شعر و قطعات ادبی
راهی سفر شدی.. سفری که نرفته سوغاتش را
همچو ابر
بر بالای سرم نهاده ای و هر دم میباری....
پروازت از این دیار
برایم "پارادوکس"ی تمام معناست!!!!
گرچه دست سرد عادت
با من نیز مصافحه کرده و
با دیدن هر روزیت
نمیجوشم....
ولی عاشقانه
گرمای وجودم را که
از تو و در پناه تو بودن است
دوست دارم !
من با همان
چشمک هایی که از دور
بر ان گنبد طلایی ات میزنم
تمام راه آرام بودن را طی می کنم.....
پس تو ای همسفر همیشگی من:
دستانم را بیش از پیش گرم کن....
که تا وقتی تو هستی
می بالم به قضایی که نصیبم شده
به دیارم....به قم!
که به یمن حضور پر فیض تو
چنان گرامیست که
حرم اهل بیت نامیده شد و ....
معصومه جان
حال که قبر مادرم پنهان است
تو را آشکارا زیارت می کنم تا
سلامم را به او برسانی....
و من هنوز
حرفها دارم برایت....
بیش از این..
....
....
....!!!
پ.ن:امشب او تو را برایم هدیه داد....پس از او نوشتم.
تو هیچ کاره بودی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
سه شنبه 24/12/1389 - 3:41
شعر و قطعات ادبی
هبوط کن!!
به من بگو
امشب چه میگذرد بر دل غمبارت نازنین...
بگو شب وداع را چه اسراریست!!
امشب برای آخرین بار
برای آخرین بار...!!!
گرم می شوی با دستانی آتش وار....
تا می توانی در آغوشش بمان!!
این فرصت را سهم هر کس نیست....
تو را به جان مادرت جانم بستان و اشک مریز...
غم تو را
تاب نمی آورد این دل!
تا می توانی نگاهش کن
که سال ها بعد
چشم بسته به دیدار حرمش روی
آرامتری!!!
وای بر من.... بعد از او
سوزش جگرش جیره ی هر روزه ی توست!!!
از فردا تو امیری مولا!
داستان علی را که شنیده ای؟؟؟؟
آماده شو برای بی وفائی کوفیانی مدرن!!!
هبوط کن
کمی با من سخن بگو!!!
اکنون نیاز دارمت...
ب.ن:از فردا باید جشن بگیریم ....... کجایی فدای روی ماهت؟؟؟
جشن تاج گذاری که بی مولا نمی شود....
شنبه 23/11/1389 - 0:43
قرآن
#خدای متعال می فرماید:
سوگند به عزت و جلالم و بزرگواریم و بلندی من بر عرشم که آرزوی هر که را که چشم آرزویش به مردم است با نومید نمودنش قطع می کنم و در نزد مردمان جامه ی ذلت بر او می پوشانم و او را از نزدیکی خودم کنار میزنم و از فضل خود او را دور می کنم.
آیا در سختی ها چشم آرزویش به غیر من دوخته می شود در حالی که سختی ها به دست من است آیا به غیر من امید دارد و با فکر خود در غیر مرا می کوبد در حالی که کلید به دست من است و درگاه من به روی هرکه مرا بخواند باز است؟
پس کیست که در حادثه ای چشم آرزویش به من دوخته بوده و من او را از آرزویش جدا کرده ام؟و کیست آنکه در بلای سختی به من امید بسته و من امیدش را از خودم بریده ام؟من آرزوی بندگانم را نزد خود نگه داشته ام و آنان به نگهداری من راضی نیستند و آسمانهایم را از فرشتگانی که از تسبیح من خسته نمی شوند پر کرده ام و به آنان امر کرده ام که در های بین من و بندگانم را نبندند با این وجود بندگانم به گفتار من اعتماد نمی کنند!
آیا کسی که مصیبتی از مصائب من بر او وارد شده نمی داند که هیچ کس غیر من نمی تواند آن را برطرف کند مگر بعد از اینکه من اجازه دهم؟
پس چه شده است که او را میبینم که از من غافل گشته است؟با جود و بخشش خودم چیزی را که از من درخواست نکرده است به او عطا کرده ام سپس آن را از او گرفته ام پس او بازگشت آن را از من نخواسته است و از غیر من آن را درخواست می کند
آیا درباره ی من میپنداری منی که پیش از درخواست عطا می کنم اگر از من درخواست شود سائل خود را اجابت نمی کنم؟آیا من بخیل هستم که بنده ام مرا بخیل پندارد؟آیا جود و کرم از آن من نیست؟آیا عفو و رحمت به دست من نیست؟آیا من محل بر آورده شدن آرزوها نیستم؟پس چه کسی به جز من آرزوها را قطع می کند؟آیا آرزو کنندگان از اینکه به غیر من چشم آرزو بسته اند نمی ترسند؟
پس اگر همه ی اهل آسمانها و زمین من آرزو کنند و من آرزوی همه را بر آورده سازم از ملک من به اندازه ی ذره ای کم نمی شود و چگونه ملکی که من متولی و متصدی آن هستم کم می شود؟پس تیره بختی باد بر نا امیدان از رحمت من و تیره بختی باد بر کسی که مرا عصیان کند و مراقب من نباشد....
(جهاد با نفس.وسائل شیعه)
شنبه 22/8/1389 - 0:32
خانواده
شبیه آن میزم
كه هركس همراهش می شود
جای زخم هایش را
پر رنگ تر می كند !!؟
سه شنبه 9/6/1389 - 6:41
محبت و عاطفه
#آمدنت را که تصویر میکنم برای دل
از غربت حال می شکند!!
وای بر من...
رفتنت را چگونه تاب بیاورد؟
رفتنت نا باور ترین باوراست برایش.
تو می آیی....
خیالم
آمدنت را بارها چشیده است
و اکنون نوبت دل است!
که با نوشداروی حضورت ترمیم شود.
لطفی کن
بعد از مرگش نیا
دل را گویم!
باور کن غربتش رستم را هم ویران می کند
چه رسد به من!!
تو می آیی...
سکوتت نشانه ی ...
رض ا س ت...!!!
يکشنبه 7/6/1389 - 6:5
دعا و زیارت
با تو اما...ماندم تنها...!!!
این تنهایی چیست؟؟نادانی دل من یا قهر تو....!!مهدی(عج)جان من....
دوشنبه 1/6/1389 - 16:21
شعر و قطعات ادبی
من گمان می کردم دوستی همچون سروی سرسبز
چارفصلش همه آراستگی ست من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم دل هر کس دل نیست
قلبها ز آهن و سنگ قلبها بی خبر از عاطفه اند... (حمید مصدق) دوشنبه 1/6/1389 - 16:18