چهارشنبه 24 تير 1405 - 27 محرم 1448 - 15 ژولاي 2026
تبیان، دستیار زندگی
در حال بار گزاری ....
مشکی
سفید
سبز
آبی
قرمز
نارنجی
بنفش
طلایی
همه
متن
فیلم
صدا
تصویر
دانلود
Persian
Persian
کوردی
العربیة
اردو
Türkçe
Русский
English
Français
مرور بخشها
دین
زندگی
جامعه
فرهنگ
صفحه اصلی تبیان
شبکه اجتماعی
مشاوره
آموزش
فیلم
صوت
تصاویر
حوزه
کتابخانه
دانلود
وبلاگ
فروشگاه اینترنتی
zahramazloom
آخرین مطلب
تعداد مطالب : 1
تعداد نظرات : 0
زمان آخرین مطلب : 5254روز قبل
داستان و حکایت
چگونه باشیم ؟؟؟؟؟؟؟؟
مقایسه ی بهشت و جهنم مردی در خواب با خدا مکالمهای داشت: “خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی است؟ “ خدا او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود ، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد ، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند ، به نظر قحطی زده می آمدند ، آنها در دست خود قاشقهایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دستهها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند ، اما از آن جایی که این دستهها از بازوهایشان بلندتر بود ، نمیتوانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند . مرد با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد، خداوند گفت: “تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است”، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد ، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود ، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز ، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند ، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده ، میگفتند و میخندیدند ، مرد گفت: “خداوندا نمیفهمم ؟!”، خدا پاسخ داد : “ساده است، فقط احتیاج به یک مهارت دارد ، میبینی ؟ اینها یاد گرفتهاند که به یکدیگر غذا بدهند ، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر میکنند ... دختر سی دی فروش پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار می کرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه می رفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد! راز بی پایان در خانه تنها بودم، مادر و پدرم برای انجام كاری به خارج از شهر رفته بودند. سریالی خارجی از تلویزیون پخش می شد كه گوشه ی آن علامت 18- به چشم می خورد . برای خودم در ظرفی تخمه ریختم و آن را همراه یك پیشدستی میوه روی میز گذاشتم . عینكم را به چشم زدم و كنجكاوانه روی مبل مقابل تلویزیون نشستم و چشمانم را به صفحه ی آن دوختم . در اواسط فیلم یك پسر جوان ، دختری را كه فكر می كرد به او خیانت كرده است ، با تبر تكه تكه كرد ؛ در همان حال نوری قرمز رنگ از پشت او جلو آمد ، فریادی گوش خراش سر داد و ... و ناگهان همه جا تاریك شد . من كه هنوز در جو فیلم بودم ، به صفحه ی تلویزیون نگاه می كردم اما به یكباره متوجه شدم كه برق خانه مان رفته و تلویزیون خاموش شده است . به سرعت خود را كنار پنجره رساندم و با تعجب آنچه را كه اتفاق افتاده بود ، مشاهده كردم . تمام خیابانهای اطرافم غرق در روشنایی بودند . چراغ همه ی خانه ها روشن بود ، فروشنده ها در مغازه های خود بودند و كارهایشان را انجام می داند ؛ اما فقط كوچه ی مقابل خانه مان هیچ نوری نداشت ؛ تاریك تاریك بود ، حتی از رنگ گواش مشكیم هم سیاه تر بود و تنها هر چند ثانیه یك بار نوری قرمز و باریك از وسط آن عبور می كرد . دیگر نمی توانستم خودم را كنترل كنم. لباس پوشیدم؛ چراغ قوه ام را برداشتم و به سرعت از خانه خارج شدم و وقتی به محوطه ی بیرون رسیدم متوجه شدم كه هیچ كس به آن كوچه نگاه نمی كند . آیا فقط من آن را می دیدم؟ یعنی هیچ كس روشنی را با تاریكی تشخیص نمی داد ؟ بسیار عادی عبور كردم و سر كوچه ایستادم . از ترس می لرزیدم ، شلوارم خیس و به پایم چسبیده بود ، چراغ قوه در دستم آرام و قرار نداشت و قلبم به شدت می تپید . تردید داشتم ، خیلی وحشت كرده بودم ولی حسی شبیه كنجكاوی در درونم به من فرمان حركت می داد . تا آنجا كه به زور آب دهانم را قورت دادم ، نفس عمیقی كشیدم ، چراغ قوه را روشن كردم و اولین قدمم را برداشتم ... صدای تق پاشنه ی كفشم لحظه ای مرا تكان داد . به اطراف نگاه كردم ولی با كمال تعجب فهمیدم كه هیچ كس ، حتی یك نفر هم نیست كه مرا ببیند . نمی دانستم واقعا خواب می دیدم یا بیدار بودم ولی دلم می خواست اگر خواب هم هستم آخر آن را از دست ندهم پس قدم بعد را هم برداشتم . نور چراغ قوه آبی رنگم را روی دیوار گرفتم . دیوارها با پارچه ی نازکی پوشانده شده بودند ولی آن پارچه آنقدر نازک بود که می شد آجر های پوسیده و شکسته ی پشت آن را دید . حتی نقاشی های روی آن هم دیده می شد . نور را مقابل خودم گرفتم تا جلوی پایم را ببینم . آرام آرام قدم برمی داشتم . حدود یک چهارم کوچه را طی کرده بودم ؛ نور را جلوتر انداختم و سفیدی ای را دیدم . سرجای خود ایستادم ؛ خودم را خم و ان را لمس کردم . خیلی سفت بود کمی هم برجستگی و فرورفتگی داشت . صاف شدم نور را بالاتر و بالاتر گرفتم و ... برای چند لحظه در جای خود میخکوب شدم . عضلاتم منقبض شدند ، حالم به هم خورد ، مثل همیشه که خون می بینم و حالت تعوع می گیریم . چشمانم را بستم و دوباره باز کردم . مرتب پلک زدم ولی عکس بعدی ای ظاهر نشد . موجودی بزرگ و کثیف آنجا مقابل من ایستاده بود . پوستی چروک و قدی بلند داشت ، پای چشم هایش گود افتاده و لبش پر از خاک بود. دست راستش چهار انگشت و دست چپش سه و نیم انگشت داشت. پاهایش برهنه بود و از همه جای بدنش خون می ریخت . همان طور که رگ های بیرون زده از گوشت زرشگی رنگش را نگاه می کردم ، متوجه پارچه ی توری روی بدنش شدم . پارچه ی بسیار ظریفی بود و روی آن نقش گل و آهو و سبزه به چشم می خورد . به نظرم زیبا آمد ولی این پارچه مناسب آن غول نبود . سرم را بالا گرفتم و جا خوردم ... او به من نگاه می کرد ... به من ... نور سرخی از کنار دستم و دیگری از بالای سر آن موجود گذشت . ابرویش را بالا انداخت ، خنده ای موذیانه کرد و گفت : « چی می خوای ؟ » صدایش بم و بلند بود . خیلی ترسیدم ، به همین خاطر از یک تا سه شمردم و .... فرار کردم ... آن طرف کوچه آدم ها را می دیدم که با هم حرف می زدند و خوشحال بودند . مثل اینکه هیچ کس مرا نمی دید . پشتم را نگاه کردم ... هنوز همان جا ایستاده بود . گویی کوچه همان قدر نبود و من هر چه قدر بیشتر می رفتم آن هم درازتر می شد . پس با ناامیدی و احساس شکست سرم را بالا گرفتم . اشک پوشه ی چشمم را پاک کردم و من من کنان گفتم : « من ... من فقط اومده بودم ... از این کوچه ... برم تو ... تو خیا ... خیابون ... » - همیشه با چراغ قوه میای بیرون ؟ - این ... اِ ... چیز ... واسه خواهرم می برم . به کناری ایستاد وگفت : « بفرمایید ، می تونی بری . » با تردید قدمی برداشتم و بعد دویدم تا بتوانم از آن کوچه ی خیالی دور شوم . اما ... ناگهان به این فکر کردم که آن موجود کیست و این جا چه کار می کند ؟ چرا فقط من باید آن را می دیدم ؟ چرا ؟ پس آهسته تر رفتم تا اینکه ایستادم . رویم را برگرداندم و با جدیت تمام به سویش رفتم . مقبلش ایستادم ، انگشت اشاره ام را بالا گرفتم و گفتم : « تو کی هستی ؟ » بدنش را کش و قوسی داد و گفت : « نمونه ی حجاب مردم جهان . » من که منظورش را نفهمیده بودم ، چشمانم را تنگ کردم و دوباره پرسیدم : «کی ؟ » او هم دوباره همان جواب را تحویل من داد . - نه منظورم اینه که این یعنی چی ؟ گفت : « من الآن لباس دارم ؟ » گفتم : « بله . » - مگر بدن من دیده نمی شود ؟ - چرا . - پس حالا لباس دارم یا نه ؟ - اِ ... خب نه . - پس این تور چیه ؟ - ای بابا اصلا هم داری و هم نداری . ولی آخه این چه ربطی به حجاب مردم داره ؟ غول برای چند لحظه چشمانش را بست و سپس روی زمین نشست . همچنان از بدنش خون سرازیر بود ، رگهایش هنگام تکان خوردن بدنش بالا و پایین می رفتند . سرش را بالا کرد ، به چشمانم زل زد و گفت : « اکثر مردم این گونه اند . آن طرف را نگاه کن ، خانم ها را ببین که چگونه را ه می روند ؟ چه مانتوهایی پوشیده اند ؟ چه شلواری به پا دارند ؟ موهایشان را می بینی ؟ بنابراین ، این هایی که با فکر مسلمان بودن این گونه رفتار می کنند در واقع بی حجاب اند . حتی اگر کوچک ترین قسمت ممنوعه ی بدن نیز پیدا باشد ، باز هم بی حجابی است . آنان همانند مرواریدهایی هستند که در صدفی درباز نشسته اند و همگان به آن مروارید زیبا نگاه می کنند . » او از سر جای خود بلند شد ، رویش را به دیوار کرد و ادامه داد : « پسران را نگاه کن ؛ چه می بینی ؟ اگر در بعضی از آنان با دقت نگاه کنی ، هیچ چیز نمی بینی . لباس تنگ ، موهای درست کرده ، صدای زنانه و ... نشانه ی پسر بودن نیست. آن ها هم حجاب مردانه ی خود را ندارند و مثل من هستند . در نگاه اول من لباس دارم ؛ اما همانطور که می بینی لباسی در كار نیست . لباس آن است که کامل بپوشاند و بعد آرام زمزمه کرد "ولی هیچ کس نمی فهمد ." بدنم سرد شد . حق با او بود ، هیچ کس حجاب درستی نداشت ، هیچ کس در صدفش را محکم نبسته بود . همان جا بود که تصمیمی بزرگ گرفتم ، دیگران هم باید می دانستند که حجاب چیست . از کوچه خارج شدم ، به خانه رفتم و چیزهایی را که می خواستم برای فردا بگویم روی کاغذی نوشتم . آنقدر سرگرم کارم بودم که متوجه نشدم برق خانه مان وصل و تلویزیون روشن شده است . تقریبا آخر فیلم بود . کنترل را از روی میز برداشتم و آن را خاموش کردم . از پنجره به بیرون نگاهی انداختم تا برای غول به نشانه خداحافظی دست تکان دهم . اما... کوچه روشن روشن بود و مردم از آن عبور می کردند . سرم گیج رفت و همانجا روی زمین افتادم . چشمانم را به زور باز کرم . هنوز سرم تیر می کشید . صداهای محکم نمونه ی حجاب در گوشم می پیچید . از جای خود بلند شدم ، به سمت شیر آب رفتم و صورتم را شستم . صبحانه نخورده از خانه خارج شدم و ساعت 7:40 صبح خود را به مدرسه رساندم . در راه همه ی حرف هایم را با خودم مرور کردم . مطمئن بودم که تمام دانش آموزان حرف های من را می شنوند و آن را می پذیرند . از دفتر برگه گرفتم و بعد مقابل در کلاس ایستادم . نفس عمیقی کشیدم و سه بار به در زدم و در را باز کردم . چشمانم را به چشمان معلم ریاضی ام ، خانم خادم دوست ، دوختم و سلام کردم . مقنعه ی مشكیش را صاف کرد و گفت : « سلام . بفرمایید . » برگه را به دستش دادم ، کیفم را روی نیمکتم گذاشتم و خواستم بنشینم که با خودم فکر کردم الآن بهترین وقت ممکن است . پس به سمتش رفتم و در گوشش گفتم : « ببخشید می شه یک صحبتی با بچه ها بکنم ؟ » - من الآن می خوام درس بدم . - خیلی طول نمی کشه . - درباره ی چی هست ؟ - حجاب . - فقط زیاد کشش نده . لبخندی زدم و گفتم : « باشه ، خیلی ممنون . » مطمئن بودم که اجازه می دهد . او معلم با منطقی است . پشت به تخته جلوی بچه ها ایستادم . خانم خادم دوست عینکش را روی میز گذاشت و به طرف من نشست . سرفه ای کردم و با جدیت و ایمان ، مانند سربازی تازه نفس گفتم : « بچه ها یک خواهشی دارم ؛ اینکه به حرف های من خوب گوش کنید . شاید باور این داستانی که میگم سخت باشد ولی حقیقت دارد . دیشب مشغول نگاه کردن تلویزیون بودم که برق ها رفت . من هم دوان دوان به تنها کوچه ی تاریکی که دیدم رفتم و ناگهان ... » داستانم که تمام شد چشمانم را بستم و متظر بودم تا یکی حرف مرا تایید کند ، اما هیچ صدایی را نشنیدم . چشمانم را آرام آرام باز کردم و با کمال تعجب و ناباوری ، ترسناک ترین منظره ی زندگیم را دیدم ... همه ی بچه ها زیر لب می خندیدند و ... و ناگهان کلاس از خنده منفجر شد . یک نفر گفت : « برو بابا این حرف ها چیه ؟ مگر موهامون چشه که دیده نشه ؟ این كارها مال عهد قجر می باشد و ... » و همینطور به مسخره کردن ادامه دادند . اشک در چشمانم حلقه زد . تمام بدنم لرزید ، احساس خواری و کوچکی می کردم . دستم را جلوی صورتم گرفتم و از کلاس خارج شدم . داخل حیاط رفتم و روی نیمکتی قرمز رنگ نشستم . تمام خیالاتم بر باد رفته بود . با ناامیدی به جوجه ی کنار باغچه نگاه کردم ، جقدر دلش صاف بود . او با همان کوچکیش عبادت خدا را بهتر از ما انجام می داد . اسم آدم را باید روی او می گذاشتند . به یاد آخرین حرف های غول حجاب افتادم " ولی هیچكس نمی فهد " درست می گفت اکثرا این حقیقت را که در لباس هایی عریان غرق شده اند ، باور ندارند . رویم را به سمت آسمان کردم و این آیه ی شریفه را زمزمه کردم که " و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون "
جمعه 5/12/1390 - 16:6
[
نظر به این مطلب
] - [
نظرات این مطلب : 0
]
1
گزارش محتوا
محتوای مخالف با موازین شرعی
محتوای مخالف با مصالح نظام جمهوری اسلامی
محتوای نقض کننده حریم شخصی من
محتوای مخالف با موازین اخلاقی
مورد توجه ترین های هفته اخیر
لینک ها
جستجو در مطالب روزانه
ثبت مطلب جدید
مطالب روزانه اعضا
فعالان مطالب روزانه
مطالب من
نظرات مطالب من
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته