• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 4
تعداد نظرات : 3
زمان آخرین مطلب : 5432روز قبل
شعر و قطعات ادبی
رفیق نیمه راه باتوبودن راکجابایدنوشتاین که جزءسرنوشت من نبودمن که باپاکی بدنیاآمدمیاکه جفتم جور اهریمن نبود***********************یابگوباکه بگویم رازخویشگر که گوش محرمی پیداشودتاشود بین من وتوداوریهرکدام ازما،دگررسواشود***********************مانده یادت آن زمان عاشقینامه های عاشقانه یا قراردربه  در بودی برای یک نگاهروز وشب درالتهاب وانتظار*********************من شدم آخراسیروخام تودل به تودادم شدی دلدارمنفکروذکرمن همیشه نام تویادتودرخواب ودربیدارمن*********************سهم توازمن دلی مملوزعشقخالی ازنیرنگ وتزویروریاسهم من اما ازآن دوران سردیک دل صدرنگ ویک دنیاجفا********************    قصدتوازاولش شربودوبسدرپس آن چهره آرام خویشمی زدی هردم چو یک افعی مستبرتن رنجوراین دلداده نیش**********************قصدمن امافقط دلدادگیدرمسیرعاشقی همگام تویک دل یکرنگ ودورازغل وغشبچه آهویی اسیر دام تو*********************تورفیق نیمه راه من شدیرفتی وتنها رهاکردی مرایک سوال ازتوفقط این رابگوازچه رو با من جفا کردی؟ چرا؟6/9/89 
جمعه 4/6/1390 - 23:35
شعر و قطعات ادبی
زد
افتاد زهست
جام
آئینه شکست
تیغ
شمشیر وبعد
ننگ بر زنگی مست
وای افتاد زپا
عشق،اعجاز گسست
ظلم،ظالم یعنی
رفت مظلوم ز دست
کفر حاکم باید
در میخانه ببست
30/5/90
چهارشنبه 2/6/1390 - 23:35
شعر و قطعات ادبی
          

بیخودی صاحب یک قلب پراز سنگ شدیم           

باخودی وارد یک معرکه ی جنگ شدیم

بیخودی بردر ودیوار خودی سنگ زدیم                 

 باخودی قهر نمودیم ونظر تنگ شدیم

بیخودی پنجره بستیم به روی دل خود                     

 باخودی عهدشکستیم وبه نیرنگ شدیم

بیخودی بازنمودیم در خانه به خصم                        

باخودی دشمن وبا خصم هماهنگ شدیم

بیخودی پرده دریدیم به دشمن شادی                      

 باخودی جامه دریدیم ودگر ننگ شدیم

ما چه ها با دل وبا خاطره ی خود کردیم                  

که ز خود بیخود وبا خویش به صدرنگ شدیم

28/4/90منصورعقیلی

پنج شنبه 6/5/1390 - 23:47
خاطرات و روز نوشت
یادتون می آد بچه گیمون یادتون می آد،بچه گیمون،بازیگوشیمون،مدرسمونیادتونه بچه بودیم، گاز می گرفتیم روی مچ دستمونو،بعدشم تو گردی اون ساعت مچی می کشیدیمبعدش ازهمه می خواستیم هی ساعت بپرسن ازمونموشک و قایق وفرفره چطور،یادتونه درست می کردیم باکاغذ باطله دفترمون خاله خاله بازی روچطور؟یه قول دوقول ،دختره اینجانشسته گریه می کنه،زاری می کنه،ازبرای اون یکی روبزنبازی دخترها رومی گم که پسرامی زدن به هم...بعدشم کلی بدوبیرا میگفتن بهشونهفت سنگ وگرگم به هوا،قایم باشک وگل کوچیک چیزی اومد خاطرتون؟یادتونه مدرسه رو،سرکلاس شیطونی روتوکلاس آقااجازه،خانم اجازه،آقامابگیم،خانم مابگیم یادتونه ،وقتی که درس بلدنبودیم،برای قایم شدن ازمعلم،سرمونو می نداختیم پائین یا  لیز می خوردیم زیرمیز،یا یه جوری گم می شدیم پشت سر جلوئیهامون وقتی هم که معلم می دید مارو،می پرسید وبلدنبودیم که بگیم،یاخودکار میذاشت لای انگشتمون، یامی گفت بچه برو دستاتوخیس کن وبیا،بعدش هم بااون شلنگ میزدبه جفت- دستمونمشق شب یادتونه،جا مینداختیم ،یامی گفتیم یکی دیگه  بنویسه اونو  برامونیادش به خیرچقدردوست داشتیم، تا مبصربشیم،توی کلاس بچه ها روساکت کنیم یا توصف جفت بکنیم پاهای  هم کلاسامونیادتونه تخته پاک کن کچی رو،میذاشتیم بالای در،که هرکی واردکلاس میشه، بیفته تو فرق سرش- یااینکه آب مقطر برمیداشتیم از داروهای خونمون ،تا که بندازیم توی بخاری کلاسمونیادتونه، موقع درس شلوغ می کردیم ،معلم کچ نصفه توی دستشو،محکم پرتاب میکردش برامونراستی یادتونه مدادسیاه پرچمی،خودکاررکس،کیف کوله ای،سیمی کردن کتاب ودفترامونوقتی باخودکارغلط مینوشتیم،چه جوری پاک میکردیم غلطارو با جوهرپاک کن پاک کنمونیادش بخیر،مثل الان دفترافانتزی نبودبچه ها مثل هم بودنهیچ کسی هم حسودنبودیادتونه خریدعیدیااول مدرسه رو،کفشای تق تقی دخترونه،کتونیهای میخی پسرونه،چکمه های لاستیکی زردوسفید،پیرهنهای یقه خرگوشی وشلوارهای پاچه گشاد  تازده برای دو،سه،چهار سال دیگمونیادتونه،وقتی معلم دیرمی امدسرکلاس خداخدامی کردیم که نیاد...بعدش هم که نمی اومد ناظم می اومد ومی گفت ساکت برین توی حیاط- زنگ آخراگه بود می گفت بچه هاآروم وبی صدا ازبغل دیوار بریدبرسید خونتون ماهم جیغ وهورا کشان می دودیم تاخونه به عشق پدرومادرمونیادتونه یه خط قرمز یه خط آبی بودخط کشی دفترموننمره معلمارویادتونه نقطه چین میکردیم تاخوشگل بشن،یادگاربمونن برامونیادتونه تغذیه رو،شیرهای پاکتی سه گوش رومینداختیم زیرچرخ ماشینا،راستی راستی چقدرناشکربودیم چقدرسیربودش شکمامونیادتونه موقع روخونی کتاب،معلم وقتی میفهمید جمع نیست حواسمون ، میگفت بخون،دستپاچه  میپرسیدیم از بچه های دور و  برمونیادتونه گربه توی کتابوکه با یه گوله نخ چطوری مشغول شده بود،حسنک کجایی،تصمیم کبرا،راستی راستی کجاست اون کتابامونیادتونه کانالهای تلویزیون فقط یک بود ودو- ساعت 11شب هم برفک میذاشتن برامونیادتونه فیلماوکارتونای اون موقع رو،مردشش میلیون دلاری،زورو، کدوی قل قله زن،پینوکیو ،آسمون وریسمون یادتونه زمان جنگ،موقع بمبارون شهرمون تو شب، برای  دیدن هواپیماهای نقطه شده مثل ستاره،خیره می شدیم به آسمونبچه ها گذشته ها رفت به خدا، هرچی بدیم،تموم دنیا رم بدیم،دیگه نمی اد بچه گیمون30/8/89        
جمعه 1/11/1389 - 21:12
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته