حاتم طایی را گفتند: از تو بزرگ همت تر در جهان دیده ای یا شنیده ای ؟ گفت : بلی ، روزی چهل شتر قربان کرده بودم امرای عرب را ، پس به گوشه صحرا به حاجتی برون رفته بودم ، خارکنی را دیدم پشته فراهم آورده . گفتمش : به مهمانی حاتم چرا نروی که خلقی بر سماط او گرد آمده اند ؟ گفت هر كه نان از عمل خویش خورد منت حاتم طائى نبرد
پادشاهی حکیم شهرش را فرا خواندو از او خواست که جمله ای برای او بنویسد که در همه لحظات آرامش بخش و تسلای روحش باشد. حکیم انگشتر پادشاه را خواست و نوشته ای را درون انگشتر پادشاه قرار داد وبا او شرط کرد فقط زمانی آن را باز کند که احساس کرد به ان نیازمند است. چندی بعد جنگی میان آن شهر و شهر همسایه درگرفت؛ جنگی سخت که باید به دشواری از پس آن بر می آمدند. متأسفانه جنگ رو به شکست می رفت وپادشاه_خسته و درمانده_بالای تپه ای به دام افتاد؛و در اوج ناامیدی،به یاد انگشترش افتادوآن را گشود ودید که در آن نوشته است: "این نیز بگذرد"وبا خواندن این جمله جان تازه ای گرفت وبا تمام وجود به نبرد ادامه داد و سربلند و پیروز از جنگ بیرون آمد. زمان بازگشت به شهرش،مردم جشنی برایش برپا کردند واورا غرق در شادی ،سرور و گل کردند. پادشاه درپوست خود نمی گنجید؛ودرهمین حال احساس بزرگی و غرور اورا فرا گرفته بود،باز به یاد انگشتر افتاد. "آن را گشود و بار دیگراین جمله را دید:"این نیز بگذرد
دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم".