• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 1
تعداد نظرات : 1
زمان آخرین مطلب : 5661روز قبل
داستان و حکایت

رشید بن زبیر در قرن هشتم هجری در مصر زندگی می کرد.روزی رشید از خانه بیرون رفت وبسیار د یر بازگشت. دوستان علت تاخیر را پرسید ند اما از پاسخ سر باز میزد. پس از پا فشاری دوستان گفت:امروز از خیا بانی گذشتم یک زن زیبا به من اشاره کرد من به دنبال او رفتم با شوق پس از گذراندن کوچه ها به داخل خانه ای رفت من هم رفتم با شوق به داخل رفتم او دخترش را صدا کرد که زیبا بود به او گفت بیا بیرون او آمد بیرون وبه اوگفت اگر در رخت خوابت ادرار کنی می گوییم بیاید بخوردت وبعد از من تشکر کرد وتا راه خانه را پیدا کردم دیر شود.

پنج شنبه 23/10/1389 - 20:55
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته