صورتش همیشه كثیف بود . پر از لك جوهر ، خط خطی خودكارهایی كه گاهی نمی نوشت ، نقاشی های نامربوط و این اواخر هم كه چند تا جدول دوز بازی اضافه شده بود . خجالت می كشید . بیش تر از همه از همسایه ی دیوار به دیوارش كه همیشه ی خدا مسخره اش میكرد . او ، با آن همه نقش و نگار گل كه اطرافش را گرفته بود ،با آن شعر عاشقانه ی زیبا كه الحق انگار ملك الخطاطین رویش انداخته بود ، باید هم فخر می فروخت . روزی نبود كه منت نگذارد .همیشه میگفت : "از صدقه سر ما اولی هاست كه شما آخری ها را دور نمی اندازند ." راست هم میگفت . بیچاره صفحه ی آخر دلش خیلی پر بود . نمی دانست چرا صاحب ددفتر مشق اینقدر بین آن دو فرق می گذارد.
دیروز كه امتحان حساب بود بلاخره پاره اش كرد . چند تا تقلب رویش نوشت و پرتش كرد روی میز بغلی . از شانس بدش معلم دید . خشمگین و ناراحت صفحه ی آخر را از روی میز برداشت ولی چیزی نگفت . امتحان كه تمام شد همه تا آخر زنگ از روی كتاب مشق می نوشتند . اما صاحب كتاب سرش را روی صفحه ی اول گذاشته بود و گریه می كرد . گل های قشنگ زیر باران اشك خیس و مچاله شده بودند و شعر زیبا دیگر قابل خواندن نبود ...
زنگ كه خورد معلم صفحه ی آخر را به عنوان مدرك توی دست چپش گرفت و با دست راستش همان طور كه گوش صاحب دفترچه را گرفته بود به طرف دفتر مدرسه حركت كردند. بلاخره صفحه ی آخر هم برای خودش كسی شده بود...
نگران بود . دلش نمی خواست نوبتش شود . نمی دانست چرا وقتی چیزهای خوبی مثل پرتغال ، شیرینی خامه ای و یا حتی سوسیس و كالباس هست بعضی ها او را می خورند. شنیده بود پرتغال كلی مواد مقوی دارد . شیرینی خامه ای چربی می شود و بدن را چاق می كند ولی نمی تركاند كه . و در آخر سوسیس و كالباس هم آرام آرام می كشند .ولی باز با این همه مزیتی كه دیگر خوراكی ها داشتند خیلی ها همیشه او را می خوردند .
نوبتش روز به روز نزدیك تر می شد . همه ی دوستانش را خوردند و بلاخره یك روز صدایش كردند .نمی خواست برود . بزور و كشان كشان بردنش ، تهدیدش كردند ، چاره ای نداشت...
كارش را بلد بود . هزار بار برایش دیكته كرده بودند . باید صبر می كرد تا پر حسرت ترین " آه " كشیده شود . آن وقت خیلی سریع از راه بینی یا دهان وارد می شد . البته چون خیلی بزرگ بود گفته بودند كه از بینی جا نمی شود و فقط باید از دهان برود .پشت سرش را نگاه كرد . بعضی ها برایش آرزوی موفقیت می كردند . اگر حالی برایش باقی مانده بود حتما بهم می خورد! تكانش دادند . به خودش آمد . وقتش رسیده بود . با اكراه حركت كرد...
صورتش را دید . چشم های قرمز ، پف كرده و نم دار . گونه های خیس ، لب های لرزان و در آخر چانه ای كه مثل آبشار از آن اشك می ریخت . اگر دلی داشت حتما به حال او می سوخت. خواست كمی نوازشش كند كه ناگهان به داخل كشیده شد...
تاریك بود و خیس . باید مقاومت می كرد. نباید پایین می رفت . همه جا می لرزی . صدای هق هق گریه به گوشش می رسید . بلند ترین صدا را كه شنید زبان آنچنان سریع حركت كرد كه او به درون حفره ای تاریك پرتاب شد . دیواره ها را گرفته بود .نمی توانست اجازه دهد كه آن اتفاق بیافتد .یادآوری لب های لرزانی كه دیده بود به او قوت می داد .حفره باریك و گشاد میشد و او در برابر مسیر هوا ایستاده بود . از همان جا چند قطره اشك را دید كه وارد دهان شدند و قل خوردند و روی او افتادند .انگار به قعر چاهی سقوط می كرد...
چشمانش را كه باز كرد خودش را درون كیسه ای تاریك و لزج دید . فضای كوچكی بود. به سختی می توانست حركت كند . چند عدد دانه ی پرتغال كنارش افتاده بود . اطرافش ماده ای بود مخلوط از شیره ای چسبناك كه شاید زمانی شیرینی خامه ای بوده و ماده ای دیگر باقیافه ای وحشتناك كه او به عنوان سوسیس شناختش . اما وحشتناك تر از آن حجم بزرگ و سیاهی بود كه روی هم انباشته شده بود و تقریبا همه جا را پركرده بود . به سختی خودش را تكان داد . مایع چسبناك شلپ شلپ صدا می كرد . غصه ها كه خواب بودند بیدار شدند و به محض اینكه او را دیدند هوارا كشیدند .غوغا كردند. اما ا توجهی نكرد. هنوز در فكر آن لب های لرزان بود...
وقتی كه آن دل بزرگ تركید غصه آرام آرام بیرون آمد و اطراف را جست و جو كرد اما دیگر نه از چشم های پف كرده خبری بود و نه از آن لب های لرزان . همه جا فقط پر بود از غصه هایی كه از شادی فریاد می كشیدند...