• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 5
تعداد نظرات : 4
زمان آخرین مطلب : 5751روز قبل
مهدویت
 

تمام خاطراتم را به دنبال تو گشتم ... یا بهتر بگویم به یـاد تو ...

تمام جانم را در کف دستــانم گرفتم و به یـادت فریاد بر آوردم ...

میدانم که برای بـــا تو بودن دستانم خــالیست ...

تمام هستی نداشته ام را به تو هدیه خواهم داد ...

بــاشد که دلم را به آرامش برســـانی ، تــا تمــام خاطراتم را قاب

بــگیــرم و از دیـــوار سـینـــه ام بیـــاویـــزم ...

تمام روزهایم به زدن چوب خط های روزهای نبودنت سپری شد !

بیا ...

دوشنبه 19/7/1389 - 13:30
طنز و سرگرمی
 

مردان

زنان

به سکوت علاقه دارند.

عاشق گفتگو هستند.

در سکوت مشکلات خود را حل می کنند.

با گفتگو مشکلاتشان را حل می کنند.

روزی 14000 کلمه حرف می زنند.

روزی26000  کلمه حرف می زنند.

شنونده خوبی نیستند.

شنونده بسیار خوبی هستند.

توجه به تشریفات ندارند.

بسیار تشریفاتی هستند.

کلی نگرند.

جزیی نگرند.

موجوداتی هدف گرا هستند.

موجوداتی مسیرگرا و رابطه گرا هستند.

از راه چشم عاشق می شوند.

از راه گوش عاشق می شوند.

به آینده نگاه می کنند.

در گذشته زندگی می کنند.

در جوانی خودخواه و در پیری مهربان هستند.

د رجوانی مهربان ودر پیری خودخواه هستند.

مسائل مالی را جاری می بینند.

مسائل مالی را به صورت پس انداز می بینند.

در موقع عاشق شدن

9/1 برابر انرژی و تمرکزشان افزایش می یابد.

در موقع عاشق شدن

3/1 افت تمرکز و انرژی می یابند.

در زمان شکست عاطفی و ساکت هستند.

در زمان شکست افسرده می شوند.

اولویت در جوانی  و پیری

1-عشق 2 -پول 3-سلامتی

اولویتها در جوانی 1-عشق 2-سلامتی 3-پول

اولویتها در پیری 1 -سلامتی 2 -پول  3 -عشق

برای زندگی به دنبال کسی نباش که بتونی با آن زندگی کنی ، به دنبال کسی باش که بدون او نتونی زندگی کنی

دوشنبه 19/7/1389 - 13:28
سخنان ماندگار
 

افلاطون:

 اگه با دلت کسی یا چیزی رو دوست داشتی زیاد جدی نگیرش چون کار دل دوست داشتنه ...

درست مثل کار چشم که دیدنه ...

ولی اگر کسی رو با عقلت دوست داشتی بدون داری چیزی رو تجربه می کنی که

                                      اسمش عشق واقعیه....

دوشنبه 19/7/1389 - 13:22
داستان و حکایت
« کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشستکه برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود آن هم به سه دلیل؛اول آنکه کچل بود،دوم اینکه سیگار می کشید .و سوم – که از همه تهوع آور بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت!… چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه :زن داشتم ،سیگار می کشیدم وکچل شده بودم.وتازه فهمیدم که خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران که ابراز انزجار می کندممکن است در خودش بوجود آید.
يکشنبه 18/7/1389 - 13:31
داستان و حکایت
پسر بچه ای بود كه اخلاق خوبی نداشت . پدرش جعبه ای میخ به او داد و گفت هربار كه عصبانی می شوی باید یك میخ به دیوار بكوبی .
روز اول ، پسر بچه 37 میخ به دیوار كوبید . طی چند هفته بعد ، همان طور كه یاد می گرفت چگونه عصبانیتش را كنترل كند ، تعداد میخ های كوبیده شده به دیوار كمتر می شد . او فهمید كه كنترل عصبانیتش آسان تر از كوبیدن میخ ها بر دیوار است ...
بالاخره روزی رسید كه پسر بچه دیگر عصبانی نمی شد . او این مسئله را به پدرش گفت و پدر نیز پیشنهاد داد هر بار كه می تواند عصبانیتش را كنترل كند ، یكی از میخ ها را از دیوار در آورد .
روز ها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگوید كه تمام میخ ها را از دیوار بیرون آورده است . پدر دست پسر بچه را گرفت و به كنار دیوار برد و گفت : « پسرم ! تو كار خوبی انجام دادی و توانستی بر خشم پیروز شوی . اما به سوراخ های دیوار نگاه كن . دیوار دیگر مثل گذشته اش نمی شود . وقتی تو در هنگام عصبانیت حرف هایی می زنی ، آن حرف ها هم چنین آثاری به جای می گذارند . تو می توانی چاقویی در دل انسانی فرو كنی و آن را بیرون آوری . اما هزاران بار عذر خواهی هم فایده ندارد ؛ آن زخم سر جایش است . زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناك است .
يکشنبه 18/7/1389 - 13:20
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته