غریب اشنا
شب تنهایی زدم در کوچه های غم قدم
ماه بود و کوفه بود و یک غریب اشنا
من ز فرداهای تاریخ امدم
می روم دنبال این مرد خدا
تا نفهمد من چو دنبالش کنم
می روم با گام هایی بی صدا
شهر پر سودا به شب خاموش و خواب
می شکست خاموشی ان نور هما
پرتو نورش به شب ارامشی
ورد لبهایش پر از ذکر و دعا
گوییا بر دوش سنگین می نمود
کیسه ای از نان و خرما و صفا
کاش می شد می زدم بوسه به دستانش ولی
من ز تاریخ امدم اینجا ز من باشد جدا
تا که خورشید وجودش زنده بود
می زدود اه یتیمان، گریه را
ژرف معنای ولایت بود و بس
ساقی کوثر علی مرتضی
پاکی از نام علی بگرفته نام
پاکی از اهل حدیثی چون کسا
شیر حق، قران ناطق، فاتح خیبر هم او
از چه او مظلوم باشد بین ما؟
صبغة الله دو عالم خون گرم فرق او
مرد محراب شهادت کی نمازش شد قضا!؟
در فراقش چرخ گردون پایه هایش سست شد
گشت دنیا در سراشیب فنا
شیعه تا وقتی که باز اید علی
ان زمان گیتی که دارد انتها
بیعتی دارد حصین با لاورش
شیر مردی از تبار مصطفی
لاورش: رهبر حصین: محکم
چگونگی شهادت امام متقین و سید اوصیاء، امام علی علیه السلام
مشهور میان علمای شیعه ان است که در شب نوزدهم ماه مبارک رمضان سال چهلم پس از هجرت وقت طلوع صبح حضرت سید اوصیاء علی مرتضی علیه السلام از دست شقی ترین امت ابن ملجم مرادی لعین، ضربت خورد و چون ثلثی از شب بیست و یکم ان ماه گذشت روح مقدسش به ریاض جنان پرواز کرد و مدت عمر شریفش شصت و سه سال بوده، ده ساله بود که حضرت رسول صل الله علیه و اله وسلم به پیغمبری مبعوث گردید و به ان حضرت ایمان اورد و بعد از بعثت سیزده سال با ان حضرت در مکه ماند و بعد از هجرت به مدینه با حضرت ده سال در مدینه بود و پس از ان به مصیبت حضرت رسول (ص ) مبتلا شد و بعد از ان حضرت سی سال زندگانی کرد، دو سال و چهار ماه در خلافت خلیفه اول، و یازده سال در خلافت خلیفه دوم، و دوازده سال در خلافت خلیفه سوم به سر برد.
خلافت ظاهریه ان حضرت قریب به پنج سال طول کشید و در اکثر ان مدت با منافقان مشغول قتال بود و پیوسته بعد از پیامبر اکرم (ص ) مظلوم بود و اظهار مظلومیت خویش می فرمود و از کثرت نافرمانی و نفاق مردم خویش دل تنگ بود و طلب مرگ از خدا می نمود ان حضرت از شهادت خویش به دست ابن ملجم علیه لعنه خبر می داد و گاهی می فرمود: چه مانع شده بدبخت ترین امت را که محاسن مرا از خون سرم خضاب کند؟ و در ان ماه رمضانی که واقعه شهادت ان حضرت در ان اتفاق افتاد بر منبر اصحاب خویش را اعلام کرد که امسال به حج خواهید رفت و من در میان شما نخواهم بود و در ان ماه یک شب در خانه امام حسن (ع) و یک شب در خانه امام حسین (ع) و یک شب در خانه حضرت زینب (ع) که در خانه عبدالله بن جعفر طیار بود افطار می فرمود و زیاده از سه لقمه تناول نمی فرمود، از سبب ان حالت پرسیدند، می فرمود: امر خدا نزدیک شده است می خواهم خدا را ملاقات کنم و شکم من از طعام پر نباشد.و بعضی نگاشته اند که یک روز از بالای منبر به جانب فرزندش امام حسن علیه السلام نظری افکند و فرمود: ای ابا محمد! از این ماه رمضان چند روز گذشته است؟ عرض کرد سیزده روز؛ پس به جانب امام حسین علیه السلام نظری کرد و فرمود: ای ابا عبدالله از این ماه رمضان چند روز مانده؟ عرض کرد: هفده روز؛ پس حضرت دست بر محاسن شریف خود زد و فرمود: به خدا قسم که شقی امت، این موی سفید را با خون سر خضاب خواهد کرد! پس این شعر را ذکر نمود: << ارید حیاته و یرید قتلی عذیرک من خلیلک مراد >>
و اما کیفیت مقتل ان حضرت چنانچه جماعتی از بزرگان نقل کرده اند چنین است که گروهی از خوارج که از ان جمله عبد الرحمن بن ملجم علیه لعنه بود بعد از واقعه نهروان در مکه جمع شدند و هر روز اجتماعی می کردند و انجمنی می ساختند و بر کشتگان نهروان می گریستند، یک روز در طی سخن همی گفتند: علی و معاویه کار این امت را پریشان ساختند اگر هر دو را بکشیم این امت را از زحمت ایشان اسوده می سازیم؛ مردی از قبیله اشجع سر برداشت و گفت: عمرو بن عاص کم از ایشان نیست بلکه اصل فساد و ریشه فتنه اوست؛ پس سخن بر این نهادند که هر سه تن را باید کشت، ابن ملجم لعین گفت: علی را من می کشم؛ حجاج بن عبدالله کشتن معاویه را به ذمه خویش نهاد، ودادویه که معروف به عمرو بن بکر تمیمی است، قتل عمرو بن عاص را بر ذمه نهاد؛ چون عهد به پایان بردند با هم گذاشتند که باید هر سه تن در یک شب بلکه در یک ساعت کشته شوند و سخن بر این نهادند که شب نوزدهم ماه رمضان هنگام نماز بامداد که ایشان حاضر در مسجد شوند در انجام این امر اقدام نمایند؛ پس یکدیگر را وداع کردند. حجاج طریق شام گرفت و عمرو سفر مصر و ابن ملجم لعین به جانب کوفه روان شد و هر سه تن شمشیر خود را مسموم ساختند و مکنون خاطر را مکتوم داشتند و انتظار روز میعاد را داشتند تا شب نوزدهم رسید. بامداد ان شب حجاج (معروف به برک) با شمشیر زهر اب داده داخل مسجد شد و در میان جماعت ازپشت معاویه به ایستاد انگاه که معاویه به رکوع و یا به سجود رفت تیغ بکشید و بر ران او زده معاویه بانگی در داد و در محراب در افتاد مردم در هم شدند و برک را گرفتند و معاویه را به سرای خویش بردند و طبیب حاذق حاضر کردند چون طبیب زخمش را دید گفت: این ضربت از اثر شمشیر زهر اب داده شده است عرق نکاح را اسیب رسیده است اگر خواهی این جراحت بهبودی پذیرد و نسل تو منقطع نشود باید با اهن سرخ کرده موضع جراحت را داغ کرد انگاه مداوا کرد، و اگر چشم از فرزند می پوشی با مشروبات معالجهتوان کرد، معاویه گفت: مراتاب و توان نیست که با حدیده محماة صبر کنم و مرا دو فرزندم یزید و عبدالله کافی است؛ پس او را با شراب عقاقیر مداوا کردند تا بهبودی یافت و نسل او منقطع گشت و بعد از صحت، امر کرد تا از بهر او در مسجد مقصوره ای بنا کردند و پاسبان بگماشت تو او را حراست کنند؛ پس برک را حاضر ساخت و فرمان داد تا سر از تنش برگیرند گفت : الامان و البشارة! معاویه گفت چیست ان بشارت؟ گفت: رفیق من رفته است که علی را در این وقت بکشد اکنون مرا حبس کن تا خبر رسد اگر علی را کشته اند انچه خواهی بکن، که بروم علی را به قتل برسانم و سوگند می خورم که دوباره به نزد تو ایم که هر چه خواهی در حق من حکم کنی؛ پس بنا بر قولی معاویه امر کرد تا او را حبس کردند تا گاهی که خبر شهادت امیر المؤمنین علیه السلام رسید به شکرانه قتل ان امام مظلوم او را رها کرد. اما عمرو بن بکر به مسجد جامع مصر درامد و به انتظار عمروعاص نشست از قضا در ان شب عمروعاص را قولنجی عارض شد و نتوانست به مسجد برود پس قاضی شهر را که خارجة بن ابی حبیبه می گفتند به نیابت خویش به مسجد فرستاد، خارجه به نماز ایستاد عمرو بن بکر را چنان گمان رفت که عمروعاص است شمشیر خود را کشید و بر خارجه بدبخت فرو اورد و او را در خونش بغلطانید و همی خواست تا فرار کند که مردم او را بگرفتند و به نزد عمروعاص، بردند؛ عمروعاص فرمان داد تا او را بکشند ان ملعون اغاز جذع نمود و سخت بگریست، گفتند: هنگام مرگ این گریستن چیست مگر ندانستی که جزای این کار هلاکت است؟ گفت: لا والله! من از مرگ هراسناک نشوم بلکه از ان می گریم که بر قتل عمرو ظفر نیافتم و از ان غمگینم که برک و ابن ملجم به ارزوی خویش رسیدند و علی و معاویه را به تیغ خویش گذراندند، عمرو دستور داد تا او را گردن زدند و روز دیگر به عیادت خارجه رفت و او هنوز مقداری جان داشت، رو به عمروعاص کرد و گفت: ای ابا عبدالله! همانا این مرد اراده نداشت جز قتل تو را، عمرو عاص گفت: ولی خداوند اراده کرد خارجه را.
اما عبدالرحمن ابن ملجم لعین به قصد قتل امیر المومنین علیه السلام به کوفه امد و در محله بنی کنده که قاعدین خوارج در انجا جای داشتند قرار گرفت ولی از خوارج قصدش را مخفی می داشت که مبادا نقشه اش منتشر شود. در ایامی که به انتظار کشتن امیرالمؤمنین علیه السلام روز به سر می برد وقتی به زیارت یکی از اصحاب خویش رفت در انجا قطام بنت اخضر تیمیه را ملاقات کرد و او سخت نیکو روی و مشکین موی بود و پدر و برادرش را که از خوارج نهروان بودند امیرالمؤمنین در ان جنگ کشته بود از این جهت او را با علی علیه السلام خصومت بی نهایت بود، ابن ملجم علیه لعنه را چون نظر به جمال دل ارای افتاد یک باره دل از دست داد؛ و از قطام خواستگاری کرد قطام بیرون رفت، قطام به او گفت چه مهر من خواهی کرد؟ گفت: هر چه بگویی! گفت: صداق من سه هزار درهم و کنیزکی و غلامی و کشتن علی بن ابی طالب است! ابن ملجم گفت که تمام انچه که گفتی ممکن است جز قتل علی، که چگونه برای من میسر شود؛ قطام گفت: وقتی که علی مشغول به امری باشد و از تو غافل باشد ناگهان بر او شمشیر زنی پس اگر کشتی قب مرا شفا دادی و عیش خود را با من کامل ساختی و اگر تو کشته شوی پس انچه در اخرت به تو رسد از ثواب ها بهتر است برای تو از انچه در دنیا به تو می رسد. ابن ملجم دانست که ان ملعونه با او در مذهب موافقت دارد، گفت: به سوگند که من نیز به این شهر نیامده ام مگر برای این کار، قطام گفت من از قبیله خود جمعی را با تو همراه می کنم که تو را در این کار یاری کنند، پس کس فرستاد به نزد وردان بن مجالد که از قبیله او بود و او را برای یاری ابن ملجم طلبید، و ابن ملجم ملعون نیز در این اوقات که مصصم به قتل علی علیه السلام بود و شبیب بن بجره را که از قبیله اشجع بود و مذهب خوارج داشت دیدار کرد گفت: ای شبیب! هیچ توانی که کسب شرف دنیا و اخرت کنی؟ گفت: چه کنم؟ ابن ملجم لعین گفت که در قتل علی مرا یاری کنی، شبیب گفت: یابن ملجم! مادر به عزای تو بگرید، اندیشه مرا هولناک کرده ای چگونه به این ارزو می توان دست یافت؟ ابن ملجم ملعون گفت: چندین ترسان و بد دل مباش که در مسجد جامع کمین می سازیم و هنگام نماز فجر بر وی می تازیم و کار او را با شمشیر می سازیم و دل خود را شفا می بخشیم و خون خود را باز می جوییم. چندان از اینگونه سخنان گفت که شبیب را قوی دل ساخت و با خود هم دست و هم داستان نمود و او را با خود نزد قطام برد و در این هنگام ان ملعونه در مسجد اعظم بود و قبه و خیمه برای او برپا کرده بودند و به اعتکاف مشغول بود، پس ابن ملجم از اتفاق نظر شبیب با خود قطام را اگاه کرد، ان ملعونه گفت: هر گاه که خواستید او را به قتل رسانید در این جا نزد من ایید؛ پس ان دو ملعون از مسجد بیرون شدند و چند روزی به سر بردند تا شب چهارشنبه نوزدهم رسید، پس ابن ملجم با شبیب و وردان به نزد قطام در مسجد حاضر شدند ان ملعونه بافته ای چند از حریر طلبید و بر سینه های ایشان محکم ببست و شمشیرهای زهر اب داده شده را بداد تا حمایل کردند و گفت چون مردان مرد انتها ز فرصت برید و چون زمانش رسید وقت را از دست ندهید؛ ان سه تن از نزد ان ملعونه بیرون شدند و در مقابل ان دری که حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام از ان وارد می شد، نشستند و انتظار ورود ان حضرت را داشتند. و هم در این ایام که سه ملعون به این خیال بودند و قتی اشعث بن قیس ملعون را دیدار کرده بودند و او را از عزم خویشتن اگاهی داده بودند اشعث نیز یاری ایشان را بر عهده گرفته بود تا در شب نوزدهم بر حسب وعده اش به نزد انها امد. و حجر بن عدی رحمه الله که از بزرگان شیعیان بود ان شب را در مسجد به سر می برد ناگهان به گوش او رسید که اشعث می گوید: یابن ملجم! در کار خویش بشتاب و سرعت کن در انجام عمل خویش که صبح دمید و رسوا خواهی شد. حجر از این سخن غرض ایشان را فهمید. کار از حد گذشت چون به مسجد رسید صدای مردم را شنید که به قتل ان حضرت خبر می دهند.
حالات امیر المؤمنین علیه السلام در شب شهادت
از ام کلثوم نقل شده که فرمود چون شب نوزدهم ماه رمضان رسید پدرم به خانه امد به نماز ایستاد، من برای افطار ان بزرگوار طبقی گذاشتم که دو قرص نان جو با کاسه ای از شیر و مقداری از نمک سوده در ان بود چون از نماز فارغ شد، چون ان طبق را نگریست بگریست و فرمود: ای دختر! برای من در یک طبق دو نان خورش (غذا) حاضر کرده ای مگر نمی دانی که من متابعت برادر و پسر عم خود رسول خدا صل الله و علیه و اله و سلم می کنم؟ ای دختر! هر که خوراک و پوشاک او در دنیا نیکوتر است ایستادن او در قیامت نزد حق تعالی بیشتر است، ای دختر! در حلال دنیا حساب و در حرام دنیا عذاب است. پس برخی از حضرت رسول صل الله و علیه و اله و سلم را یاداوری نمود انگاه فرمود: به خدا سوگند افطار نکنم تا از این دو غذا، یکی را برداری؛ پس من کاسه شیر را برداشتم و ان حضرت اندکی از نان جو با نمک تناول فرمود و حمد و ثنای الهی به جا اورد و به نماز ایستاد و پیوسته مشغول رکوع و سجود بود و تضرع و ابتهال به درگاه خالق متعال می نمود و نقل شده که ان حضرت در ان شب بسیار از بیت خود بیرون می رفت و داخل می شد و به اطراف اسمان نظر می کردو اضطراب می نمود و تضرع و زاری می کرد و سوره یس تلاوت فرمود و می گفت: خداوندا مبارک گردان برای من مرگ را، بسیار می گفت: انا للهِ و اِنا الیه راجعون و کلمه مبارک لا حول و لا قوة الا باللهِ العلی العظیم را بسیار ذکر می کرد و بسیار صلوات می فرستاد و استغفار می نمود.
ابن شهر اشوب و غیره روایت کرده اند که حضرت در تمام ان شب بیدار بود و برای نماز شب بیرون نرفت به خلاف عادت همیشه خویش. ام کلثوم عرض کرد: ای پدر این بیداری و اضطراب شما در این شب برای چیست؟ فرمود: در صبح این شب من شهید خواهم شد! عرض کرد: بفرمایید جعده به مسجد رود و با مردم نماز گذارد، ( جعده فرزند هیبره است و مادرش ام هانی خواهر امیر المؤمنین است ) فرمود: بگویید جعده به مسجد رود و با مردم نماز گذارد؛ پس بی توانی کرد و فرمود از قضای الهی نمی توان گریخت و خود اهنگ رفتن به مسجد نمود.
و روایت شده در ان شب ان حضرت بیدار بود و بسیار بیرون می رفت و به اسمان نظر می افکند و می فرمود: به خدا قسم که دروغ نمی گویم و دروغ به من گفته نشده این است ان شبی که به من وعده شهادت داده اند، پس به مضجع خویش بر می گشت پس زمانی که فجر طالع شد، ابن نباح مؤذن ان حضرت در امد و ندای نماز در داد، حضرت به اهنگ مسجد برخواست چون به صحن خانه امد مرغابیانی که در خانه بودند به خلاف عادت از پیش روی ان حضرت در امدند و پر می زدند و فریاد و صیحه می کشیدند بعضی خواستند که ایشان را برانند حضرت فرمود: دعوهنَ فانهنَ صوائحٌ تتبعها، و به روایتی ام کلثوم یا امام حسن علیه السلام عرض کرد: ای پدر چرا فال بد می زنی؟ فرمود فال بد نمی زنم و لی دل شهادت می دهد که کشته می شوم یا انکه فرمود: این سخن حقی بود که به زبانم جاری شد؛ انگاه سفارش مرغابیان را به ام کلثوم نمود و فرمود: ای دخترک من! به حق من بر تو که این ها را رها کنی؛ زیرا که محبوس داشتی چیزی را که زبان ندارد و قادر نیست بر سخن گفتن، هرگاه گرسنه یا تشنه شود پس انها را غذا ده و سیراب کن و اگر نه رها کن بروند و از گیاهان زمین بخورند و چون به در خانه رسید قلاب در به کمربند ان حضرت بند شد و کمر بند از کمر مبارکش باز شد حضرت کمر را محکم بست و اشعاری چند ذکر نمود که از جمله این دو بیتی است که مضمونش به شرح زیر است: ( مورخ امین مسعودی گفته در خانه ان حضرت از تنه درخت خرما بود و چون خواست بیرون رود در باز نمی شد ان حضرت در را از جا کند و کناری نهاد و ازار خود بگشود و محکم بست)
ای علی ! ببند میان خود را برای مرگ ، پس همانا مرگ تو را ملاقات خواهد نمود ، وجزع نکن از مرگ وقتی که نازل شود به منزل تو ، و مغرور مشو به دنیا هر چند با تو موافقت نماید ، پس گفت: الهی مرگ را برای من مبارک کن و لقای خود را بر من خجسته فرمای.
ام کلثوم از شنیدن این کلمات فریاد وا ابتاه و وا غوثاه برداشت و امام حسن علیه السلام از قفای پدر بیرون رفت چون به ان حضرت رسید عرض کرد همی خواهم با شما باشم، حضرت فرمود که تو را سوگند به حقی که از برای من است بر تو که برگردی، امام حسن علیه السلام به خانه باز شد و با ام کلثوم محزون و غمگین نشستند و بر احوال و اقوالی که از پدر بزرگوار مشهاده کرده بودند می گریستند.
امیر المؤمنین علیه السلام وارد مسجد گشت، قندیل های مسجد خاموش بود، ان حضرت در تاریکی چند رکعتی نماز گذارد و مقداری مشغول تعقیب گشت، انگاه بر بام مسجد امد و انگشت های مبارک بر گوش نهاد و بانگ اذان در داد و چون ان حضرت اذان می گفت هیچ خانه ای در کوفه نبود مگر انکه صدای اذانش به انجا می رسید انگاه از مؤذنه به زیر امد و خدا را تقدیس و تهلیل می گفت و صلوات می فرستاد از بام پایین امد و این چند بیت را قرائت نمود:
خلو سبیل المؤمن المجاهد فی الله ذی الکتب و ذی المشاهد
فی الله لا غیر الواحد و یوقظ الناس الی المساجد
پس به صحن مسجد درامد و همی گفت : الصلوة الصلوة و خفتگان را برای نماز از خواب بیدار می کرد و ابن ملجم ملعون در تمام ان شب بیدار بود و در ان امر عظیم که اراده داشت تفکر می کرد؛ در هنگامی که امیر المؤمنین علیه السلام خفتگان را برای نماز بیدار می کرد او نیز در میان خفتگان به روی در افتاده بود و شمشیر مسموم خود را در زیر جامه داشت، چون امیر المؤمنین علیه السلام به او رسید فرمود: برخیز! برای نماز و چنین مخواب که خواب شیاطین اینگونه است، بر دست راست بخواب که خواب مؤمنان است یا به طرف چپ بخواب که خواب حکما است و بر پشت بخواب که خواب پیغمبران است. انگاه فرمود: قصدی در خاطر داری که نزدیک است از ان اسمان ها فرو ریزد و زمین چاک شود و کوهسارها نگون گردد و اگر بخواهم و اگر بخواهم می توانم خبر دهم که در زیر جامه چه داری! و از او در گذشت و به محراب رفت و به نماز ایستاد. و اما ابن ملجم ملعون بارها گوشزدش شده بود که امیر المؤمنین علیه السلام را شقی امت شهید می کند و گاهی قطام را می گفت می ترسم من ان کس باشم و بر ارزویم نیز دست نیابم. و ان شب تا بامداد در اندیشه این امر عظیم بود عاقبت سیلاب شقاوتش این خیالات گوناگون را چون خس و خاشاک به طوفان فنا داد و عزم خویش را در در قتل امیر المؤمنین علیه السلام درست کرد و بیامد در پهلوی ان استوانه که در کنار محراب بود جای گرفت، وردان و شبیب نیز در گوشه ای خزیدند، چون امیر المؤمنین علیه السلام در رکعت اول سر از سجده برداشت ، شبیب بن بجره لعین اول اهنگ قتل ان حضرت کرد و بانگ زد که لله الحکمی علی لا لک و لا صحابک؛ یعنی حکم خاص خداوند است نو نتوانی از خویشتن حکم کنی و کار دین را به حکومت حکمین بازگذاری. این بگفت و تیغ را براند شمشیرش بر طاق امد و خطا کرد. از پس او، ابن ملجم ملعون،امد شمشیر خود را حرکتی داد و این کلمات را گفت و شمشیر بر فرق ان حضرت فرود اورد و از قضا ضربتش به جای زخم عمرو بن عبدود امد و تا موضع سجده را شکافت ان حضرت فرمود: بسم الله و بِاللهِ وعلی مِلةِ رسول ِالله فُزتُ و ربّ ِ الکعبة. سوگند به خدای کعبه که رستگار شدم. صدای شریفش بلند شد که فرزند یهودیه ابن ملجم مرا کشت او را مأخوذ دارید، اهل مسجد چون صدای ان حضرت شنیدند در طلب ان ملعون شدند و صداها بلند شد و حال مردم دگرگون شده و خاک بر می گیرد و بر موضع جراحت می ریزد و این ایه مبارکه را خواند:
<<منها خلقناکم و فیه ِ نعیدکم و منها نُخرجُکم تارة ً اُخری>> ؛ یعنی از زمین خلق کردم شما را و به زمین برمی گردانم شما را بار دیگر؛ پس فرمود امد امر خدا و راست شد گفته رسول خدا صل الله علیه و اله و سلم ؛ مردم دیدند که خون سرش بر روی محاسن شریفش جاریست و ریش مبارکش به خون خضاب شده و می فرماید: هذا وعدنا الله و رسوله؛ این همان وعده ای است که خدا و رسولش به من داده اند؛ و هم هنگاه ضربت ان لعین بر فرق ان حضرت زمین بلرزید و دریاها به موج امد و اسمان ها متزلزل گشت و درهای مسجد به هم خورد و خروش از ملائکه اسمان ها بلند شد و باد سیاهی سخت بوزید که جهان را تاریک ساخت و جبرئیل در میان اسمان و زمین ندا در داد چنانچه مردمان بشنیدند و گفت:
تهدَّمت والله ارکانُ الهدی / وانطمَسَت اعلام التّقی / وانفَصَمَت العروة الوثقی / قُتل ابنُ عمِّ المصطفی / قُتل الوصی المجتبی / قُتل علی المرتضی / قَتَلَه اشقی الاشقیاء؛
به خدا سوگند که در هم شکست ارکان هدایت و تاریک شد ستاره های علم نبوت و برطرف شد نشانه های پرهیزکاری و گسیخته شد عروة الوثقی الهی و کشته شد پسر عموی محمد مصطفی صل الله علیه و اله و سلم و شهید شد سید اوصیاء شهید کرد او را بدبخت ترین اشقیاء
منبع: منتهای امال نویسنده این متن: روح اله رمضانی
www.asadullah.blogfa.com