• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 3
تعداد نظرات : 1
زمان آخرین مطلب : 5773روز قبل
شهدا و دفاع مقدس


حجم مطالبی که تاکنون درباره سردار سرلشکر پاسدار علی هاشمی فرمانده جاویدالاثر قرارگاه نصرت منتشر شده ، بسیار اندک است. نمی دانم برای ما که در شناخت و تحلیل اسطوره ها و افسانه های ملل دیگر گاه ساعتها سخنرانی می کنیم، برای ما که در پوستین روشنفکری بسا در شناخت نویسندگان خارجی کتابها بنماییم، برای ما که با قهرمانان و نبردهای باستانی و مدرن دنیای غرب از نبرد تروا تا جنگ جهانی دوم و جنگ ویتنام یا... را به تمامی آشناییم؛ خجالت ندارد اگر قهرمانان واقعی این مرز و بوم را نشناسیم؟ نمی دانم، نمی دانم کوتاهی از جانب ما اهالی کتاب و قلم است که شهید و شهادت را یکپارچه به نهادهای اداری وانهادیم و گاه هر قدر خود از این نهادها گله مند و یا رنجیده بودیم اینها را به پای شهدا و شهادت گذاشتیم. من نمی دانم کی قرار است ما به دور از نگاه رسمی دولتی خود به شهادت و شهیدان پرداخته و به جدایی از هر تبلیغاتی به یاد آوردیم میهنی که زنده به آنیم خود زنده به خون چه کسانی است؟
در سال 1340، کودکی درشهر اهواز چشم به جهان گشود که نامش را علی نهادند. کودکی او مصادف با دوران سیاه ستمشاهی بود، و علی هاشمی از همان زمان با افکار سبز و روشن اسلام پیوندی عاشقانه یافت.
وی ارتباط تنگاتنگ خویش را با کوثر زلال وحی از همان سنین حفظ نمود. و تفسیر قرآن و درس اخلاق را از برنامه‌های مهم خویش قرار داده و با علاقه و ارادتی که به نماز داشت مرید و مؤذن مسجد شد.
مادرش می گوید: قبل از انقلاب شهید هاشمی در مسجد فعالیت می کرد، یک بار هم در حال فعالیتهای ضد طاغوتی در مسجد دستگیر شد که پس از مدتی آزاد شد، وقتی به خانه بازگشت، آن قدر او را شکنجه داده بودند که کاملا ساقهایش سیاه و کبود بود و از شدت درد به خود می پیچید؛ ولی با این وجود از فعالیت خود در مسجد دست نکشید و روز به روز بیشتر تلاش می کرد تا به انقلاب اسلامی خدمت کند.
هاشمی پس از پیروزی انقلاب با تکیه بر مطالعات عمیق و آگاهی‌های دینی خود در بحث‌های گروهک‌های مختلف شرکت کرده و با بحث‌های منطقی آنان را به تسلیم در برابر اسلام وا می‌داشت. وی از همان زمان ابتدا عاشق و دلباخته امام (ره) و پیشتاز مبارزه بود و به همین دلیل به قصد خدمت به نظام وارد کمیته انقلاب شد و سپس به همراه حسین علم الهدی، آقایی و .... جهت تشکیل بسیج و سپاه تلاش‌های بسیاری نمود.
زندگی در جنگ مرحله نوینی از دوران پرتلاطم حضور حاج‌علی در دنیای خاکی بود اوج ایثار و رشادت او در شناسایی هایش نمایان بود. آنچنان که تمام طرح‌های عملیاتی‌اش را با تعداد اندکی نیرو با موفقیت به انجام می‌رساند. با گسترش محورهای عملیاتی، حاج‌علی تیپ 37 نور را در محور حمیدیه تشکیل داد. و پس از عملیات بیت‌المقدس توانست سپاه بستان و هویزه را تشکیل دهد. ایجاد پاسگاه‌های مرزی و مسئولیت پدافندی کل منطقه از فعالیت‌های دیگر او بود.
وی پس از تشکیل قرارگاه «نصرت» و ارائه طرح کلی عملیات خیبر و بدر، مسئولیت سپاه ششم امام جعفر صادق (ع) را عهده‌دار شد که حاصل آن سازماندهی 13 یگان رزمی و پشتیبانی در استان خوزستان بود.و شاید به همین دلیل او را سردار هور نامیدند.

مادر شهید هاشمی می گوید: بعد از انقلاب هم مرتب در برنامه های انقلابی شرکت می کرد تا اینکه یک روز گفت: می خواهم به سپاه حمیدیه بروم، هم برای اینکه دوران خدمت سربازی ام را بگذرانم و هم به سپاه ملحق شوم. مادر شهید با بغضی عمیق گفت: “رفت” و پس از مکثی کوتاه می گوید: هر چند وقت یکبار می آمد، من خیلی نگران بودم ولی او همیشه مرا در آغوش می گرفت و می بوسید و سعی می کرد مرا از نگرانی در بیاورد، ابتدای جنگ بود و ما در منطقه حصیرآباد زندگی می کردیم.
یک روز آمد و گفت: مادر برای امشب شام مفصلی درست کن و تمام خواهران و برادرانم را دعوت کن، می خواهم همه دور هم باشیم. آن شب بیش از همیشه با من نشست و مدام مرا می بوسید. نگاهش طور دیگری بود، انگار به او الهام شده بود که می خواهد برای همیشه از بین ما برود. به اینجا که می رسد، خطوط چهره مادرانه و غمگینش سکوتی را به ما و مجلس تحمیل می کند.
اما خواهر علی كه یك سال از او كوچكتر است هم صحبت های جالبی دارد:" شهید حاج علی هاشمی در تاریخ 10/6/1340 در منطقه عامری شهرستان اهواز به دنیا آمد و در سال 1367 به اسارت گرفته شد که مفقودیت وی در همان سال در 4 تیر اعلام شد و در سال 1382 در فروردین ماه از سپاه تهران درجه شهادت وی اعطا شد. حاج علی پاره تن من بود. ما برادر و خواهر، خیلی به هم وابسته بودیم و ارتباط تنگاتنگی داشتیم. او قبل از جنگ دیپلم گرفت و در همان زمان در دانشگاه علوم پزشکی موفق به درجه قبولی شد ولی از ورود به دانشگاه انصراف داد و به جبهه رفت. وی به عنوان پاسدار به سپاه حمیدیه رفت، ولی به وصیت سردار علی نظر آقایی فرمانده سابق سپاه حمیدیه که قرار شد پس از شهادت وی حاج علی جانشین او شود، به این سمت منصوب شد. ایشان فرمانده سپاه ششم امام جعفر صادق خوزستان بود. حاج علی از هر نظر زبانزد خاص و عام بود. برای مادر فرزندی رشید، برای خواهرانش برادری کریم، برای فرزندانش پدری عظیم و برای مردم ایرانش فرماندهی قوی و جسور بود. حاج علی چند شب قبل از مفقودیت خود عکسش را به عکاسی برده و به تعداد خواهرانش چاپ و قاب گرفته و هر شب به خانه یکی از خواهران می رفته و یکی از قاب عکسها را به عنوان یادگاری به آنها می داد و در آخر خواهر حاج علی با چشمانی اشک آلود گفت: ما به داشتن چنین برادری افتخار می کنیم و آرزو می کنیم که همیشه روحش شاد باشد و از ما راضی."
سمیه اهوازیان همسر شهید علی هاشمی است:" سمیه اهوازیان متولد 1340 هستم. در سال 1362 با سردار ازدواج کردم و ضمنا من و سردار حاج علی با هم دختر و پسرخاله بودیم. یک پسر به نام حسین و یک دختر به نام زینب ثمره این ازدواج بود. دقیقا 5 سال با حاج علی زندگی کردم.

وقتی از او می خواهیم در مورد اخلاق علی بگوید:" از اخلاق شهید گفتن مقاله کاملی می طلبد. اما چیزی که در او بسیار متمایز بود، تبسمی بود که هنگام آمدن به خانه هدیه همیشگی او بود. او همیشه مهربان، فداکار، متین، صبور و با خدا بود؛ و زبان من قاصر است از بیان محبتها و فداکاری های او. وقتی شهید به خانه می آمد و زنگ خانه را می زد بچه ها از نوع زنگ زدن وی متوجه می شدند که پدرشان آمده و هر دو با هم می دویدند تا دررا باز کنند، اما حسین که زرنگ تر بود زودتر در را باز می کرد و زینب ناراحت می شد و گوشه ای می نشست، وقتی علی دلیلش را پرسید و متوجه موضوع شد، از آن وقت، هر بار این اتفاق تکرار می شد، شهید بر می گشت و از حیاط بیرون می رفت و می گفت زینب باید در را باز کند و او با این کار زینب را بی نهایت شاد می کرد."
حسین و زینب هاشمی هر دو میوه این درخت تنومند می باشند. حسین متولد 1364 دانشجوی کامپیوتر و زینب متولد 1363 دانشجوی روانشناسی مرکز اهواز می باشد.
زینب می گوید: من که آن زمان تنها یک تا سه سال بیشتر نداشتم، فقط صحنه های مبهمی در ذهنم وجود دارد. یادم می آید پدر از بیرون که می آمد من و حسین را به بستنی فروشی نزدیک خانه مان می برد و برایمان بستنی میوه ای می خرید و اینکه پدر یک ماسک شیمیایی داشت که همیشه او را به صورتش می زد و با ما بازی می کرد. من و حسین تا به حال با امید زندگی کردیم و تا آخر به امید برگشت پدر زندگی خواهیم کرد چون پدر در دل ما زنده است.

خبر شهادت پدر، پس از 18 سال

این خبر شوک عجیبی بود برای من و حسین بود. ما تا به آن روز به امید بازگشت پدر زندگی کرده بودیم و اینکه روزی فرا می رسد که او می آید و ما را در آغوش خود می گیرد و دیگر هیچ وقت مار ا ترک نمی کند ولی به یکباره امید ما به ناامیدی مبدل شد و دلمان شکست.
حسین اکنون دیگر جوانی برومند است، دوساله بود که پدرش مفقود شد. چهره پدر را به خاطر نمی آورد اما حسرت مهربانی او را دارد و البته این را آزمون الهی برای خود و خواهرش می داند.حسین از هر زمان پدرش یاد می کند که با آنها در تماس است. خاطرات زیادی از پدر برای او می گویند. حسین به همراه خواهرش زینب مسئول ستاد پدرهای آسمانی در استان هستند که با برگزاری برنامه هایی به بزرگداشت یاد و خاطره شهدا می پردازند.

علی هاشمی از نگاه فرمانده

محسن رضایی یكی از كسانی است كه ارتباط تنگاتنگی با علی هاشمی داشته است و سخنان بسیار جذابی درباره علی هاشمی دارد:
علی هاشمی یک جوان انقلابی حصیر آبادی بود که در کوچه پس کوچه های حصیر آباد اهواز با رژیم شاه می جنگید و در سال 57 چند بار دستگیر شد اما به طور معجزه آسایی از دست ساواک و نیروهای شهربانی خودش را نجات داد. یک جوان انقلابی، یک جوان مبارز یک جوانی که در صف ملّت ایران برای آزادی ایران مبارزه می کرد و پس از پیروزی انقلاب در تشکیل کمیته انقلاب اسلامی حصیر آباد و کمیته اهواز نقش موثری داشت. با تشکیل سپاه پاسداران وارد سپاه شد و سپاه حمیدیه را تشکیل داد. تشکیل سپاه در ابتدای انقلاب خود، کاری انقلابی و سخت بود و کمتر از دفاع در برابر دشمن و مقابله با تجاوزات ضد انقلاب نبود چرا که سازماندهی نیروهای جوان انقلابی در قالب نیروی نظامی و با حفظ ارزش ها و فرهنگ مردمی و انقلابی کاری بسیار پیچیده و سخت بود و معمولآ کشورهای بسیار پیشرفته به عنوان مستشار سیاسی و یا نظامی در کشور های جهان سوم انجام می دهند و لذا وقتی برادری در شهری مثل حمیدیه مسئول تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی می شود با انبوهی از سوالات مواجه است و نیاز به الگوهای فراوانی دارد که بر اساس آن الگوها سازمان سپاه را تشکیل دهد. مثلآ منابع انسانی چگونه باید باشد، گزینش چگونه صورت پذیرد، استخدام چگونه باشد، تشخیص نیروی انقلابی از غیر انقلابی چگونه باشد، ساختار سازمان و روابط چگونه شکل بگیرد، آموزشها چگونه باشد؟ لذا یک فرمانده باید تمام این مسائل را به تنهایی حل کند چرا که از طرف مرکز سپاه هم الگویی نبود. در سال های 59-58 مرکزیت سپاه هم نوبنیاد بود و دستورالعمل ها به صورت کلی صادر می شد و گاهی سرکشی های ماهیانه ای صورت می گرفت. کسی که مسئول سپاه می شد خودش با قدرت، خلاقیت، ابداع و نوآوری همه سوالات را می بایست پاسخ دهد.
و علی هاشمی به خوبی قبل از شروع جنگ، جوانان انقلابی حمیدیه را سامان داد و سپاه حمیدیه توانست پیش از شروع جنگ هم در برقراری امنیت نقش ارزنده ای داشته باشد و هم در مبارزه با اشرار و ضد انقلاب و قاچاقچیان اسلحه و مهمات موفق بود.
به محض شروع جنگ در یک مقطع ما نیاز پیدا کردیم که تیپ ها را شکل دهیم، عملیات فتح المبین را انجام دادیم و احساس کردیم که باید در بخش «طراح» و در «کرخه نور» در جبهه سوسنگرد عملیاتی انجام دهیم و آقای علی هاشمی مسئول عملیات شد و عملیاتی را آنجا انجام دادند. وقتی این مقطع از نبرد را بررسی می کنیم، می بینیم که آقای علی هاشمی یکی از فرماندهانی است که مسئول تشکیل تیپ های جنگ می شود و تیپ 37 نور را شکل دادند. سپاه در آن زمان از یک نیروی کوچک به یک نیروی بسیار بزرگ و به صورت انفجاری توسعه پیدا کرد و راز توسعۀ سپاه در جنگ تشکیل تیپ ها بود.
تیپ 37 نور به فرماندهی شهید علی هاشمی در عملیات بیت المقدس و آزادی خرمشهر شرکت موثر داشت و با اینکه جبهه سختی در جنوب کرخه نور وجود داشت، علی هاشمی و دوستانش که عمومآ از جوانان بومی خوزستان و حمیدیه و سوسنگرد بودند ماموریت خود را در قرارگاه قدس به خوبی انجام دادند و خط دشمن را شکستند و نقش موثری در آزادسازی خرمشهر به عهده گرفتند. در آستانه عملیات والفجر مقدماتی تیپ 37 نور تبدیل به سپاه سوسنگرد شد و بعدها از دل سپاه سوسنگرد، قرارگاه نصرت را درست کردیم که تحول اساسی در جنگ به وجود آورد. تا اینکه بعد از عملیات رمضان متوجه شدیم که باید در طراحی عملیات تغییرات اساسی به وجود بیاوریم. اولین تغییر اینکه ما باید از تک های جبهه ای و رودررویی مستقیم با دشمن پرهیز می کردیم. در ابتدای سال سوم جنگ، ما به بن بست رسیدیم و هر جا حمله می کردیم شکست می خوردیم. یاید فکری می کردیم چون هر جا تک جبهه ای انجام می دادیم راه باز نمی شد. در عملیات رمضان به نتیجه ای نرسیدیم، در والفجر مقدماتی هم به نتیجه نرسیدیم. باید جایی را برای عملیات انتخاب می کردیم که دشمن اعتقاد و باوری به عملیات ما در آن مکان نداشته باشد و اگر هم متوجه شد نتواند در مدت کوتاه وضعیت منطقه را تبدیل به تک جبهه ای بکند یعنی از یک حالت مطلوب وضعیت را به حالت نامطلوب تبدیل نکند. این سرزمین را در همان عملیات والفجر مقدماتی و انتهای عملیات رمضان پیدا کرده بودیم؛ منطقۀ هورالهویزه در جنوب و نقاطی در غرب. نقطه اول، هورالهویزه با آبگرفتگی وسیع و باتلاقی با ابعاد تقریبی 100 کیلومتر در 40-30 کیلومتر، نیزارهایی را شامل می شد که مرز ایران و عراق از میان آنها می گذشت. و نقطۀ دیگر مناطق کوهستانی و ارتفاعات غرب کشور بود که البته منطقه غرب مناسب نبرد نیروهای ما بود اما باوراندان اینکه می شود در هویزه و نیزارها و باتلاق ها عملیات انجام داد برای دوستانی که در دشتهای خاکی به دشمن حمله کرده بودند و فرهنگ جنگ های زمینی را در خود رشد داده بودند کاری بسیار دشوار بود. زمین، درب های خود را به روی ما بسته بود و ما مصصم بودیم که از باتلاق ها به دشمن حمله کنیم. همۀ نگاه ها به آسمان بلند شده بود. یادم می آید که من و شهید بزرگوار حسن باقری و شهید بقایی سوار هلیکوپتر شدیم و در سپاه سوسنگرد پیاده شدیم. البته من به بچه های اطلاعات گفته بودم که شناسایی هایی در جنوب جادۀ چزابه به العماره در منطقۀ هورالهویزه آغاز کنیم. منتها من دیدم به دلیل همان عدم باور دوستان این حرف را جدی نگرفتند. به طوری که من خودم و شهید حسن باقری و شهید علی هاشمی سوار قایق شدیم و به همان منطقه هورالهویزه (هورالعظیم) وارد شدیم و وارد منطقۀ آبهای العزیر شدیم و قصدم هم این بود که به دوستان ارادۀ خودمان را برسانیم و نشان دهیم که اینجا برای ما جدی است. چون در سپاه دوستانمان براساس اعتماد و اقناع شدن کار می کردند و سلسله مراتب نظامی در بین ما معنا نداشت. شهید باقری و شهید هاشمی مرتب در قایق به من می گفتند که شما فرماندۀ سپاه هستید نباید وارد آبهای عراق شوید و اگر شما اسیر شوید چطور خواهد شد و از این گونه حرفها. و من گفتم تا جایی که ممکن است باید به جلو برویم. آنها مرتب به من می گفتند که نباید در آبهای عراق می آمدید و اصلاً آیا شما از امام اجازه گرفته اید؟ به دوستان ثابت شد که مسئله جدی است اما به هر صورت نتوانستیم از هور در عملیات والفجر مقدماتی استفاده کنیم.
بعد از والفجر مقدماتی در جنوب غربی شهر هویزه و نزدیکی آبگرفتگی ها قرارگاهی را زدیم که با محوریت آقای علی هاشمی بود. قرارگاه سرّی نصرت، فرماندهی می خواست که هم بینش عملیاتی داشته باشد و هم بینش اطلاعاتی و این فرمانده علی هاشمی بود. من مرتب برای کسب گزارش به قرارگاه نصرت می رفتم اما هیچ کس از فرماندهان ما از این قرارگاه مخفی، اطلاعاتی نداشت. حدود 8 - 7 ماه بعد از تاسیس قرارگاه نصرت من در ملاقاتی خدمت حضرت امام (ره) عرض کردم که ما داریم کار مخفیانه انجام می دهیم و حضرتعالی برای ما دعا بفرمائید. 9 ماه بعد تازه به اولین نفرات بعد از خودم یعنی برادرانم آقای شمخانی، آقای رشید و آقای صفوی گفتم و 10 ماه بعد به مسئولین اصلی کشور اطلاع دادیم که منطقه ای را برای عملیات آماده کرده ایم. سرّ نگه دار چنین راز بزرگی در جنگ، آقای علی هاشمی و جوانان غیرتمند و وفادار دشت آزادگان بودند. این چنین مسئله مهم و بکلی سری را با آقای علی هاشمی داشتیم و در واقع پیچیده ترین طرح و پیچیده ترین قرارگاه و پر رمزترین و رازترین قرارگاه جنگ قرارگاه نصرت بود. هیچ قرارگاهی در جنگ چنین راز و رمزی نداشت. دوستان و برادران قرارگاه نصرت کاملآ مورد اعتماد بودند و جالب است بدانید که اکثر این دوستان از برادران عرب ما در استان خوزستان بودند، شهید علی هاشمی، آقای عباس هواشمی، آقای علی ناصری، و البته شهید حمید رمضانی که ایشان اهوازی بودند. اکثرآ از برادران عرب خوزستان بودند و نشان دادند که محرم ترین و سر نگه دار ترین افراد نظام در طول هشت سال دفاع مقدس بودند. نیروهای بومی دشت آزادگان حق بزرگی بر گردن دفاع مقدس دارند.

 

سپاه از توانایی های بومی مردم، در شناسایی ها استفاده می کرد. ساختن چنین سازمانی با چنین شیوه های نبردی متکی به انسان هایی خلاق و سازمان دهنده است که آقای علی هاشمی بخشی از ساخت سازمان سپاه و دستیابی به نوع نبردهای سپاه را بر عهده داشت. شهید حسن باقری، آقای غلامعلی رشید، شهید احمد متوسلیان، شهیدان محمد ابراهیم همت، حسین خرازی، مهدی باکری، احمد کاظمی، مهدی زین الدین، اسماعیل دقایقی و مجید بقایی اینها نیروهای موسس بودند و تنها مدیریت نمی کردند. در تاسیس نوع نبرد و خلق تاکتیک ها و ابتکارات رزم و همچنین در مسئلۀ سازماندهی ابتکاری و رزمی و نظامی نقش موثری داشتند.
برادران قرارگاه نصرت سوار بلم ها می شدند و چهل، پنجاه کیلومتر را در آبهای عراق می رفتند و کنار دجله نیروهای شناسایی را پیاده می کردند. حتی آبراه های دجله را متر می کردند که اگر قرار شد نیروها از جایی از دجله عبور کنند، عرض دجله را در نظر بگیرند. اتوبان بغداد - بصره را فیلم برداری می کردند و اطلاعات تهیه می کردند.
آنقدر علی هاشمی و دوستانش بر هور مسلط شده بودند که یک هفته قبل از عملیات خیبر تصمیم گرفتیم همه فرماندهان جنگ را با لباس مبدل عربی و دشداشه و چفیه سوار بلم ها کنیم و فرستادیمشان به کنار دجله تا آنها به زمینی که قرار بود بسیجی ها چند روز بعد عملیات بکنند، دست بزنند و اوضاع را بررسی کنند. کافی بود یکی از فرماندهان لشکر اسیر می شد.
آقای مرتضی قربانی، آقای محمد باقر قالیباف، شهید احمد کاظمی، شهید حسین خرازی، شهید مهدی باکری، شهید محمد ابراهیم همت همۀ اینها سوار بلم ها می شدند و لباس عربی به تن می کردند و با هدایت علی هاشمی و برادران قرارگاه نصرت از این دریای عظیم هور عبور می کردند و از صبح تا شب کنار دجله می نشستند و یادداشت برداری می کردند، خط حد تعیین می کردند که گردان به گردان نیروها در کجا قرار بگیرند. حتی شهید باکری و شهید کاظمی را در جزیره پیاده کردند در حالی که دشمن در جزایر مستقر بود. این مهارت های اطلاعاتی آقای علی هاشمی و دوستانش فوق العاده بالا بود. و مسئلۀ ساده ای نبود؛ مسئلۀ بسیار بزرگی بود. ایشان در ایده های عملیاتی که بدست آورده بود و در نحوۀ سازماندهی بسیجیان خیلی نقش موثری داشتند. شاید هیچ عملیاتی به اندازۀ عملیات خیبر و بدر اینقدر محرمانه نبود، ما برای شکستن بن بست در جنگ، قرارگاه نصرت را تشکیل دادیم و ثمرۀ آن تلاش ها فتح جزایر خیبر و نا امن شدن جادۀ شمال به جنوب عراق بود که تا پایان جنگ از تقریباً برای عراقی ها از خاصیت افتاد و همچنین تجربۀ هور باعث فتح فاو و عملیات پیروز مندانه کربلای 5 شد. ما هم در فاو و هم حمله به پنج ضلعی و شلمچه از تجربه هور و قرارگاه نصرت استفاده کردیم. آقای علی هاشمی در بکارگیری نیروهای بومی تخصص فوق العاده ای داشت یعنی از نیروهای بومی توانسته بود عناصر اطلاعاتی زبردستی را آموزش دهد.
یکبار من و آقای علی هاشمی و دوستانش چند روز مانده به عملیات خیبر سوار قایق شدیم و کیلومترها رفتیم تا نزدیک جزیرۀ شمالی؛ به طوری که سیل بندهای جزیرۀ شمالی را می دیدیم و قدم زدن نیروهای عراقی را هم من شخصآ دیدم. آنچنان این نیروهای بومی که آقای علی هاشمی سازماندهی کرده بود ما را به خوبی به منطقه بردند و برگرداندند و بعد هم از لو رفتن عملیات جلوگیری کردند که فکر نمی کنم در هیچ ارتشی چنین مهارتی برای فرماندهان آنها حاصل شده باشد.
بعد از عملیات فاو، شهید علی هاشمی را فرمانده سپاه ششم کشور کردیم. که هم سپاه و هم بسیج خوزستان زیر نظرش بود و هم لشکر 5 نصر و چند تیپ دیگر. از گوشه کوشک تا چزابه که حدود 200 کیلومتر می شد، خط پدافندی سپاه ششم امام جعفر صادق (ع) بود و در واقع علی هاشمی در این میدان از سطح یک فرمانده لشکر به سطح یک فرمانده سپاه که چندین لشکر زیر نظرش است ارتقاء پیدا کرد. در اردیبهشت، خرداد و تیر سال 67 وضع جبهه عوض شد. چون عراق وضعیت جدیدی پیدا کرد و تمام دنیا پشت سر عراق قرار گرفتند تا جنگ را پایان دهند. همچنین مجوز استفاده از سلاح های شیمیایی و غیر متعارف از طرف دنیا به عراق داده شده بود و به عراق اجازه دادند از خط قرمز عبور کند، به کشتی ها حمله کردند، و به هواپیمای مسافربری حمله کنند. همه محدودیت ها را در جنگ از روی صدام برداشتند لذا دشمن به فاو حمله کرد و به جزایر حمله کرد و در حمله به جزایر آقای علی هاشمی که مسئول آن منطقه بود و دفاع از جزایر را بر عهده داشت تا آخرین فشنگ و تا آخرین نفس مقاومت سختی انجام داد. این نبرد کاملآ نابرابر بود. دشمن به 300 - 200 متری قرارگاه نصرت رسیده بود. تا آن نقطه مقاومت کرد که اگر عقب نمی آمدند به دست دشمن می افتادند و به آنها گفتم که نباید اسیر شوید و سریع منطقه را تخلیه کنید، اما عراق آمد با هلیکوپتر پشت سر آنها نیرو پیاده کرد و آنها در حال آمدن به عقب با نیروهای عراقی مواجه شدند. بر اثر استقامت شدید علی هاشمی و قرارگاه نصرت تعداد نیروهای باقیمانده حدود 15 نفر شده بود در مقابل چند لشکر تا دندان مسلح بعث. از آن 15 نفر حدود 9 نفر از طریق اختفاء در نیزارها به ایران آمدند و 2 نفر اسیر شدند و 4 نفر هم مفقود شدند. علی هاشمی جزو این عده بود که بعدها ما مطمئن شدیم که علی هاشمی شهید شده است و به لقاء الهی پیوسته است اما نحوۀ شهادت او در پردۀ ابهام است. زندگی شهید علی هاشمی و مجاهدت و مبارزات ایشان در مقابل عراق یکی از بهترین الگوها برای اتحاد ملی است چون نژاد عراقی ها عرب بود و بیشترین مقاومت در مرزهای خوزستان هم از برادران عرب ما بود و اعراب خوزستان ثابت کردند که ایرانی هستند و به ایران وفادار هستند و نمونه بارز اتحاد ملی را ما در قرارگاه نصرت و تلاشهای فراوان شهید علی هاشمی می بینیم. علی هاشمی را می توان به عنوان نماد اتحاد ملی معرفی کرد. آقای علی هاشمی و قرارگاه نصرت بهترین الگو برای اتحاد ملی هستند. یعنی برادری که از نژاد عرب بود اما در مقابل اعراب متجاوز بعثی و وابسته به استکبار، ایستاد و مقاومت کرد و با تمام وجود از سرزمینش و از وطنش و از ملتش دفاع کرد و با اینکه از سرّی ترین راز و رمز عملیات های جنگ تحمیلی در اختیارش بود، آن ها را در دل خود حفظ کرد و با کمال صداقت و اخلاص در تحقق دفاع مقدس از جان خود گذشت و بالاخره جان خود را تقدیم ملت ایران و کیان اسلام نمود.
خلاصه مشخصات :
شهید علی هاشمی
تاریخ تولد : 1340
محل تولد :خوزستان /اهواز
تاریخ شهادت : 4/4/1367
طول مدت حیات :27
مزار شهید :مفقودالجسد
منابع تحقیق :
كنگره سرداران خوزستان
sobh.org
magiran.com
mohsenrezaei.net
منبع: روزنامه رسالت ، شماره 5964, یكشنبه بیست و ششم شهریور ماه 1385
ماهنامه تخصصی راست قامتان، شماره دوم، تیر و مرداد 1386

سه شنبه 30/6/1389 - 0:31
شهدا و دفاع مقدس

شهید احمد كاظمی در دوم مرداد سال 1338 درنجف‌آباد اصفهان دركوچه ملاصدرا در خانواده ای مذهبی به دنیا آمد.

دوران تحصیل را در مدرسه دهقان گذراند و سال 1358 موفق به اخذ دیپلم ماشین‌آلات كشاورزی از هنرستان دكتر شریعتی شد.پس از پیروزی انقلاب اسلامی به اتفاق شهید محمد منتظری،شهید غلامرضا صالحی و شهید غلامرضا یزدانی در دی‌ماه سال 1350 راهی سوریه شد. او تصمیم داشت همراه با گروه های فلسطینی آموزش‌های چریكی را در كنار سازمان‌های فعال و مبارز فلسطینی فراگیر دو وارد مبارزه علیه رژیم صهیونیستی شود، اما حوادث كردستان او را مجبور به بازگشت به كشور كرد. او در كردستان و در كنار سرلشكر رحیم صفوی،شهید حسین خرازی، شهید همت و دیگر برادران سپاه موفق به شكست ضد انقلابیون و بازگرداندن امنیت به كردستان شد.
در سال 1360 و با توجه به وضعیت كردستان و اصرار برخی فرماندهان سپاه به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد و با شروع جنگ تحمیلی-به رغم مجروحیتی كه در یكی از جنگ‌هایی كه با عناصر ضد انقلاب در كردستان داشت و هنوز با عصا راه می‌رفت- با اصرار زیاد خودش به همراه گروه شهید غلامرضا محمدی به پادگان گلف اهواز رفت تا در نصاره، نقطه ای نزدیك آبادان به دوستانش بپیوندد. تجربیات آموزش چریكی در پادگان حموریه سوریه و جنگ كردستان برایش خیلی ارزشمند بود و در جبهه جدید جنگ در محور فارسیاد و دارخوین به كمكش آمد به طوری كه نیروهای مردمی به صورت خودكار فرماندهی او را پذیرفتند و احمد نخستین دوره فرماندهی بر نیروهای مردمی را در جبهه فارسیاد تجربه كرد.
در سوم آذرماه 1360 با استفاده از دوستان همرزم خود و امكانات به دست آمده از دشمن در عملیات ثامن‌الائمه، یك تیپ قدتمند را به نام تیپ8 نجف اشرف تشكیل داد و با استقرار در شهر شوش،یكی از مهم‌ترین محورهای عملیاتی را عهده‌دار شد و مقدمات مهم‌ترین عملیات جنگ كه بعد از سوی امام(ره) فتح المبین نام گرفت را فراهم كرد.
سال 1360 او در شرایطی بسیار سخت و نابرابر با دشمن با قبول یكی از به یادماندنی‌ترین تصمیمات در حالی كه همه از آزادی شهر خرمشهر ناامید بودند به صورت استشهادی به اتفاق شهید خرازی (فرمانده لشكر14 امام حسین) به انبوه دشمن در خرمشهر حمله كرد و از روش منحصر به فرد خود كه دور زدن دشمن بود استفاده كرد و شهر خرمشهر را با هزاران نفر از نیروهای دشمن به محاصره خود درآورد و لحظاتی بعد از آن بیش از 15 هزار نفر از نیروهای دشمن با زیرپوش‌های سفید خود را تسلیم او كردند و صدای بانگ الله‌اكبر در شهر خرمشهر طنین‌افكن شد. اما هرگز كسی ندانست كه احمد به همراه حسین، فاتح اصلی خرمشهر بود و او هیچ‌گاه حاضرنشد به این عمل اعتراف كند.
شهید احمد كاظمی در عملیات خیبر و بدر به اتفاق رفیق شفیق خود مهدی باكری كه به شدت به او عشق می‌ورزید یكی از متهورانه ترین صحنه‌های جنگ را به نمایش گذاشت و در نیمه های شب با هلی‌برد به روی جزایر مجنون در عمق هورالعظیم- كه خود و شهید باكری در نخستین فرود در آن شركت داشتند- در طول یك شب دو جزیره بسیار مهم نفتی را به نام جزیره مجنون شمالی و جنوبی از تصرف دشمن خارج و از آن عبور كرده و در شمال شرق بصره ضربات سنگینی به دشمن وارد كردند.

در همین عملیات،یكی از انگشتان احمد بر اثر اصابت تركش قطع شد. ایشان با وجود درد شدید جهت جلوگیری از عفونت، محل زخم انگشت را در آب و نمكی كه از سنگر عراقی‌ها آورده بودند قرار می‌داد ولی حاضر به ترك جبهه نبود. در عملیات بدر مهدی باكری آهنگ رفتن كرد و با شهادتش احمد را در حسرتی جانسوز فرو برد. با شهادت باكری احمد به شدت ناراحت بود. احمد حاضر نبود دوست صمیمی خود را كه حالا جنازه مطهر او در دست دشمن بود تنها بگذارد. اما با اصرار شدید، احمد با چشمانی مالامال از اشك سوار قایق شد و به عقب برگشت،اما او از شدت دوری مهدی مریض شد و مدتی در سنگر در بستر بیماری افتاد.خروش و شدت عمل او در جنگ و عدم فرصت به دشمن در تاریكی‌های شب و صحنه نبرد در كنار این روح لطیف همه را متعجب می ساخت.
آذرماه سال 1364 او یكی از برجسته ترین فرماندهان شناخته شده جنگ در سطح كشور بود. حاج احمد در نزدیك‌ترین مناطق به خطوط دشمن حمام آب گرم برای رزمنده ها فراهم می‌كرد. بهترین غذا را در خط مقدم خطوط فرماندهی‌اش برای بچه های لشكر تهیه می‌دید؛تئوری‌اش این بود چلوكباب در خط مقدم و ساچمه پلو در عقب جبهه. در لشكر احمد نظم حرف اول را می‌زد طوری كه بارها سپهبد شهید صیاد شیرازی نظم و نگهداری تجهیزات را در لشكر 8 نجف بی‌نظیر و به عنوان الگو مطرح می‌كرد.
احمد كاظمی پس از شهادت دوست صمیمی‌اش مهدی باكری شاهد مصیبت سخت دیگری شد. شهادت دوست بسیار صمیمی‌اش حسین خرازی در عملیات كربلای 5 احمد را بسیار متأثر كرد. او منتظر بود كه در لحظات پایانی جنگ به دوستان شهیدش بپیوندد،اما مصلحت چیز دیگری بود. احمد در بیست و هفتم بهمن‌ماه سال 69 به درجه سرتیپ تمامی نایل آمد.
هیچ عملیاتی نیست كه در طول جنگ اتفاق افتاده باشد و احمد كاظمی در آن پیروز نباشد. او همیشه نقش‌اش را به بهترین شكل انجام می‌داد حتی در عملیات رمضان كه عملیات ناموفقی بود حاج احمد تنها فرماندهی بود كه در شرق بصره تا نهر كتیبان جلو رفت و قلب دشمن را شكافت ولی به علت عدم پیشروی در مناطق دیگر به منطقه قبلی بازگشت.
محسن رضایی، فرمانده وقت سپاه می‌گوید: ما 4 لشكر داشتیم كه اینها وقتی هر جا وارد می‌شدند، هیچ خطی در مقابلشان قدرت مقاومت نداشت، حاج همت و لشكر 27 محمد رسول‌الله(ص)، حسین خرازی و لشكر 14 امام حسین(ع)، مهدی باكری و لشكر 31 عاشورا، احمد كاظمی و لشكر 8 نجف اشرف كه در هر كجا وارد می‌شدند بدون استثنا با موفقیت همراه بودند. 2 نفر از فرماندهان عراقی كه اسیر شده بودند می‌گفتند وقتی اسم احمد كاظمی،حسین خرازی و مهدی باكری می‌آمد ما بر اندام‌مان لرزه می‌افتاد و دعا می‌كردیم ما روبه‌روی این لشكرها نباشیم چون مطمئن بودیم اینها می‌آمدند و می‌زدند و هیچ‌كس جلودارشان نبود.

پس از جنگ

پس از جنگ، موفق به ادامه تحصیل و گذراندن دوره كارشناسی ارشد در دانشگاه تهران شد. در سال 1379 با حكم فرمانده كل قوا به مدت 5 سال به عنوان فرمانده نیروی هوایی سپاه منصوب شد. در این مقطع برای نخستین بار نیروی هوایی سپاه را مجهز به هواپیمای جنگنده سوخو24 كرد و سازمان هلی‌كوپتری را با خرید هلی‌كوپترهای ام.آی 17 سازماندهی كرد و حتی موفق به ساخت هلی‌كوپتری شد كه امروز در سطح ملی مورد توجه واقع شده است.

پیشرفت در سیستم موشكی سپاه

نقش قابل توجه او در پیشرفت سیستم موشكی سپاه بود. برای موشك شهاب 3 با بردهای گوناگون شبانه روز وقت گذاشت تا به ثمر رسید.مدت ماموریت احمد در نیروی هوایی به شش سال و نیم رسید. احمد كاظمی به علت جراحت‌های زیاد در طول دوران دفاع مقدس به 55 درصد جانبازی نایل شد و به جهت رشادت‌ها و توانمندی‌ها خود از دست مقام معظم رهبری 3 مدال فتح و شجاعت را به افتخارات خود افزود. سال 1384 حاج احمد با حكم مقام معظم رهبری فرمانده نیروی زمینی سپاه شد.

فرماندهی نیروی زمینی

در مراسم تودیعش در نیروی هوایی گفت: «واقعاً نمی‌دونم كه چرا از جنگ تا اینجا رسیدم. ولی خدا را شاهد می‌گیرم كه هیچ روزی نیست كه از واماندگی از این كاروان غبطه و حسرت نخورم و قطعاً گیر در خودمه،ازخدا می‌خوام به حق حضرت فاطمه(س) من دوست داشتم در نیروی هوایی شهید بشم ولی در نیروی زمینی دوران شهادت ما فرا برسد و از خدا فقط همین رو می‌خوام،اگه كه كاری كردم، رزمنده‌ای بودم، اگرم گناهكار هستم به خاطر دوستان شهیدم خدا ما رو ببخشه و ما شرمنده نشیم و سرافكنده نباشیم، نمی‌خوام غیر از شهادت به اون دنیا وارد بشم».
وی طی 3 ماه فعالیت در نیروی زمینی خدمات بی‌شائبه‌ای عرضه داشت. احمد كاظمی در آخرین روزهای دنیایی‌اش دیگر تاب و توان نداشت، قلب او آینه‌ای شفاف از گذشته شده بود. هر لحظه انتظار می‌كشید و از دوستان می‌خواست برای رفتنش دعا كنند.
احمد كاظمی یكی از نام‌آورترین سرداران فداكار اسلام در عصر انقلاب اسلامی و در عین حال برای بسیاری از مردم ایران گمنام‌ترین فرماندهان دوران دفاع مقدس و پس از آن بود.صبح نوزدهم دی ماه سال 1384 احمد برای همیشه از خانواده و بچه‌ها خداحافظی كرد. به هنگام سوارشدن بر هواپیما، مهدی باكری را در افق‌ ابرهای آبی می‌دید. او رفت تا برای همیشه از تمام خستگی‌ها و ناملایمت‌های دنیا خداحافظی كند.
11 ستاره فروزان انقلاب در یك پرواز به سوی ارومیه در سرزمین خاطره‌هایشان برای همیشه ماندگار و ثابت قدم در پیشگاه حضرت دوست شدند. او در كنار دوستان شهیدش حسین خرازی و مصطفی ردانی‌پور در گلزار شهدای اصفهان جای گرفت. سردار سرلشكر پاسدار كاظمی به همراه یارانش رفت و آنانی كه با عشق به آنها زندگی می‌كردند در فراقشان چشم انتظار ماندند. روحشان شاد و یادشان سبز.
منبع:نشریه اطلاعات هفتگی، ش3405
دوشنبه 29/6/1389 - 23:58
شهدا و دفاع مقدس
كسی اینجا نیاید می خواهم تنها باشم ! 

گزارشی از آخرین لحظات شهید چمران قبل از شهادت
 

«ای دنیا و ای حیات، با همه زیباییهایت با همه مظاهر جلال و جبروتت، با همه كوهها، آسمانها، دریاها و صخره هایت، با همه وجود وداع می كنم. با قلبی سوزان و غم آلود به سوی خدا می روم و از همه چیز چشم می پوشم.
ای پاهای من، می دانم كه شما چابكید، می دانم كه در همه مسابقه ها گوی سبقت را از رقیبان ربوده اید. می دانم فداكارید، می دانم كه به فرمان من مشتاقانه به سوی شهادت صاعقه وار به حركت درمی آیید. اما من آرزویی بزرگتر دارم، من می خواهم شما به بلندی طبع بلند شهیدان به حركت درآیید، به قدرت اراده آهنینم محكم باشید، به سرعت تصمیمات و طرحهایم سریع باشید.

ای پاهای من، از شما می خواهم این پیكر كوچك ولی سنگین از آرزوها و امیدها و مسؤولیتها را به سرعت مطلوب به هر نقطه دلخواه برسانید و در این لحظات آخر عمر، آبروی مرا حفظ كنید. من چند لحظه بعد به شما آرامش می دهم. آرامش ابدی.
دیگر شما را زحمت نخواهم داد. دیگر شما را استثمار نخواهم كرد، دیگر فشار عالم و آدم و شكنجه روزگار را بر شما تحمیل نخواهم كرد. دیگر به شما بی خوابی نخواهم داد. و شما دیگر از خستگی فریاد نخواهید كرد.
ای پاهای من، صبور باشید. تا لحظاتی دیگر راحت خواهید شد و از درد شكنجه ضجه نخواهید زد. از بی غذایی، از گرما و سرما شكوه نخواهید كرد. آرام و آسوده برای همیشه در بستر نرم خاك آسوده خواهید بود. اما این لحظات حساس، لحظات وداع با زندگی و عالم، لحظات لقای پروردگار، لحظات رقص من در برابر مرگ، باید زیبا باشد... .»
سردار شهید دكتر مصطفی چمران این جملات را درست در آخرین دقایق عمر پربركتش بر روی كاغذ نگاشته و پس از آن به سمت قربانگاه عشق « دهلاویه » گام برداشته است.
چمران عزیز، به عنوان مقام ارشد ستاد فرماندهی كل نیروهای مسلح كشور برای انتخاب فرمانده جدید محور دهلاویه، زیر آتش شدید دشمن بعثی وارد منطقه شد و پس از معرفی فرمانده جدید، همه رزمندگان را در آغوش گرفت و آنان را بوسید و با همه وداع كرد و همراه با فرمانده جدید به نزدیكترین نقطه در منطقه دشمن رفت و پس از توجیه و تشریح مواضع دشمن، و نشان دادن نقاط قوت و ضعف، از فرمانده و همراهانش جدا شد و تأكید كرد كه دیگر كسی اینجا نیاید؛ می خواهم تنها باشم. این یك دستور است !
او در یك نبرد جانانه و رو در رو با نیروهای عراقی، توسط گلوله های خمپاره 60 به صورت رگباری مورد هدف قرار گرفت.
شهید دكتر مصطفی چمران با هدف قرار دادن مواضع دشمن، آخرین درسهای دفاعی و پدافندی اش را به رزمندگان اسلام ارائه كرد و با تركشهای داغ و جانسوز خمپاره ای كه در كنارش قلب زمین را شكافته بود، شربت شهادت نوشید و روح بزرگ و مطهرش تا ابدیت پر كشید. راهش پر رهرو و اهدافش جاودانه باد !
منبع:محمد رضایی / روزنامه قدس
دوشنبه 29/6/1389 - 23:53
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته