• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 12
تعداد نظرات : 19
زمان آخرین مطلب : 5709روز قبل
لطیفه و پیامک
 3 مشخصه ی موبایل ندیده ها:1- وقتی موبایلشون زنگ می خوره خنده شون می گیره2- وقتی بهشون زنگ می زنن دیر جواب می دن3- وقتی براشون SMS سرکاری میاد تا آخرش می خونن! **********************************عشقولانه: 

شب بهت اس ام اس دادم که بگم : دنیام تاریکه مثل شب ، تنهام مثل ماه ، کوچیکم مثل ستاره ، اما دوستت دارم قد آسمونی که اندازه نداره ..

به نام خدایی که هستی را با مرگ ، دوستی رابی رنگ ، زندگی را با رنگ ،‌عشق را رنگارنگ ، رنگین کمان را هفت رنگ ، شاپرک را صد رنگ ...و من را دلتنگ دوستان آفرید ***********************************  آدما سرشون روبالا می کنن تا ماه رو ببینن      ولی نمی دونن ماه سرشو پایین کرده داره SMS می خونه!  ***********************************  چندیست که بیمار وفایت شده ام .    در بستر غم چشم به راهت شده ام.     این را تو بدان اگر بمیرم روزی مسئول تویی که من فدایت شده ام  ***********************************  زندگی گریه ی مختصریست... مثل یک فنجان چای...     و کنارش عشق است... مثل یک حبه قند...    زندگی را با عشق نوش جان باید کرد...  *********************************** گدا چیست ؟ موجودی است زنده که موبایل دارد ولی اس ام اس نمیدهد  .......................................... می دونید سریعترین راه به چنگ آوردن قلب یک مرد چیه ؟   پاره کردن سینه اش با یک کارد آشپزخانه !  .......................................... طرف توی یه مانور از هواپیما با چتر میپره پایین چترش باز نمیشه ، میگه : خب خدا رو شکر که این فقط یه مانوره !!! ......................................  

 

شنبه 22/8/1389 - 20:55
داستان و حکایت
معنی عشق
سر کلاس درس معلم پرسید: هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟
هیچکس جوابی نداد. همه ی کلاس یکباره ساکت شد. همه به هم دیگه نگاه می کردند، ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین، در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود. بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید. بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و گفت: لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟
لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت: عشق؟
و دوباره یه لبخند تلخ زد و گفت: عشق ... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟
معلم مکث کرد و جواب داد: خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم.
لنا گفت: بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید و ادامه داد:
" من شخصی رو دوست داشتم و دارم، از وقتی که عاشقش شدم با خودم عهد بستم تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم، برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم خیس می شد، اما دوستش داشتم. بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم، هر کاری...
من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل از اینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده. چه روزای قشنگی بود،
SMS بازی های شبانه، صحبت های یواشکی. ما با هم خیلی خوب بودیم، عاشق هم دیگه بودیم. از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری برای هم می کردیم. من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم بشی. عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو به خاطرش از دست بدی. عشق یعنی از هر چیز و هر کسی به خاطرش بگذری. اون زمان خانواده های ما زیاد با هم خوب نبودند. اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت. پدرم از این موضوع خیلی ناراحت شد. فکر نمی کرد توی این مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد، ولی اومده بود. پدرم می خواست عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم، نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو می زنه رفتم جلوی دست پدرمو گرفتم و گفتم پدر منو بزن. اونو ول کن، خواهش می کنم بذار بره. بعد بهش اشاره کردم که برو. اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم که بجای من تو رو بزنه. من با یه لگد اونو به اونطرفتر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم من رو به باد کتک گرفت. عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راحتیش تحمل کنی. بعد از این موضوع عشق من رفت. ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم اون رفت و از اون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت. اون فقط یه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود:
لنای عزیز همیشه دوستت داشتم و دارم، من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم. منتظرت می مونم شاید ما توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم. خدا نگهدار گلکم، مواظب خودت باش."
لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کرد و گفت: خب خانم معلم گمان می کنم جوابم واضح بود.
معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت: آره دخترم می تونی بشینی.
لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شد و گفت: پدر و مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی از بستگان.
لنا بلند شد و گفت: کی؟
ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان...
دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتاد...
لنا نفس نمی کشید و یا شاید تازه داشت طعم نفس کشیدن رو پیش عشقش تجربه می کرد...
شنبه 22/8/1389 - 20:52
داستان و حکایت
پیراهن خوشبختی
در روزگار قدیم، پادشاهی زندگی می کرد که در سرزمین خود همه چیز داشت: جاه و مقام، مال و ثروت، تاج و تخت و همسر و فرزندان. تنها چیزی که نداشت خوشبختی بود و با این که پادشاه کشور بزرگی بود، به هیچ وجه احساس خوشبختی نمی کرد. پادشاه یکی از روزها تصمیم گرفت مأموران خود را به گوشه و کنار پایتخت بفرستد تا آدم خوشبختی را بیابند و با پرداخت پول، پیراهنش را برای پادشاه بیاورند تا پادشاه آن را بپوشد و احساس خوشبختی کند. فرستادگان پادشاه همه جا را جستجو کردند و به هرکسی که رسیدند، از او پرسیدند: آیا تو احساس خوشبختی می کنی؟ جواب آنها نه بود، چون هیچ کس احساس خوشبختی نمی کرد.
روزی نزدیک غروب وقتی مأموران به کاخ بر می گشتند، پیرمرد هیزم شکنی را دیدند که داشت غروب آفتاب را تماشا می کرد و لبخند می زد. مأموران جلو رفتند و گفتند: پیرمرد، تو که لبخند می زنی، آیا آدم خوشبختی هستی؟ پیرمرد با هیجان و شعف گفت: البته که من آدم خوشبختی هستم. فرستادگان پادشاه به او گفتند: پس با ما بیا تا تو را به کاخ پادشاه ببریم. پیرمرد بلند شد و همراه آنها به راه افتاد. وقتی به کاخ رسیدند، پیرمرد بیرون در منتظر ماند تا پادشاه به او اجازه ورود بدهد. فرستادگان پادشاه داخل کاخ رفتند و ماجرا را برایش بازگو کردند. پادشاه از این که بالاخره آدم خوشبختی پیدا شده تا او بتواند پیراهنش را بپوشد، بسیار خوشحال شد. پس رو به مأموران کرد و گفت: چرا معطل هستید؟ زود بروید و پیراهن آن پیرمرد را بیاورید تا بر تن کنم.
مأموران قدری سکوت کردند و بعد گفتند: قربان، آخر این پیرمرد هیزم شکن آن قدر فقیر است، که پیراهنی برتن ندارد!!
شنبه 22/8/1389 - 20:52
لطیفه و پیامک

عشق چیست؟ عشق یعنی قبض موبایلت کسی رو جز مخابرات خوشحال نمیکنه !!!

میدونی فرق رفاقت با قیافت چیه !؟؟
رفاقت پنچ حرف داره ، اما قیافت حرف نداره

اس ام اس مثله فاتحه میمونهواسه هرکی میفرستیش روحش شاد میشه 
شنبه 15/8/1389 - 12:51
لطیفه و پیامک
 () ()
 (
Ö )
 (( ))
موش

 ,,,,_
o(. .)o
  (--);;
میمون

<)."".(>
   (
oo)__
خوک
><((((;>
ماهی
شنبه 15/8/1389 - 12:48
لطیفه و پیامک
 غضنفر رو میخواستن اعدام کنن میگن آخرین حرفت چیه ؟؟ میگه لعنت بر پدر و مادر

کسی که بزنه زیر چهار پایه

غضنفر لکنت زبون داشته ازش میپرسن همیشه ایجوری هستی ؟ میگه : نه فقطوقتی صحبت میکنم !!

گر چه ما را نکنی یاد ولی ما هستیم / دل به امید پیامی که ندادی بستیم


 

شنبه 15/8/1389 - 12:47
لطیفه و پیامک
اسمت رو روی غنچه نوشتم شکفت ، رو درخت نوشتم میوه داد ، تو صحرا نوشتم لاله زار شد! آخه این اسمه یا کود حیوانی؟
شنبه 15/8/1389 - 12:43
داستان و حکایت
تصویر
پایش را روی پدال گاز فشار داد، تا زودتر ازچهارراه رد شود. پیكان راه نداد. ثانیه‌شمار چراغ سبز ثانیه‌های آخر را نشان می‌داد. دستش را روی بوق گذاشت و فشار داد. راننده پیكان اعتنا نكرد. چراغ قرمز شد. مرد پیاده شد، با انگشت به شیشه پیكان زد و بد و بیراه گفت.
راننده پیكان مبهوت نگاهش كرد. در را باز كرد، یقه راننده را گرفت، پیاده‌اش كرد و او راکتک زد. از گوشه لب راننده پیكان خون بیرون زد. چند نفر سوایشان كردند. چراغ سبز شد.
مرد پشت فرمان كه نشست تازه علامت پشت شیشه پیكان را دید. تصویر یك گوش با علامت ضربدری روی آن...
 
شنبه 15/8/1389 - 12:38
داستان و حکایت
عملکرد
پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی. مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک شروع به صحبت با تلفن کرد: خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟ زن پاسخ داد: کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد. پسرک گفت: خانم، من این کار را نصف قیمتی که او میگیرد انجام خواهم داد. زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.
پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت. مجددا زن پاسخش منفی بود. پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت.
مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: پسر از رفتارت خیلی خوشم امد، به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری. دوست دارم کاری بهت بدم.
پسر جوان جواب داد: نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه.
 
شنبه 15/8/1389 - 12:37
داستان و حکایت
فرزند خوانده
شاگردان سال اول دبستان یک کلاس، درباره عکس خانواده‌ای بحث می‌کردند. در عکس پسر کوچکی با رنگ مویی متفاوت با سایر اعضای خانواده داشت. یکی از بچه‌ها اظهار کرد که او فرزند خوانده است و دختر کوچکی بنام جوسلین گفت: من درباره فرزند خواندگی همه چیز را می‌دانم چون خودم فرزندخوانده هستم. یكی دیگر از بچه‌ها پرسید فرزندخواندگی یعنی چه؟!
جوسیلن گفت: یعنی اینکه به جای شکم در قلب مادرت رشد کنی.
شنبه 15/8/1389 - 12:34
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته