• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 16
تعداد نظرات : 5
زمان آخرین مطلب : 5772روز قبل
سفرنامه تبیانی ها
حضرت علی اصغر (ع) روی سینه ی مبارک امام حسین (ع) قرار دارد و در پایین ضریح مقدس امام حسین (ع) حضرت علی اکبر مدفون می باشد وعلت شش گوشه بودن آن هم همین است. درطرف پایین ضریح مقام زیارت سایر شهدای کربلا قرار دارد که اسامی همه ی آنها را درکتیبه ای بالای آن نوشته اند. در همان حال به یاد صحبت های حاج آقا غزالی افتادم که داخل ماشین نزدیک کربلا گفته بودند, امام صادق می فرماید: کسی که قبر مطهر امام حسین (ع) را با معرفت زیارت کند, مانند کسی است که خدای متعال را در عرش زیارت کند. نگاهم به حرم امام حسین بود. در این فکر بودم که خدا این نعمت ها را یک جا به من داده بود. در حال درد دل با مولا بودم که یاد روایتی از امام باقر(ع) افتادم که می فرمایند: A اگر مردم بدانند چه فضیلتی در زیارت امام حسین (ع) است, از اشتیاق می میرند و جان های آن ها از هم گسیخته می شود. هر کس به جهت کثرت شوق به زیارت آن حضرت برود, پروردگار ثواب هزار حج مقبول و هزارعمره ی مقبول و اجر هزار شهید از شهدای بدر و ثواب هزار روزه دار و اجر هزار صدقه ی مقبوله و ثواب هزار بنده ی درراه خدا آزاد کردن برای او می نویسد و تا یک سال از هر آفتی خصوصا از شیطان محفوظ می باشد و خداوند فرشته ای را موکل می کند که  از پیش رو و از راست و چپ و از بالای سر و پایین پا نگهدار باشد و اگر در آن سال بمیرد, فرشتگان رحمت در غسل و کفن او حاضر می شوند و برای او طلب آمرزش می کنند و جنازه ی او را تا قبر مشایعت کرده و در این مسیر برای او استغفار می نماید و قبر او را به اندازه ای که چشم کار می کند, وسیع می گرداند و خداوند او را از فشار قبر و ترس نکیر و منکر ایمن می گرداند و دری از بهشت بر او می گشاید و نامه ی اعمالش را به دست راستش می دهد. در آن هنگام منادی ندا می دهد که این شخص از کسانی است که از روی شوق وعلاقه قبر امام حسین (ع) را زیارت کرده است.@

بعد از زیارت حرمین شریفین به هتل برگشته و شام خوردیم. چون آن شب, شب جمعه بود, با تعدادی از همسفران قرار گذاشتیم آخر شب به حرم برویم و تا نماز صبح آن جا به عبادت بپردازیم. بعد از کمی استراحت حدود ساعت 11 شب ابتدا به حرم حضرت ابوالفضل رفتیم. پس از زیارت حرم, همگی دور هم جمع شدیم و شروع به خواندن ادعیه و زیارات مخصوصه  کردیم. هنوز یک ساعتی به اذان صبح مانده بود که به حرم امام حسین (ع) رفته و پس از زیارت و خواندن زیارت نامه, نماز صبح را اقامه کرده و سپس به هتل برگشته و استراحت کردیم

شنبه 20/6/1389 - 3:54
سفرنامه تبیانی ها
ساعت 11:30 به کربلا رسیدیم. دوآستان مقدس ابا عبدالله و حضرت ابوالفضل عباس مانند ستاره های درخشان در مرکز شهر پرتوافشانی کرده و دیده گان زائرین را مجذوب خود می نمودند. صدای حسین حسین کاروان بلند شد. هر کس سعی می کرد با خواندن مرثیه ای یا چاوشی ارادت خود را به این دو آستان مبارک  اظهار دارد. من گیج و مبهوت مانده بودم. باورم نمی شد. من حقیر کجا و زیارت بارگاه امام حسین (ع) کجا؟ پس از ورود به هتل الفنار و تحویل گرفتن کلید اتاق ها و جابه جا شدن و بعد از خواندن نماز ظهر به امامت روحانی کاروان, ناهار را در ساعت 1:30 بعدازظهرصرف کردیم. سپس استراحت کوتاهی داشتیم و قرار شد همگی غسل زیارت کنند تا ساعت                                                                                                چهار بعدازظهر به سمت حرم مطهرامام حسین و حضرت ابوالفضل حرکت کنیم. ازهتل تا حرم پیاده, بیست دقیقه ای فاصله بود. اما با سوارشدن برماشین هایی که مخصوص حمل زائرین به حرم بود و پشت سر گذاشتن بازرسی های گوناگون و تحویل دادن کفش ها به کفشداری حرم, روبه روی حرم ایستادیم. روحانی کاروان گفتند: همگی در کنار حرم حضرت ابوالفضل جمع شوید تا  دعای اذن دخول و زیارت نامه ها را بخوانیم.آن شب, شب تولد مولی الموحدین حضرت علی (ع) بود و حرمین مملو از جمعیت بودند. همراه با سیل جمعیت و نوحه خوانی یکی از خانم های کاروان وارد صحن شدیم. وقتی درست روبه روی حرم مطهر امام حسین (ع) قرار گرفتیم, ناگهان یکی دو نفر از خانم های کاروان به طرف ما آمدند و گفتند: روحانی کاروان و آقایان همراه در کنار حرم حضرت ابوالفضل منتظر ما هستند. به همین دلیل بدون این که به زیارت امام حسین (ع) برویم, پیاده از بین الحرمین به سمت حرم ابوالفضل العباس حرکت کردیم. گویی قرار بود اجازه ی ورود به حرم امام حسین (ع) را از برادرش عباس بگیریم. وقتی وارد حرم شدیم, جمعیت زیادی را نظاره گر بودیم که همگی برای عرض تبریک تولد حضرت علی (ع) به فرزند غیورش, عرض ادب و احترام می کردند. بعد از زیارت حضرت ابوالفضل, حسین حسین گویان به طرف حرم امام حسین (ع) به راه افتادیم. فاصله ی بین دو حرم کمتر از 400 متر مانند فاصله ی بین صفا و مروه می باشد که این فاصله را "بین الحرمین" نامیده اند. وقتی وارد حرم امام حسین (ع) شدیم, طوافی دور حرم شش گوشه ی مولایم کردم
شنبه 20/6/1389 - 3:53
سفرنامه تبیانی ها
اما حارث (داماد زن) آن دو را پیدا کرد و با نعره ای فریاد زد:  آب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم یار در خانه و ما گرد جهان می گردیماصرارهای پیرزن به جایی نرسید. حارث آن دو را به کنار رود فرات برد و آماده شد تا سر از بدن مبارکشان جدا کند. آن ها گفتند: اجازه بده دو رکعت نماز بخوانیم. حارث با اکراه قبول کرد. آن خبیث خودش سر آن دو آزاده را از بدن جدا کرد. بعد از زیارت حرم دو طفلان مسلم و مرثیه سرایی در آن جا که توسط روحانی کاروان انجام شد, سفرخود را به طرف کربلا ادامه دادیم. در بین راه حاج آقا دومکان متبرکه ی دیگر را برایمان معرفی و توضیحاتی را درباره ی هر کدام بیان نمودند. مکان اول حرم حربن یزید ریاحی بود که قبر او در سه چهار کیلومتری کربلا واقع شده است. او کسی بود که آب را در روز هفتم محرم بر امام حسین و یارانش بست. اما شبی خواب دید که پدرش به او می گوید: اگر می خواهی خوشبخت شوی با امام حسین (ع) دوستی و محبت کن. این خواب بر او تاثیر گذاشت و در عصر روز تاسوعا به طرف قافله ی امام حسین حرکت کرد. او فرماندهی سپاهی از ابن زیاد را به عهده داشت. به سپاهیان خود گفت: من می خواهم با امام حسین و یارانش صلح کنم. لذا از راه دور از اسبش پیاده شد و کفش هایش را درآورد و دور گردنش انداخته و چشم هایش را به زمین دوخته و از امام حسین (ع) تقاضای عفو و بخشش می نماید. اما وقتی لشگر حر جلوی لشگر امام حسین را گرفت, امام رو به او کرد و گفت: مادرت به عزایت بنشیند. تو راه را بر من می بندی. حر سرش را بالا آورد و گفت: چه کنم که مادرت فاطمه ی زهراست. وگرنه هر کس دیگری به مادرم اهانت کرده بود, جواب او را می دادم. شاید به خاطر همین احترام به بی بی دو عالم, خدا به او تفضل کرد و با یک تصمیم, بهشت جاودان را برای خود خرید. زیرا وقتی بر اثر شدت جراحات نقش زمین شده بود, امام حسین (ع) بر بالای سرش رسید. حر تعجب کرد که چه کسی سرش را به دامان گرفته است؟ امام فرمودند: منم حسین بن علی. لذا حر بی تاب شد و گفت: خون ها را از جلوی چشمم پاک کن. او نگاهی به امام حسین کرد و خندید و گفت: آیا من به عهدم وفا کردم؟ امام فرمودند: بله, البته. آفرین به مادرت که تو را حر (آزاده) نامید. به فاصله ی کمی از حرم حر بن ریاحی حرم"عون" فرزند حضرت زینب (ص)  قرار دارد. کم کم به کربلا نزدیک می شدیم. در راه از روی پلی گذشتیم که بر رودخانه ی فرات قرار گرفته بود. وقتی نام فرات بر زبان جاری شد, سیل اشک از گونه ها روان گردید و فریاد "یا حسین" فضای اتوبوس را پر کرد. این همه آب و خاندان پیامبر در عطشEEE   
شنبه 20/6/1389 - 3:52
سفرنامه تبیانی ها
بعد از دو ساعت طی طریق در محلی که در 25 کیلومتری کربلا و دو کیلومتری شهر "مسیب" واقع است, جهت زیارت حرم دو طفلان مسلم (محمد و ابراهیم) توقف کردیم. روایت است که مسلم بچه هایش را خود به کربلا آورد و عده ای می گویند, امام حسین هنگام آمدن به کربلا آن ها را با خود به آن جا آورد. اما به احتمال زیاد آن ها همراه پدرشان به آن جا آمدند. وقتی در کربلا خیمه ها را آتش زدند, این دو نوجوان فرار کردند و به کوفه رفتند. عبیدالله بن زیاد آن ها را دستگیر کرد و زندانی نمود. آن ها مدت ها در زندان به سربردند تا این که روزی ابراهیم رو به زندان بان کرد و گفت: آیا تو مسلمانی؟زندان بان: بله, مگر اتفاقی افتاده است؟ ابراهیم : آیا حضرت محمد (ص) را می شناسی؟ زندان بان: بله, او خاتم الانبیاست. ابراهیم: آیا حضرت علی (ع) را می شناسی؟ زندان بان: معلومه که می شناسم. او امام من است. ابراهیم: آیا حسین بن علی (ع) را می شناسی؟ قطرات اشک روی صورت زندان بان چکید و بعد از مکث طولانی گفت: او مولای من است. چطور ممکن است او را نشناسم. کسی که مظلومانه شهیدش کردند. ابراهیم: آیا مسلم بن عقیل را می شناسی؟ زندان بان: چرا نشناسم. او سفیر امام حسین در کوفه بود. اما همه او را تنها گذاشتند. ولی بگویید چرا این سوال ها را می پرسید؟ دو نوجوان که قوت قلبی پیدا کرده بودند, هم صدا گفتند: آخر ما دو طفلان مسلم هستیم. زندان بان برای دقایقی مات و مبهوت به آن دو نگریست. بعد شروع به گریه کردن کرد و بر سر و صورت خودش زد و گفت: آزاده هاE چرا زودتر خودتان را معرفی نکردید؟ من فردای قیامت چطور جلوی جدتان سرم را بلند کنم. مرا عفو کنید. سپس در زندان را باز گذاشت و گفت: شما آزادید. هر کجا می خواهید, بروید. تا شب مسافتی راه پیمودند. اما خستگی بر هر دو چیره گشت و کنار درخت نخلی خوابیدند. زنی آن ها را دید و صدا زد که در این وقت شب چرا این جا خوابیده اید؟ جواب دادند: ما غریبیم. زن گفت: نکند شما دو طفلان مسلم باشید. عبیدالله برای پیدا کردن شما جایزه تعیین کرده است. هر دو سر را به علامت تایید پایین آوردند. زن به سرعت آن دو را به خانه برد. به آن ها شام داد و آن ها را مخفی کرد و گفت: سعی کنید خیلی آرام و بی سرو صدا باشید. چون دامادی دارم که اگر شما را ببیند ...
شنبه 20/6/1389 - 3:51
سفرنامه تبیانی ها
بعد از دو ساعت طی طریق در محلی که در 25 کیلومتری کربلا و دو کیلومتری شهر "مسیب" واقع است, جهت زیارت حرم دو طفلان مسلم (محمد و ابراهیم) توقف کردیم. روایت است که مسلم بچه هایش را خود به کربلا آورد و عده ای می گویند, امام حسین هنگام آمدن به کربلا آن ها را با خود به آن جا آورد. اما به احتمال زیاد آن ها همراه پدرشان به آن جا آمدند. وقتی در کربلا خیمه ها را آتش زدند, این دو نوجوان فرار کردند و به کوفه رفتند. عبیدالله بن زیاد آن ها را دستگیر کرد و زندانی نمود. آن ها مدت ها در زندان به سربردند تا این که روزی ابراهیم رو به زندان بان کرد و گفت: آیا تو مسلمانی؟زندان بان: بله, مگر اتفاقی افتاده است؟ ابراهیم : آیا حضرت محمد (ص) را می شناسی؟ زندان بان: بله, او خاتم الانبیاست. ابراهیم: آیا حضرت علی (ع) را می شناسی؟ زندان بان: معلومه که می شناسم. او امام من است. ابراهیم: آیا حسین بن علی (ع) را می شناسی؟ قطرات اشک روی صورت زندان بان چکید و بعد از مکث طولانی گفت: او مولای من است. چطور ممکن است او را نشناسم. کسی که مظلومانه شهیدش کردند. ابراهیم: آیا مسلم بن عقیل را می شناسی؟ زندان بان: چرا نشناسم. او سفیر امام حسین در کوفه بود. اما همه او را تنها گذاشتند. ولی بگویید چرا این سوال ها را می پرسید؟ دو نوجوان که قوت قلبی پیدا کرده بودند, هم صدا گفتند: آخر ما دو طفلان مسلم هستیم. زندان بان برای دقایقی مات و مبهوت به آن دو نگریست. بعد شروع به گریه کردن کرد و بر سر و صورت خودش زد و گفت: آزاده هاE چرا زودتر خودتان را معرفی نکردید؟ من فردای قیامت چطور جلوی جدتان سرم را بلند کنم. مرا عفو کنید. سپس در زندان را باز گذاشت و گفت: شما آزادید. هر کجا می خواهید, بروید. تا شب مسافتی راه پیمودند. اما خستگی بر هر دو چیره گشت و کنار درخت نخلی خوابیدند. زنی آن ها را دید و صدا زد که در این وقت شب چرا این جا خوابیده اید؟ جواب دادند: ما غریبیم. زن گفت: نکند شما دو طفلان مسلم باشید. عبیدالله برای پیدا کردن شما جایزه تعیین کرده است. هر دو سر را به علامت تایید پایین آوردند. زن به سرعت آن دو را به خانه برد. به آن ها شام داد و آن ها را مخفی کرد و گفت: سعی کنید خیلی آرام و بی سرو صدا باشید. چون دامادی دارم که اگر شما را ببیند ...
شنبه 20/6/1389 - 3:49
سفرنامه تبیانی ها
. ساعت 7:30 بعدازظهر به برج الغدیر بغداد رسیدیم. بعد از این که مدیر و روحانی کاروان اتاق ها را مشخص کردند, کلید اتاق را تحویل گرفته و وسایل ضروری را به اتاق بردیم. چون فقط همان یک شب را آن جا می ماندیم و می بایست فردا صبح زود عازم می شدیم. ساعت 8 به رستوران هتل رفتیم تا شام بخوریم. بعد از صرف شام سریعا خوابیدیم تا فردا صبح به موقع بیدار شویم. صبح پنج شنبه 2/4/89 ساعت 6 صبح صبحانه خوردیم و بعد از جمع آوری وسایل و ساک ها, ساعت 7 صبح به طرف کربلا حرکت کردیم. یکی از محسنات کاروان ما این بود که همگی هماهنگ و منظم بودیم و به موقع در تمامی مکان ها حاضرمی شدیم. شاید یکی از دلایل آن این بود که تمامی اعضای کاروان تقریبا میانسال بودند. کربلا کعبه ی دل های بی قرار و دلباختگان حضرت ابی عبدالله الحسین (ع) است که خاکش طوطیای چشم آرزومندان می باشد. این شهر در 70 کیلومتری نجف اشرف قرار دارد. سرزمین کربلا, سرزمین عجیبی است. زیرا از آدم تا خاتم درآن توقف کرده اند. برای نمونه می توان به موارد زیر اشاره کرد: ·       وقتی حضرت آدم در این سرزمین بود, پایش به سنگی خورد و خون آمد. آدم خطاب به خدا گفت: آیا از من گناهی سر زده است؟ ندا آمد: نگران نباش. دلیل آن این بود که این جا محل شهادت امام حسین (ع) است. ·       حضرت نوح سوار بر کشتی شد و حرکت خود را آغاز کرد تا به این سرزمین رسید. ناگهان نزدیک بود غرق شود. به خدا عرض کرد: خدایا الان غرق می شویم. خدا ندا داد که غصه نخور. این جا سرزمین کربلاست. حسین (ع) این جا روضه می خواند و شهید می شود و نوح و یارانش همه گریه می کنند. ·       حضرت ابراهیم با اسبش از مکانی می گذشتند که به زمین خورد ند و سرشان خون آلود شد. به خدا فرمودند: دلیل آن چیست؟ خدا نیز ندا داد: این جا سرزمین کربلاست و حسین (ع) را در این جا مظلومانه به شهادت می رسانند. ·       شغل حضرت اسماعیل چوپانی بود. روزی ایشان با چوپان دیگری که گوسفندان را به طرف شط فرات می بردند, همراه شدند و در کمال تعجب مشاهده کردند که گوسفندان از فرات آب نخوردند. چوپان علت را از حضرت اسماعیل جویا شد. ایشان فرمودند: از گوسفندان سوال کنید. گوسفندان به اسماعیل اشاره کردند. حضرت اسماعیل فرمودند: در آینده شخصی به نام حسین می آید که او را آب نمی دهند و شهیدش می کنند.
شنبه 20/6/1389 - 3:47
سفرنامه تبیانی ها
صحن کنونی  خانه ی مسکونی حضرت هادی (ع) بود و آن حضرت با فرزندانش مدت 10 سال در آن جا به سر برده اند. گنبد و بارگاه حرم و صحن حضرت امام حسن عسگری بزرگترین قبه و بارگاه موجود در عراق می باشد که اکنون به واسطه ی بمباران امریکایی ها در چند سال اخیر ویران شده است. امام هادی (ع) وصیت فرمودند در همان منزل مسکونی خودشان دفن شوند. آرامگاه حضرت درست در وسط خانه قرار گرفت. پس از دفن حضرت هادی و امام حسن عسگری, حکیمه خاتون عمه ی امام زمان و نرجس خاتون مادر امام زمان پهلوی این دو امام بزرگوار دفن گردیده اند. همه ی این قبور مبارک داخل یک ضریح است که هم اکنون به علت بمباران ضریحی وجود ندارد. فقط توسط پارچه ی مخمل مشکی بزرگی دور تا دور این قبور را پوشانده اند و زائرین مانند پروانه به دورشان می گردند. پس از زیارت این قبور مطهر به سراغ سرداب غیبت رفتم. این سرداب از سه قسمت عمده تشکیل شده است که عبارت است از یک اتاق شش ضلعی و یک اتاق مستطیل شکل کوچک و یک اتاق مستطیل شکل بزرگ. اتاق مستطیل شکل بزرگ در میان مردم به مصلای مردان و اتاق کوچک به مصلای زنان معروف است. این بخش ها با دو راهروی طولانی به یکدیگر مربوط می شوند. وقتی می خواستم به داخل سرداب قدم بگذارم, ده دوازده پله را پشت سر گذاشتم. اما تمام فکرو حواسم در این بود که امام زمان از این جا غیبت کبرای خود را آغاز کرده است. اما اهمیت این سرداب فقط از جهت غیبت امام زمان نبود. بلکه در این جا بود که بعضی از اولیاء خدمت آن حضرت مشرف شدند. شاید چون این سرداب محل بیتوته و عبادتگاه سه امام بود و علاوه بر آن عده ای از صحابه خدمت امام زمان (عج) مشرف گردیدند, این حالت روحانی را داشت. دو رکعت نماز را با حال خوشی خواندم. نمی دانستم در حال نمازم یا از عشق مولا چشمانم لبریز از اشک. گویی با چشم دل آقا را می دیدم. انگار نگاه محبت آمیز او را احساس می کردم. اما چه کنم که دیدگان ناقابل و گناهکار من لایق به دیدار آن بزرگوار نبود. هر چه از حال و هوای این سرداب بگویم کم گفته ام. اما این را می دانم که آیت الله بحرالعلوم فرموده اند: Aآن چه نصیب من شد از برکت این سرداب مقدس و مسجد سهله بود.@بعد از خواندن نماز ظهر, همگی روبه روی حرم ایستادیم و روحانی کاروان زیارت نامه ی امامین شریفین را قرائت کردند و سپس سوار اتوبوس شدیم و به طرف بغداد حرکت کردیم. همگی به علت شرایط بد آب و هوایی و گرد وغبار شدید, بسیار خسته و خاک آلود بودیم
شنبه 20/6/1389 - 3:46
سفرنامه تبیانی ها
 مرحوم حاج شیخ عباس قمی در کتاب هدیه الزائرین فرموده است: مزار شریف سید مرتضی در خانه ی خود اوست که اکنون در بازاری که منتهی به باب القبله ی صحن کاظمین واقع است, در بقعه ای می باشد. مقبره ی سید رضی که در سال 359 متولد شده نیز آنجاست. او کتاب نهج البلاغه که مجموعه ی خطبه ها, وصایا, نامه ها و کلمات امیرالمومنین است را تالیف کرده است. او در ششم محرم سال 407 هجری و در سن 47 سالگی از دنیا رفت. آرامگاه خواجه نصیرالدین طوسی در رواق بالای سر و آرامگاه شیخ مفید در رواق پایین پا قرار دارد. بعد از زیارت حرمین شریفین سوار اتوبوس شدیم و ناهار را درساعت 11 صبح در اتوبوس خوردیم و به طرف شهری مابین سامرا و کاظمین که قبر سید محمد در آن بود, حرکت کردیم. او فرزند امام هادی (ع) و برادر بزرگتر امام حسن عسگری است. او سیدی عالی قدر و بزرگوار بود. شان و جلالت وی را همین بس که جمعی از شیعیان او را لایق امامت می دانستند. بعضی او را امام قائم دانسته. پس او در زمان حیات پدر بزرگوارش وفات یافت تا برای بعضی شبهه وارد نشود و معلوم گردد که صاحب ولایت پس از حضرت هادی (ع), امام حسن عسگری (ع) است. آرامگاه او در هشت فرسخی سامرا در محلی است که نام اصلی آن بلد بوده ولی اکنون به نام خود سید محمد معروف است. اهل سنت و اعراب صحرانشین برای آن بزرگوار احترام خاصی قائلند و نذرها و هدایای بسیار به آن جا می برند. اعراب آن منطقه همگی از او حساب می برند. هرگز به این بزرگوار قسم دروغ نمی خورند. در سامرا و اطراف آن دعوا و اختلافات خود را به وسیله ی قسم خوردن به سید محمد خاتمه می دهند. بعد از زیارت سید محمد به طرف شهر سامرا حرکت کردیم. شنیده بودم سامرا در طرف شرقی دجله واقع است و از شهرهای جنوبی عراق خوش آب وهواتر است. اما چیزی جز گرد وغبار شدید و خرابه های بسیار به علت بمباران چند سال پیش امریکایی ها ندیدم. نام این شهر در ابتدا " Hسرمن رای" بوده که به واسطه ی عظمت و زیبایی به این نام موسوم گردیده. یعنی شاد شد هر کس آن را دید که علت آن نیز وجود رودخانه ی دجله می باشد. اما بعدها به علت کثرت استعمال به سامرا تبدیل شد. نقل شده که حضرت زینب (ص) مردم این شهر را نفرین کرده اند. شهری نفرین شده با مردمانی چون مردگان متحرکE فقر بیداد می کرد. شهر به خرابه ای شبیه بود. اما به عشق زیارت دهمین و یازدهمین پیشوای مسلمانان هر نوع سختی را به جان خریدیم.
شنبه 20/6/1389 - 3:45
سفرنامه تبیانی ها
صبح روز چهارم سفر مورخ 1/4/89 ساعت 7 صبح بعد از بار زدن ساک ها به راه افتادیم. برای رفتن به کاظمین می بایست از شهر بغداد می گذشتیم. زیرا این شهر نزدیک به دو فرسخ تا بغداد فاصله دارد و در طرف غربی دجله قرار دارد. هوای بغداد بسیار آلوده و پر از گرد وغبار بود به طوری که حتی نمی شد جلوی پای خود را دید. هنوز یک ساعتی از شروع مسیر نگذشته بود که ناگهان یکی از همسفران فریاد زد:" نگهدار, نگهدار. به راننده بگویید بایستد. چند تا از ساک ها از اتوبوس به بیرون پرت شدند." بعد از توقف اتوبوس چند نفر از آقایان به سراغ ساک ها رفتند. همگی دعا دعا می کردیم آنها توسط ماشین های عبوری بعد از ما له نشده باشند. بعد از چند دقیقه آن ها دست پر برگشتند و تمامی ساک ها را که تعدادشان شش هفت تا بیشتر نبود, آوردند. همگی سالم اما با خاک یکسان بودند. علت وقوع این حادثه نیز قفل نکردن محل قرارگیری ساک ها توسط راننده ی اتوبوس بود. با ادامه ی مسیر در ساعت 10:30 به کاظمین رسیدیم. همگی به زیارت آقا موسی بن جعفر(ع) و امام جواد (ع) رفتیم. این زیارت را به فال نیک می گیرم. زیرا روز تولد امام جواد (ع) بود. روحانی کاروان اصرار زیادی داشتند که حتما عیدی خودتان را از آقا بگیرید و دست خالی از حرم برنگردید. جمعیت انبوهی از زائرین دور و بر حرم موج می زد به طوری که نتوانستیم به ضریح نزدیک شویم. پس از خواندن زیارت نامه در حیاط حرم دو رکعت نماز به هر یک از دو امام هدیه کردیم. سپس همه ی اعضای کاروان دور هم در حیاط حرم جمع شدیم و روحانی کاروان پس ازخواندن زیارت نامه ی این دوامام, در مورد این بزرگواران و حرم توضیحاتی دادند. قبه و بارگاه امام موسی بن جعفر(ع) و امام جواد (ع) توسط شاهان ایرانی خصوصا قاجار بنا و ثبت شده است. در سال 1293 فرهاد میرزا, عموی ناصرالدین شاه این بارگاه را به صورت دلپذیری تزیین و نقاشی کرد که تاکنون باقی است و بسیار جالب و جذاب است. در سال های 1365 به بعد مردم هنرمند اصفهانی ضریحی مناسب ساختند و صنیع خاتم صندوق خاتم قدیمی آن را ترمیم کرد. همچنین آرامگاه سید مرتضی و سید رضی در کاظمین است. امام موسی بن جعفر (ع) در سن 54 سالگی  فوت کردند. اما امام رضا (ع) در 54 سالگی بچه دار شدند و امام جواد (ع) را از خدا هدیه گرفتند. این نوزاد یک بچه ی استثنایی بود. زیرا در سه روزگی دست هایشان را به آسمان بلند کردند و "اشهدالله لا اله الا الله" را به زبان آوردند. همچنین دارای هوش و ذکاوت فراوانی بودند. اما توسط همسرشان ام فضل, دختر هارون الرشید در سن 25 سالگی شهید شدند.
شنبه 20/6/1389 - 3:44
سفرنامه تبیانی ها
وادی السلام قبرستانی است پرابهت ودیدنی و بسیار قابل توجه برای اهل دل و بصیرت . در آن جا که بزرگ ترین قبرستان جهان است, بعضی از انبیاء الهی, علما و شهدای بسیاری مدفون هستند. مولا علی (ع) بارها فرمودند: قبور بسیاری از انبیاء اینجاست. قبور حضرت هود و صالح در اینجاست و گاهی شده بود که این قدر در این وادی می ایستادند به طوری که اصحاب خسته می شدند. می فرمودند: ارواح مومنین در این زمین جمعند و حلقه حلقه نشسته اند و با یکدیگر سخن می گویند و باز می فرمودند: هفتاد هزار نفر از این زمین بی حساب وارد بهشت می شوند. در وادی السلام مکانی است معروف به مقام حضرت مهدی و مکان دیگری معروف به مقام امام صادق (ع) که مسجد شکل است و صحن کوچک و گنبد و محرابی دارد. بعد از زیارت حضرت هود و صالح و قبور بعضی از علما از جمله آیت الله قاضی و ... مستقیما به حرم حضرت علی (ع) مشرف شدیم و نماز مغرب و عشاء را به جماعت خواندیم. مجددا حضرت علی (ع) را زیارت کردیم. دور ضریح زن هایی را می دیدی که از کشورهای هند و پاکستان و... با لباس های محلی خودشان آمده بودند و هر یک با مولا درد دل می کردند. بعد از زیارت در رواق ها به جستجوی مزارعلما گشتم. مزار سید مصطفی خمینی  سمت راست حرم زیر مناره و مزار علامه حلی وعلامه مقدس اردبیلی در صحن ایوان طلا و حاج شیخ عباس قمی مولف کتاب مفاتیح الجنان,  شیخ طوسی و علامه بحرالعلوم, شیخ مرتضی انصاری, آیت الله خویی و دو فرزندش در رواق های مختلف حرم قرار دارد. سپس در زیر ناودان طلا دو رکعت نماز حاجت خواندم و برای صرف شام به هتل رفتیم و وسایلمان را مرتب کردیم. زیرا امشب شب آخری بود که در نجف اقامت داشتیم و نیز مدیر کاروان قبلا گفته بودند مراسم وداع با حضرت علی (ع) جلوی ایوان طلا ساعت 10 شب برگزار می گردد و ساک ها نیز باید ساعت 12 شب در لابی هتل باشد تا فردا صبح بعد از صرف صبحانه به طرف کاظمین حرکت کنیم. لذا به سرعت وسایل و ساک ها را بستیم تا بتوانیم به موقع در حرم باشیم. وقتی به جلوی ایوان طلا رسیدیم, ساعت 10:15 بود که روحانی کاروان همراه با زائرین دیگر مشغول خواندن دعای توسل بودند. سپس ذکر مصیبتی و بعد هم دعای وداع با امیرالمومنین خوانده شد. تا ساعت 11:30 در حرم مشغول خواندن دعا و زیارت بودیم و بعد به هتل رفتیم. در مسیر رفتن به هتل از بازارچه ی شهر عبور کردیم. بازاری سنتی با محصولاتی نه چندان جدید و تازه. ولی ایرانی ها برای خرید با هم مسابقه گذاشته بودند.
شنبه 20/6/1389 - 3:43
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته