• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 3
تعداد نظرات : 1
زمان آخرین مطلب : 5723روز قبل
محبت و عاطفه

 

میدونم وقتی نگاهم تو نگاهت دوخته شد، فقط این دل من نبود که زیر و رو شد

 قلب تو هم پر شد از تپش عشق، عشقی که تو برق چشمات موج میزد

دلم میخواست اسمت رو صدا بزنم اما نه اسمت رو میدونستم

و نه جرأت پرسیدن اسمت رو داشتم.

دیگه کم کم داشتم از نفس می افتادم ولی هنوز امید داشتم که شاید معجزه ای بشه،

 ثانیه به سختی میگذشت و دلم پر از دلهوره میشد

بلاخره ثانیه ی اخر اومد و وقت رفتن من شد

پاهام نای رفتن نداشت، قدمهام خیلی سنگین شده بود

...

ولی به اجبار رفت

حالا فقط خاطره ی چشمای تو مونده برای من و خاطره،ی چشمای من برای تو


گرچه دیگه نمیبینمت، اما فقط دلم میخواد بهت بگم;

 منو ببخش که رفتم، راهی جز رفتن نبود

 

 

چهارشنبه 19/8/1389 - 17:21
محبت و عاطفه
چند مطلب عاشقونه
گر دنیای ما دنیای سنگ است بدان سنگینی سنگ هم قشنگ است
اگر دنیای ما دنیای درد است بدان عاشق شدن از بحررنج است
 اگر عاشق شدن پس یک گناه است دل عاشق شکستن صد گناه است
چرا غمگینی؟عاشق شدم!!!! آیا عشق شیرین است؟بله....شیرین تر
 از زندگی!!!! چرا تنهایی؟ویژگی عاشق هاست!!!! لذت تنهایی چیست
؟فکر به او و خاطرات و!!!! چرا می روی؟برای اینکه او رفت!!!! دلت کجاست؟پیش او!!!! قلبت کجاست؟او برده!!!! پس حتما بی رحم بوده؟نه...اصلا!!!! چرا؟چون باز هم او را می پرستم
ای دوست دلت همیشه زندان من است آتشكده عشق تو از آن من است آن روز كه لحظه وداع من و توست آن شوم ترین لحظه پایان من است
وقتی که من دارم فكر می كنم وتو داری فكر می كنی كه من دارم به چی فکر می کنم دوست دارم که فکر کنی که دارم به تو فکر می کنم
بعضی ها وقتی كاری داشته باشند دوستت هستند بعضی ها وقتی گیر می كنند دوستت هستند بعضی ها نیستند و وقتی هم هستند بهتر است نباشند بعضی ها نیستند و ادای بودن در می آورند بعضی ها در عین بودن هرگز نیستند بعضی های دیگر هم به طور كلی هستند ولی آدم نیستند آنهای دیگری هم كه آدم هستند نیستند
 کاری نکنیم که روزی حتی خودمان هم باور نکنیم که داریم دروغ می گوییم آن هم به خودمان و کاری نکنیم که روزی به خدا هم دروغ بگوییم و ای کاش روزی مردم با صداقتی همچون صداقت چشمهاشان با هم سخن بگویند پروانه سوخت شمع فرو مرد شب گذشت ای وای من که قصه دل نا تمام ماند
اگر ان شب نگاهم نمی کردی اگر در ان شب تاریک بر این تنهاتر از تنهایی چشمک نمی زدی اگر در اولین حرفم باورم نمی کردی اگر نمی ماندی و می رفتی من دیگر این که هستم نبودم
 ای آفتاب خوبان، می‏جوشد اندرونم یك ساعتم بگنجان در سایه عنایت غلام همت آن رند عاقبت سوزم كه در گدا صفتی كیمیاگری داند
 از پایان گرفتن غم هایت نا امید شده ای ، به خاطر بیاور زیباترین صبحی که تا به حال تجربه کرده ای مدیون صبرت در برابر سیاهترین شبی هست که هیچ دلیلی برای تمام شدن نمی دید
هیچ کس ویرانیم را حس نکرد... وسعت تنهائیم را حس نکرد... در میان خنده های تلخ من.. گریه پنهانیم را حس نکرد... در هجوم لحظه های بی کسی... درد بی کس ماندنم را حس نکرد... آن که با آغاز من مانوس بود... لحظه پایانیم را حس نکرد  
سكوتم را به باران هدیه كردم/ تمام زندگی را گریه كردم/ نبودی در فراق شانه‌هایت /
به هر خاكی رسیدم تكیه كردم
چهارشنبه 28/7/1389 - 3:17
محبت و عاطفه

دادگاه عشق

 

 

 

 

در دادگاه عشق قسمم قلبم بود، وكیلم دلم بود

 

و حضار جمعی از عاشقان و دلسوختگان

 

قاضی نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن

 

 تو اعلام كرد پس محكوم شدم به تنهایی و مرگ

 

كنار چوبه ی دار از من خواستند تا آخرین خواسته ام را بگویم

 

و من گفتم به تو بگویند: 

دوستت دارم

 

 


 

 

عاشقت بودم و دیوانه حسابم کردی

 

آشنا بودم و بیگانه خطابم کردی


گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم


چه بگویم، که غم دل برود تا تو بیایی!

 

 

 


 

 

 

دوست دارم تا اخرین باقیمانده ی جانم تو را عاشق  كنم

زندگی من در زلالی چشمان تو خلاصه شده

زندگی من در نفس های بازدم تو جاری شده

 زندگی من در همین از تو نوشتن ها وسعت یافته

نفس كشیدن من تنها با یاد اوری زنده بودن تو امكان پذیر است

همین كه گاه نگاه چشمان پر از عشق یا سردی تو را میبینم برایم كافی است و قانع

كننده است كه زندگی زیباست

اگر روزی از دیار من سفر كنی با چشمانی نابینا شده از گریستن در نبودت جای

قدمهایت را بر روی سنگفرش خیابان گل باران میكنم

             

 


 

 

خسته و بی هـــدف در کــوچه هـــای غربت ســـر گـــردانـــم فـــضای

 

شهر را غبار غربت ویاءس فرا گــرفــتـه دیــگــر خــسـته شده ام به دیواری

سرد و سیاه تکیه می دهم اما سایه ام مرا کشان کشان دنبال خو می برد

آخر مقصد و راه من کجاست هیچ کسی نیــست انــگار درایــن هــمــه بــا

هم غریبند همه همانند سایه ای ســیــاه با شـتـاب از کـنـار هم می گذرند

و خود را در گورسـتــان تـاریـک خـانـه هایـشـان پـنـهـان مـی کـنـنـد و مــن 

و سایه ام همچنان سر گردان زمان سالهاست که در اینجا گم شده اسـت 

و برای کسی مهم نیست که دست شب چنان زغــال زمـیـن و آسـمـان را 

سیاه کرده است سایه ام مرا به زیر اتاقی روشن می برد انـگــار شـخصی 

آنجاست که به روشنایی علاقه مند است و پشت پنــجــره ایـسـتـاده و بـه 

بیرون می نگرد چشمانش برقی عجیبی از امید دارد بــا چــشـمـانــــــــم 

به او می فهمانم به کشمکش احتیاج دارم تا با دسـتــش غــبـار غـربــت و

یاءس را از پیراهن روحم بتکاند پس عاشـقـانــه بــا او بــه راه مـی افــتــم 

تــــــــا شــــــــب را نــــــــــا بـــــــــود کـــــــنــــــیـــــــــــم

 

چهارشنبه 28/7/1389 - 3:16
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته