• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 11
تعداد نظرات : 19
زمان آخرین مطلب : 5536روز قبل
اهل بیت
این بسم الله آشنایی با حضرت اباالفضل است الان شما در نماز سلام به حضرت اباالفضل دادید السلام علینا و علی عباد الله الصالحین فرمودند مصداق اتم عباد صالحین عباس بن علی است چرا آقا عبد صالح است؟ شمارا می برم به محضر قرآن کریم چون ائمه معصوم ما فرموده اند کلامی از دهان ما خارج نمی شود مگر اینکه از آیه ای از قرآن استخراج کردیم گاهی از یک واو قرآن گاهی از یک نقطه حضرت ده خط فرموده اند ،فرمود لمکان نقطه ،گفت آقا این حکم را از کجا فرمودید فرمود لمکان الباء _وامسحو برؤسکم _ غوغاست در این زمینه فقط هم کار معصوم است .عبدالله بن عباس بن عبد المطلب معروف به ابن عباس پسر عموی پیغمبر اکرم شبی خدمت امیر المؤمنین رسید بعد از نماز حضرت شروع کردند در مورد نقطه باء بسم الله صحبت کردند تا اذان صبح نماز صیح را خواندند بعد حضرت فرمودند بخدا قسم اگر بخواهم  مطالبی که در مورد نقطه باء بسم الله است را بگویم  باید هفتاد شتر بیاوری و مطالب را بنویسی  وبار کنی و باز مطالب به اتمام نمی رسد آن وجود مبارک که عین او امام صادق است _ لا تفرقو بیننا بین ما فرق نگذارید اولنا محمد اوسطنا محمد آخرنا محمد و کلنا محمد _فرموده السلام علیک ایها العبد اصالح .سوره نساء آیه 69 فرموده است و من یطع الله و الرسول فأولئک مع الذین انعم الله علیهم من النبیین و الصدیقین و الشهداء و الصالحین و حسن أولئک رفیقا شرط معیت چیست ؟ومن یطع الله و الرسول .
حالا ببینیم امام صادق چه فرمودند: السلام علیک ایها العبد اصالح، المطیع لله و لرسوله و لامیرالمؤمنین والحسن و الحسین این اولین جمله زیارت آقا اباالفضل است برای اباالفضل شناسی بسم الله از اینجا شروع می شود آقا اباالفضل در مقابل امامش سر سوزنی جلوه ندارند فکر نکنید آقا اباالفضل در روز عاشورا به فنای امام حسین حلول کرده فدای پاشنه در سید الشهدا شدند نه از ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد، و اباالفضل تماشا کردند ،عشق پیدا شد وآتش به همه عالم زد،و هرکس میخواهد اباالفضلی بشه باید اولین قدم  المطیع لله و لرسوله شود باید هیچ اظهار رأی در مقابل امام زمانت نداشته باشی .
سراینکه اسمی از آقا اباالفضل در زیارت عاشورا نیست همین جاست چرا؟چون خودش هم نیست ،مسمی نیست که اسمی وجود داشته باشه گفت یعنی علی بن الحسین است فرمود مشیت خدا است که او امام است باید باشد ولی آقا اباالفضل قبل از همه به ایشان اشاره شده و علی الارواح التی حلت بفنائک.
شب عاشورا وقتی سید الشهدا فرمودند از تاریکی شب استفاده کنید اینها با من کار دارند اینها با من کار دارند اولین کسی که اشک از چشمان مبارکشون جاری شد آقا اباالفضل بودند واولین کسی که گفت آقا جان اگرکشته شوم زنده شوم ،کشته شوم زنده شوم تا هفتاد بار به خدا دست از شما بر نمی دارم آقا اباالفضل بودند،ولذا مثل عبد ذلیل وقتی آقا اباالفضل می آمدند محضر امام حسین مثل بنده نمی نشستند ،دو زانو و دست مبارک هم بر روی زانو می گذاشتند مثل اینکه مرده بودند  _من أراد أن ینظر إلی میت یمشی علی وجه الارض فلینظر إلی وجه علی بن أبی طالب_این حدیث دو معنی دارد یکی نگاه کند به امیر المؤمنین یکی هم اینکه حضرت امیر وجهی دارد که غیر از خودشان است و آن هم آقا اباالفضل است این خضوع بود مال بدن آقا اباالفضل نفس و قلب آقا در  مقابل سید الشهدا خشوع داشت هر قطعه ای از وجود آقا اباالفضل ادب خاص خود را داشت سر سوزنی طغیان نداشت مرتب سیدی و مولای نمی فرمود یا أخی ،از کی از دو سالگی از وقتی زبان باز کردند چون آقا در کربلا34سال داشتند وامام حسین 57 سال، بر حسب ظاهر امام حسین 23 سال بزرگتر بودند .
خدا رحمت کند عباس بن عبد المطلب، پیغمبر  یه جایی می خواستند وارد بشوند با عمو قرین شدند _حضرت که سر تا پا ادب بودند فرمودند أنا أدیب الله و علی أدیبی من را خدا ادب کرده و علی هم ادب شده من است _این أدیب الله آمدند وارد بشوند عموشون بزرگتر بود فرمودند عمو جون شما بفرما یک وقت عباس گفت أنا أسن و أنت أکبر من مسن ترم ولی شما بزرگترید از من .برا همین یه کار سلام خدا بر عباس بن عبد المطلب، یک چنین ادبی آقا اباالفضل که هم از نظر سنی و هم از نظر مراتب وجودی از سید الشهدا کوچکتر بودند، داشتند.
وقتی به دنیا آمدند و دو ساله شدند حضرت سید الشهدا 25 ساله بودند از آنجا حضرت در مقابل امام حسین مؤدب شدند و بعد همراه پدر بزرگوار وارد کوفه شدند در این 5 سال که مولای ما امیرالمؤمنین در کوفه بودند ازآقا اباالفضل چیزهایی سر زده که انشاءالله بیان می شود،آرام آرام روشن می شود که چرا معصوم به دست آقا اباالفضل بوسه زده است حضرت امیر در ابتدا و حضرت سید الشهدا در انتهای عمر شریف آقا .
البته سید الشهدا پیشی گرفته اند ازهمه ائمه، حضرت رسول بر پیشانی و دست و سینه حضرت زهرا بوسه می زدند ولی امام حسین از برادرشان امام حسن هم سبقت گرفته اند جایی را بوسیدند که هیچ کس نبوسید و آن هم کف پای مادرشان بود به خاطر همین عمل امام حسین بعضی از فقها فتوا داده اند بوسه زدن بر پای مادر جایز است و بر پای ولی معصوم خدا جایز است چون مادرشون ولیه الله و عصمه الله الکبری بودند .این خانواده خیلی مؤدب بودند اگر می خواهید ادب ایشان را ببینید حدیث کسا را بخوانید .
سبب التزکیه الاخلاق حسن الادب ،حضرت عباس که ادب نداشتند بلکه أحسن ادب داشتند .
هر جا می خواهید برسید با ادب میرسید،در ادامه زیارت آقا اباالفضل است المواسی لأخیه الحسین ،هرچه برای خودش میخواهد برای حسین می خواهد ،جونش را برای حسین قطعه قطعه کرد ،شما هم برای هم باید این جور باشید ،فدای هم شوید .
من نمیدونم میتوان دو برادر در عالم پیدا کرد که با هم این قدر یگانه باشند .
دفتر کربلای معلی 50 هزار سال است چون یوم العاشورا، یوم القیامه است.هرسالش چندین دفتر است سال به سال اسرار جدیدی از کربلا بر روی بشر باز می شود ،ولی سر این دفتر به دست آقا اباالفضل است مفتاحش آقا اباالفضل است.
خدا رحمت کند حاج عبد الزهرا رحمت الله علیه ،من حاج عبد الزهرا را ندیده بودم ،ولی به یک اعتباری دیده بودم هر چه آقای صافی را نگاه می کردم مثل اینکه حاج عبد الزهرا را دیده بودم ،چون مرحوم آیت الله صافی اصفهانی عاشق حاج عبدالزهرا بود  وحاج عبد الزهرا هم عاشق آقای صافی بودند .المرءعلی دین خلیله هر کس را خواستید بشناسید رفیقش را بشناسید خودش را می شناسید می فرمود :گلوله آتش بود یک ماشین داشت از نجف می آمد کربلا ، از نجف تا کربلا گریه می کرد بهش میگفتند حسینه سیار ،توی خود ماشین چایی هم دم می کردند رفقا بودند ،او پشت فرمان روضه اباعبد الله الحسین را می خواند. سیدی بود مرحوم شد که با حاج عبدالزهرا خیلی مأنوس بود مریض شده بود ایام قبل از رحلت ایشان، بنده رفتم منزل ایشان. گفت :رفتم با حاج عبدالزهرا کربلای معلی بریم حرم آقا اباالفضل ،یک سلام دادیم از همان بیرون و رفتیم حرم سیدالشهدا ،حاج عبدالزهرا با امام حسین گفتگو داشت کلام امام حسین را می شنید ،دم در حرم دم باب قبله ایستاده بودیم دیدم صورت را گذاشت کنار در ،شروع کرد گریه کردند گفت نمی گذارد برویم تو به من گفتند برگرد سید ،گفتم چیه؟هر چی می گویم اجازه می دهید بیایم، ءأدخل یا ولی الله ؟ _اذن دخول را که حتما می خوانید_ از امشب می خواهیم برویم حرم آقا اباالفضل ،دل که دیگر گذر نامه نمی خواهد الآن هم مثل اینکه اذن دادند چون این گریه ها نشانه اذن دخول است ،ءأدخل یا الله ؟ءأدخل یا حجه الله ؟ءأدخل أیها الملائکه المحدقین بهذا الحرم الشریف؟ گفت اجازه نمی ده،برگرد. گفتم کجا برگردیم گفت برگرد بریم حرم عباس. برگشتیم حرم آقا اباالفضل دیدم شروع کرد به صحبت کردن باآقا اباالفضل ،دیدم خندید گفت آقا اباالفضل گفت بروید به آقا گفتم که اینها می آیند برگشتیم.
و از بزرگواری که الآن زنده هستند شنیدم که از قول سید هاشم حداد می گفت من ایستاده بودم تو ایوان دیدم حاج عبد الزهرا دم در ورودی حرم آقا اباالفضل خوابیده اند و زائران می آمدند رد بشوند ناچار بودند پا بگذارند رو حاج عبد الزهرا ،وخودش می گفت پاتون را بگذارید روی من بروید داخل حرم.چون آقا اباالفضل تو پاشنه در سیدالشهدا فنا شده منم می خواهم تو پاشنه در اباالفضل فنا بشوم. حالا اون بزرگوار میگه من همین طور که ایستاده بودم تو ایوان دیدم اباالفضل هم از ضریح آمده بیرون و به حاج عبدالزهرا نگاه می کند و لبخند می زند ،خدا لطف فرموده بود چشم حقیقت بینشون باز شده بود شما هم تسلیم خدا بشوید چشمتان را باز می کنند.خود ما نمی توانیم ولی خدا که بر هر کاری قادر است الم تعلم أن الله علی کل شیء قدیر،به زور ذکر و ورد نمی شه ولی اگر عنایت کنند می شود،آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند     آیا شود که گوشه چشمی به ما کنند.
السلام علیک ایها العبد الصالح ،اباالفضل اول عبد بوده ، حضرت اباالفضل عابد نبوده بلکه عبد بوده ،ما در نماز نخواندیم السلام علینا وعلی عابدین الصالحین ،قرآن می توانستد بگوید عابدین ولی گفته عباد جمع عابد، عبٌاد است نه عباد .مهر این کلمه عباد به امضای امام صادق رسیده است .
شوخی نیست امام صادق را بزرگ بدانید، درود خدا برمعاویه بن وهب از اصحاب امام صادق در عرفات ،رفیق معاویه می گوید در کنار او ایستاده بودم دیدم به تمام رفقایش و همسایه هایش دعا کرد ،از ظهر عرفه تا غروب عرفه غروب شد دیدم چیزی برای خودش طلب نکرد،آمدم جلو گفتم یا معاویه بن وهب چرا این کار را کردی؟_شاهدم ای جاست _ گفت شنیدم از مولای خود و مولای تو ومولای همه اهل عالم ،بعد از پدران بزرگوارش که فرمود هر کس پشت سر برادر  دینی خود دعا کند وقتی دعا به آسمان اول می رسد ،ملائک آسمان اول می گویند صد هزار برابر برایت بود وبه آسمان دوم دویست هزار برابر ،تابه آسمان هفتم هفتصد هزار برابر ،به محضر حق که می رسد می فرماید رحمت من از ملائک کمتر نیست یک میلیون برابر،شاهدم ابتدای روایت بود که امام را بزرگ بدانید حالا این امام فرموده السلام علیک ایها العبد الصالح .چرا سلام داده سرٌ این سلام در سوره یس آمده سوره یس قلب قرآن است ،شما اگر قلب نداشته باشید می میرید عالم اگر قلب نداشته باشد که امام زمان علیه السلام است از بین می رود ،قرآن هم اگر قلب نداشته باشد حیات قرآن از بین می رود قلب قرآن سوره یس است .چرا؟به دلیل این آیه است سلام قولا من رب رحیم . تنها جاییکه فقط خود خدا سلام کرده است همین آیه است دیگه هر چه سلام کرده است ملائک کرده اند.اینجا خود خدا میگوید از قول من سلام برسون ،حالا امام صادق می خواهد سلام خدا را برساند ،اهل سنت می گویند چرا سلام می دهید ؟خدا سلام می دهد :سلام علی ال یاسین ،سلام علی ابراهیم، سلام علی نوح فی العالمین ،در سوره الصافات.برگردانش را اگر بخواهید در زیارت آل یاسین. 


سخنرانی استاد گرامی معمار

جمعه 16/2/1390 - 0:56
اهل بیت

 

از بزرگوارانی که کنار اهل بیت بودند یکی از شاخص ترین ولی شناسان حضرت اباالفضل علیه السلام بودند آشنا با ولایت امام حسین علیه السلام و امام حسن مجتبی علیه السلام وپدر بزرگوارشان حضرت علی علیه السلام بودند خدا رحمت کند خواجه شیرازی را " گویی ولی شناسان رفتند از این بیابان" منظور از ولی شناسان حضرت اباالفضل علیه السلام است.
 امام زمان  علیه السلام در زیارت ناحیه  توصیفاتی در مورد حضرت اباالفضل علیه السلام دارند که انسان اصلا نمی تواند آنها را نقل کنه که حضرت چه توجهی به حضرت اباالفضل علیه السلام دارند و از بهترین راههای قرب به امام زمان ابراز محبت و ادب به ساحت حضرت عباس علیه السلام است.شنیده اید از مداحان که حضرت ولی عصر در روز عرفه به خیمه هایی بیشتر توجه دارند که در آن روضه حضرت اباالفضل علیه السلام خوانده میشود  .
به راستی چرا 5 امام دست حضرت اباالفضل علیه السلام را بوسیده اند دست بوسی کار بسیار عظیمی است آیت الله بهجت برای بوسه به دست بر اساس روایات ال الله فتوا داده اند ,ائمه هدی فرموده اند بهترین جای بوسه زدن پیشانی است ,خوب آقا جان شما اگر گفته اید پیشانی مومن را ببوسید شما که اعلی هستید ازحضرت اباالفضل علیه السلام چون امام وجود و مقامش بالاست حضرت اباالفضل علیه السلام معصوم بودند ولی امام نبوده اند چه خصوصیتی در آقا بوده که 5 امام مثل ,محور عالم وجود حضرت امیر, امام حسن مجتبی,خامس آل عبا دست آقا اباالفضل رابوسیده اند که این خامسیت بزرگترین مقامات امام حسین بوده است سر این خامسیت را در زیارت عاشورا میتوان ادراک کرد آنجا که فرموده اند:انی اتقرب الی الله والی رسوله والی امیر المومنین والی فاطمه والی الحسن والیک و بموالاتک .
لذا برهمه ما لازم است آشنایی باحضرت اباالفضل علیه السلام مخصوصا آنهایی که میخواهند سلوک الهی کنند و راه خدایی بروند که فنای دروجود امام است چون ما سه منزل بیشتر نداریم اول فنای در امام بعدا فنای درحضرت رسول و بعد فنای در حق تعالی است کل من علیها فان ویبقی وجه ربک ذوالجلال والاکرام .ادب فنا از حضرت اباالفضل علیه السلام سر زده است .
ازاولیایی الهی که در زمان خودمان بوده اند و بنده آنها را درک کرده ام همگی از طریق حضرت اباالفضل علیه السلام به لقای الهی راه پیدا کرده اند آنهایی را هم که ما آنها را درک نکردایم و احوالات انها را سینه به سینه شنیده ایم گفته اند که حضرت اباالفضل علیه السلام بزرگترین ملجاء و پناهگاه اولیای خدا بوده اند از ابتدای خلقت .آیا  قبل از خلقت خلقی حضرت ,مگه آقا پناهگاه بوده اند ؟بله چون آنها در ازل با حضرت حق عهد بسته اند که تسلیم باشند .
آیا  قبل از خلقت خلقی حضرت ,مگه آقا پناهگاه بوده اند ؟بله چون آنها در ازل با حضرت حق عهد بسته اند که تسلیم باشند .
خیلی ها سوال می کنند چرا در زیارت عاشورا اسمی از حضرت اباالفضل علیه السلام نیست میدانید که زیارت عاشورا مستقیما از حضرت حق صادر شده زیارت قدسی است و هر کس هر روز سیری در آن نداشته باشد از محرومان است بر کسانی که اسرار زیارت روشن شده تمام راه و کربلا را در عاشورا بخواهند زیارت کنند در زیارت عاشورا ,عاشورا را زیارت میکنند .حضرت اباالفضل علیه السلام جایشان در این زیارت اینجا است :السلام علیک یا ابا عبد الله و علی الارواح التی حلت بفنائک .اولین روحی که حلول کرد به فنای امام حسین حضرت اباالفضل علیه السلام بودند کلمه حلت غوغاست کلمه کلمه این زیارت از ما فوق عرش به فرش امده ,تا دست همه را بگیرد و عرشی کند .فنا یعنی پاشنه در در کلمات امام سجاد هست که درمناجات می فرمایند عبیدک بفنائک ,مسکینک بفنائک بنده کوچک تو به در تو آمده حضرت اباالفضل علیه السلام به خود اجازه ندادند وارد حریم ابا عبد الله بشوند پاشنه در سید الشهدا قرار گرفتند ,حلت بفنائک قطعا اینها را حضرتش از حق تعالی  گرفته است .آن که فنا را یاد داده و بعد به فنا _با فتحه_رسیده وجود مبارک حضرت اباالفضل علیه السلام است .
داشتم دست بوسی را میگفتم که امامان ما نهی کرده اند دست بوسی را ولی خودشون دست بوسیده اند آن هم امام دست غیر امام را بوسیده است سر آن چیست از اسراربزرگ است و از خدا می خواهیم سر آن را به ما بفهماند .
مرحوم آقای قاضی براشون فتحی شده بود بعد از 14سال که پشت در ماندند ,پروردگار عالم به ایشان نشان داد که مفتاح فتح الفتوح در لقای خداحضرت اباالفضل علیه السلام است من مبالغه نمیکنم ,بلکه کم میگویم .خدااین چنین اراده کرده که باب حوائج الی الله را حضرت اباالفضل علیه السلام قرار بده,میدانید یعنی چه ؟نوعا فکر میکنند که حضرت بابی است که حاجات به آن عرضه میشود ولی در واقع از اون ور است نه از این ور یعنی چه؟ حضرت اباالفضل علیه السلام حوائج عرضه میکند نه این که حوائج را بر طرف میکند نه بلکه حاجت را هم ایشان عنایت میکند خوش به حال آنهایی که احتیاج دارند حضرت اباالفضل علیه السلام گدایی را عطا میکند تا شما بعدا گدای آنها شوید ,تا تشنه حسین شوید ,اگرگدا نشوید چگونه گدایی میکنید؟.
امشب شما برا چه آمدید اینجا اول یکی باید به شما عطش اعطا کند بعد دنبال آب بگردید اگه خدا تشنگی نده شما دنبال آب نمی گردید گفت خدا اینها را برای چه به اباالفضل داده من که نمی دونم شما هم یک وقت نگویید که می دونم ,نمی دونم بالاترین ادب در مقابل محمد و آل محمد است گفت پس که می داند گفت امام زین العابدین میداند فرمود رحمی الله عمی العباس حالا با هم انشاءالله کلماتشان را سیر می کنیم پس این که آقا اباالفضل پناهگاه اولیای خدا لقب گرفتند به مشیت خدا قرارگرفته اند وآنجا حاجت توزیع میکنند حاجت از رفع حاجت بالاتره نمیدانم بیچاره شده اید یا نه ؟گفت مصلحت نیست که این زمزمه خاموش شود خدا اینقدر در دنیا مومنین را دوست دارد به آنها مریضی میدهد اگر مریضی ندهد شما نمیروید لذت مناجات با خدا را بچشید قرض بهتون عنایت نکنه خدا خدا نمی کنید, حضرت حق غیوراست وچون غیور است هیچ فاصله بین خودش وعبدش را نمی پذیرد مقامی که خدا برای اباالفضل علیه السلام قرار داده واسطه قرار داده برای رفع حجاب بین خود وخلق خود البته بین حق وخلقش حجاب نیست بین خلق و حق حجاب است اباالفضل علیه السلام غیرت الله واسطه ای است که احتیاجات رابه اذن الله اعطا می کنه چرایی قصه چرا این جر است را در کلام امام صادق علیه السلام جستجو می کنیم چون درمیان امام زاده های عظیم اشان مثل حضرت معصومه مثل حضرت عبدالعظیم حسنی مثل حضرت اباالفضل علیهم السلام سه چهار مورد بیشتر نیستند که معصوم علیه السلام مستقیما و منحصرا در مورد آنها زیارت نامه صادر کرده اند اولین امام زاده واجب التعظیم که خدای مهربان اراده فرموده اند و امام صادق علیه السلام زیارت نامه برای ایشان صادر فرموده اند آقااباالفضل علیه السلام است جناب ابن قولوی درکامل الزیارت ازقول ابو حمزه ثمالی از امام صادق علیه السلام زیارت اباالفضل علیه السلام رانقل کردند یعنی یک زیارت ماثور است این زیارت یعنی معرفی اباالفضل علیه السلام ازطرف امام صادق علیه السلام اول زیارت نامه از اینجا شروع می شود حضرت صادق علیه السلام را خدای متعال لطف نمود واین بزرگوار مدتی تبعید شدند به کوفه ظاهرش تبعید بود ولی یامن فی بعده قربه دراین بعد قرب قرار گرفت وحضرت در کوفه بودند و مرتب میرفتند به کربلا.به کربلا وقتی مشرف میشوید ابتدای ورودی نهر حسینی است که نوعا تابستانها وقتی مشرف می شدیم مواجه می شدیم با این بچه های کربلایی که لب نرده ها ایستاده بودند و شیرجه می زدند در آب حتی اسب های خود را می بردند داخل نهر, خدا رحمت کند یکی از اولیای الهی  فرمودند من رفتم کربلا دیدم هنوز آب میگه العطش العطش العطش ... وارد آب شدم دیدم آب خجل است که من بودم اینجا و عزیز زهرا لب تشنه شهید شد بعد رفتم توی عمقش ودیدم از تربت کربلا تو آب هست لذا به رفقایش می فرمودند حتما توی نهر بروید تربت مخلوطه ,الان هم هست تربت ابا عبد الله الحسین .حضرت می آمدند پشت نهر یعنی خارج از کربلا این طرف نهرمزارع و صحرا است وطرف دیگر ابتدای کربلا است که مقام صاحب الزمان است حضرت صادق آنقدر مؤدب بودند _ امام صادق را اگرکسی بخواهد درک کند خداوند در قرآن می فرماید وکذالک نری ابراهیم ملکوت السموات والارض و لیکون من الموقنین اینچنین ما ملکوت آسمانها و زمین را به ابراهیم نشان دادیم تا ازموقنین شود ابابصیر از امام صادق سوال میکند ملکوت آسمانها و زمین چیست؟ حضرت فرمودند بیا تا برویم به اتاقی رفتند حضرت دست به روی چشم ابابصیر دست کشید وگفت حالا نگاه کن چند لحظه ای نگذشته بود تا اینکه ابابصیر گفت آقا بس است که دیگر تحمل ندارم .یعنی خدا که فاعل رویت ملکوت است به ابراهیم حالا این فاعلیت در اختیار امام صادق قرار گرفته _ یک چنین بزرگواری میخواهند بیایند زیارت کربلا آن هم هر شب جمعه میآمدند یک مکانی صاف نزدیک نهرالان کربلایی ها بهش می گویند باغ امام صادق اطرافش پر از درخت خرما است حضرت غسل میکردند در نهر حسینی بعد میرفتند در باغ می نشستند که نهر حسینی امام صادق فرمودند هر کس در نهر حسینی غسل کند مثل روزی است که از مادر متولد شده است چون آبش را جبرییل روزی هفت قطره در آن می ریزد ،ازشعبه ای از فرات است،بعد حضرت حرکت می کردند به سمت حرم اباالفضل در زیارتی که حضرت از آقا اباالفضل کردند اینگونه فرمودند السلام علیک ایها العبد الصالح.

 ادامه دارد ...سخنرانی استاد گرامی معمار

 

جمعه 16/2/1390 - 0:47
خانواده
بی هوا سر فرو می‌برم در گریبان و از خود گله مندم . از نگاه غبارآلود خویش كه كسی را در سرایم محرم جز خدا نمی بینم كه چنین اشك می‌ریزم از برایش . چه شده است ما را نمی‌دانم . همین بس كه غرقیم و خود بی‌خبریم . بی‌خبر از آن‌چه در پیش رو داریم و خود غافل از آن . چه می شود ما را نمی دانم . انگار كه همه گناه آلوده‌اند و ما پاكیم . انگار كه شهر را به دست ما داده‌اند . انگار ما فقط خدا داریم . انگار دیگران در دنیای ما سهمی ندارند . اصلاً بهتر بگویم انگار دیگران از آنِ مایند كه چنین در مقابلشان غرور داریم و با سنگینی تمام از كنارشان رد می‌شویم . انگار دیگران از دنیایشان هم هیچ سهمی ندارند در مقابل ما .كاش یكی بودیم و یك رنگ . كاش ار حوالی اقلیم تقوا رد می شدیم . كاش بركت را در نگاه عاشقانه می‌دیدیم . كاش هوای شهر ما آلوده نبود . كاش آلوده‌اش نمی كردیم . كاش زندگی را می‌ساختیم بدون حتی لحظه‌ای درنگ . كاش جایی برای فكر كردن به گناه نبود . كاش ...خدا را شكر كه لااقل ما معترفیم به گناه خویش . خدای را شكر كه لحظه‌ای دیگر مجالی داد تا بگوئیم از عذر تقصیر خویش در كار خود ، در كار خلق خدا ، در شناخت خود ، در شناخت خدا . شكر ،‌خدا را شكر ....هزاران بار دیگر می‌گویم : گویا كه دنیا را برایم تنگ ساخته‌اند ، یا اینكه من جایی در این سرای ندارم . شاید آن‌قدر پست شده‌ام كه حتی دنیای دون نیز مرا پذیرا نیست ، یا شاید دنیا آن قدر پست ‌تر شده‌ است كه حتی منِ دون نیز در آن احساس حقارت می‌كنم .

بارالها ! عذرم را بپذیر و كوتاهی‌ام را ببخشای ...

 
جمعه 16/2/1390 - 0:40
شعر و قطعات ادبی

 

خدایا!

حقیرتر از آنم كه از تو چیزی بخواهم . از اینكه هر روز می بینم در دام گناهان بسیار افتاده ام از چهره ی خود شرمنده ام.

بار الها!

نمی دانم به كدامین مقصود قلم به نوشتن برداشته ام. نمی دانم دلِ تنگ من چه می خواهد از این دستها ، نمی دانم كدامین مأوا مرا به سوی خود می خواند.

الهی!

جانی دارم كه هر لحظه به یاد توست. با این حال سرا پا تقصیرم. گویی كه میكده ی دلم غصه ها بسیار دارد. ولی به كه می تواند گوید جز تو. 

معبودا!

آن قدر از خود بی خودم كه دوست می دارم فقط تمثال عشق تو را در سینه داشته باشم. دلم می خواهد آن قدر ضجّه بزنم ، آن قدر ناله كنم تا بمیرم.

پروردگارا!

زبان حال دلم بسیار اندوهناك است. اندوهش از درد بی درمانی است كه بر قلبش چنبره زده و به این سادگی جدا شدنی نیست.

مهربان من!

تو خود بهتر می دانی از احوالات قلبم. از احوالات دلم. تو خود می دانی از اسرار مگوی من. من خویشتن را به تو می سپارم نه به باد. كه باد مرا به هرسوی می برد ولی تو به یك سو. و من از این سو و آن سو خسته ام.

جانان من!

روزگاری می پنداشتم غریبم. امروز می بینم كه غریبیِ من به اوج خود رسیده است. آن چنان اوج گرفته است كه نمی دانم چه هستم و كه هستم و به كدام سوی به پروازم.

دلبرا!

آمده ام تا با تو پیمانی دوباره بندم كه گر مهدی غریب است تو غریبان بنواز كه جز تو ، كه می تواند مَحرم این دل زار باشد.

آفریدگارا !

در زمان حالم یا كه آینده  ، نمی دانم. ولی همین قدر می دانم كه دلم می خواهد به عقب برگردم تا از نو عهدی دوباره با جانان ببندم. عهدی محكم و ناگسستنی.

ای عزیزترین !

دوست می داشتم در آسمان بودم و پرواز می كردم. چه كه از زمین خسته و در مانده ام. گویی كه تاب زمین را ندارم ، یا شاید زمین تاب من را ندارد. پس كدام یك از ما می تواند دیگری را تحمل كند.

ای مهربان من !

قسم به نام جلاله ات ، كه شهادت را بهتر از مرگ برای خود می پسندم. شهید معنای حقیقی كلمه ای است كه من آن را به روز و شب یاد كنم.

ای محبوب من !

صبح ها نمازت به قضا می خوانم و باز هم زبانم داز است كه خدایا كاری برایم بكن. من از روی خویش شرمنده ام كه شكر نعمت نكرده نعمتی دگر خواهم.

یا كریم !

مرا با تو چه می شود كه امشب دست از نوشتن بر نمی دارم. زبانم قاصر است از گفتن و نوشتن. تو خود از گریه های شبانه ام آگهی. تو خود از خواسته هایم آگهی. و من رو سیه تر از هر زمان دیگری به درت می آیم. پس اجابتم كن. كه من به جز حریمت ، پناهگاهی دگر ندارم.

یا رحیم !

آسمان وجودم را ابری از گناهان بسیار پوشانده است. و من درمانده و ناتوان به سوی تو می آیم. بارانی روانه كن تا بار گناهانم را بشوید و با خود به گودالی روانه كند تا دفن شوند.

یا غفور !

مرا دریاب. نگو كه ردّم می كنی كه غریب هستم و بی كس و بی یار.

یا مقلب القلوب والابصار !

قلب و دیده ام را چنان كن كه جز تو به كسی عاشق نباشد.

یا مدبرالیل والنهار !

گردش ایام به من آموخت كه راه عشق مسیری بس پرطلاتم دارد. آغاز و پایانش یكی است و آن عشق ازلی ، رسیدن به توست ، كه آغاز و پایانی جز تو ندارد. پس عشق سرشارم بده.

یا محول الحول و الاحوال !

حال دلم ، زبان گریه دارد امشب. كه چه این گونه می شود كه همه كس دارند و منِ بی كس جز تو هیچ ندارم.پس همه كَسم تویی. دریاب مرا !

 

سه شنبه 6/2/1390 - 11:36
داستان و حکایت

 

چند نفر به كره مریخ رفتند و دیدند كه علمای كره مریخ كنفرانسی دارند كه در آن یك نفر راجع به آخرین فضانوردانشان كه از زمین برگشته بودند كنفرانس می‌دهد كه در زمین چه خبر است . بعد ، آن فضاشناس گفت : در آخرین تحقیقات به این نتیجه رسیده است كه در كره زمین حیات وجود دارد و موجوداتی كه شعور و درك دارند ، به نام ( انسان ) در آن وجود دارند ، اما شما تصوری از ( انسان ) ندارید و بنده برایتان توضیح می‌دهم :یك خیك یا مشك است و چهارتا دستك دارد . این خیك یا مشك با این دستك‌هایش ، روی زمین حركت می‌كند و تلاش می‌كند و پیوسته هم تكثیر می‌شود . مشاهده شده كه همیشه به جان هم می‌پرند ، همدیگر را آتش می‌زنند ، پوست می‌كنند ، می‌زنند ، می‌كشند و ...تمام این كارها هم برای این است كه بیشتر بخورند ! و پیوسته این مشك را پر كنند ، اما كار عجیبی كه هنوز نفهمیده‌ایم كه چیست ، این است كه این‌ها غذاهای سالم و میوه‌های شاداب و گل‌های بسیار لطیف و همه ادویه طبیعی را كه طبیعت در اختیارشان گذاشته و این همه تلاش ، آدمكشی و جنایت را برای به دست آوردن آن‌ها می‌كنند ، نمی‌خورند !! بلكه آن‌ها را به خانه می‌آورند پوست می‌كنند ، سر و ته‌اش را می‌زنند ، بعد آن‌ها را توی آب می‌ریزند ، بعد روغن می‌ریزند ، بعد مواد دیگری به آن می‌زنند ، بعد می‌جوشانند ، بعد می‌سوزانند ! ...بعد می‌خورند ، بعد مریض می‌شوند ، بعد به عده‌ای به نام دكتر پول می‌دهند ، التماس می‌كنند ، تا به زور با دارو و تنقیه و گریه و زاری آن‌ها را از توی مشك بیرون بیاورند و جان مشك را نجات دهند !

 

دكتر علی شریعتی

 

 

سه شنبه 23/1/1390 - 22:26
شهدا و دفاع مقدس

 

شهدا شرمنده‌ایم :
شرمنده از ولنگاری خویش .
شرمنده از بدهكاری خویش .
شرمنده از سهل انگاری خویش . 
شرمنده از هوسرانی خویش .
شهدا شرمنده ایم : 
شرمنده از حضور بی حضورمان . 
شرمنده‌ از قنوت بی قنوتمان . 
شرمنده‌ از حیات چون مماتمان .
شهدا شرمنده‌ایم :
شرمنده از نگاه‌های حق به جانبمان در پس گناه‌های گستاخانه‌مان .
شرمنده از اسیری نفس در گرداب هوی .
شرمنده از یادتان بردیم .
شرمنده از یادمان رفتید .
شهدا شرمنده ایم :
شرمنده از بی‌غیرتی‌مان . از بی‌هویتی‌مان .

شرمنده از ریخت و لباسمان . 
شرمنده از خیمه ‌شب بازی‌های روزانه . 
شرمنده از پارتی‌های شبانه .
شرمنده از غیرت‌های یخ زده‌مان .

شهدا شرمنده ایم :
شرمنده از حجاب بی حجابمان . از كیف و كفش و لباسمان . 
شرمنده از نو عروسان شهر كه غیرت مرداشون افتاده در جویبارهای شهر .
شرمنده از برهنگی فرهنگی‌مان .
شهدا شرمنده‌ایم : 
شرمنده از اینكه سنگربانان خوبی نبودیم . 
شرمنده اگر دین فروشان ماهری بودیم .
شرمنده اگر واماندیم از شجاعتتان .
شرمنده از هزار راه نرفته‌مان .
شرمنده از هزار راه رفته‌مان .
شرمنده كه شما رفتید و ما ماندیم .
شهدا شرمنده‌ایم : 
شرمنده اگر آمدید و نبودیم . 
شرمنده اگر ما نبودیم وقت بودن .
شرمنده اگر نماندیم وقت ماندن .
شهدا شرمنده‌ایم :
شرمنده كه ما گمشدیم در غرورمان .
شرمنده كه هیاهو كرده‌ایم در نفیرتان .
شرمنده كه عَلَم برافراشته‌تان را زمین زدیم و علمی دگر برافراشتیم .

شرمنده اگر آمدید و ما سرمان شلوغ بود . گیج بود . به همه طرف بود الا شما .
شهدا شرمنده‌ایم :

شرمنده اگر وصیت‌نامه‌هاتان در انبار هزار دفترمان خاك خورده است .
شرمنده اگر پنجشنبه‌ای حق برادری و خواهری را به جا نیاوردیم .
شرمنده اگر از كنار خانه‌تان رد شدیم و نگاهتان نكردیم .
شرمنده كه ما خوب نبودیم در خوبی‌تان .
شهدا شرمنده‌ایم :
شرمنده كه ما بیگانه پرستیم نه آشنا و دوست .
شرمنده كه ما شما را به صفحه‌ای از تاریخ سپردیم و بس .
شرمنده كه پندارمان با ظاهرمان یكی نیست .
شرمنده كه امانتدارای خوبی براتون نبودیم .
شهدا شرمنده‌ایم :
شرمنده كه ندای « هل من ناصر ینصرنی‌تان » بی جواب ماند .
شرمنده كه سربند یا زهراتان چه زود فراموش شد .
شرمنده از گرفتاری‌مان . از هیاهوی دنیایی‌مان . 
شرمنده از نگاه منفعت طلبمان . 
شهدا شرمنده‌ایم :
آری شرمنده‌ایم از شرمنده بودنمان . شرمنده‌ایم از اینكه سالیانی گرد خاك بر تنتان نشست تا ما لكی بر لباسمان ننشیند ، چینی بر آن نماند . شرمنده از اینكه خون داده‌اید و ما خون بهایتان گرفتیم . شرمنده‌ایم از سال‌های درد و رنج مادرانتان كه ما چه خوب دستمزدشان را دادیم ، چه خوب سری به آن‌ها زدیم ، چه خوب دسته بیلی را از دوش پدرانتان برداشتیم . 
چرا شرمنده نباشیم ؟ ما كه راهمان با راهتان یكی نیست . چرا شرمنده نباشیم ؟
شهدا شرمنده‌ایم ، شرمنده ...
ای شهدا ! برای ما حمدی بخوانید كه شما زنده‌اید و ما مرده .
« سلامتی آقا امام زمان صلوات »
دوشنبه 22/1/1390 - 19:20
سياست

 

تمام این منطقه یهودی‌نشین شهر طرابلس "الفلاح " نامیده می‌شود و توسط یك یهودی ایتالیایی ثروتمند به نام "رافائل فلاح " در سال 1967 خریداری شده اما تمام یهودیان شهر پس از حوادث اخیر لیبی را به قصد ایتالیا و كشورهای دیگر ترك كردند.

به گزارش فارس به نقل از روزنامه القدس العربی، همزمان با آغاز انقلاب لیبی خبرنگاران خارجی بسیاری برای پوشش اخبار انقلاب این كشور و تغییر و تحولات جاری در آن راهی لیبی شدند، از جمله این خبرنگاران یك خبرنگار صهیونیست است كه از سرزمین‌های اشغالی راهی طرابلس شد و مشاهدات خود را طی چند روز اقامتش در این كشور به رشته تحریر درآورد كه خواندن آن خالی از لطف نیست:

*شباهت قذافی با هیتلر و آلمان نازی

دو روز پیش غبار زرد رنگ سنگینی كه شن و ماسه بیابان است، بر طرابلس پایتخت لیبی سایه افكند. گردبادها در اینجا امری طبیعی هستند و شهر درون این بیابان به حیات و زندگی خود ادامه می‌دهد. به هر طرف رو كنی عكس‌های بزرگ قذافی را می‌بینی كه به دیوارها زده شده است.
در اینجا با احترام از وی به نام "فرمانده رهبر " یاد می‌كنند. در راهم به سوی فرودگاه با جمعی از خبرنگاران خارجی، اندك زمانی را در شهرك ابو سلیم سپری می‌كنیم. دوربینم را بیرون می‌آورم و در چند دقیقه حدود چند زن و مرد و جوان لیبیایی درحالی كه عكس‌های معمر قذافی را بدست دارند، دورم را می‌گیرند و شعار زنده باد لیبی و قذافی را سرمی‌دهند. در لیبی همه چیز در قذافی خلاصه می‌شود.
این شعار امروز طرفداران قذافی در طرابلس است،‌ دقیقا بسان نازی‌ها در آلمان: "یك خدا، یك ملت و یك رهبر ".

*فاشیسم اصل حكومت در لیبی

قذافی در طول حكومت 41 ساله‌اش كه با سن من برابری می‌كند، تلاش نموده از مردم لیبی ملتی برای خود ساخته تا مانند وی بیاندیشند، مانند وی زندگی كنند و مانند وی حرف بزنند. ملتی كه از وی كوركورانه تبعیت ‌كنند و در همه چیز او را الگوی خود قرار دهند، حتی فریاد زدن و استفاده از تفنگ و گلوله در هر مناسبت و دعوایی.
او بر كشور خود با درهم آمیختن سه عامل شستشوی مغزی و پرستش شخصیت او و فاشیسم حكومت می‌كند و در این میان حتی اگر به پر و پا قرص‌ترین حامیان و طرفدارانش هم مراجعه كنی، می‌بینی كه اصلا او را تایید نمی‌كنند.

*تلویزیون، صحنه جولان قذافی

تنها حقیقت و واقعیت موجود حقیقت و واقعیت رهبر است. آنها باید چشم و گوش بسته هرآنچه از دهان رهبر بیرون می‌آید را بپذیرند و به آن عمل كنند و هنگامی‌كه با سعی و تلاش بسیار موفق می‌شوم، وقتی بگیرم تا با یكی از طرفداران رهبر مصاحبه‌ای انجام دهم، فقط به یك سری جواب‌های بسیار محتاطانه دست پیدا می‌كنم كه دقیقا بسان همان سخنان و گفته‌هایی است كه از تلویزیون لیبی كه قذافی بر آن استیلای مطلق دارد، پخش می‌شود.
در این روزها قذافی تلاش بسیار می‌كند تا بیش از گذشته بر صفحه تلویزیون ظاهر شود و مردم را با خود همراه سازد. هم اكنون او بر طرابلس و شهرهای پیرامونی آن استیلا دارد، برخلاف مناطق غربی كشور و شهرهایی مانند بنغازی كه كنترل آن از دستش خارج شده و دلیل آن این است كه او و نیروهای ویژه امنیتی‌اش در پایتخت و اطراف آن مستقر هستند. آنها در همه و در گوشه‌ای پراكنده و مستقر شده‌اند.

*از مالت تا لندن برای گرفتن ویزای لیبی

سفرم به لیبی از مالت پایتخت كشور مالت آغاز شد. تلاش كردم سوار یكی از همین قایق‌هایی شوم كه برای انتقال و نجات كارگران خارجی شاغل در لیبی به راه افتاده بودند و این كارگران را از این كشور خارج می‌كردند. هیچ یك از دارندگان این قایق‌ها به من اجازه ندادند سوار قایق‌هایشان بشوم و حاضر نشدند، مرا به لیبی ببرند. قاطعانه به من گفتند، نیروهای قذافی هم تو و هم ما را به دلیل نداشتن مجوز رسمی خواهند كشت.

زمانی برای گرفتن ویزا به سفارت لیبی در مالت رسیدم كه سفیر لیبی از سفارت خارج شده و به جمع تظاهرات كنندگانی پیوسته بود كه در برابر سفارت تجمع كرده بودند، او به آنها می‌گفت كه از مقام خود كناره‌گیری كرده و به صف معترضین رژیم لیبی ملحق شده است. به این ترتیب امكان دست یافتن من به ویزا از بین رفت.

یكی از دوستان به من گفت به سفارت لیبی در لندن برو، در آنجا خواهی توانست ویزای لیبی را بدست آوری این كار را كردم، اما به محض رسیدنم به لندن و سفارت لیبی در آنجا متوجه شدم، سیف الاسلام پسر قذافی به سفیر این كشور دستور داده از دادن هرگونه ویزا به خبرنگاران به دلیل آنچه نشر اكاذیب در رسانه‌هایشان علیه قذافی و اوضاع جاری در لیبی خواند، ممانعت كند. دیگر راهی برایم باقی نمانده بود تا این كه یكی از افراد شاغل در سفارت به من گفت كه به فرودگاه برو .. شركت هواپیمایی لیبی بدون ویزا تو را به طرابلس خواهد برد، اما نگو كه خبرنگار هستی.

آن كارمند راست می‌گفت. بالاخره موفق شدم، فردای آن روز بعد از ظهر وارد طرابلس بشوم. چون بدون ویزا وارد كشور شده بودم، باید چند ساعتی را برای بررسی وضعیتم در فرودگاه می‌ماندم، ساعاتی كه برای من مملو از دلهره و نگرانی بود. تا این كه یكی از مسئولان فرودگاه به من گفت كه اجازه ترك فرودگاه و ورود به طرابلس را دارم.

*بوی تعفن، اولین استقبال كننده مسافران طرابلس

به محض خروج از فرودگاه بوی تند تعفن به مشامم رسید. صحنه پیش رویم بسیار سخت‌تر و بدتر بود. هزاران زن و مرد و كودك و پیر و جوان در تاریكی شب كنار بار و بندیل‌های خود در سرمای بیابان چمباته زده و به گردباد شنی چشم دوخته بودند.

همه آنها كارگرانی از مصر و غنا و بنگلادش و تركیه و بسیاری دیگر از كشورهای جهان بودند كه در فرودگاه انتظار هواپیمایی را می‌كشیدند تا بیاید و آنها را به كشورهایشان بازگرداند. گریه كودكان و داد و فریاد مردان و زنان و نیروهای پلیس كه تلاش داشتند، آنها را ساكت و آرام كنند، درآمیخته بود.

وقتی به هتل ركسوس رسیدم، یكی از كارمندان هتل از من استقبال كرد و به من گفت كه "همه چیز در اینجا به حساب ملت لیبی است "، اما بعد متوجه شدم، این فقط یك تعارف بوده و هیچ چیز در اینجا مجانی نیست. باید از لباس مخصوص خبرنگاران استفاده می‌كردم.

*مناطق ملتهب، خط قرمز نیروهای امنیتی لیبی

به سرعت دریافتم كه می‌توانم به هرجا كه بخواهم بروم، اما اگر تلاش كنم به مناطق حساس و ملتهب پای بگذارم، بی‌شك با ممانعت نیروهای پلیس یا سربازان و نیروهای امنیتی مواجه خواهم شد و آنها با كمال خشونت و بی‌ادبی مرا از لیبی بیرون خواهند كرد.

این موضوع زمانی بر من ثابت شد كه مثلا می‌خواستم، به "میدان سبز " بروم كه میدان ویژه قذافی است و شبیه "میدان سرخ " پكن در چین بنا شده است و هر بعد از ظهر در آن تظاهراتی به حمایت از قذافی برگزار می‌شود. صحنه‌هایی كه در لیبی می‌دیدی با آنچه طی انقلاب مصر در این كشور و در میدان تحریر شاهد آن بودی بسیار تفاوت داشت. در اینجا و در هر بعد ازظهر قذافی گروهی را كه ادعا می‌كند، طرفدار وی هستند، وامیدارد تا در میدان سبز تظاهرات كنند.

هنگامی‌كه تلاش كردم از موانعی كه پلیس دور و اطراف میدان ایجاد كرده و گذاشته بود، عكس بگیرم یكی از نیروهای امنیتی به من حمله كرد و دروبینم را از من گرفت و تمام عكس‌هایم را بازبینی كرد و تا زمانی كه اطمینان حاصل نكرد، آن را به من باز نگرداند و در چهار كلمه به من فهماند كه "گرفتن عكس یعنی مرگ ".

*انگشت‌ها بر روی ماشه‌ها

شب‌ها صدای تیراندازی به گوش می‌رسد. روزی كه وارد لیبی شدم، طرابلس روز سختی را پشت سرگذاشته بود. پس از نماز جمعه در دو منطقه طرابلس یعنی تاجورا و بازار جمعه تظاهرات برگزار شده بود و نیروهای قذافی با گاز اشك‌آور و شلیك گلوله به سوی آنها مردم را به خاك و خون كشیده بودند، حتی هلی‌كوپترهای قذافی از هوا مردم را نشانه گرفته بودند. صدای تیراندازی هم كه در شب از شهر به گوشم می رسید، به این دلیل بود كه نیروهای امنیتی پس از گرفتن عكس تظاهرات كنندگان و شناسایی آنها در تاریكی شب به خانه‌ها و محل سكونتشان مراجعه و آنها را دستگیر می‌كردند و هركس در این راه مقاومت می‌كرد، كشته می‌شد.

فردای آن روز وقتی با ساكنان طرابلس صحبت كردم، آنها به من گفتند كه حامیان و نیروهای قذافی وارد خانه‌های مردم می‌شوند و از جوانان آنها بازجویی نموده و سپس آنها را بازداشت می‌كنند و دیگر هیچ كس از سرنوشت این افراد بازداشت شده كه اكثر آنها جوان هستند، خبردار نمی‌شود.

*ایست بازرسی ها، اصلی ترین جاذبه توریستی طرابلس

سراسر طرابلس را موانع ایست و بازرسی فراگرفته و نیروهای نظامی و مزدوران و طرفداران قذافی در شهر پراكنده شده‌اند. آنها به راحتی و هر جا كه دلشان بخواهد و اراده كنند، چادری در وسط شهر یا مناطق مسكونی مختلف طرابلس نصب می‌كنند و شبانه روز تفنگ بدست و انگشت بر ماشه درون آن می‌نشینند و هركس را كه دلشان بخواهد می‌كشند.

با یك خبرنگار دیگر و یك مترجم تصمیم گرفتیم به تاجورا برویم؛ با كمال تعجب دیدم كه با درخواستمان موافقت شده است. اولین صحنه‌ای كه در تاجورا با آن مواجه شدم، صفوف طولانی در برابر نانوایی‌ها و مراكز دریافت گاز خانگی بود. قبلا تاجورا یكی از شهرهای شرق طرابلس بود، اما هم اكنون به طرابلس یك و نیم میلیون نفری ملحق شده است. ساكنان تاجورا كه علیه قذافی شوریده‌اند، را مردمانی با اصل و نسب تشكیل می‌دهند و اكثر آنها منتسب به قبایل اصیل لیبی هستند نه مانند ساكنان طرابلس كه آمیزه‌ای از هرنژاد و طایفه‌اند و نفت آنها را به سكونت در این شهر كشانده است.

*موهای فرفری اصلی ترین شناسه مزدوران قذافی

ابراهیم مردی 45 ساله می‌نماید، كپسول گازی را بدست گرفته و با ناراحتی و خشم آن را این و طرف و آن طرف می‌كند و منتظر است، نوبت به او برسد تا آن را پر كند. با ترس نگاهی به گروهی می‌اندازد كه لباس‌های عادی به تن دارند، اما با دقت مردم را زیر نظر دارند، از دادن پاسخ به سوال‌هایم طفره می‌رود. به این ترتیب فهمیدم كه جاسوس‌ها و نیروهای قذافی همه جا پراكنده شده‌اند، سلاحی با خود حمل نمی‌كنند اما از ظاهرشان می‌توان آنها را به راحتی شناخت. موهای فرفری آفریقایی و لباس‌های خاصی كه به تن دارند و مهمتر از همه آن عینك‌های آفتابی معروفی كه به تبعیت از قذافی بچشم می‌زنند.
ابراهیم فقط در یك جمله به من گقت: امیدوارم اوضاع به شكل سابق بازنگردد. من امنیت و آرامش می‌خواهم. سرپرست چهار سر عائله‌ام. بیش از این نمی‌توانم چیزی بگویم.

اما "محمد قلیل " كه پشت سر او در صف ایستاده بود، می‌خواست حرف بزند. معلم جغرافیا بود. با احتیاط بسیار از درگیری‌های روز گذشته صحبت می‌كرد: آنها را می بینی و به جمعی از نیروهای امنیتی اشاره می‌كند و ادامه می‌دهد: آنها روز گذشته با بمب‌های آتش‌زا و گاز اشك‌آور مردم را نشانه گرفته بودند.

*فساد دستگاه حاكم ریشه اصلی فقر مردم لیبی

وقتی از او می‌پرسم به دنبال چه اصلاحاتی هستید، سریع جواب می‌دهد: مردم حق و حقوق شهروندی و آزادی بیان را مطالبه می‌كنند، اینها حق و حقوقی است كه در كشورهای دیگر وجود دارد و ما نیز مستحق آن هستیم. رهبر به ما وعده داد كه بر حق و حقوق بیشتر و خانه‌های بزرگتر و كار برای جوانان دست خواهیم یافت.
پرسیدم: آیا شما حرف‌های او را باور كردید.با صدایی كه به سختی به گوش می‌رسید، گفت: مسلما نه، او اگر می‌خواست كاری بكند، پیش از این می‌كرد، و ادامه می‌دهد: می‌دانی فرق ما با مردم مصر چیست،‌ مردم مصر 80 میلیون نفر هستند، با عایداتی اندك‌ از نفت، درحالی كه ما 6 میلیون نفر هستیم با درآمدهای میلیاردی از فروش و صادرات نفت. كشور ثروتمند است؛ اما مردم فقیر و دلیل آن هم خیلی روشن، فساد دستگاه حاكمه.
این معلم جغرافیا ادامه ‌می‌دهد: جالب است كه حدود یك میلیون كارگر خارجی در لیبی كار می‌كنند، اما جوانان ما بیكار هستند و كاری برای آنها یافت نمی‌شود.

* خرید منطقه‌ای در طرابلس لیبی توسط یك یهودی ایتالیایی

خواستم از منطقه یهودی نشین شهر طرابلس كه "كوی ایتالیا " نام داشت، دیدن كنم. مترجم هتل با اشاره به منطقه‌ای در شمال طرابلس گفت، تمام این منطقه اراضی الفلاح نامیده می‌شود و توسط یك یهودی ایتالیایی ثروتمند به نام "رافائل فلاح " در سال 1967 خریداری شده اما تمام یهودیان شهر پس از حوادث اخیر لیبی را به قصد ایتالیا و كشورهای دیگر ترك كردند.

ساعت 6 صبح روز بعد با صدای شلیك‌ گلوله‌های سنگین و بسیار نزدیك كه از سراسر شهر به گوش می‌رسید، از خواب بیدار شدم و اگر صاحب حس شنوایی خوبی بودی و گوش‌هایت را به اصطلاح تیز می‌كردی می‌توانستی صدای توپ‌ها و تانك‌های قذافی را بشنوی كه به حركت درآمده و راه الزاویه را پیش گرفته بودند.

صدای آتش بسیار نزدیك به گوش می‌رسید، به سرعت وسایل خبرنگاری‌ام را برداشتم و از هتل بیرون رفتم. گفته می‌شد درگیری‌هایی در منطقه العزیزیه كه قذافی در آن اقامت دارد، روی داده و معترضان به شدت سركوب می‌شونداما نیروهای امنیتی ضمن این كه مانع از رفتن ما به آن منطقه شدند، توضیح دادند كه در میدان سبز مراسم آتش بازی در حال انجام است چون قذافی عادت كرده و دستور داده، پس از هربار سخنرانی‌اش در این میدان مراسم آتش بازی برگزار كنند.

*شادی برای هیچ چیز

بعدها دیدیم كه قذافی بر صفحه تلویزیون لیبی ظاهر شد و به مردم مژده داد كه برای غلبه بر شورشیان[انقلابیون] توپ‌ها و تانك‌های خود را به مناطق آشوب زده اعزام كرده و به زودی پیروزی بزرگی را محقق خواهد كرد.
همین بهانه خوبی به طرفداران قذافی می‌دهد تا به خیابان‌ها بریزند و عربده بكشند و با شلیك تیرهای هوایی مردم را بترسانند و پیروزی كه ما نمی‌دانیم منظورشان كدام پیروزی است، را جشن بگیرند.
طرفداران قذافی در میدان سبز جمع شده و پیروزیی را جشن می گیرند كه نه بدست آمده و نه اصلا ماهیت خارجی دارد، اما چون رهبرشان از آن سخن گفته آن را باور می كنند. طرفدارانی كه اكثر آنها را طبقات بسیار پایین جامعه تشكیل می‌دهند و به خاطر مشتی پول و شستشوی مغزی، حاضرند دست به هر جنایتی علیه ملت لیبی بزنند و هیچ چیز جز سخن قذافی را باور ندارند و اینجاست كه درمی‌یابی آنچه "جرج ارول " در سال 1984 در كتابش نوشته واقعیت دارد "حقیقت در لیبی قذافی دروغین است و این دروغ، حقیقت است ".


یادداشت من :

شنیده ایم كه قذافی ، حركت مردمانی كه برای دفاع از حقوق پایمال شده‌شان به خیابان‌ها ریخته و فریاد ظلم ستیزی برآورده‌اند را حركتی از روی مستی خوانده و همچنین فرموده‌اند كه این انقلابیون ، مدافع من هستند!!

به نظر شما كدام گروه قرص‌های روان‌گردان مصزف كرده‌است ؟ قذافی یا مردمی كه برای عدالت ، استقلال و آزادی قیام نموده‌اند ؟

قضاوت با خوانندگان ...

منبع :  http://www.meration.blogfa.com

 

 

دوشنبه 22/1/1390 - 17:0
شعر و قطعات ادبی

 

هزار بار گفتم از عشق که دلدارم نیامد

پیغام ها داده ام من ولی یارم نیامد

تو نجوای شبانه هزار بیداد کردم

اشک ها ریخته ام من ولی یارم نیامد

به سوز اشک و آه سر کرده ام من

چه سوزها کرده ام ولی یارم نیامد

ضمیرم تا به پای جان بسوزد

که من جان داده ام ولی یارم نیامد

نمی دانم کدامین ره روم این سو یا آن سو

که ره صد رفته ام ولی یارم نیامد

ببار باران که تا شستن دهی این بار غم را

چه غم ها خورده ام ولی یارم نیامد

کنون ار تو نبین این گونه پیرم

شباب عاشقی بودم ولی یارم نیامد

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

دوشنبه 22/1/1390 - 16:40
اهل بیت

 

بسمه تعالی

 

 

 خداوند در قرآن كریم ومی‌فرماید : « پاك و منزه است خدایی كه بنده‌اش را در یك شب از مسجدالحرام به سوی مسجدالاقصی- كه گرداگردش را پر بركت ساخته‌ایم برد تا برخی از نشانه‌های عظمت خود را به او نشان دهیم ، همانا او شنوا و بیناست .[1] 

مرحوم علامه مجلسی در كتا بحارالانوار جلد 18 صفحه 319 به نقل از تفسیر مرحوم قمی از امام صادق(ع) نقل می‌نماید كه : جبرئیل و میكائیل و اسرافیل با براق ( براق چیست ؟ پیامبر(ص) فرمودند : براق حیوانی بهشتی است كه صورتش مانند انسان ، دست و پایش مانند اسب ، دمش مانند دم گاو ، از استر كوچكتر و از درازگوش بزرگتر ، زینش از یاقوت قرمز ، ركابش از درّ سفید ، به هفتاد هزار لجام طلائی ، لگام زده شده ، دو بال دارد كه به درّ و یاقوت و زبرجد زینت شده است و بین دو چشمش جمله لا اله‌ الا الله وحده لاشریك له ، محمد رسول الله(ص) نوشته شده است ؛ اگر خدا به او اجازه دهد در مدت كوتاهی تمام دنیا را سیر می‌كند و دارای بهترین رنگ است ، كلام انسان را متوجه می‌شود .[2] ) محضر رسول خدا(ص) آمدند یكی افسار براق را به دست گرفت و دیگری ركاب را آماده كرد و سومی زین را مهیا نمود ، هنگام سوار شدن ، براق چموشی كرد جبریل به او نهیب زد كه آرام باش زیرا هیچ پیامبری به عظمت او بر پشت تو سوار نشده است . براق آرام شد و رسول خدا(ص) سوار بر آن شد . از زمین برخاست و بالا رفت( از اینجا جریان معراج توسط خود پیامبر بیان گردیده است ) پیامبر می‌فرماید : هنگام حركت صدائی از سمت راست من بلند شد و مرا صدا زد ولی من به او جواب ندادم و توجهی به آن نكردم سپس تاز طرف چپم ندائی برخاست ، به آن هم پاسخی ندادم و التفات ننمودم ، ناگهان مقابل من زنی نمایان شدكه زیورآلات فراوان داشت ، به من گفت یا محمد به من نگاه كن و با من سخن بگو ولی به او نگاه نكردم و توجه ننمودم . سپس ناگهان صدای مهیبی بر خاست كه من زیاد ترسیدم . به راهمان ادامه دادیم تا اینكه به مكانی رسیدیم ، جبرئیل گفت : فرود بیائیم و نماز بخوانیم ، پس نماز خواندیم ، جبرئیل گفت : می‌دانی در چه مكانی نماز خواندی ؟ خیر ، اینجا ( مدینه ) است كه به زودی به سوی آن هجرت خواهی كرد .سپس مقداری راه پیمودیم ، گفت : فرود بیا ، فرود آمدیم و نماز خواندیم ، می‌دانی در كجا نماز خواندی ؟ خیر ، اینجا( طور سینا ) است كه موسی با خدا صحبت می‌كرد .دوباره مقداری راه رفتیم ، پیاده شدیم و نماز خواندیم ، جبرئیل گفت اینجا( بیت اللحم ) است محل ولادت عیسی‌ بن مریم .سپس حركت كردیم تا اینكه به بیت المقدس رسیدیم . داخل مسجد شدم در حالیكه جبرئیل در كنارم بود . درون مسجد حضرت ابراهیم و موسی و عیسی و جمع زیادی از انبیاء جمع بودند ، اذان و اقامه برای نماز گفته شد ، زمانی كه صف‌ها آماده شد ، جبرئیل بازوی مرا گرفت و امام جماعت قرار داد و نماز جماعت خوانده شد .



[1] - سوره اسراء/ 8

[2] - حدیث 28 و 29 صفحه 216 بحار- جلد 18

 


 سپس سه جام كه یكی شیر و دیگری آب و دیگری شراب بود ، آماده شد . در همین حال شنیدم گوینده‌ای می‌گوید : اگر آب را بگیری ، امتت غرق می‌شوند و اگر شراب را انتخاب كنی ، خودت و امتت گمراه می‌گردید و اگر شیر را برگزینی تو و امتت هدایت خواهید شد ، و لذا من شیر را گرفتم و نوشیدم . جبرئیل به من گفت : تو و امت تو رستگار شدید .سپس جبرئیل به من گفت : در مسیر راه چه دیدی و چه شنیدی ؟ گفتم از طرف راست صدائی شنیدم ولی به آن توجهی نكردم ، گفت اگر جواب می‌دادی و التفات می‌كردی ، تمام امتانت یهودی می‌شدند . دیگر چه شنیدی ؟ گفتم : صدائی از طرف چپم شنیدم ، گفت : اگر پاسخ داده بودی همه پیروانت مسیحی می‌شدند . جبرئیل گفت : چه چیزی مقابلت ظاهر شد ، گفتم : زنی كه زیور آلات فراوان داشت ولی با او صحبت نكردم و توجه ننمودم ، جبرئیل گفت : اگر تكلم می‌كردی ، امت تو دنیا را بر آخرت مقدم می‌كردند . به جبرئیل گفتم : هنگام حركت صدای مهیبی شنیدم كه مرا ترساند . این صدای چه بود ؟ جبرئیل جواب داد : سنگی در كنار و لبه جهنم قرار داشت كه درون جهنم افتاد و مدت هفتاد سال در حركت به طرف قعر جهنم بود و الآن به انتهای جهنم رسید كه این صدا از آنجا برخاست .پیامبر خدا می فرماید : به راهمان ادامه دادیم تا اینکه به آسمان دنیا رسیدیم ، نگهبان آن فرشته ای بود که نامش ( اسماعیل ) بود و زیر فرمان او هفتاد هزار فرشته بود که هر فرشته ای نیز هفتاد هزار فرشته سرباز داشت .به جبرئیل امین گفت : چه کسی با توست ؟ گفت : محمد(ص) . پرسید : به پیامبری رسیده و مبعوث گردیده ؟ گفت ؟ بله ، سپس در آسمان را به روی ما گشود . من به او نزدیک شدم و سلام کردم و برای او طلب مغفرت کردم ، او نیز به من سلام کرد و طلب مغفرت کرد و گفت : آفرین بر برادر و پیامبر صالح و درستکار .هنگام ورود به آسمان ، فرشتگان زیادی را ملاقات کردم که همه خندان و چهره های شاداب داشتند . تا اینکه به فرشته ای برخورد کردم که هیکل و جثّه ای بزرگ و چهره اش زشت و ظاهری خشمگین و غضبناک داشت . به جبرئیل گفتم : این کیست که من از او ترسیدم ؟ گفت : حق داری بترسی و ما هم از او ترسناکیم زیرا او مأمور آتش جهنم است که نامش ( مالک ) است و از وقتی که خدا او را مأمور جهنم نموده ، خندان نشده و هر روز به خشم و غضبش نسبت به دشمنان خدا و گناهکاران اضافه می شود . به جبرئیل گفتم آیا می شود جهنم را ببینم ؟ جبرئیل به او دستور داد و او گوشه ای از درب جهنم را باز کرد که ناگهان شعله ای بزرگ از درون آن بلند شد و فوران کرد ، که نزدیک بود مرا دربر گیرد . به جبرئیل گفتم : درپوش را بگذارد ، امر کرد و مالک جهنم درپوش گذاشت .

آنگاه به حرکت در آسمان دنیا ( آسمان اول ) ادامه دادیم تا اینکه مردی را با هیکلی خیلی بزرگ و صورتی گندمگون  ملاقات کردم ، پرسیدم : این کیست ؟ جبرئیل گفت : پدرت حضرت آدم است . پس به او سلام کردم و او نیز سلام کرد و گفت : آفرین بر پسر و پیامبر صالح که در زمانی صالح مبعوث گردیدی .

برخورد کردم به فرشته ای که ئبر روی تختی نشسته بود و بین دو پای او تمام دنیا قرار داشت و برگه ای از نور در دستش بود که بر آن کلماتی نوشته بود و اصلاً به طرف چپ و راست نگاه نمی کرد بلکه دائماً به آن ورقه نظر می انداخت در حالی که چهره اش گرفته و محزون بود ، از جبرئیل سؤال کردم : این فرشته کیست ؟ گفت فرشته مرگ است که دائماً در حال جان گرفتن است ، با او سلام و احوال پرسی کردم و او من و امتم را بشارت به نیکی و بهشت داد .از او پرسیدم : چگونه جان انسانها را می گیری ؟ گفت : خداوند دنیا را ( مانند درهمی که در کف شما باشد ) در اختیار من گذاشته و من کاملاً به آنها تسلط دارم و لذا هیچ خانه ای نیست مگر آنکه من در روز پنج مرتبه به آن خانه نگاه می کنم و هرگاه عمر کسی به پایان رسیده باشد ( نام او از آن صفحه نور محو می شود ) جان او را می گیرم و وقتی بازماندگان میت بر او گریه می کنند ، می گویم : گریه نکنید من سراغ تک تک شما می آیم و کسی را باقی نمی گذارم .پیامبر(ص) می فرماید : به جبرئیل گفتم مرگ خیلی سخت است . گفت : اوضاع بعد از مرگ از خود مرگ سخت تر و سنگین تر است .از آن فرشته گذشتیم تا اینکه به دسته ای رسیدیم که در مقابل آنها ظرفی از گوشت پاکیزه و خوش طعم و ظرفی گوشت گندیده و فاسد قرار داشت و آنها از گوشت فاسد می خوردند و گوشت سالم را کنار گذاشته بودند . از جبرئیل پرسیدم : اینها چه کسانی هستند ؟ جبرئیل گفت : کسانی هستند از امت تو که روزی و مال حلال را رها کرده اند و از مال حرام استفاده می کنند .در مسیر راه به فرشته ای عجیب برخورد کردم . زیرا نصف بدن او از یخ و نصف دیگرش از آتش بود ، درحالی که نه آتش یخ را آب می کرد و نه یخ آتش را خاموش می نمود .این فرشته با صدای بلند می گفت : ای خدائیکه آتش و یخ را در کنار هم قرار دادی و نزدیک کردی بدون آنکه آتش یخ را و یخ آتش را خاموش کند ، قلبهای بندگان مؤمنت را به هم نزدیک بگردان .در ادامه راه با دو فرشته ملاقات کردم که یکی بلند می گفت : خدایا هرکس در راه تو مالش را خرج می کند عوض خوب عطا بفرما ، و دیگر با صدای رسا می گفت : خدایا هرکس بخیل است و مالش را برای خودش نگه می دارد ، مالش را تلف بنما .سپس حرکت کردیم تا اینکه به گروهی رسیدیم که لبانی مانند لبهای شتر داشتند ؛ گوشت پهلوهایشان را قیچی می کردند و می خوردند . از جبرئیل پرسیدم : اینها کیانند ؟ گفت : کسانی هستند که عیب جویی می کنند و دیگران را مسخره می نمایند .سپس به جمعی برخورد نمودیم که سرهایشان را محکم به سنگ می کوبیدند . پرسش کردم : این گروه چه کسانی هستند ؟ گفت : افرادی هستند که نماز مغرب و عشا را نخوانده می خوابند .از آنجا گذشتیم تا اینکه به جمع دیگری رسیدیم که در دهانشان آتش می ریختند و از پائین بدنشان خارج می شد . اینها کسانی هستند که مال بچه های یتیم را می خورند . از آن محل رد شدیم تا اینکه دسته ای را دیدم که شکم های بزرگی داشتند که نمی توانستند از زمین برخیزند . جبرئیل گفت : اینها افرادی هستند که ربا می خورند و روز و شب آنها را آتش فرا می گیرد .به گروهی از زنان برخوردیم که آنها را با سینه هایشان آویزان کرده بودند . پرسیدم : اینها چه کرده اند ؟ جبرئیل گفت : زنانی هستند که خودشان را برای مردان نامحرم زینت می کردند و اولاد زنا را به همسرانشان نسبت می دادند . و زنانی هستند که بی اجازه شوهر از خانه خارج می شده اند .در ادامه مسیر به فرشتگان بی شماری رسیدیم که دارای صورتهای گوناگون و صداهای مختلف بودند و هر کدام با لغتی خدا را حمد و ستایش و تسبیح می کردند .     پیامبر خدا(ص) می فرماید : به { آسمان دوم } صعود کردم . در آنجا دو مرد شبیه هم دیدم ، از جبرئیل پرسیدم : این دو نفر کیستند؟ گفت : این دو حضرت عیسی و یحیی هستند که پسر خاله یکدیگرند . با آنها احوالپرسی کردم و آنها در حق من و امّتم دعا کردند .{ به آسمان سوم } رفتیم و مردی خوش سیما و بسیار زیبا را مشاهده کردم ، پرسیدم : کیست : جبرئیل گفت : حضرت یوسف است. { در آسمان چهارم } با حضرت ادریس ملاقات کردم و با او سخن گفتم و او در حقم دعا کرد .سپس با فرشته ای برخورد کردم که بر تختی نشسته بود و فرماندهی هفتاد هزار فرشته را بر عهده داشت که هر فرشته نیز سرپرست هفتاد هزار فرشته بود . در دلم افتاد که این فرشته باید روح باشد . ( فرشته ای که در قرآن نامش آمده ، تَنَزَّلُ الملائکةُ وَ الرُّوح ) او به احترام من برخاست و تا قیامت ایستاده است .{ در آسمان پنجم } حضرت هارون برادر حضرت موسی را دیدار کردم و با او احوالپرسی نمودم .{ در آسمان ششم } حضرت موسی بن عمران را دیدم در حالی که قامتی بلند داشت و می گفت : بنی اسرائیل گمان می کنند برترین فرزندان آدم من هستند درحالیکه این مرد ( به من اشاره می کرد ) برترین انبیاء نزد خداست .{ سپس به آسمان هفتم } صعود کردم . در آنجا به هیچ فرشته ای برخورد نکردم مگر اینکه می گفت : یا محمد(ص) حجامت کن و امتت را دستور بده حجامت کنند .در آنجا مردی را دیدم که موی سر و ریش او سیاه متمایل به سفیدی بود ، پرسیدم : این مرد کیست ؟ جبرئیل گفت : او حضرت ابراهیم است که کنار بیت معمور قرار گرفته و اینجا جایگاه تو و پرهیزکاران از امت توست .در ادامه بازدید از آسمان هفتم به فرشته ای برخورد کردم که مانند خروس بود ، گردنی کشیده و بالهایی بلند و صدائی رسا داشت و هنگام سحر بالهایش را به هم می زد و گردنش را می کشید و با صدای بلند می گفت : « سُبحانَ اللهِ المَلِکِ القدُّوسِ ، سُبحانَ اللهِ الکَبیرِ المُتَعالِ ، لا اِلهَ اِلّا اللهُ الحَیُّ القَیُّومُ »زمانیکه او مشغول به تسبیحات می شد ، تمام خروسهای روی زمین از او پیروی می کردند و هنگامی که ساکت می شد ، تمام خروسها ساکت می شدند . در ادامه راه به بهشت رسیدم که دم درب بهشت نهری بود به نام کوثر و جویباری به نام رحمت . که از آب کوثر نوشیدم و با آب رحمت غسل کردم . سپس وارد بهشت شدم . در اطراف بهشت خانه من و اهل بیت من ساخته شده بود . خاک بهشت مانند مُشک خوشبو بود . انواع غذاها و نوشیدنی ها و میوه ها در آنجا موجود بود .از جمله در بهشت درختی بود که اگر پرنده تیز پروازی می خواست تنه درخت را دور بزند در مدت هفتصد سال نمی توانست و هیچ منزل و کاخی در بهشت نبود مگر اینکه برگی ( روایت دیگر شاخه ای ) از این درخت در آن موجود بود ، پرسیدم : این درخت چیست ؟ جبرئیل گفت : درخت طوبی است که خداوند می فرماید : « طُوبی لَهُم وَ حُسنُ مَآب » سپس در ادامه ، آنقدر راه پیمودم تا به مقام قرب الهی رسیدم . عرضه داشتم : پروردگارا هدیه ای به من عطا فرما ، خطاب رسید : به تو دو کلمه و جمله که در عرشم نوشته شده عطا می کنم : « لا حَولَ وَ لاقُوَّةَ اِلّا بِااللهِ العَلیِّ العَطیمِ وَ لامَنجی مِنکَ اِلّا اِلَیکَ »سپس در محضر باری تعالی با تمام فرشتگان آسمان نماز جماعت برپا داشتم . آنگاه خداوند نمازهای روزانه را بر من واجب فرمود .امام باقر(ع) می فرماید : زمانیکه پیامبر خدا(ع) به آسمان صعود کرد و بالا رفت بر تختی از یاقوت قرمز که مزین به زبرجد سبز شده بود و فرشتگان آن را حمل می کردند ، قرار گرفت ، جبرئیل به او گفت : یا محمد(ص) اذان بگو . پیامبر گفت : الله اکبر الله اکبر ، فرشتگان نیز تکبیر گفتند .حضرت رسول فرمودند : اشهد ان لا اله الا الله . فرشتگان نیز گفتند : ما نیز به وحدانیت خدا شهادت می دهیم . پیغمبر گفت : اشهد ان محمداً رسول الله ، فرشتگان گفتند : ما شهادت می دهیم که تو فرستاده خدا هستی .ملائکه از پیامبر پرسیدند : با وصیّ خودت علی(ع) چه کردی ؟ پیامبر خدا فرمود : او را درمیان پیروانم به عنوان جانشین معین کردم. فرشتگان گفتند : خوب کسی را خلیفه و جانشین خود قرار دادی . آگاه باش که خداوند اطاعت او را بر ما واجب کرده است .سپس به سوی آسمان دوم بالا رفت . فرشتگان در آنجا مثل آنچه که فرشتگان در آسمان اول با او گفتند به سخن پرداختند . زمانیکه به آسمان هفتم رفت ، حضرت عیسی را ملاقات کرد . عیسی بن مریم به او سلام کرد و از حضرت علی(ع) پرسید . پیامبر خدا فرمود: او را جانشین خود نمودم . حضرت عیسی گفت : انسان خوبی را جانشین خود قرار دادی . آگاه باش خداوند اطاعت او را بر فرشتگان واجب کرده است .سپس حضرت موسی و انبیاء دیگر را ملاقات کردم . همه آنها آنچه حضرت عیسی به من گفته بود ، گفتند . حضرت رسول پرسید : پدرم حضرت ابراهیم کجاست ؟ گفتند او در بهشت مراقب بچه های شیعیان علی(ع) است . داخل بهشت شدم. دیدم او کنار درختی نشسته که دارای پستانهایی مانند پستانهای گاو است که اطفال کوچک شیعیان ( که در طفولیت از دنیا رفته اند ) از آنها شیر می نوشند و هرگاه این پستانها از دهان اطفال جدا می شود ، مجدداً آن را در دهان آنها قرار می دهد . نزد حضرت ابراهیم رفتم و بر او سلام کردم . جواب سلام داد و پرسید : علی(ع) را چه کردی ؟ گفتم او را در زمین جانشین خود قرار دادم ، فرمود : خوب جانشینی برای خود قرار دادی . اینها اطفال شیعیان علی(ع) هستند که از خدا خواستم من را سرپرست آنها قرار دهد . به درستی که هر بچه ای که از این درخت جرعه ای می نوشد ، طعم میوه و نوشیدنی های بهشت را می یابد .[1]


[1] - بحارالانوار ، جلد 18 ، صفحه 304 – حدیث 7 از کتاب املحتضر ، صفحه 139


از امام حسین(ع) نقل شده است که : رسول خدا(ص) فرمود : شبی که به معراج رفتم به آسمان پنجم رسیدم . در آنجا تمثال و صورت علی بن ابیطالب را دیدم ، از جبرئیل پرسیدم : این صورت چیست ؟ جبرئیل گفت : یا محمد ! فرشتگان مشتاق بودند که به صورت علی(ع) نگاه کنند و لذا به خدا عرضه داشتند : پروردگارا ! انسانها در دنیا روز و شب به دیدار علی می روند و با نگاه کردن به صورت محبوبِ دوستت محمد و جانشین و امین او ، بهره مند می شوند ، ما را هم از جمال او بهره مند بگردان . خداوند از نور قدس و عظمت خود ، تصویری از چهره ی علی(ع) برای آنها قرار داد .[1]از امام باقر(ع) نقل شده که : هنگامی که ابن ملجم لعین بر فرق مبارک امیرالمؤمنین(ع) ضربت زد ، این ضربت در تصویری که ملائکه شب و روز به آن نگاه می کردند ، اثر کرد چهره حضرت گلگون شد و لذا فرشتگان هنگام نظر به آن تصویر ، ابن ملجم را لعنت می کنند .[2]از ابن عباس نقل شده است که : پیامبر خدا به آسمان صعود کردند تا اینکه به نهری رسیدند که به آن ( نور ) می گفتند . چنانچه خداوند در قرآن می فرماید : « آفرید تاریکی و روشنایی را . »[3] جبرئیل به او فرمود : یا محمد(ص) از این نهر عبور کن تا اینکه خدا به تو برکت دهد و چشمان تو را بینا تر کند و مقابل راه تو را روشن نماید . همانا از این نهر فردی عبور نکرده است ، نه فرشته مقرب و نه پیامبر فرستاده شده .البته من هر روز در این نهر فرو می روم و خارج می شوم ، آنگاه بالم را تکان می دهم . پس هیچ قطره ای از پرهایم نمی چکد مگر آنکه خداوند از آن فرشته ای می آفریند که دارای بیست هزار صورت و هر صورت چهل هزار زبان دارد ، هر زبان به لغتی سخن می گوید غیر از لغت زبان دیگر . در این هنگام پیامبر خدا(ص) از آن نهر عبور کرد تا اینکه به پرده هایی رسید که مقدار آنها پانصد پرده بود که فاصله بین هر پرده به مقدار پانصد سال راه بود . پس پیامبر آنقدر راه پیمود تا اینکه شنید خداوند خطاب به او فرمود : « من محمودم و تو محمدی ، همانا من اسم تو را از نام خودم جدا نمودم . پس هرکس با تو باشد و تو را دوست بدارد ، من هم با او هستم و هرکس از تو جدا گردد ، من نیز با او قطع رابطه خواهم کرد . به سوی بندگانم نازل شو و از لطف و کرم من نسبت به آنها خبر بده و بدان هیچ پیامبری را نفرستادم مگر آنکه برای او وزیر و جانشین قرار دادم . همانا تو رسول من هستی و علی(ع) جانشین و وصی توست .[4]

 امام صادق(ع) از پدرش ، او نیز از پدرانش نقل نموده که امیرالمؤمنین(ع) فرمود : روزی رسول خدا(ص) فرمود : زمانی که به معراج رفتم وارد بهشت شدم . کاخی از یاقوت قرمز دیدم که از شدت شفافیت از بیرون ، درونش دیده می شد و بر روی سقف آن دو گنبد



[1] - بحارالانوار ، جلد 18 ، صفحه 304 حدیث 9 از کتاب املحتضر ، صفحه 146 

[2] - همان صفحه 10

[3] - انعام ، آیه 1[4] - همان ، صفحه 338 ، حدیث 40 – از امالی صدوق ، صفحه 213 

 از دُرّ و زبرجد دیده می شد . به جبرئیل گفتم : این قصر برای چه کسی است ؟ پاسخ داد : برای کسی است که سخنش پاکیزه باشد و همیشه روزه دار باشد و سفره دار باشد و شب زنده داری کند در حالی که مردم خواب هستند . حضرت علی(ع) می فرماید : به پیامبر گفتم : یا رسول الله ، از پیروانت چه کسی طاقت این عمل را با هم دارد ؟ پیامبر فرمودند : می دانی مراد از کلام پاک چیست ؟ گفتم خدا و پیامبرش داناتر هستند . فرمودند : مراد از « کلام طیب » جمله شریفه « سُبحانَ اللهِ وَ الحَمدُ لِلّه وَ لا اِلهَ اِلَّا الله وَ اللهُ اَکبَر » است و مراد از روزه دار کسی است که ماه مبارک رمضان را بدون آن که یک روزش را افطار کند ( یعنی نگیرد ) روزه بگیرد . مراد از غذا دادن این است که مردی دنبال روزی حلال برود برای خانواده اش تا اینکه در بین مردم آبروداری نماید . مراد از شب زنده داری آن است که مسلمان نخوابد مگر اینکه نماز مغرب و عشا را بخواند .[1]  مرحوم صدوق در کتاب امالی نقل فرمود که : جبرئیل به محضر رسول خدا آمد در حالی که ( مرکب براق ) را آماده برای حرکت کرده بود . پیامبر اکرم بر او سوار شد . هرگاه حیوان می خواست فرود بیاید ، دستانش بلند و پاهایش کوتاه می شد تا با آرامش بر زمین قرار بگیرد . در تاریکی شب و هنگام پیمودن راه به قافله ای از شترها که بار حمل می کردند و به ابوسفیان تعلق داشتند برخورد کردیم . که ناگهان یکی از شترها فرار کرد و مردی از آخر قافله به مردی که در اول قافله و کاروان بود اعلام کرد که : فلان شتر فرار کرده و فلان زن سقط جنین نموده و دستش شکسته است ( اینها را پیامبر به مشرکین گفت ولی قبول نکردند تا بعد از مدتی طولانی قافله رسید ، دیدن کلام پیامبر درست بوده است ولی باز هم ایمان نیاوردند ). در وسط راه تشنگی بر من غلبه کرد . از جبرئیل آب خواستم ، جامی از آب گوارا به من داد . آن را نوشیدم . ( وارد آسمان ) شدیم که در حال عبور به گروهی رسیدیم که آنها را با عصب و رگ پایشان وارونه به قلاب در آتش ( مانند گوسفند کشته ) آویزان کرده بودند . از جبرئیل پرسیدم : اینها چه گروهی هستند و چه کرده اند ؟ جواب داد : گروهی هستند که خدا آنها را به وسیله حلال بی نیاز کرده است ولی دنبال کار حرام می روند . به دسته ای دیگر برخوردیم که پوستهای آنها را به وسیله سوزن و نخی از آتش می دوختند . از جبرئیل پرسیدم : این افراد چه کرده اند ؟ پاسخ داد : اینها دسته ای هستند که دختران بکر را بدون عقد شرعی ، در اختیار گرفته اند ( زنا می کردند ).سپس به مردی برخورد کردم که دسته ای از هیزم را می خواست از زمین بلند کند ولی نمی توانست ( به جای آنکه از آن کم کند ) به آن می افزود . به جبرئیل گفتم : این چه کسی است ؟ گفت : این مرد مقروض و بدهکار است که قادر به پرداخت بدهکاریش نیست ولی دائماض به قرضش اضافه می کند .سپس به حرکت ادامه دادیم تا اینکه به کوهی موازی با جهت شرقی بیت المقدس رسیدیم . ناگهان باد خیلی داغ و سوزانی برخاست .


[1] - بحار ، جلد 18 ، صفحه 342 ، حدیث 50


پرسیدم این چیست ؟ جبرئیل فرمود : این باد از جهنم برخاست . گفتم : به خدا از جهنم پناه می برم . آنگاه از طرف راست بیت المقدس باد و نسیم دلنواز و خوشبو وزید . از جبرئیل سؤال کردم : این باد از کجا وزید ؟ جواب داد : این از بهشت وزید . از خدا بهشت را طلب کردم .در حال حرکت بودیم که فرشته ای نزد من آمد که کلید تمام گنج های زمین در نزد او بود . به من گفت : یا محمد(ص) پروردگارت بر تو سلام فرستاده و می گوید : اینها کلیدهای گنج های زمین است که می توانی با آنها پیامبر همراه با پادشاهی باشی ، می توانی پیامبر بنده باشی ! پیامبر می فرماید : من تواضع کردم و گفتم : می خواهم پیامبر بنده باشم .در ادامه مسیر به پیر مردی برخوردیم که اطراف او را بچه های کوچک گرفته و زیر درختی نشسته بود . پرسیدم : این مرد کیست ؟ جبرئیل گفت : این مرد حضرت ابراهیم است که سرپرست بچه های مؤمنین که در زمین در طفولیت از دنیا رفته اند ، می باشد و آنها را تغذیه می نماید .سپس بر مردی گذشتیم که بر روی تختی نشسته بود . هرگاه به طرف راست نگاه می کرد خوشحال و خندان می شد و هرگاه به طرف چپ نظر می افکند ، ناراحت و غمگین می شد و گریه می نمود .پرسیدم : این کیست ؟ جبرئیل جواب داد : این پدرت حضرت آدم است . زمانیکه فرزندانش را در بهشت می بیند شادمان و وقتی نسلش را در جهنم مشاهده می کند ، محزون می شود .سپس به حرکت ادامه دادیم ( تا اینکه به جائی رسیدیم که دیگر جبرئیل نمی توانست بیاید و به من گفت : اگر به اندازه بند انگشتی نزدیک تر شوم تمام بال و پرم می سوزد ) من به تنهایی به راه ادامه دادم تا به مقام قرب الهی رسیدم ( تا اینکه بعد از گفتگوهای فراوان و پذیرائی الهی ) خداوند بر من پنجاه نماز واجب نمود ، هنگام برگشت به حضرت موسی برخورد کردم از من پرسید : خداوند چه مقدار نماز بر امتت واجب کرده ؟ گفتم : پنجاه نماز . گفت : برگرد از خدا بخواه کمتر نماید ، از خدا تخفیف خواستم ، خدا هر مرتبه ده نماز ، ده نماز کم کرد تا اینکه مرتبه آخر پنج نماز واجب کرد . موسی گفت برگرد و تخفیف بخواه . گفتم من خجالت می کشم و به همین مقدار راضی هستم و تحمل می نمایم .در ادامه هنگام بر گشتن به حضرت ابراهیم برخوردم . به من فرمود : از طرف من به پیروانت سلام برسان و به آنها بگو : بهشت آبش گوارا و خاکش خوشبو و قابل کشت است و کشت او جمله شریفه : « سُبحانَ اللهِ وَ الحَمدُ لِلّهِ وَ لا اِلهَ اِلَّا اللهُ وَ اللهُ اَکبَر » « وَ لا حَولَ وَ لا قُوَّةَ اِلّا بِاللهِ » می باشد . لذا این کشت را زیاد انجام بدهید . خلاصه بعد از مدتی به مکه و مسجدالحرام بر گشتیم .[1]


[1] - بحار ، جلد 18 ، صفحه 333 ، حدیث 36


از ابن عباس نقل شده که : روزی عایشه بر پیامبر داخل شد درحالی که رسول خدا حضرت زهرا سلام الله علیها را می بوسید . عایشه پرسید : ای رسول خدا ، آیا او را زیاد دوست داری ؟ حضرت در جواب فرمودند : آری ، به خدا او را زیاد دوست دارم به نحوی که اگر تو مقدار محبت من را به او می دانستی ، علاقه تو نیز به او افزون می گشت .سپس فرمودند : علت علاقه من به زهرا(ع) آنست که در معراج حضرت جبرئیل من را داخل بهشت کرد و نزد درختی که از نور ساخته شده بود ، بُرد و از آن برای من خرمائی آماده کرد که از برف نرم تر و از عسل شیرین تر  و از مشک خوشبو تر بود ، من آن خرما را خوردم ، تبدیل به نطفه شد و در کمر و صلب من قرار گرفت ، تا زمانیکه به زمین آمدم و با حضرت خدیجه همبستر شدم و خدیجه به فاطمه باردار شد و لذا هرگاه مشتاق بوی بهشت می شوم بوی خوش زهرا را استشمام می کنم ، زهرا من ( حوراء انسیه ) است .[1]از امام موسی بن جعفر نقل شده که : روزی امام صادق(ع) جویای احوال یکی از اصحاب و مؤمنین شد ، گفتند او مریض است و در خانه افتاده است . امام(ع) بقصد عیادت به نزد او رفتند و بالای سرش نشستند ، او را محزون و غمگین یافتند . حضرت به او گفتند : به خدا حسن ظن داشته باش !گفت : به خدا حسن ظن دارم ولی غصه من برای دخترانم می باشد ( بعد از من چه کسی آنها را اداره می کند )امام صادق(ع) فرمودند : به خدائی که امبد داری اعمال نیکت دو برابر و گناهانت را پاک کند ، امید داشته باش که کار دخترانت را اصلاح می کند .آیا نمی دانی زمانی که پیامبر خدا(ص) به معراج رفتند و به سدرة المنتهی رسیدند ، دیدند که از بعضی از شاخه های آن شیر و بعضی دیگر عسل و بعضی دیگر روغن و بعضی دیگر آرد گندم و بعضی شیره خرما خارج می شود و همه به طرف زمین سرازیر می گردد . از خودم پرسیدم اینها چیست و برای کیست ؟ ( جبرئیل در آن مکان همراه من نبود )از طرف خدا جواب آمد اینها را برای دختران و پسرانی که از مؤمنین باقی می مانند ، قرار دادیم و لذا به پدران دختران بگو : غم روزی دخترانشان را نخورند ، همانطور که آنها را خلق کرده ام روزی هم می دهم .[2]از جوادالائمه و او از پدرانش و همگی از امیرالمؤمنین نقل کرده اند که حضرت علی(ع) فرمودند : روزی با فاطمه زهرا(ع) ، بر پیامبر خدا وارد شدیم ، دیدیم حضرت گریه شدیدی می کند ، گفتم : پدر و مادرم فدایت ای رسول خدا . چه چیزی اینگونه شما را گریان کرده است ؟



[1] - بحار ، جلد 18 ، صفحه 350 ، حدیث 61

[2] - همان ، صفحه 352 ، حدیث 63


 

حضرت فرمودند : یا علی روزی که به معراج رفتم زنانی از امت خود را در عذاب شدید و سخت دیدم و گریان شدم ( عذاب آنها عبارت بود از اینکه )زنانی را دیدم که با موی سرشان آویزان و مغز سرشان می جوشید ، سپس زنانی را مشاهده کردم که با زبانشان آویزان و آب داغ در گلویشان ریخته می شد . و زنانی را دیدم که به سینه هاشان معلق بودند .زنی را دیدم که گوشت بدنش را می خورد و آتش در زیر پای او شعله ور بود .زنی را دیدم که : دست و پایش را به یکدیگر بسته بودند و مارها و عقربها او را نیش می زدند .زنی را ملاقات کردم که : کر و کور و لال بود و در تابوتی از آتش او را قرار داده بودند و مغز سرش از بینی او خارج می شد و بدنش بر اثر مرض خوره ، قطعه قطعه شده بود . زنی را دیدم که با پاهایش در تنوری از آتش آویزان بود .زنی را دیدم که : گوشت بدنش را از جلو و پشت سر به وسیله قیچی ای از آتش تکه تکه می کردند .زنی را دیدم که : صورت و دستانش آتش گرفته و دل روده اش را می خورد .زنی را دیدم که : سرش مانند خوک ، بدنش مانند دراز گوش و بر او هزاران عذاب بود .زنی را دیدم که : به صورت سگ بود و آتش از پائین بدنش داخل و از دهانش خارج می شد و فرشتگان با گرزی از آتش بر سر و بدن او می کوبیدند .حضرت فاطمه(ع) فرمود : نور چشم من ای پدر جان : به من خبر بده که این زنان چه کاری و چه عملی انجام داده که مستحق چنین عذابی گردیده اند ؟رسول خدا فرمود : دخترم ، زنی که به موی سرش آویزان بود ، زنی است که موی سرش را از نا محرم نمی پوشانده است .زن آویزان به زبان ، زنی است که با زبانش شوهرش را اذیت می کرده است .زن آویزان به سینه ، زنی است که اجازه هم بستری به شوهرش نمی داده است .  زنی که آویزان به پایش بود ، زنی است که بدون اجازه شوهرش از خانه خارج می شده است .زنی که گوشت بدنش را می خورد ، زنی است که چهره اش را برای مردان نامحرم آرایش کرده است .زنی که دست و پایش به هم بسته و مارها نیشش می زدند ، زنی است که وضو را کامل نگرفته و لباس او آلوده بوده و غسل جنابت و حیض نمی کرده ، نظافت و پاکیزگی را رعایت نمی نموده . نسبت به نماز سست بوده است .اما زنی که کر و کور و لال و غیره بوده ، زنی است که از زنا بچه دار می شده ولی او را به شوهرش نسبت می داده است .زنی که گوشتش را قیچی می کردند ، زنی است که فاحشه بوده و زنا می کرده است .زنی که دست و صورت آتش گرفته و غیره ، زنی است که قوادی می کرده . یعنی زن و مرد نامحرم را از راه حرام و زنا به هم می رسانده است .اما زنی که سرش مانند خوک و غیره ، زنی است که سخن چینی می کند و زیاد دروغ می گوید .اما زنی که سرش مانند سگ و غیره ، زنی است که زنان هرزه را برای جلب نامحرم و یا برای خوانندگی و نوازندگی ، آرایش می نماید . و یا زنی که خودش آوازه خوان است .سپس پیامبر فرمود : وای بر زنی که شوهرش از او خشمگین باشد و خوش به حال زنی که شوهرش از او راضی باشد .[1]از امام صادق(ع) نقل شده است که : رسول خدا(ص) فرمودند : روزی که به معراج رفتم داخل بهشت شدم ، مشاهده کردم که فرشتگان قصری را می سازند که یک آجر آن از طلا و آجر دیگرش از نقره است . ولی گاهی دست از کا می کشند ، گفتم : چرا گاهی دست از کار کردن می کشید ؟ جواب دادند : منتظر هستیم تا مصالح ساختمان و قصر برای ما برسد ! پرسیدم مصالح ساختمان شما چیست ؟ گفتند سخن مؤمن که می گوید :« سُبحانَ اللهِ وَ الحَمدُ لِلّه وَ لا اِلهَ اِلَّا اللهُ وَ اللهُ اَکبَر »مصالح ماست و لذا هرگاه او مشغول این ذکر می شود ما نیز مشغول کار می شویم و هرگاه او از این ذکر شریف غفلت می کند و نمی گوید ، ما هم دست از کار می کشیم .[2]از رسول خدا(ص) نقل شد : زمانی که به معراج رفتم جبرئیل مرا وارد بهشت کرد و بر تختی از تختهای بهشت نشاند و به من ( بِه ) داد . وقتی آن را نصف کردم از بین آن حوریه ای ( زن بهشتی ) خارج شد و در نزد من ایستاد و گفت : السلام علیک یا محمد ، سلام بر تو ای احمد ، سلام بر تو ای فرستاده خدا . گفتم درود بر تو ، کیستی ؟ گفت : اسم من ( راضیة مرضیه ) است . خداوند من را از سه نوع چیز خلق کرده است : پائین من از مشک و وسط من از عنبر و بالای من از کافور است سپس این سه را با آب زندگانی مخلوط کرد . گفتم تو در بهشت تعلق به چه کسی داری ؟ گفت : برادر و جانشینت علی ابن ابیطالب(ع) .[3] رسول خدا(ص) به حضرت زهرا(ع) فرمود : هنگامی که به معراج رفتم دیدم بر روی سنگ بزرگی از بیت المقدس نوشته :« لا اِلهَ اِلَّا الله ، محمد رسول الله ، اَیَّدتُه بوزیره و نصرته بوزیره »به جبرئیل گفتم وزیر من کیست ؟ گفت : علی ابن ابیطالب است .  به مسیر ادامه دادم تا به عرش الهی رسیدم ، دیدم به هر پایه از پایه های عرش نوشته :« انا الله لا اله الا انا ، محمد حبیبی ، اَیَّدتُه بوزیره و نصرته بوزیره »



[1] - بحار ، جلد 18 ، صفحه 351 ، حدیث 62

[2] - بحار ، جلد 18 ، صفحه 409 ، حدیث 120

[3] - همان ، صفحه 409 ، حدیث 121


سپس وارد بهشت شدم و درخت طوبی را که ریشه اش در خانه علی(ع) بود دیدم ، در بهشت خانه ای نبود مگر آنکه شاخه ای از درخت طوبی در آن بود ، در بالای این شاخه صندوقچه هایی بود که درونش لباس هایی از جنس سُندُس و اِستَبرَق بود .گاهی برای یک مؤمن یک میلیون صندوقچه بود که در هریک از آنها صدهزار لباس زیبا بود که هیچکدام شبیه دیگری نبود ، توسط این درخت سایه ای ایجاد شده بود که تمام بهشت را فرا گرفته بود به نحوی که اگر سواره ای می خواست آن را طی کند صد سال هم نمی توانست و این است گفتار خدا ( در سوره واقعه ) « و ظل ممدود »در پائین این درخت میوه های اهل بهشت بود که در هر شاخه آن صد نوع میوه بود از میوه هایی که در دنیا دیده شده و دیده نشده است . هرگاه میوه ای چیده می شد ، میوه ای دیگر روئیده می شد .در زیر این درخت و از ریشه آن نهری جاری می شد که از آن چها نهر دیگر منشعب می شدند که یکی نهر آب و دیگری نهر شیر و سومی نهر شراب بهشتی و نهر دیگر عسل خالص بود .[1]دز پایان این سفر آسمانی ( معراج ) مجدداً به مکه باز گشتم و قبل از اذان صبح در مسجدالحرام بودم .« التماس دعا »   



[1] - بحار ، جلد 18 ، صفحه 408 ، حدیث 118


اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

امیدوارم مؤثر بوده باشد  

دوشنبه 22/1/1390 - 16:0
شعر و قطعات ادبی

گفتم آن یار سفر كرده عزیز است بگو باز آید

سوی رندان سیه چشم و خمار رو بگو باز آید

گر كه آید بگو باز طوافش آئیم

طایر قدسی ما را كه خبر دارد از ارباب بگو باز آید

سه شنبه 9/1/1390 - 18:37
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته