به نام خداد روغها! واقعیتها! آنچه هست...
از در انجمن بیرون آمدم.یک شب پاییزی آنقدر پاییزی که دیگر برگی به درخت حیاط نمانده تا کسی غصه جارو کردنشان را بخورد.تصمیم گرفتم برای جلسه بعد داستانی از خودم بیاورم.آخراین چند جلسه که داستانهای اعضاء را نقد میکردم درست بر خلاف حالت صورت شان که کاملا نقدپذیر مینمود چشمهایشان با خشم بمن میگفت:بزار داستان خودت بیاد! نوبت خودت بشه... دوست ندارم نوشته های قدیمی ام را بیاورم.پس باید سوژه و موضوعی جدید پیدا کنم.یک موضوع داغ وجدید.دست چپم را داخل جیب شلوار میکنم و یکی از ابروهایم را میدهم بالاتر از آن یکی تا نگاهم دقیقتر وموشکافانه تر شودحتما با این نگاه دقیق میتوانم لایه های درهم تنیده شده جامعه را از هم باز کنم وبرای داستانم موضوعی درخور ودندانگیر پیداکنم.مثلا همین رابطه ظریفی که بین ظرف خالی کنار خودپرداز ورسید دستگاه که درجوب آب خیس خورده یا در گوشه پیاده رو مچاله و رها شده!
ولی منکه روابط عمومی شهرداری نیستم! لابد اگه این بشه داستان من وقتی توی انجمن میخونم همه من رو تصور میکنن که یک لباس نارنجی با نوارهای شبرنگ نقره ای پوشیدم وجارو به دست به صورت موزیکال دارم فرهنگ شهرنشینی به مردم یاد میدم.
من یک نویسنده هستم.بابا برقی یا آقای ایمنی یا هرکوفت وزهرمار دیگه پیام بازرگانی که نیستم. اصلا بمن چه اینهمه دولت به این مامورهای شهرداری حقوق میده که خیابونهارو جارو کنن
لحظه ای می ایستم اطرافم را خوب نگاه میکنم.خیابان وماشینهایش.بوتیکها با ویترین پرنور ولباسهایی که بی هیچ حق انتخابی تن مانکنها کرده اند.بعضا شیک ومرغوب که حاظر باشی لحظاتی از عمرخودت را در آنها سرکنی.از اینها که بگذریم تنها از این جامعه ولایه های درهم تنیده شده اش فقط آدمها میمانند.پسری نظرم را جلب میکند یک آن به خودم میگویم: آره خودشه!! همینه!! این میتونه سوزه خوبی باشه.اینجوری مشکلات جوونها رو هم مطرح میکنم.
کمی از او فاصله میگیرم.به اندازه ای که متوجه نشود حرکاتش را زیر نظر گرفته ام.از درون جیبم یک کاغذ سفید تاخورده بیرون می آورم وآماده میشوم تا همه شواهدم را یادداشت کنمخوب آقاپسر حالا زندگی کن ونفس بکش من اینجا آماده ام تا همه چیزو بنویسم.بیچاره بیخبر از اینکه مثل ماهی توی تور نگاه من گیر کرده وقرار است برای داستانم یک سوژه مستند بشود بی قید وبی خیال دست در جیب به سپر جلوی یک ماشین شاسی بلند تکیه کرده وبی خبر از هیجان من که هر آن منتظر یک حرکت غیر عادی از او هستم فقط به پیاده رو چشم دوخته.انگار او هم شکاچی است که به دنبال طعمه ای خاص کمین کرده است.این پا وآن پا میشوم هیجانی عجیب در خودم احساس میکنم با وجود سردی هوا که کمی در تنم رخنه کرده کف دستانم از عرق خیس شده مثل بچه ای میمانم که هر لحظه منتظر است پدرش از در خانه داخل شود واسباب بازی که چندماه است قول خریدنش را داده با خود بیاورد.آهان تکان خورد.انگار دارد برای خودش وآینده هنری من قدمی برمی دارد.به سمت پیاده رو نگاه میکند.نوک خودکار را روی کاغذ میگذارم.همانطور دست درجیب باهمان حالت بی قید به دودختر که باهم از روبروی او میگذرند وهرکدام در دست کیفی دارند که معلوم است بومهای نقاشیشان را در آن میگذارند چیزی میگوید.هرچه سعی میکنم بشنوم یا لب خوانی کنم نمیتوانم چون صدای زنگ تلفن همراهم بلند میشود. جانم مادرجون!
بله تمام شد
تو خیابون
چشم حتما میگیرم میام
چشم چشم خدا حافظ
پسری از در مغازه لباس فروشی بیرون می آید وسوژه من را که چهل وپنج دقیقه است زیر نظر گرفته ام صدا میکند وباهم به داخل مغازه میروند.انگار مرغ از قفس پرید.دیگر نگاهم دقیق نیست لب ولوچه لم آویزان شده و نوک بینی ام از سرما سرخ شده وکمی میسوزد.انگشتانم یخ کرده و دیگر توان باز وبسته کردنشان را ندارم.به کاغذ در دستم نگاه میکنم به دو دختر نقاش چیزی گفت که متوجه نشدم
به یک دختر تنها چیزی میگویداز سپر ماشین جدا شده وبه دیوار تکیه میدهدبه سه دختر که باهم میخنندند وپفک میخورند چیزی میگوید که باعث میشود دخترها بلندتر بخندند
فقط همین واین یعنی آینده هنری من نابود شده وبرای هفته بعد داستانی ندارم.کاغذ را مچاله وهمانجا کنار دیوار رها میکنم.دستانم را در جیب پالتوام فرو میکنم و آرام مانند فرمانده ای که علی رغم همه باورهایش شکست خورده مغموم از شکستی پیش بینی نشده نگاه به سنگفرشهای کف پیاده رو می اندازم واز میدان جنگم دور میشوم.سعی میکنم خودم را دلداری بدهم اما این بازی کودکانه کفشهایم که به نوبت به نگاهم وذهنم سرک میکشند وبدون حرف پوزخندم میکنند و زود میروند عصبانیم کرده.نگاهم را از زمین بر میدارم وفقط به روبرو خیره میشوم.باز در افکارم غرق میشوم من میتونم! خوب این نشد یکی دیگه یه جایی دیگه.پسره احمق الاف چه جور منو الاف خودش کرد.با اون موهای سخ سیخی مزخرفش فکرمیکنه همه مثل خودش بیکارن
به خودم که می آیم مقابل درب خانه ایستاده ام کلید می اندازم وداخل میشوم. سلام مادرجون!!
به اتاق میروم وبا تردید پشت میز تحریر مینشینم.به خودم میگویم:خوب بنویس! اصلا درباره اون زن گدای سر چهارراه بنویس میتونی انقدر دردناکش کنی که همه تو انجمن گریه کنن.یا حتی میتونی سر همون چهارراه زیر یه ماشین مدل بالا لهش کنی و بچه بیمارشو برای همیشه بفرستی کنار همون زوج داخل ماشین که از قضا بچه دار هم نمیشن...از داخل آشپزخونه با صدایی بلند گفت:چایی میخوری مادر؟ نمیدونم شاید آره
گرفتی؟
چیو!!؟؟
پس من برای چی بهت زنگ زدم!!!!؟
آخ ببخشید بخدا یادم رفت.خیلی خیلی شرمنده
سر به هوا شدی! کجامیری که اینجوری سر به هوات کردن؟این را خیلی آرامتر گفت چون با سینی چای روبرویم ایستاده ودرحالی که سینی چای را روی میز میگذارد میگوید:اگه نگیری از شام خبری نیست.چون روقولت حساب کرده بودمازپشت میز بلند شدم وبا لبخندی گفتم :چشم الان میرم میگیرمبا ابرو به میز اشاره کرد وگفت:اول چایی تو بخور بعد برو
میرخلیلی 3/10/1389 به نام خدا
تازه کم کم دارم متوجه گرمای آسفالت خیابان میشوم. نمیدانم چرا از صبح تاحالا به این فکر نکرده بودم که امروز زمین هم داغتر است.آخر به خیلی چیزهای دیگر فکر کرده بودم.اینکه امروز یک روز خاص است.یک روز توی تقویم که هرسال تکرار میشود اما همیشه تازه است.تازه تر از دیروز و روزهای قبل وفردا و روزهای بعد.
هر روز همینجا می ایستم و ماشین ها را نگاه میکنم که تند تند از جلوی من میگذرند وفقط فرصت دارم صدا بزنم یا داد بزنم یا آرام به آنهایی که کنارم ترمز میکنند بگویم: میدون؟
اما امروز چی؟! امروز حتی ماشینی هم داخل خیابان نیست. همه پیاده شده اند.آدمها جای ماشینها را گرفته اند.پیر! جوان! بزرگ! کوچک! همه یک رنگند.همه یک شکلند.
هرچقدر چشم می چرخانم نمیتوانم خودم را توی جمعیت پیدا کنم گاهی به اشتباه میگوییم:
- اون منم !؟
- نه اون یکی منم.
- شایدم این منم!؟
- ولی منکه کفش پام نبود!!!!
منم مثل خیلی های دیگه از صبح پا برهنه آمدم بیرون.پا برهنه و سیاه پوش.سیاه پوش مثل تیر چراغ برق مثل پل عابر بیاده.
سعید را میبینم که امروز بساط سیگار فروشی کنار تیر چراغ برق را جمع کرده ودر عوض مشک به دوش با یک لباس بلند عربی وسط قطار مردها حرکت میکند و داخل یک لیوان به همه آب میدهد
.وقتی میروم سراغش باکنایه به من میگوید:
- ها ! مهندس یک نخ یا یک پاکت؟؟
میگویم: فقط یک لیوان.
هرچقدر دقت میکنم دیگر غصه خواهر بیوه و خواهرزاده یتیم در چهره آفتاب سوخته جنوبی اش مشخص نیست. انگار سعید هم مثل همه غصه بزرگتری دارد.
باید بروم. بدون تعلق. آزاد و رها مثل همین بچه هایی که وسط دسته قطاری درست کرده اند و در این ول وله جمعیت دیگر دستهایشان مضطرب گوشه رها شده چادر مادر یا انگشت اشاره پدر نیست وبا همان جدیت پدرهایشان غم به چهره آورده اند و چشم به زمین دوخته اند و زنجیر میزنند.
خیابان . آدمها . سعید وپسر پنج ساله ام همه امروز متفاوتند وشبیه به هم.
امروز! روزی تکراری باغمی تازه
سید مصطفی میرخلیلی 16/9/1389