• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 3
تعداد نظرات : 3
زمان آخرین مطلب : 5649روز قبل
داستان و حکایت

دختر جوان زیبایی به اسمان سیاه شب می نگریست.فردا شب عروسیش بود. دلهره ی عجیبی در دلش غوغا به پا شده بود. نسیم ملایمی صورتش را نوازش می کرد. او فکر می کرد آماده است تا خوشبختی را احساس کند. مادرش به کنار او امد و گفت که امیدوار است خوشبخت شود.
 مراسم عروسی به خوبی برگزار شد .فردای آن روز، دختر جوان غذایی را همراه با عشق وعلاقه برای همسرش تدارک دید. غذای او مطبوع نبود ولی همسرش برای اینکه دل او را نشکند غذا را خورد و چیزی نگفت وی بعد از دو سه ساعت حالش بد و دگرگون شداو مسموم شده بود.
دختر جوان با دلهره به همسری که دوستش داشت نگریست. بلافاصله او را به داخل ماشین برد.در راه بیمارستان همسرش بدلیل مسمومیت جان باخت.
دخترک به خاطر این اتفاق می گریست. پلیس وی را به عنوان قاتل شناسایی و به زندان افکند. وی بدلیل رضایت خانواده همسرش اعدام نگردید و چند سال حبس برایش در نظر گرفته شد. بعد از چند ماه زندگی در زندان ،آشپز زندان آزاد گشت و وی مسئول پخت غذا شد. وی خوشحال بود و با شور وشوق اولین شام را در زندان پخت.
  فردای آن روز نگهبانان برای بازدید از زندان ها به زندان آمدند ولی با تعداد زیادی جسد مواجه شدند و تنها زندانی زنده ان دختر بود که می گریست و فریاد میزد تقصیر من نیست انها همان غذایی را خوردند که من خوردم!
  مرگ زندانیان وچگونگی مرگ آنها به گوش خانواده هایشان رسید. و همه خواستار مرگ دخترک شدند.
  روز اعدام فرا رسید دختر با چشمانی حزن انگیز به  خانواده اش نگریست. و پای خود را روی اولین پله گذاشت. ناگهان صدای شلیک گلوله ها بر تن حاضران وحشت انداخت. دختر جوان را با بالگرد به ترکیه بردند. شخصی که دخترک را نجات داده بود رو به وی کرد وگفت:« ممنون از اینکه توسط تو همسرم کشته شد من بسیار از او نفرت داشتم و من در قبال لطفی که کردی تو را نجات دادم و برایت کاری در رستوران همین جا به عنوان اشپز در نظر گرفته ام که می توانی اموزش....»
دختر جوان حرف آن شخص را نیمه کاره گذاشت و فریاد زد:« آشپزی نه .» و با سرعت از آنجا دور شد

اثر طیبه  کمالی نجات

يکشنبه 3/11/1389 - 2:2
داستان و حکایت

  کنار یک ستاره،تکه ابری کوچک نشسته بود.اشک از چشمانش می باریدو بر زمین جاری می گشت. روزها گذشت وگریه ی ابر پایانی نداشت. همه جا را آب فراگرفته بود زمینیان نگران بودند و به تکه ابر می نگریستند.
      در یکی از روزها، نسیمی وزید. نسیم با دیده ی حیرت به ابر نگریست. از او پرسید:«چرا زندگی را به کام خود تلخ می کنی؟ چرا قطرات اشکت را مهار نمی کنی؟چرا غمگینی و حسرت می خوری؟»
      ابر پاسخ داد:« برای زمینیان اشک می ریزم و از شوق و علاقه ی خود به آنان می گریم زیرا آن هایکدیگر را با انواع حیله ها فریب می دهند و یکرنگی و همدلی آنان کم رنگ شده است. یکدیگر را برای قطعه زمینی به قتل می رسانند و برای یکدیگر دل نمی سوزانند و همیشه در حال جنگ هستند. صداقت را نمی شناسند و عینک بدبینی را به چشم زده اند. دلم برای آنان می سوزد که معبود خود را فراموش کرده و به فکر امور دنیوی خود هستند و آینده ی خود را تباه می کنند.»
    نسیم گفت:«درست است که آن ها کارهای بدی را انجام می دهند.اما همه ی انسان ها این گونه نیستند. در چشمان بعضی از آن ها صداقت و مهربانی موج می زند و آن ها در دنیایی بی غل وغش زندگی می کنند. من به مکان های زیادی سفر کرده ام و با افراد زیادی آشنا هستم. بیا با هم به سرزمین خوبی ها رویم و زندگیت را صرف لذت بردن از خوبی ها کن.»
    پس ابر و نسیم به سرزمین پاکی ها رفتند و دنیای پر افسوس بعضی انسان ها را رها کردند.
      مدت ها گذشت و نسیم یادی از ابر کرد و به دیدن وی رفت. ولی ابر را باز گریان دید که اشک هایش جاری بود. نسیم با حیرت فراوان به ابر نگریست و پرسید:« سلام دوست من، باز برای چه چیزی اندوهگینی؟ من تو را به این جا آوردم تا از خوبی ها لذت ببری! باز تو غمگینی!»
  ابر گفت:« من اندوهگین نیستم و اشک شوق می ریزم، چون عشق در قلب های مردم این دیار موج می زند. همه در غم ها و شادی های یکدیگر شریک هستند. به یاری یکدیگر می شتابند، زحمت می کشند و نان حلال می خورند، همواره به یاد خدای متعال هستند و به عشق او،عبادت خود را ترک نمی گویند. در دل های دریایی آنان زیبایی پدیدار است. کاش مردمان آن دیار نیز راه و رسم زندگی را از این مردم پاک می آموختند. من منتظر منجی هستم که بیاید و صلح و آشتی را در میان تمامی انسان ها برقرار سازد وهمه دنیا یکرنگ وزیبا سازد.»
اشک در چشمان نسیم جمع شد و گفت:« من به حال تو غبطه می خورم.تو خیلی دلسوزی . امیدوارم همیشه موفق باشی. حال من با تو وداع می کنم  خدانگهدارت دوست عزیزم.»
نسیم رفت. ابر خوشحال بود که بالای شهری زندگی می کند که خوبی ها در آنجابه فراوانی دیده می شود.
حال من از شما می پرسم ابری که در بالای سر ماست به خاطر خوبی هایمان گریه می کند یا به خاطر بدی هایمان؟

اثر طیبه کمالی نجات

يکشنبه 3/11/1389 - 2:1
داستان و حکایت
دلهرهدختر جوانی به سرعت می دوید؛ وقتی به پشت سرش می نگریست بر ترسش افزوده می شد وبر سرعت خود می افزاید. قلبش به شدت می تپیدو نفسش بند آمده بود. دلهره هر لحظه بر او فشار می آورد.

  پس از یک دقیقه، به دختر جوان رسید و چشمان سیاهش را بر چشمان دختر دوخت واز کنارش گذشت وکمی دورتر استخوانی را به دندان گرفت و با صدای سوتی که شنیده شد به عقب بازگشت.

سه شنبه 28/10/1389 - 18:37
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته