• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 6
تعداد نظرات : 2
زمان آخرین مطلب : 5294روز قبل
شهدا و دفاع مقدس
اسدالله صفا نقل می کند: در یکی از سفرهایی که به کشورهای عربی داشتیم به دیدن یاسر عرفات رفتیم مرحوم خلخالی در معرفی من گفت: ایشان از یاران شهید نواب صفوی هستند. عرفات به محض شنیدن نام نواب دو زانو نشست و با دست سه بار روی زانوهایش زد و گفت: « نواب، نواب، نواب.» او وقتی تعجب ما را دید گفت: «آن سالی که شهید نواب برای سخنرانی به دانشگاه الازهر مصر آمده بود، بنده در آن دانشگاه درس می خواندم. ایشان یک ساعت و نیم با شور و حرارت سخنرانی کرد بعد از سخنرانی من با زحمت نزدیک او شدم. او دست مرا گرفت و مرا سوار ماشین حامل خود کرد بعد از اینکه اسم و رسمم را پرسید گفت: «برای چه به اینجا آمده ای؟» گفتم: «آمدم درس بخوانم.» به محض گفتن این جمله شهید نواب با عصبانیت سرم داد کشید و گفت: «اسرائیلی ها دارند ناموس شما را به خطر می اندازند آنوقت تو آمده ای اینجا درس بخوانی برو با هموطن هایت آنها را از فلسطین بیرون کن و با آنها جهاد کن.»
چهارشنبه 14/10/1390 - 10:51
شهدا و دفاع مقدس

یکبار وقتی شهید نواب مشغول سخنرانی بود ناگهان درخواست شمع نمود. پس از آوردن شمع، نواب شمع را روشن کرده و گفتند که در اتاق را کمی باز کنند. شعله شمع براثر وزش بادی که از بیرون آمد، کمی خم شد. ایشان گفتند: « مؤمن همانند این شمع است و معصیت و گناه حتی اگر به اندازه وزش نسیمی باشد، مؤمن را به طرف راست و چپ منحرف می کند و از صراط الهی دور می کند.»

 

چهارشنبه 14/10/1390 - 10:37
شهدا و دفاع مقدس
یکبار شهید نواب آقایی را در خیابان دید که صورتش را تراشیده بود. او با رویی گشاده آن مرد را بغل کرد و بعد از سلام و علیک گرم با صمیمیت گفت: « برادر! چرا ما نباید مثل پیامبر باشیم، چرا ما نباید شکل مسلمانان باشیم؟ محاسن متعلق به پیامبر و علی ابن ابیطالب است، متعلق به امام حسین است.» خلاصه آنقدر با او صحبت کرد که طرف از روز بعد محاسن گذاشت دفعه بعد که شهید نواب او را با محاسن دید، با همان رفتار دوستانه قبلی به او گفت: «به به ! واقعاً انسان وقتی شما را می بیند لذت می برد. چقدر به زیبایی شما افزوده شده است حالا شما شیعه ائمه اطهار و اولیای خدا شده اید چرا شما باید شکل چرچیل و استالین باشید؟»
سه شنبه 13/10/1390 - 18:54
اخبار
  تری جونز کشیش هتاک آمریکایی که سال گذشته میلادی با اعلام تصمیمی مبنی بر به آتش کشیدن قرآن، برای خود شهرت بین المللی رقم زد، اکنون در اقدام جنون آمیز و گستاخانه دیگری اعلام کرده روز ۲۰ مارس (۲۹ اسفند) را به عنوان روز بین‌المللی قضاوت درباره قرآن انتخاب کرده است.

به گزارش گرداب به نقل از مهر، این کشیش شهرت طلب با ارسال ویدئویی در سایت یوتیوپ اعلام کرده است: «ما این کار را انجام می‌دهیم. می‌خواهیم روز ۲۰ مارس (۲۹ اسفند ماه) ساعت ۶ بعداز ظهر را به این امر اختصاص دهیم و تمام شما که خود را مسلمانان صلح جو می‌دانید می‌توانید از این فرصت استفاده کنید. در این روز قرآن محاکمه خواهد شد.»

این فرد گستاخ ادعای کشیش بودن می‌کند، اما در سطح بین الملل به هتاک قرآن شهرت یافته و اقدامات و اعمال او از سوی بسیاری از رهبران دینی، سازمان‌ها و نهادهای بین المللی مورد انتقاد شدید قرار دارد.

سال گذشته میلادی این کشیش افراط گرا مناقشه جهانی را رقم زد زیرا وی اعلام کرده بود درنظر دارد ۲۰۰ نسخه از قرآن را در نهمین سالگردحملات یازدهم سپتامبر به آتش بکشد.
يکشنبه 26/10/1389 - 22:19
اخبار

به گزارش گرداب به نقل از ثامن، اخیرا یک فرقه مدعی ارتباط با امام زمان به نام رواه‌الحدیث (راویان حدیث) در شهر بصره اعلام موجودیت کرده ‌است.

مسئول فرقه، صباح عبدالامیر است که به شغل معلمی اشتغال دارد. فرقه مذکور هدف خود را آماده کردن ارتش یاران امام زمان(عج) برای ظهور اعلام کرده است.

افراد فرقه معتقدند که از جانب خداوند تعالی مامور رهایی بشریت از ظلم هستند و از طریق ارتباط با امام زمان‌(عج) دستورات امام را اخذ و به مردم ابلاغ می‌کنند. آن‌ها مدعی‌اند که دارای علم لدنی هستند و هر کس منکر آنان باشد را تکفیر می‌کنند.

گفتنی است در سال‌های اخیر فرقه‌های انحرافی در بین شیعیان عراق گسترش قابل توجهی داشته‌است.
يکشنبه 26/10/1389 - 22:15
شهدا و دفاع مقدس

از روزی که شنیده بود یکی از فرماندهان سپاه برای زیارت به کربلا آمده، در پوست خود نمی گنجید، می خواست خاطره ای که سال ها بر دل و روح او نقش  بسته بود، به صاحبانش بسپارد. با این فکر خود را به کربلا رسانده و درخواست ملاقات با آن فرمانده را کرد.
لحظات در انتظار اجازه ملاقات به سختی می گذشت. او که یکی از نیروهای نظامی ارتش عراق در سال های جنگ بوده، ابتدا نتوانست اجازه ملاقات بیابد. سرانجام وقتی به حضور فرمانده رسید؛ از او پرسید: “مرا می شناسی؟
فرمانده پاسخ داد: “بله شما ابوریاض از نظامیان سابق رژیم عراق و اکنون نیز جزء مردان سیاسی این کشور هستید. به همین خاطر ملاقات با شما برای من سخت بود. ”
ابوریاض گفت: “اما من حرف سیاسی با شما ندارم. سال هاست که خاطره ای را در سینه دارم و انتظار چنین روزی را می کشیدم تا با گفتن آن دین خویش را ادا نمایم. “و او این گونه خاطره اش را آغاز کرد:
در جبهه های جنگ جنوب دقیقاً در مقابل شما در حال جنگ بودم که  با خبری از پشت جبهه مرا به دژبانی جبهه فراخواندند. وقتی با نگرانی در جلو فرمانده خود حاضر شدم؛ او خبر کشته شدن پسرم را در جنگ به من دادند بسیار ناراحت شدم. من امید داشتم که پسرم را در لباس دامادی ببینم. اما در نبردی بی فایده و اجباری جگر گوشه ام را از دست داده بودم.
وقتی در سرد خانه حاضر شدم، کارت و پلاک فرزندم را به دستم دادند. آنها دقیقاً مربوط به پسرم بود.
اما وقتی کفن را کنار زدم با تعجب توأم با خوشحالی گفتم: اشتباه شده این فرزند من نیست.افسر ارشدی که مأمور تحویل جسد فرزندم  بود، به جای تعجب یا خوشحالی، با عصبانیت گفت: این چه حرفی است که می زنی، کارت و پلاک قبلاً چک شده و صحت آنها بررسی شده است. وقتی بیشتر مقاومت کردم برخورد آنها نگران کننده تر شد. آنها مرا مجبور کردند تا جسد را به بغداد انتقال داده و او را دفن نمایم.
رسم ما شیعیان عراق این بود که جسد را بالای ماشین گذاشته و آن را تا قبرستان محل زندگی مان حمل می کردیم. من نیز چنین کردم. اما وقتی به کربلا رسیدم، تصمیم گرفتم زحمت ادامه ی راه را به خود ندهم و او را در کربلا دفن نمایم.
هم اینکه کار را تمام شده فرض می کردم و هم اینکه ضرورتی نمی دیدم که او را تا بغداد ببرم، چهره ی آرام  و زیبای آن جوان که نمی دانستم کدام خانواده انتظار او را می کشد، دلم را آتش زده بود. او اگر چه خونین و پر زخم بود، ولی چه با شکوه آرمیده بود.
فاتحه ای خواندم و در حالی که به صدام لعنت می فرستادم، بر آن پیکر مظلوم خاک ریختم و او را تنها رها کردم. اگر چه سال ها از آن قضیه گذشت، اما هرگز چیزی از فرزندم نیز نیافتم. دوستانش جسته و گریخته می گفتند او را دیده اند که اسیر ایرانی ها شده است.
با پایان جنگ، خبر زنده بودن فرزندم به من رسید. وقتی او در میان اسیران آزاد شده به وطن بازگشت، خیلی خوشحال شدم. در آن روز شاید اولین سوال از فرزندم این بود که چرا کارت و پلاکت را به دیگری سپرده بودی؟
وقتی فرزندم، خاطره اش را برایم می گفت: مو بر بدنم سیخ شد. پسرم گفت: من را یک جوان بسیجی و خوش سیما به اسارت گرفت و او با اصرار از من خواست که کارت و پلاکم را به او بدهم. حتی حاضر شد پول آنها را بدهد، وقتی آنها را به او سپردم اصرار می کرد که حتماً باید راضی باشم.
من به او گفتم در صورتی  راضی هستم که علتش را به من بگویی و او با کمال تعجب به من چیزهایی را گفت که در ذهنم اصلا جایی  برایش نمی یافتم.
آن بسیجی به من گفت :من دو یا سه ساعت دیگر به شهادت می رسم و قرار است مرا در کربلا در جوار مولایم امام حسین(ع) دفن کنند.می خواهم  با این کار مطمئن شوم که تا روز قیامت در حریم بزرگ ترین عشقم خواهم آرمید
وقتی صدای ابوریاض با گریه هایش همراه شد. این فقط او نبود که می گریست بلکه فرمانده ایرانی نیز او را همراهی کرد

پنج شنبه 20/8/1389 - 17:0
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته