داستان و حکایت
یک روز گرم شاخه ای مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند. به دنبال ان برگهای ضعیف جدا شدند و آرام بر روی زمین افتادند. شاخه چندین بار این کار را با غرور خاصی تکرار کرد، تا این که تمام برگها جدا شدند شاخه از کارش بسیار لذت می برد. برگی سبز و درشت و زیبا به انتهای شاخه محکم چسبید ه بود و همچنان از افتادن مقاومت می کرد.
در این حین باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه ی خشکی که می رسید آن را از بیخ جدا می کرد و با خود می برد. وقتی باغبان چشمش به آن شاخه افتاد، با دیدن تنها برگ آن از قطع کردنش صرف نظر کرد. بعد از رفتن باغبان، مشاجره بین شاخه و برگ بالا گرفت و بالاخره دوباره شاخه مغرورانه و با تمام قدرت چندین بار خودش را تکاند، تا این که به ناچاربرگ با تمام مقاومتی که از خود نشان می داد، از شاخه جدا شد و بر روی زمین قرار گرفت.
باغبان در راه برگشت وقتی چشمش به آن شاخه افتاد، بی درنگ با یک ضربه آن را از بیخ کند. شاخه بدون آنکه مجال اعتراض داشته باشد، بر روی زمین افتاد.
ناگهان صدای برگ جوان را شنید که می گفت: “اگر چه به خیالت زندگی ناچیزم در دست تو بود، ولی همین خیال واهی پرده ای بود بر چشمان واقع نگرت، که فراموش کنی نشانه حیاتت من بودم!!!”
منبع:http://bazar4h.ir/?p=768
دوشنبه 24/5/1390 - 16:29
داستان و حکایت
بانوى خردمندى در کوهستان سفر مى کرد که سنگ گران قیمتى را در جوى آبى پیدا کرد.
روز بعد به مسافرى رسید که گرسنه بود.
بانوى خردمند کیفش را باز کرد تا در غذایش با مسافر شریک شود.
مسافر گرسنه، سنگ قیمتى را در کیف بانوى خردمند دید
از آن خوشش آمد و از او خواست که آن سنگ را به او بدهد.
زن خردمند هم بى درنگ، سنگ را به او داد
مسافر بسیار شادمان شد و از این که شانس به او روى کرده بود،
از خوشحالى سر از پا نمى شناخت.
او مى دانست که جواهر به قدرى با ارزش است که تا آخر عمر مى تواند
راحت زندگى کند، ولى چند روز بعد، مرد مسافر به راه افتاد
تا هرچه زودتر، بانوى خردمند را پیدا کند. بالاخره هنگامى که او را یافت، سنگ را پس داد و گفت:
«خیلى فکر کردم. مى دانم این سنگ چقدر با ارزش است،
اما آن را به تو پس مى دهم با این امید که چیزى ارزشمندتر از آن به من بدهى.
اگر مى توانى، آن محبتى را به من بده که به تو قدرت داد این سنگ را به من ببخشى . . .
منبع:!!!!POWERFUL!!!!!
دوشنبه 24/5/1390 - 16:6
داستان و حکایت
داستان چهار شمع
چهار شمع به آهستگي ميسوختند، در آن محيط آرام صداي صحبت آنها به گوش ميرسيد.
شمع اول: من صلح و آرامش هستم، هيچ کسي نميتواند شعله مرا روشن نگه دارد من باور دارم که به زودي ميميرم ....... سپس شعله صلح و آرامش ضعيف شد تا به کلي خاموش شد
شمع دوم گفت: من ايمان و اعتقاد هستم، ولي براي بيشتر آدمها ديگر چيز ضروري در زندگي نيستم پس دليلي وجود ندارد که ديگر روشن بمانم ......... سپس با وزش نسيم ملايمي ايمان نيز خاموش گشت.
شمع سوم با ناراحتي گفت: من عشق هستم ولي توانايي آن را ندارم که ديگر روشن بمانم، انسانها من را در حاشيه زندگي خود قرار دادهاند و اهميت مرا درک نميکنند، آنها حتي فراموش کردهاند که به نزديکترين کسان خود عشق بورزند .............. طولي نکشيد که عشق نيز خاموش شد.
ناگهان کودکي وارد اتاق شد و سه شمع خاموش را ديد، گفت: چراشما خاموش شدهايد، همه انتظار دارند که شما تا آخرين لحظه روشن بمانيد ......... سپس شروع به گريستن کرد ........... پــــــــس...
شمع چهارم گفت: نگران نباش تا زمانيکه من وجود دارم ما ميتوانيم بقيه شمعها را دوباره روشن کنيم، مـن امـــيد هستم.....
با چشماني که از اشک و شوق ميدرخشيد ..... کودک شمع اميد را برداشت و بقيه شمعها را روشن کرد.
نور اميد هرگز نبايد از زندگي شما محو شود.
دوشنبه 30/3/1390 - 16:54
داستان و حکایت
پسر و پدري داشتند در کوه قدم ميزدند که ناگهان پاي پسر به سنگي گير کرد، به زمين افتاد و داد کشيد:آآآييي!! صدايي از دوردست آمد:آآآييي!! پسرم با کنجکاوي فرياد زد: کي هستي؟ پاسخ شنيد: کي هستي؟ پسرک خشمگين شد و فرياد زد ترسو! باز پاسخ شنيد: ترسو: پسرک با تعجب از پدرش پرسيد: چه خبر است؟ پدر لبخندي زد و گفت: پسرم، توجه کن و بعد با صداي بلند فرياد زد: تو يک قهرمان هستي! پسرک باز بيشتر تعجب کردو پدرش توضيح داد: مردم ميگويند که اين انعکاس کوه است ولي اين در حقيقت انعکاس زندگي است. هرچيزي که بگويي يا انجام دهي، زندگي عينا به تو جواب ميدهد. اگر عشق را بخواهي ، عشق بيشتري در قلبت بهوجود ميآيد و اگر به دنبال موفقيت باشي، آن را حتما به دست خواهي آورد. هر چيزي را که بخواهي، زندگي همان را تو خواهد داد.
پنج شنبه 12/3/1390 - 20:33
داستان و حکایت
مردي صبح زود از خواب بيدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشيد و راهي خانه خدا شد. در راه به مسجد، مرد زمين خورد و لباسهايش کثيف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباسهايش را عوض کرد و دوباره راهي خانه خدا شد. در راه به مسجد و درهمان نقطه مجدداً زمين خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. يک بار ديگر لباسهايش را عوض کرد و راهي خانه خدا شد. در راه به مسجد، با مردي که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسيد. مرد پاسخ داد: "من ديدم شما در راه به مسجد دو بار به زمين افتاديد"، از اين رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او به طور فراوان تشکر مي کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه مي دهند. همين که به مسجد رسيدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست مي کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداري مي کند. مرد اول درخواستش را دو بار ديگر تکرار مي کند و مجدداً همان جواب را مي شنود. مرد اول سوال مي کند که چرا او نمي خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند؟ مرد دوم پاسخ مي دهد: "من شيطان هستم." مرد اول با شنيدن اين جواب جا مي خورد. شيطان در ادامه توضيح مي دهد: "من شما را در راه به مسجد ديدم و اين من بودم که باعث زمين خوردن شما شدم. وقتي شما به خانه رفتيد، خودتان را تميز کرديد و به راهمان به مسجد برگشتيد، خدا همه گناهان شما را بخشيد. من براي بار دوم باعث زمين خوردن شما شدم و حتي آن هم شما را تشويق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بيشتر به راه مسجد برگشتيد. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشيد. من ترسيدم که اگر يک بار ديگر باعث زمين خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را ببخشد. بنابراين، من سالم رسيدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.
پنج شنبه 12/3/1390 - 20:0
شعر و قطعات ادبی
ای امام گل ها
وقتی در تلخ ترین شب ستم
دل به امواج نیلی دریا سپردی
وبا فرعونی ترین حادثه زمانه در افتادی
ستاره ها از حیرت پلك نمی زدند
وبركه ها خیره در روی ماه تومانده بودند
در میان گل ها قحطی شبنم بود
وخار قندیل های یخ
آواز را در گلوی قناری ها پرپر می كرد
آزادگان در بندو
گوش دیوار ها از صدای زنجیر ها پر بود
تااین كه ناگهان
میان طوفانی كه از سمت خورشید می وزید
در ساحل ما آفتابی شدی ونگاه مهربانت
دردل زمستان
خورشیدراضرب در بهار كرد
چهارشنبه 13/11/1389 - 11:29
آموزش و تحقيقات
پرستو ها در حال پرواز به خواب می روند دانشمندان به كمك تصاویر رادار در یافته اند كه این پرندگان بعضی وقت ها تمام طول شب را در ارتفاع زیاد به پرواز وسر خوردن در هوا ادامه می دهند به عقیده ی آنان پرنده ه ها در فواصل كوتاهی كه سوار بر جریان هوا هستند به خواب می روند وسپس بیدار می شوند ودوباره به بال زدن ادامه می دهند
سه شنبه 12/11/1389 - 20:37
سخنان ماندگار
حضرت امام جعفر صادق (ع)فرمود: فاطمه (س)نزد خداوند تعالی9اسم دارد:فاطمه صدیقه مباركه طاهره زكیه راضیه مر ضیه محدثه و زهرا
چرا فاطمه؟
رسول خدا فر مود:زیرا او وشیعیان از آتش جهنم قطع شده اند(فاطمه به معنای قطع شده و بریده شده است)ونیز امام صادق (ع)فرمود:زیرا اواز هر شروبدی بریده شده استونیز چون مردم ازرسیدن به معرفت كامل او قطع شده اند
چرا صدیقه ؟
او هر گزجز راست نگفتوهرآن چه پدر بزرگوارش فرمود تصدیق كرد
رسول خدا(ص) به امیر المومنین (ع)فرمود:یاعلی من به فاطمه سفارش هایی كرده امكه به تو بگوید او هر چه گفت بپذیرزیرا اوراستگوست بسیار راست گو
چرا مباركه؟
بركت به معنای خیر فراوان است واز فاطمه نسل فر اوانی به عالم اسلام هدیه شده استلذا در برخی تفاسیر آمده است كه در آیهی((انا عطیناك الكوثر))(ای رسول گرامی ما به تو خیر كثیر كرده ایم)منظور فاطمه (س) است.
چراذ طاهره؟
امام باقر(ع)فرمود:زیرا اوازهرناپاكی ظاهری وهرگونه ناپاكی دامن مبری است.
ونیز طبق روایات متعددآیه ی تطهیر:((انما یرید الله لیذهب انكم الرجس اهل البیت ویطهرطهیرا)) درباره ی حضرت فاطمه (س) نازل شده است پس فاطمه(س)طاهره است زیرا هرگونه رجس وپلیدی وناپاكی از وجود مقدسش دور است.
ادامه در قسمت دوم
التماس دعا
شنبه 9/11/1389 - 18:51
خاطرات و روز نوشت
وقت امتحان است.
ازهردفتر جمله ای واز هر كتاب عبارتی به خاطر می سپاری
فكرت شلوغ وپلوغ است...مثل دوروبرت مثل كیف مدرسه ات!!!
باید جمع و جورشان كنی فكرهایت را دسته بندی می كنی ومهم ترین هارا در اولویت قرار می دهی !!!اهداف درخشانی را كه در گوشه وكنارذهنت داری زیر نور خیال برق می زنند...باید برای رسیدن به آن ها تلاش كنی بی حوصله گی هایت رامثل كاغذ های باطله مچاله می كنی و دور می اندازی هفت شاخه گل در گلدان بر نامه ات می گذاری وهفته را آغاز می كنی
آفتاب از پشت پنجره دستی به سرورویت می كشد صدای پرنده ها امكان پرواز را به تو یاد آوری می كندولبریز می شوی از بوی سیب!!!
مبادا مثل خرگوش به سر عت وهوش خودت مغرور شوی ومثل لاك پشت عقب بمانی.
شنبه 9/11/1389 - 17:44
داستان و حکایت
روزی مردی به سفر می رود وبه محض ورود به اتاق هتل متوجه می شود هتل به كامپیوتر مجهز است تصمیم می گیرد به همسرش ایمیل بزند نامه را می نویسد اما در تایپ آدرس دچار اشتباه می شود وبدون ای كه متوجه شود نامه را می فرستد در همین حال گوشه ای دیگر از كره ی خاكی زنی كه تازه از مراسم خاك سپاری همسرش به خانه باز گشته بود با این فكر كه شاید تسلیتی از دوستان یا آشنایان داشته باشد به سراغ كامپیوتر می رود تاایمیل های خودرا چك كند اما پس از خواندن اولین نامه غش می كندوبرزمین می افتد پسر او با هول هراس به سمت اتاق مادرش می رود ومادرش را نقش بر زمین می بینددر همان حال چشمش به صفحه ی مانیتور می افتد:
گیرنده:همسر عزیزم
موضوع:من رسیدم می دونم كه از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی راستش آن ها این جا كامپیوتر دارند وهر كس به این جا می آید می تونه برای عزیزانش نامه بفرسته من همین الان رسیدم وهمه چیز را چك كردم همه چیز برای ورود تو روبه راهه فردا می بینمت امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه وای كه چه قدر این جا گرمه!!!
جمعه 8/11/1389 - 21:34