاپ ششم.ISBN 964-63-3925-3  
جمعه 22/7/1390 - 10:13
تاریخ

شوراى شش نفرى عمر

 

فیالله و للشورى،متى اعترض الریب فى مع الاول منهم حتى صرت اقرن الى هذه النظائر،لكنى اسففت اذ اسفوا و طرت اذ طاروا.

(خطبه شقشقیه)

ابوبكر پس از دو سال و چند ماه خلافت رنجور و بیمار شد و بپاس زحماتى كه عمر در مورد تثبیت خلافت او متحمل شده بود او نیز زمینه را براى خلافت عمر بعد از خود آماده كرد و مخالفین را نیز قانع نمود،جمعى از صحابه را بحضور طلبید و عمر را در حضور آنها بجانشینى خود منصوب نمود و در روز وفات ابوبكر عمر بمسند خلافت نشست (سال 13 هجرى) و پس از دفن ابوبكر عمر بمسجد رفت و مردم را از خلافت خود آگاه ساخته و از آنها بیعت گرفت و بغیر از على علیه السلام كه از بیعت او خودارى كرده بود بقیه مسلمین خواه ناخواه با او بیعت نمودند.

خلافت عمر ده سال و شش ماه طول كشید و در اینمدت دائما با دو كشور بزرگ ایران و روم در حال جنگ بود.

چون مدت عمرش سپرى شد و بدست ابولؤلؤ نامى زخمى گردید براى انتخاب خلیفه بعد از خود شش نفر را بحضور طلبید و موضوع خلافت را بصورت شورى میان آنها محدود نمود.

این شش نفر عبارت بودند از على علیه السلام،طلحه،زبیر،عبد الرحمن‏ابن عوف،عثمان،سعد وقاص.آنگاه ابوطلحه انصارى را با پنجاه نفر از انصار مأمور نمود كه پشت در خانه‏اى كه در آنجا اعضاى شورا بحث و گفتگو میكنند ایستاده و منتظر اقدامات آنها باشد،اگر پس از خاتمه سه روز پنج نفر بانتخاب یكى از آن شش تن موافق شدند و یكى مخالفت كرد گردن نفر مخالف را بزند و اگر چهار نفر از آنها بیك نفر رأى موافق دهند و دو نفر مخالفت كنند سر آن دو نفر را با شمشیر برگیرند و اگر براى انتخاب یكى از آنان هر دو طرف (موافق و مخالف) مساوى شدند نظر آن سه نفر كه عبد الرحمن بن عوف جزو آنهاست صائب بوده و سه نفر دیگر را در صورت مخالفت گردن بزنند و اگر پس از خاتمه سه روز رأى آنها بچیزى تعلق نگرفت و همه با یكدیگر مخالفت كردند هر شش تن را گردن بزنند و سپس مسلمین براى خود خلیفه‏اى انتخاب نمایند!!!

عمر علت انتخاب شش تن اعضاء شورا را چنین اظهار نمود كه چون رسول خدا صلى الله علیه و آله موقع رحلت از این شش نفر راضى بود من هم خلافت را میان آنها بصورت شورا قرار میدهم كه یكى را از میان خود براى این كار انتخاب كنند و موقعیكه آن شش نفر در نزد عمر حاضر شدند خواست نقاط ضعف آنها را (بحساب خود) یادآور شود بزبیر گفت تو بدخلق و مفسدى اگر خرسند باشى ایمان خواهى داشت و اگر ناراضى باشى كافرى بنابر این گاهى انسانى و گاهى شیطان.و اما تو اى طلحه رسول خدا را آزرده نموده‏اى و آنحضرت موقع رحلت از تو افسرده خاطر بود بعلت آن حرفى كه در روز نزول آیه حجاب گفتى (1) .

و اما تو اى عثمان و الله كه سرگین از تو بهتر است.

و اما تو اى سعد مرد متكبر و متعصبى و بكار خلافت نمیائى و اگر ریاست دهى با تو باشد از اداره آن درمانده شوى.و اما تو اى عبد الرحمن ضعیف القلب و ناتوانى.سپس رو بعلى علیه السلام كرد و گفت اگر تو مزاح نمیكردى براى خلافت خوب بودى و الله كه اگر ایمان ترا با ایمان تمام اهل زمین بسنجند بر همه زیادتى كند (2) .

پیش از شرح جریان شورى بحث مختصرى درباره وصیت عمر كه پر از اشكال و تناقض است لازم بنظر میرسد:

اولا طبق قرارداد محرمانه‏اى كه قبلا میان ابوبكر و عمر و ابو عبیده برگزار شده بود این سه نفر به ترتیب خود را نامزد مقام خلافت میدانستند و بهمین جهت روز رحلت پیغمبر صلى الله علیه و آله باتفاق هم فورا خود را بسقیفه رسانیده بودند.

البته ابوبكر و عمر بمقصود خود نائل شدند و حالا نوبت ابو عبیده بود ولى چون در موقع قتل عمر ابو عبیده در حال حیات نبود لذا عمر خلافت را میان شش تن محصور نمود و اظهار كرد كه اگر ابو عبیده و یا سالم (غلام حذیفه) زنده بودند براى خلافت از این شش تن شایسته‏تر بودند!!

موقعیكه على علیه السلام را اجبارا براى بیعت ابوبكر بمسجد آورده بودند ابو عبیده بآنحضرت گفت كه اگر ما میدانستیم تو راغب امر خلافت هستى بجاى ابوبكر با تو بیعت میكردیم ولى حالا كار گذشته و مردم با ابوبكر بیعت كرده‏اند.

بنابر این خود ابو عبیده كه بابوبكر بیعت كرده بود على علیه السلام را شایسته‏تر از او میدانست و فقط عدم اطلاع خود را نسبت بتمایل آنحضرت بخلافت بهانه كرده بود حالا عمر چگونه بمرده ابو عبیده تأسف نموده و او را شایسته‏تر از على علیه السلام بامر خلافت میدانست در حالیكه ابو عبیده و سالم هر دو جزو منافقین بودند و در حادثه لیله عقبه (براى رماندن شتر پیغمبر) شركت داشتند و از كسانى بودند كه از پیوستن باردوى اسامه تخلف نموده بودند.

ثانیا عمر بى انصافى را بجائى رسانیده بود كه حتى یك غلام را از على علیه السلام براى خلافت سزاوارتر میدانست و بمرگ او هم حسرت میخورد و از طرفى در موقع جدال و مناقشه با انصار در سقیفه حدیثى كه رسول خدا صلى الله علیه و آله درباره‏ائمه اثنى عشر فرموده بود كه همه آنها از قریش‏اند ابوبكر از آن حدیث بنفع خود استفاده كرده و بانصار گفت ائمه باید از قریش باشند حالا عمر براى چه سالم غلام حذیفه را كه از انصار بود داخل شورا كرده بود او كه از قریش نبود؟

ثالثا عمر (بعقیده خود) براى هر شش نفر نقاط ضعفى شمرد و بهر یك نیز تصریحا یا تلویحا گفت كه بكار خلافت نمیخورى در اینصورت باید پرسید براى چه اشخاصى را كه بقول خودت هر كدام داراى معایبى بوده و هیچیك نیز بامر خلافت شایسته نبود براى انتخاب خلیفه از میان خودشان بشورى دعوت كردى؟

رابعا عمر علت انتخاب این شش نفر را رضایت پیغمبر از آنها دانست و آنگاه بطلحه گفت كه پیغمبر را آزرده نمودى و آنحضرت موقع رحلت از تو افسرده خاطر بود آیا این سخن عمر تناقض نیست؟

خامسا در میان این شش تن عبد الرحمن بن عوف چه فضیلت و خصوصیاتى نسبت بدیگران داشت كه باو امتیازى داده بود كه در صورت تساوى موافقین و مخالفین رأى آن سه نفر كه عبد الرحمن جزو آنها باشد قابل پذیرش است و در واقع او را صاحب دو رأى كرده بود این نقشه‏اى بود كه عمر براى خلافت عثمان و كشته شدن على علیه السلام طرح كرده بود زیرا كسانى را براى شورا انتخاب نموده بود كه با على علیه السلام مخالف بودند.

در میان این شش نفر هماى خلافت فقط بالاى سر على علیه السلام و عثمان سایه افكنده بود،عمر با توجه بدین امر عبد الرحمن بن عوف را كه با عثمان عقد اخوت بسته و هم داماد او بود امتیاز بخشید و آن سه نفرى را كه عبد الرحمن جزو آنها باشد نسبت بسه نفر دیگر ارجحیت داد تا از عثمان حمایت نماید.

یكى دیگر از اعضاى این شورا طلحه بود كه با بنى‏هاشم چندان موافق نبود و ضمنا با عبد الرحمن دوست صمیمى بود،در اینصورت مسلم بود كه از عثمان حمایت خواهد كرد،سعد وقاص هم علاوه بر اینكه از دستور عبد الرحمن سرپیچى نمیكرد با طلحه نیز موافقت كامل داشت،در این میان فقط تنها كسى كه امید میرفت با على علیه السلام موافقت كند زبیر بود كه عمر نیز از او چندان دلخوش نبود و در نتیجه‏هم زبیر و هم على علیه السلام چون در اقلیت بودند بقتل میرسیدند.

این بود تجزیه و تحلیل ماهیت این شورا كه بتدبیر عمر طرح شده بود و اما جریان آن بشرح زیر بوده است:

پس از سه روز از قتل عمر هر شش نفر در منزل عایشه جمع شده و به شور و بحث پرداختند،ابتداء عبد الرحمن رشته سخن را بدست گرفته و گفت:براى اینكه میان مسلمین تفرقه نیفتد لازم است ما شش نفر هم با موافقت یكدیگر یكى را از بین خود براى خلافت انتخاب كنیم حالا هر كسى كه رأى خود را بدیگرى دهد دامنه اختلاف را كم خواهد نمود.

طلحه حق خود را بعثمان واگذار كرد زبیر نیز رأى خود را بعلى علیه السلام داد سعد وقاص هم چون چنین دید حق خود را بعبد الرحمن واگذار نمود و بدین ترتیب شش نفر شورى بسه نفر كه هر یك دو رأى داشتند تبدیل گردید ولى براى على علیه السلام مسلم بود كه این كار بنفع عثمان خاتمه پیدا میكند زیرا عبد الرحمن شخصا داوطلب خلافت نبود و اگر هم در سر خود چنین خیالى را مینمود عملا عرضه اظهار آنرا نداشت و قبلا نیز در اینمورد با عثمان مذاكره نموده و وعده كمك و حمایت باو داده بود.

عبد الرحمن مجددا صحبت كرده و آنها را از مخالفت بر حذر نمود زیرا مخالفت در آن شوراى ساختگى مساوى با كشته شدن بشمشیر پنجاه نفر مراقبین پشت در بود.

عثمان كه از مقصود عبد الرحمن آگاه بود بعلى علیه السلام پیشنهاد نمود كه خوبست ما هر دو نفر هم بعبد الرحمن وكالت دهیم تا او هر چه مقرون بصلاح باشد اقدام كند،عبد الرحمن نیز از پیشنهاد عثمان استقبال كرد و سوگند یاد نمود كه خود طمع خلافت ندارد و این كار را جز در میان آندو بدیگرى واگذار نخواهد كرد.

على علیه السلام كه در صحبت آندو تن مطالعه میكرد تمام قضایا را همانگونه كه از اول هم براى او روشن بود بار دیگر از مد نظر گذراند و در پاسخ آنان تأنى نمود.عثمان گفت :یا على مخالفت جائز نیست و برابر وصیت عمر هر كس مخالفت كند جز كشته شدن راه دیگرى ندارد تو هم عبد الرحمن را بحكمیت برگزین.

على علیه السلام فرمود حال كه روزگار بكام تو میگردد چرا عجله نموده و مرا بقتل تهدید میكنى؟براى من روشن است كه عبد الرحمن جانب ترا رعایت خواهد كرد و بر خلاف حق و مصلحت سخن خواهد گفت ولى چون چاره‏اى نیست من نیز بشرط اینكه او خویشاوندى خود را با تو نادیده گرفته و رضاى خدا و مصلحت امت را در نظر بگیرد او را بحكمیت مى‏پذیرم،عبد الرحمن نیز سوگند یاد كرد كه چنین كند.

عبد الرحمن مردم را در مسجد پیغمبر جمع نمود تا در حضور مهاجر و انصار رأى خود را اعلام كند آنگاه براى اینكه تظاهر به بیطرفى و بى نظرى خود نماید اول بطرف على علیه السلام رفت و گفت یا على من هم مصلحت در آن مى‏بینم كه امروز همه مسلمین با تو بیعت كنند ولى شما هم بشرط اینكه طبق دستور خدا و سنت پیغمبر و روش شیخین حكومت كنید!

عبد الرحمن میدانست كه نه تنها خلافت اسلامى بلكه تمام ملك و ملكوت را در اختیار على علیه السلام بگذارند كلمه‏اى بر خلاف حق و حقیقت نمیگوید و كوچكترین عملى را كه با رضاى خدا منافات داشته باشد انجام نمیدهد و چون روش شیخین بر خلاف حق بود پس على علیه السلام چنین شرطى را نخواهد پذیرفت بدینجهت میخواست در پیش مردم از آنحضرت اتخاذ سند كند!

على علیه السلام فرمود:من بدستور الهى و سنت پیغمبر صلى الله علیه و آله و روش خودم كه همان رضاى خدا و سنت پیغمبر است رفتار میكنم نه بروش دیگران.

البته عبد الرحمن و عثمان و سایر مردم نیز انتظار شنیدن همین سخن را داشتند و میدانستند كه آنحضرت سخن بكذب نگوید و از راه حق منحرف نشود.

از طرفى على علیه السلام خلافت ابوبكر و عمر را غاصبانه میدانست و از تضییع حق خود شكایت داشت اكنون چگونه ممكن است كه روش آندو را تصدیق كند؟عبد الرحمن سپس بطرف عثمان رفت و همان جمله‏اى را كه براى على علیه السلام گفته بود بعثمان نیز پیشنهاد كرد ولى براى عثمان كه از فرط ذوق و شوق سر از پا نمى‏شناخت پاسخ مثبت بر این جمله خیلى آسان و حتى كمال آرزو بود او حاضر بود كه چنین قولى را با خون خود بنویسد و امضاء كند.

بانگ زد:سوگند میخورم كه جز طریق شیخین براهى نروم و از روش آنها منحرف نشوم (3) .

عبد الرحمن دست بیعت بدست عثمان داد و او را بخلافت تبریك گفت و بلافاصله بنى‏امیه كه منتظر چنین فرصتى بودند هجوم آورده و دسته دسته بیعت نمودند ولى بنى‏هاشم و جمعى از صحابه كبار مانند عمار یاسر و مقداد و سایر بزرگان از بیعت خوددارى نمودند و بدین ترتیب عبد الرحمن بن عوف نقش خود را با كمال مهارت بازى كرد و با تردستى عجیب خلافت را از عمر بعثمان منتقل نموده و مقصود عمر را جامه عمل پوشانید و على علیه السلام در اثر حقیقت خواهى براى بار سوم از حق مشروع خود محروم گردید.

تمام این مقدمات و صحنه‏سازى‏ها كه بتدبیر عمر بوجود آمده بود براى رسیدن عثمان بخلافت و احیانا بمنظور قتل على علیه السلام در صورت مخالفت بود بهمین جهت آنحضرت درباره تشكیل این شورى و نیرنگهاى عبد الرحمن فرمود:خدعة و اى خدعة (حیله است و چه حیله‏اى) ؟!حقیقت امر هم همین بود زیرا بطوریكه شرح و توضیح داده شد این شورا حیله و نیرنگى بیش نبود .

بنا بنقل امین الاسلام طبرسى على علیه السلام در جلسه شوراى شش نفرى فضایل و مناقب خود را بصورت احتجاج مانند احتجاجى كه با ابوبكر كرده بود بسمع اعضاء شورى رسانید و آنان نیز بالاتفاق بیانات آنحضرت را تصدیق كردند آنگاه على علیه السلام فرمود از خداى یگانه بترسید و مخالفت فرمان او نكنید و حق‏را باهلش برگردانید و از سنت پیغمبرتان پیروى كنید كه اگر شما با آن مخالفت كنید خدا را مخالفت كرده‏اید بنابر این امر خلافت را باهل آن واگذارید.آنان بهم نگاه كرده و گفتند فضل او را شناختیم،و دانستیم كه وى بامر خلافت از همه سزاوارتر است اما او مردى است كه (در تقسیم بیت المال و سایر امور) هیچكس را بدیگرى ترجیح نمیدهد و مساوات كامل را (میان مردم) برقرار میسازد بنابر این اگر او را بخلافت انتخاب كنید شما را با مردم دیگر یكسان قرار میدهد ولى اگر عثمان را بخلافت برگزینید او نفع و تمایل شما را در نظر میگیرد. (و بهمین سبب امر خلافت را بعثمان واگذار كردند) (4) .

پى‏نوشتها:

(1) ابن ابى الحدید میگوید كه چون آیه حجاب نازل شد طلحه گفت چه فایده دارد كه امروز زنان پیغمبر در حجاب باشند چون از دنیا برود ما زنان او را بعقد و نكاح خود در میآوریم آیه شریفه نازل شد كه:و ما كان لكم ان تؤذوا رسول الله و لا ان تنكحوا ازواجه من بعده ابدا.(سوره احزاب آیه 53)

(2) منتخب التواریخ ص 172ـتاریخ طبرىـشرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید جلد 1

(3) على علیه السلام روش شیخین را بعلت اینكه با سنت پیغمبر صلى الله علیه و آله مغایرت داشت قبول نمیكرد و كاش عثمان نیز بروش آنها رفتار میكرد او در خلافت خویش بقدرى افتضاح و رسوائى بار آورد كه نتیجه‏اش موجب قتل و هلاكت وى گردید.

(4) براى آگاهى بیشتر از احتجاج على علیه السلام با اصحاب شورى بكتاب احتجاج طبرسى جلد 1 ص 192ـ210 مراجعه شود.

پنج شنبه 21/7/1390 - 9:59
اهل بیت

چگونگی شهادت امام متقین و سید اوصیاء، امام علی علیه السلام

 

مشهور میان علمای شیعه ان است که در شب نوزدهم ماه مبارک رمضان سال چهلم پس از هجرت وقت طلوع صبح حضرت سید اوصیاء علی مرتضی علیه السلام از دست شقی ترین امت ابن ملجم مرادی لعین، ضربت خورد و چون ثلثی از شب بیست و یکم ان ماه گذشت روح مقدسش به ریاض جنان پرواز کرد و مدت عمر شریفش شصت و سه سال بوده، ده ساله بود که حضرت رسول صل الله علیه و اله وسلم به پیغمبری مبعوث گردید و به ان حضرت ایمان اورد و بعد از بعثت سیزده سال با ان حضرت در مکه ماند و بعد از هجرت به مدینه با حضرت ده سال در مدینه بود و پس از ان به مصیبت حضرت رسول (ص ) مبتلا شد و بعد از ان حضرت سی سال زندگانی کرد، دو سال و چهار ماه در خلافت خلیفه اول، و یازده سال در خلافت خلیفه دوم، و دوازده سال در خلافت خلیفه سوم به سر برد.

خلافت ظاهریه ان حضرت قریب به پنج سال طول کشید و در اکثر ان مدت با منافقان مشغول قتال بود و پیوسته بعد از پیامبر اکرم (ص ) مظلوم بود و اظهار مظلومیت خویش می فرمود و از کثرت نافرمانی و نفاق مردم خویش دل تنگ بود و طلب مرگ از خدا می نمود ان حضرت از شهادت خویش به دست ابن ملجم علیه لعنه خبر می داد و گاهی می فرمود: چه مانع شده بدبخت ترین امت را که محاسن مرا از خون سرم خضاب کند؟ و در ان ماه رمضانی که واقعه شهادت ان حضرت در ان اتفاق افتاد بر منبر اصحاب خویش را اعلام کرد که امسال به حج خواهید رفت و من در میان شما نخواهم بود و در ان ماه یک شب در خانه امام حسن (ع) و یک شب در خانه امام حسین (ع) و یک شب در خانه حضرت زینب (ع) که در خانه عبدالله بن جعفر طیار بود افطار می فرمود و زیاده از سه لقمه تناول نمی فرمود، از سبب ان حالت پرسیدند، می فرمود: امر خدا نزدیک شده است می خواهم خدا را ملاقات کنم و شکم من از طعام پر نباشد.و بعضی نگاشته اند که یک روز از بالای منبر به جانب فرزندش امام حسن علیه السلام نظری افکند و فرمود: ای ابا محمد! از این ماه رمضان چند روز گذشته است؟ عرض کرد سیزده روز؛ پس به جانب امام حسین علیه السلام نظری کرد و فرمود: ای ابا عبدالله از این ماه رمضان چند روز مانده؟ عرض کرد: هفده روز؛ پس حضرت دست بر محاسن شریف خود زد و فرمود: به خدا قسم که شقی امت، این موی سفید را با خون سر خضاب خواهد کرد! پس این شعر را ذکر نمود:                     << ارید حیاته و یرید قتلی    عذیرک من خلیلک مراد >>

و اما کیفیت مقتل ان حضرت چنانچه جماعتی از بزرگان نقل کرده اند چنین است که گروهی از خوارج که از ان جمله عبد الرحمن بن ملجم علیه لعنه بود بعد از واقعه نهروان در مکه جمع شدند و هر روز اجتماعی می کردند و انجمنی می ساختند و بر کشتگان نهروان می گریستند، یک روز در طی سخن همی گفتند: علی و معاویه کار این امت را پریشان ساختند اگر هر دو را بکشیم این امت را از زحمت ایشان اسوده می سازیم؛ مردی از قبیله اشجع سر برداشت و گفت: عمرو بن عاص کم از ایشان نیست بلکه اصل فساد و ریشه فتنه اوست؛ پس سخن بر این نهادند که هر سه تن را باید کشت، ابن ملجم لعین گفت: علی را من می کشم؛ حجاج بن عبدالله کشتن معاویه را به ذمه خویش نهاد، ودادویه که معروف به عمرو بن بکر تمیمی است، قتل عمرو بن عاص را بر ذمه نهاد؛ چون عهد به پایان بردند با هم گذاشتند که باید هر سه تن در یک شب بلکه در یک ساعت کشته شوند و سخن بر این نهادند که شب نوزدهم ماه رمضان هنگام نماز بامداد که ایشان حاضر در مسجد شوند در انجام این امر اقدام نمایند؛ پس یکدیگر را وداع کردند. حجاج طریق شام گرفت و عمرو سفر مصر و ابن ملجم لعین به جانب کوفه روان شد و هر سه تن شمشیر خود را مسموم ساختند و مکنون خاطر را مکتوم داشتند و انتظار روز میعاد را داشتند تا شب نوزدهم رسید. بامداد ان شب حجاج (معروف به برک) با شمشیر زهر اب داده داخل مسجد شد و در میان جماعت ازپشت معاویه  به ایستاد انگاه که معاویه به رکوع و یا به سجود رفت تیغ بکشید و بر ران او زده معاویه بانگی در داد و در محراب در افتاد مردم در هم شدند و برک را گرفتند و معاویه را به سرای خویش بردند و طبیب حاذق حاضر کردند چون طبیب زخمش را دید گفت: این ضربت از اثر شمشیر زهر اب داده شده است عرق نکاح را اسیب رسیده است اگر خواهی این جراحت بهبودی پذیرد و نسل تو منقطع نشود باید با اهن سرخ کرده موضع جراحت را داغ کرد انگاه مداوا کرد، و اگر چشم از فرزند می پوشی با مشروبات معالجهتوان کرد، معاویه گفت: مراتاب و توان نیست که با حدیده محماة صبر کنم و مرا دو فرزندم یزید و عبدالله کافی است؛ پس او را با شراب عقاقیر مداوا کردند تا بهبودی یافت و نسل او منقطع گشت و بعد از صحت، امر کرد تا از بهر او در مسجد مقصوره ای بنا کردند و پاسبان بگماشت تو او را حراست کنند؛ پس برک را حاضر ساخت و فرمان داد تا سر از تنش برگیرند گفت : الامان و البشارة! معاویه گفت چیست ان بشارت؟ گفت: رفیق من رفته است که علی را در این وقت بکشد اکنون مرا حبس کن تا خبر رسد اگر علی را کشته اند انچه خواهی بکن، که بروم علی را به قتل برسانم و سوگند می خورم که دوباره به نزد تو ایم که هر چه خواهی در حق من حکم کنی؛ پس بنا بر قولی معاویه امر کرد تا او را حبس کردند تا گاهی که خبر شهادت امیر المؤمنین علیه السلام رسید به شکرانه قتل ان امام مظلوم او را رها کرد. اما عمرو بن بکر به مسجد جامع مصر درامد و به انتظار عمروعاص نشست از قضا در ان شب عمروعاص را قولنجی عارض شد و نتوانست به مسجد برود پس قاضی شهر را که خارجة بن ابی حبیبه می گفتند به نیابت خویش به مسجد فرستاد، خارجه به نماز ایستاد عمرو بن بکر را چنان گمان رفت که عمروعاص است شمشیر خود را کشید و بر خارجه بدبخت فرو اورد و او را در خونش بغلطانید و همی خواست تا فرار کند که مردم او را بگرفتند و به نزد عمروعاص، بردند؛ عمروعاص فرمان داد تا او را بکشند ان ملعون اغاز جذع نمود و سخت بگریست، گفتند: هنگام مرگ این گریستن چیست مگر ندانستی که جزای این کار هلاکت است؟ گفت: لا والله! من از مرگ هراسناک نشوم بلکه از ان می گریم که بر قتل عمرو ظفر نیافتم و از ان غمگینم که برک و ابن ملجم به ارزوی خویش رسیدند و علی و معاویه را به تیغ خویش گذراندند، عمرو دستور داد تا او را گردن زدند و روز دیگر به عیادت خارجه رفت و او هنوز مقداری جان داشت، رو به عمروعاص کرد و گفت: ای ابا عبدالله! همانا این مرد اراده نداشت جز قتل تو را، عمرو عاص گفت: ولی خداوند اراده کرد خارجه را.

اما عبدالرحمن ابن ملجم لعین به قصد قتل امیر المومنین علیه السلام به کوفه امد و در محله بنی کنده که قاعدین خوارج در انجا جای داشتند قرار گرفت ولی از خوارج قصدش را مخفی می داشت که مبادا نقشه اش منتشر شود. در ایامی که به انتظار کشتن امیرالمؤمنین علیه السلام روز به سر می برد وقتی به زیارت یکی از اصحاب خویش رفت در انجا قطام بنت اخضر تیمیه را ملاقات کرد و او سخت نیکو روی و مشکین موی بود و پدر و برادرش را که از خوارج نهروان بودند امیرالمؤمنین در ان جنگ کشته بود از این جهت او را با علی علیه السلام خصومت بی نهایت بود، ابن ملجم علیه لعنه را چون نظر به جمال دل ارای افتاد یک باره دل از دست داد؛ و از قطام خواستگاری کرد قطام بیرون رفت، قطام به او گفت چه مهر من خواهی کرد؟ گفت: هر چه بگویی! گفت: صداق من سه هزار درهم و کنیزکی و غلامی و کشتن علی بن ابی طالب است! ابن ملجم گفت که تمام انچه که گفتی ممکن است جز قتل علی، که چگونه برای من میسر شود؛ قطام گفت: وقتی که علی مشغول به امری باشد و از تو غافل باشد ناگهان بر او شمشیر زنی پس اگر کشتی قب مرا شفا دادی و عیش خود را با من کامل ساختی و اگر تو کشته شوی پس انچه در اخرت به تو رسد از  ثواب ها بهتر است برای تو از انچه در دنیا به تو می رسد. ابن ملجم دانست که ان ملعونه با او در مذهب موافقت دارد، گفت: به سوگند که من نیز به این شهر نیامده ام مگر برای این کار، قطام گفت من از قبیله خود جمعی را با تو همراه می کنم که تو را در این کار یاری کنند، پس کس فرستاد به نزد وردان بن مجالد که از قبیله او بود و او را برای یاری ابن ملجم طلبید، و ابن ملجم ملعون نیز در این اوقات که مصصم به قتل علی علیه السلام بود و شبیب بن بجره را که از قبیله اشجع بود و مذهب خوارج داشت دیدار کرد گفت: ای شبیب! هیچ توانی که کسب شرف دنیا و اخرت کنی؟ گفت: چه کنم؟ ابن ملجم لعین گفت که در قتل علی مرا یاری کنی، شبیب گفت: یابن ملجم! مادر به عزای تو بگرید، اندیشه مرا هولناک کرده ای چگونه به این ارزو می توان دست یافت؟ ابن ملجم ملعون گفت: چندین ترسان و بد دل مباش که در مسجد جامع کمین می سازیم و هنگام نماز فجر بر وی می تازیم و کار او را با شمشیر می سازیم و دل خود را شفا می بخشیم و خون خود را باز می جوییم. چندان از اینگونه سخنان گفت که شبیب را قوی دل ساخت و با خود هم دست و هم داستان نمود و او را با خود نزد قطام برد و در این هنگام ان ملعونه در مسجد اعظم بود و قبه و خیمه برای او برپا کرده بودند و به اعتکاف مشغول بود، پس ابن ملجم از اتفاق نظر شبیب با خود قطام را اگاه کرد، ان ملعونه گفت: هر گاه که خواستید او را به قتل رسانید در این جا نزد من ایید؛ پس ان دو ملعون از مسجد بیرون شدند و چند روزی به سر بردند تا شب چهارشنبه نوزدهم رسید، پس ابن ملجم با شبیب و وردان به نزد قطام در مسجد حاضر شدند ان ملعونه بافته ای چند از حریر طلبید و بر سینه های ایشان محکم ببست و شمشیرهای زهر اب داده شده را بداد تا حمایل کردند و گفت چون مردان مرد انتها ز فرصت برید و چون زمانش رسید وقت را از دست ندهید؛ ان سه تن از نزد ان ملعونه بیرون شدند و در مقابل ان دری که حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام از ان وارد می شد، نشستند و انتظار ورود ان حضرت را داشتند. و هم در این ایام که سه ملعون به این خیال بودند و قتی اشعث بن قیس ملعون را دیدار کرده بودند و او را از عزم خویشتن اگاهی داده بودند اشعث نیز یاری ایشان را بر عهده گرفته بود تا در شب نوزدهم بر حسب وعده اش به نزد انها امد. و حجر بن عدی رحمه الله که از بزرگان شیعیان بود ان شب را در مسجد به سر می برد ناگهان به گوش او رسید که اشعث می گوید: یابن ملجم! در کار خویش بشتاب و سرعت کن در انجام عمل خویش که صبح دمید و رسوا خواهی شد. حجر از این سخن غرض ایشان را فهمید. کار از حد گذشت چون به مسجد رسید صدای مردم را شنید که به قتل ان حضرت خبر می دهند.

حالات امیر المؤمنین علیه السلام در شب شهادت

از ام کلثوم نقل شده که فرمود چون شب نوزدهم ماه رمضان رسید پدرم به خانه امد به نماز ایستاد، من برای افطار ان بزرگوار طبقی گذاشتم که دو قرص نان جو با کاسه ای از شیر و مقداری از نمک سوده در ان بود چون از نماز فارغ شد، چون ان طبق را نگریست بگریست و فرمود: ای دختر! برای من در یک طبق دو نان خورش (غذا) حاضر کرده ای مگر نمی دانی که من متابعت برادر و پسر عم خود رسول خدا صل الله و علیه و اله و سلم می کنم؟ ای دختر! هر که خوراک و پوشاک او در دنیا نیکوتر است ایستادن او در قیامت نزد حق تعالی بیشتر است، ای دختر! در حلال دنیا حساب و در حرام دنیا عذاب است. پس برخی از حضرت رسول صل الله و علیه و اله و سلم را یاداوری نمود انگاه فرمود: به خدا سوگند افطار نکنم تا از این دو غذا، یکی را برداری؛ پس من کاسه شیر را برداشتم و ان حضرت اندکی از نان جو با نمک تناول فرمود و حمد و ثنای الهی به جا اورد و به نماز ایستاد و پیوسته مشغول رکوع و سجود بود و تضرع و ابتهال به درگاه خالق متعال می نمود و نقل شده که ان حضرت در ان شب بسیار از بیت خود بیرون       می رفت و داخل می شد و به اطراف اسمان نظر می کردو اضطراب می نمود و تضرع و زاری می کرد و سوره یس تلاوت فرمود و می گفت: خداوندا مبارک گردان برای من مرگ را، بسیار می گفت: انا للهِ و اِنا الیه راجعون و کلمه مبارک لا حول و لا قوة الا باللهِ العلی العظیم را بسیار ذکر می کرد و بسیار صلوات می فرستاد و استغفار می نمود.

ابن شهر اشوب و غیره روایت کرده اند که حضرت در تمام ان شب بیدار بود و برای نماز شب بیرون نرفت به خلاف عادت همیشه خویش. ام کلثوم عرض کرد: ای پدر این بیداری و اضطراب شما در این شب برای چیست؟ فرمود: در صبح این شب من شهید خواهم شد! عرض کرد: بفرمایید جعده به مسجد رود و با مردم نماز گذارد، ( جعده فرزند هیبره است و مادرش ام هانی خواهر امیر المؤمنین است ) فرمود: بگویید جعده به مسجد رود و با مردم نماز گذارد؛ پس بی توانی کرد و فرمود از قضای الهی نمی توان گریخت و خود اهنگ رفتن به مسجد نمود.

و روایت شده در ان شب ان حضرت بیدار بود و بسیار بیرون می رفت و به اسمان نظر می افکند و می فرمود: به خدا قسم که دروغ نمی گویم و دروغ به من گفته نشده این است ان شبی که به من وعده شهادت داده اند، پس به مضجع خویش بر می گشت پس زمانی که فجر طالع شد، ابن نباح مؤذن ان حضرت در امد و ندای نماز در داد، حضرت به اهنگ مسجد برخواست چون به صحن خانه امد مرغابیانی که در خانه بودند به خلاف عادت از پیش روی ان حضرت در امدند و پر می زدند و فریاد و صیحه می کشیدند بعضی خواستند که ایشان را برانند حضرت فرمود: دعوهنَ فانهنَ صوائحٌ تتبعها، و به روایتی ام کلثوم یا امام حسن علیه السلام عرض کرد: ای پدر چرا فال بد می زنی؟ فرمود فال بد نمی زنم و لی دل شهادت می دهد که کشته می شوم یا انکه فرمود: این سخن حقی بود که به زبانم جاری شد؛ انگاه سفارش مرغابیان را به ام کلثوم نمود و فرمود: ای دخترک من! به حق من بر تو که این ها را رها کنی؛ زیرا که محبوس داشتی چیزی را که زبان ندارد و قادر نیست بر سخن گفتن، هرگاه گرسنه یا تشنه شود پس انها را غذا ده و سیراب کن و اگر نه رها کن بروند و از گیاهان زمین بخورند و چون به در خانه رسید قلاب در به کمربند ان حضرت بند شد و کمر بند از کمر مبارکش باز شد حضرت کمر را محکم بست و اشعاری چند ذکر نمود که از جمله این دو بیتی است که مضمونش به شرح زیر است: ( مورخ امین مسعودی گفته در خانه ان حضرت از تنه درخت خرما بود و چون خواست بیرون رود در باز نمی شد ان حضرت در را از جا کند و کناری نهاد و ازار خود بگشود و محکم بست)

ای علی ! ببند میان خود را برای مرگ ، پس همانا مرگ تو را ملاقات خواهد نمود ، وجزع نکن از مرگ وقتی که نازل شود به منزل تو ، و مغرور مشو به دنیا هر چند با تو موافقت نماید ، پس گفت: الهی مرگ را برای من مبارک کن و لقای خود را بر من خجسته فرمای.

ام کلثوم از شنیدن این کلمات فریاد وا ابتاه و وا غوثاه برداشت و امام حسن علیه السلام از قفای پدر بیرون رفت چون به ان حضرت رسید عرض کرد همی خواهم با شما باشم، حضرت فرمود که تو را سوگند به حقی که از برای من است بر تو که برگردی، امام حسن علیه السلام به خانه باز شد و با ام کلثوم محزون و غمگین نشستند و بر احوال و اقوالی که از پدر بزرگوار مشهاده کرده بودند می گریستند.

امیر المؤمنین علیه السلام وارد مسجد گشت، قندیل های مسجد خاموش بود، ان حضرت در تاریکی چند رکعتی نماز گذارد و مقداری مشغول تعقیب گشت، انگاه بر بام مسجد امد و انگشت های مبارک بر گوش نهاد و بانگ اذان در داد و چون ان حضرت اذان می گفت هیچ خانه ای در کوفه نبود مگر انکه صدای اذانش به انجا می رسید انگاه از مؤذنه به زیر امد و خدا را تقدیس و تهلیل می گفت و صلوات می فرستاد از بام پایین امد و این چند بیت را قرائت نمود:

خلو سبیل المؤمن المجاهد    فی الله ذی الکتب و ذی المشاهد

فی الله لا غیر الواحد          و یوقظ الناس الی المساجد

پس به صحن مسجد درامد و همی گفت : الصلوة الصلوة و خفتگان را برای نماز از خواب بیدار می کرد و ابن ملجم ملعون در تمام ان شب بیدار بود و در ان امر عظیم که اراده داشت تفکر می کرد؛ در هنگامی که امیر المؤمنین علیه السلام خفتگان را برای نماز بیدار می کرد او نیز در میان خفتگان به روی در افتاده بود و شمشیر مسموم خود را در زیر جامه داشت، چون امیر المؤمنین علیه السلام به او رسید فرمود: برخیز! برای نماز و چنین مخواب که خواب شیاطین اینگونه است، بر دست راست بخواب که خواب مؤمنان است یا به طرف چپ بخواب که خواب حکما است و بر پشت بخواب که خواب پیغمبران است. انگاه فرمود: قصدی در خاطر داری که نزدیک است از ان اسمان ها فرو ریزد و زمین چاک شود و کوهسارها نگون گردد و اگر بخواهم و اگر بخواهم می توانم خبر دهم که در زیر جامه چه داری! و از او در گذشت و به محراب رفت و به نماز ایستاد. و اما ابن ملجم ملعون بارها گوشزدش شده بود که امیر المؤمنین علیه السلام را شقی امت شهید می کند و گاهی قطام را می گفت می ترسم من ان کس باشم و بر ارزویم نیز دست نیابم. و ان شب تا بامداد در اندیشه این امر عظیم بود عاقبت سیلاب شقاوتش این خیالات گوناگون را چون خس و خاشاک به طوفان فنا داد و عزم خویش را در در قتل امیر المؤمنین علیه السلام درست کرد و بیامد در پهلوی ان استوانه که در کنار محراب بود جای گرفت، وردان و شبیب نیز در گوشه ای خزیدند، چون امیر المؤمنین علیه السلام در رکعت اول سر از سجده برداشت ، شبیب بن بجره لعین اول اهنگ قتل ان حضرت کرد و بانگ زد که  لله الحکمی علی لا لک و لا صحابک؛ یعنی حکم خاص خداوند است نو نتوانی از خویشتن حکم کنی و کار دین را به حکومت حکمین بازگذاری. این بگفت و تیغ را براند شمشیرش بر طاق امد و خطا کرد. از پس او، ابن ملجم ملعون،امد شمشیر خود را حرکتی داد و این کلمات را گفت و شمشیر بر فرق ان حضرت فرود اورد و از قضا ضربتش به جای زخم عمرو بن عبدود امد و تا موضع سجده را شکافت ان حضرت فرمود: بسم الله و بِاللهِ وعلی مِلةِ رسول ِالله فُزتُ و ربّ ِ الکعبة. سوگند به خدای کعبه که رستگار شدم. صدای شریفش بلند شد که فرزند یهودیه ابن ملجم مرا کشت او را مأخوذ دارید، اهل مسجد چون صدای ان حضرت شنیدند در طلب ان ملعون شدند و صداها بلند شد و حال مردم دگرگون شده و خاک بر می گیرد و بر موضع جراحت می ریزد و این ایه مبارکه را خواند:

<<منها خلقناکم و فیه ِ نعیدکم و منها نُخرجُکم تارة ً اُخری>> ؛ یعنی از زمین خلق کردم شما را و به زمین برمی گردانم شما را بار دیگر؛ پس فرمود امد امر خدا و راست شد گفته رسول خدا صل الله علیه و اله و سلم ؛ مردم دیدند که خون سرش بر روی محاسن شریفش جاریست و ریش مبارکش به خون خضاب شده و می فرماید: هذا وعدنا الله و رسوله؛ این همان وعده ای است که خدا و رسولش به من داده اند؛ و هم هنگاه ضربت ان لعین بر فرق ان حضرت زمین بلرزید و دریاها به موج امد و اسمان ها متزلزل گشت و درهای مسجد به هم خورد و خروش از ملائکه اسمان ها بلند شد و باد سیاهی سخت بوزید که جهان را تاریک ساخت و جبرئیل در میان اسمان و زمین ندا در داد چنانچه مردمان بشنیدند و گفت:

تهدَّمت والله ارکانُ الهدی / وانطمَسَت اعلام التّقی / وانفَصَمَت العروة الوثقی / قُتل ابنُ عمِّ المصطفی / قُتل الوصی المجتبی / قُتل علی المرتضی / قَتَلَه اشقی الاشقیاء؛

به خدا سوگند که در هم شکست ارکان هدایت و تاریک شد ستاره های علم نبوت و برطرف شد نشانه های پرهیزکاری و گسیخته شد عروة الوثقی الهی و کشته شد پسر عموی محمد مصطفی صل الله علیه و اله و سلم و شهید شد سید اوصیاء شهید کرد او را بدبخت ترین اشقیاء

منبع: منتهای امال                             نویسنده این متن: روح اله رمضانی

www.asadullah.blogfa.com

دوشنبه 31/5/1390 - 18:0
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته