• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 23
تعداد نظرات : 7
زمان آخرین مطلب : 5786روز قبل
محبت و عاطفه

تو مگه قسم نخوردی دلمو تنها نذاری؟

روبروم نشستی اما از غریبه كم نداری

روبروی من نشستی توی چشم تو ستاره

از صدای تو شنیدم، كه دلت دوسم نداره

دل تو تو آسمونا، من به دنبال دل تو

تو به دنبال ستاره، من به یاد قسم تو

تو مگه قسم نخوردی، دلمو تنها نذاری؟

هرگز از روز جدایی، سخنی به لب نیاری؟

حالا روبروم نشستی، حرف تو فقط جدایی

تو قسم نخورده بودی كه یه دنیا بی وفایی

تو قسم نخورده بودی روزی عشق تو می میره

نور یك ستاره یك شب، جای مهتاب رو می گیره

تو مگه قسم نخوردی، دلمو تنها نذاری؟

هرگز از روز جدایی، سخنی به لب نیاری؟

روبروم نشستی اما از غریبه كم نداری

روبروی من نشستی توی چشم تو ستاره

از صدای تو شنیدم، كه دلت دوسم نداره

كه دلت دوسم نداره، كه دلت دوسم نداره ...........

2010-08-28

شنبه 6/6/1389 - 12:27
محبت و عاطفه
 
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینك ، اما آیا
باز برمی گردی ؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد
چه شبی بود و چه روزی افسوس
با شبان رازی بود
روزها شوری داشت
ما پرستوها را
از سر شاخه به بانگ هی ، هی
می پراندیم در آغوش فضا
ما قناریها را
از درون قفس سرد رها می كردیم
آرزو می كردم
دشت سرشار ز سبرسبزی رویا ها را
من گمان می كردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چارفصلش همه آراستگی ست
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم
دل هر كس دل نیست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند
از دلم رست گیاهی سرسبز
سر برآورد درختی شد نیرو بگرفت
برگ بر گردون سود
این گیاه سرسبز
این بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه رویاهایی
كه تبه گشت و گذشت
و چه پیوند صمیمیتها
كه به آسانی یك رشته گسست
چه امیدی ، چه امید ؟
چه نهالی كه نشاندم من و بی بر گردید
دل من می سوزد
كه قناریها را پر بستند
و كبوترها را
آه كبوترها را
و چه امید عظیمی به عبث انجامید
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
كه مرا
زندگانی بخشد
چشمهای تو به من می بخشد
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا
با وجود تو شكوهی دیگر
رونقی دیگر هست
می توانی تو به من
زندگانی بخشی
یا بگیری از من
آنچه را می بخشی
من به بی سامانی
باد را می مانم
من به سرگردانی
ابر را می مانم
من به آراستگی خندیدم
من ژولیده به آراستگی خندیدم
سنگ طفلی ، اما
خواب نوشین كبوترها را در لانه می آشفت
قصه ی بی سر و سامانی من
باد با برگ درختان می گفت
باد با من می گفت :
" چه تهیدستی مرد "
ابر باور می كرد
من در آیینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
آه می بینم ، می بینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی
من چه دارم كه تو را در خور ؟
هیچ
من چه دارم كه سزاوار تو ؟
هیچ
تو همه هستی من ، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری ؟
همه چیز
تو چه كم داری ؟ هیچ
بی تو در می ابم
چون چناران كهن
از درون تلخی واریزم را
كاهش جان من این شعر من است
آرزو می كردم
كه تو خواننده ی شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی ؟
نه ، دریغا ، هرگز
باورنم نیست كه خواننده ی شعرم باشی
كاشكی شعر مرا می خواندی
بی تو من چیستم ؟ ابر اندوه
بی تو سرگردانتر ، از پژواكم
در كوه
گرد بادم در دشت
برگ پاییزم ، در پنجه ی باد
بی تو سرگردانتر
از نسیم سحرم
از نسیم سحر سرگردان
بی سرو سامان
بی تو - اشكم
دردم
آهم
آشیان برده ز یاد
مرغ درمانده به شب گمراهم
بی تو خاكستر سردم ، خاموش
نتپد دیگر در سینه ی من ، دل با شوق
نه مرا بر لب ، بانگ شادی
نه خروش
بی تو دیو وحشت
هر زمان می دردم
بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد
و اندر این دوره بیدادگریها هر دم
كاستن
كاهیدن
كاهش جانم
كم
كم
...
2010-08-28
شنبه 6/6/1389 - 12:24
محبت و عاطفه

روز اول پیش خود گفتم
دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز میگفتم
لیک با اندوه و با تردید
روز سوم هم گذشت اما
بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا میکشت
باز زندانبان خود بودم
آن من دیوانه عاصی
در درونم هایهو می کرد
مشت بر دیوارها میکوفت
روزنی را جستجو می کرد
در درونم راه میپیمود
همچو روحی در شبستانی
 بر درونم سایه می افکند
همچو ابری بر بیابانی
می شنیدم نیمه شب در خواب
هایهای گریه هایش را
در صدایم گوش میکردم
درد سیال صدایش را
شرمگین میخواندمش بر خویش
از چه رو بیهوده گریانی
در میان گریه می نالید
دوستش دارم نمیدانی ؟
روزها رفتند و من دیگر
خود نمیدانم کدامینم
ان من سرسخت مغرورم
یا من مغلوب دیرینم
بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
مینشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم ...

2010-08-28

شنبه 6/6/1389 - 12:24
محبت و عاطفه
به چه می خندی !؟
به چه چیز!؟

به شكست دل من
یا به پیروزی خویش !؟

به چه می خندی...!؟
به نگاهم كه چه مستانه تو را باور كرد!؟

یا به افسونگریه چشمانت
كه مرا سوخت و خاكستر كرد...!؟

به چه می خندی !؟
به دل ساده ی من می خندی

كه دگر تا به ابد نیز به فكر خود نیست !؟
یا  جفایت كه مرا زیر غرورت له كرد !؟

به چه می خندی !؟
به هم آغوشی من با غم ها

یا به ........
خنده داراست.....بخند !!
2010-08-28
شنبه 6/6/1389 - 12:5
طنز و سرگرمی
تقلب چیست !؟یک سری اعمال ننگین در صورت با عرضه بودن واین کاره بودنشخص امتحان دهنده آخر عاقبت خوش وخرمی دارد.نوعی هلو برو تو گلو  !...یه تعریف دیگه ار تقلب !۱٫یک روش غیر اصولی و ناجوانمردانه برای نتیجه گرفتن در امتحان۲٫تنها روش اصولی و مبتنی بر عقل برای نتیجه گرفتن در امتحان !...تعریف مراقب :موجودی ستم کار و ریا پیشه که متاسفانه چشم و گوش و باقی حواس را هم دارد !سیستمی که نقش دزدگیرمنازل را سر جلسه ایفا میکند !گالری ضدحال ! موجودی که  روی سینه اش نوشته شده : من مراقبم،شما چطور!؟یک نوع تله موش زنده !...دعای پاس کردن ترم ! :الهی ادرکنی پاساً ترمی بالنمراتِ دهی وگاهِ دوازدهیوالحفظ من مشروطی والفلخِ اُستادی والغوِ امتحانی برحمهِ !...اگر دیدی جوانی بر درختی تکیه کردهبدان امتحان دارد و هیچ کاری نکرده !...این روزها هیشکی درس نمیخواند !شما چطور!؟...تعریف استاد :منبع علم ، ژنراتور دانش ، نیروگاه انسانیت ، تبلوردانایی ، کوه توانایی ، مایه افتخارمابابا تو  دیگه کی هستی ترین موجود عالم ، خودصفا ، اندوفا ، دارنده انواع  واقسام شفاضدجفا ، یاری گر ضعفا ، معلم الخلفا !...تو باهوشی تو حافظه خوبی داری مطمئنم قبول میشی..پیامک تلقینی ، شاید فرجی شد!...درس خواندن چقدر دلگیر است / در اتاقی که از تو خسته شدهگوش دادن به تیک تاک زمان / زل زدن به کتاب بسته شده !...دعای شب امتحانالدعا فی لیالیّ الامتحانیهاللهم اهد کل الشّوت و المشنگ، لا یعلم من دروسهُ بقدر بز اخفش.آمین یا کاشف المضطربین فی اللیالی الامتحانیه !...هان ای کسانی که  ازکتاب هایتان به عنوان اشیائی دکوری استفاده کرده ایداکنون فقط یک معجزه می تواند کارنامه شما را زیر و رو کند !ستاد ایجاد رعب و وحشت شب امتحان !...راه مبارزه با خواب شب امتحان :

 استفاده از چوب کبریت بین پلک بالا و پایین

 نوشیدن قهوه و چای پر رنگ به مقدار فراوان 

 بهره گیری از آب یخ

 اقدام به خود زنی

...توصیف شب امتحان

شب سوانح وسوختگی... دانش آموز

شبی که در آن  نسکافه و قهوه از والیوم ده هم خواب آورتر می شوندشب رقص وپایکوبی کلمات جزوه وکتاب  بر روی سسلسله اعصاب محیطی ومرکزی دانش آموز ...«دلم شور می زنه، هیچی بلد نیستم، بعیدمی دونم بتونم کل کتاب رو بخونم،شب ها کابوس امتحانو می بینم و از خواب می پرم و . . . !از دفتر خاطرات یک  دانش آموز / دانشجوی  تنبل !...من هنوز یک دور هم کتاب رو نخوندم !شما چطور!؟...حالا  وقت برای درس خوندن داریم، کووو. . .تا فردازمزمه های  شیطانی شب امتحان !...اگر میخواهید در امتحانات موفق شوید :به نکات زیر توجه کنید !کره خر به جای اینکه راه بیفتی دنبال من بیایی پایین بشین درستو بخون تا موفق بشی !...الا یا ایـها ممتحنون  /  چـرا هستیـد نگرون؟بشینید و بخوانیدو بدانید / که امتحان فردا هست آسون!...امتحان بدون تقلب مثل کریسمس بدون درخت است !(کی اس الیت)...فقط سوپ کلم است که حال آدم را بیشتر از امتحان بهم میزند !آلبرت انیشتین...امتحان  اولین گام در جهت شروع چاپلوسی پیش استاد برای نمره ی ده گرفتن است !...توصیف روزامتحان:،لحظه ای که  درآن دانشجومی خواهد سر به تن عالم آدم نباشد.و درآن نگاه ها عمیق می شوند !

 

پنج شنبه 4/6/1389 - 8:48
دانستنی های علمی

دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمیده که هیچ زندگی نکرده است، تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود، پریشان شد. آشفته و عصبانی نزد فرشته مرگ رفت تا روزهای بیش‌تری از خدا بگیرد.

داد زد و بد و بیراه گفت! (فرشته سکوت کرد)

آسمان و زمین را به هم ریخت! (فرشته سکوت کرد)

جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت! (فرشته سکوت کرد)

به پرو پای فرشته پیچید! (فرشته سکوت کرد)

کفر گفت و سجاده دور انداخت! (باز هم فرشته سکوت کرد)

دلش گرفت و گریست به سجاده افتاد ! ( این بار فرشته سکوتش را شکست و گفت:)

بدان که یک روز دیگر را هم از دست دادی! تنها یک روز دیگر باقی است. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن!

لابلای هق هقش گفت: اما با یک روز… با یک روز چه کاری می‌توان کرد…؟

فرشته گفت: آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است و آن که امروزش را درنیابد، هزار سال هم به کارش نمی‌آید و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن!

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می‌درخشید. اما می‌ترسید حرکت کند! می‌ترسید راه برود! نکند قطره‌ای از زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد، بعد با خود گفت: وقتی فردایی ندارم، نگاه داشتن این زندگی جه فایده ای دارد؟ بگذار این یک مشت زندگی را خرج کنم.

آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سرو رویش پاشید، زندگی را نوشید و بویید و چنان به وجد آمد که دید می‌تواند تا ته دنیا بدود، می‌تواند پا روی خورشید بگذارد و می‌تواند…

او در آن روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی ‌را به دست نیاورد، اما… اما در همان یک روز روی چمن‌ها خوابید، کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آن‌هایی که نمی‌شناختنش سلام کرد و برای آن‌ها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد.

او همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد و لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد!

او همان یک روز زندگی کرد، اما فرشته‌ها در تقویم خدا نوشتند: او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود . . .

2010-08-26

پنج شنبه 4/6/1389 - 8:4
دانستنی های علمی

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت .
ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان ، یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد . پاره آجر به
اتومبیل او برخورد کرد .
مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است . به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند ….

پسرک گریان ، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو ، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند .
پسرک گفت :
” اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند . هر چه منتظر ایستادم و از رانندگان کمک خواستم ، کسی توجه نکرد . برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم . ”
” برای اینکه
شما را متوقف کتم ، ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم ”

مرد متاثر شد و به فکر فرو رفت … برادر پسرک را روی صندلی اش نشاند ، سوار ماشینش شد و به راه افتاد ….
در زندگی چنان با
سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما ، پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند !
خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند ….
اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما
پرتاب کند

2010-08-26



پنج شنبه 4/6/1389 - 8:1
داستان و حکایت
  شیوانا با دوتن از شاگردانش همراه کاروانی به شهری دور می رفتند. با توجه به مسافت طولانی راه و دوری مقصد ، طبیعی بود که بسیاری از مردان کاروان بدون همسرانشان و تنها سفر می کردند و وقتی به استراحتگاهی می رسیدند بعضی از مردان پی خوشگذرانی می رفتند. همسفران نزدیک شیوانا و شاگردانش دو مرد تاجر بودند که هر دو اهل دهکده شیوانا بودند. یکی از مردان همیشه برای عیش و خوشگذرانی از بقیه جدا می شد. اما آن دیگری همراه شیوانا و شاگردانش و بسیاری دیگر از کاروانیان از گروه جدا نمی شد. یک روز در حین پیاده روی یکی , از شاگردان شیوانا از او سوالی در مورد معنای واقعی عشق پرسید. همسفر خوشگذران این سوال را شنید و خود را علاقه مند نشان داد و گفت:” عشق یعنی برخورد من با زندگی! تجربه های شیرین زندگی را برخودم حرام نمی کنم. همسرم که در دهکده از کارهای من خبر ندارد. تازه اگر هم توسط شما یا بقیه خبردار شد با خرید هدیه ای او را راضی به چشم پوشی می کنم. به هر صورت وقتی که به دهکده برگردم او چاره ای جز بخشیدن من ندارد. بنابراین من از هیچ تجربه لذت بخشی خودم را محروم نکردم و هم با خرید هدایای فراوان عشق همسرم را حفظ کردم. این می شود معنای واقعی عشق!”شیوانا رو به شاگرد کرد و گفت:” این دوست ما از یک لحاظ حق دارد. عشق یعنی انجام کارهایی که محبوب را خوشحال می کند. اما این همه عشق نیست. بلکه چیزی مهم تر از آن هست که این رفیق دوم ما که در طول سفر به همسر خود وفادار است و حتی در غیبت او خیانت هم نمی کند، دارد به آن عمل می کند. بیائید از او بپرسیم چرا همچون همکارش پی عیاشی و عشرت نمی رود؟”مرد دوم که سربه زیر و پابند اخلاقیات بود تبسمی کرد و گفت:” به نظر من عشق فقط این نیست که کارهایی که محبوب را خوشایند است انجام دهیم. بلکه معنای آن این است که از کارهایی که موجب ناراحتی و آزردگی خاطر محبوب می شود دوری جوئیم. من چون می دانم که انجام حرکتی زشت از سوی من ، حتی اگر همسرم هم خبردار نشود، می تواند روزی روزگاری موجب آزردگی خاطر او شود و چه بسا این روزی روزگار در آن دنیا و پس از مرگ باشد، بازهم دلم نمی آید خاطر او را مکدر سازم و به همین خاطر به عنوان نگهبان امانت او به شدت اصول اخلاقی را در مورد خودم اجرا می کنم و نسبت به آن سخت گیر هستم. “شیوانا سرش را به علامت تائید تکان داد و گفت:” دقیقا این معنای عشق است. مهم نیست که برای ربودن دل محبوب چقدر از خودت مایه می گذاری و چقدر زحمت می کشی و چه کارهای متنوعی را انجام می دهی تا خود را برای او دلپذیر سازی و سمت نگاهش را به سوی خود بگردانی. بلکه عشق یعنی مواظب رفتار و حرکات خود باشی و عملی مرتکب نشوی که محبوب ناراحت شود. این معنای واقعی دوست داشتن است.”

2010-08-26

پنج شنبه 4/6/1389 - 7:54
دانستنی های علمی

مردی از یکی از دره های پیرنه در فرانسه می گذشت ، که به چوپان پیری برخورد.

غذایش را با او تقسیم کرد و مدت زیادی درباره ی زندگی  صحبت کردند .

بعد صحبت به وجود خدا رسید .

مرد گفت : اگر به خدا اعتقاد داشته باشم باید قبول کنم که آزاد نیستم و مسوول هیچ کدام از اعمالم نیستم . زیرا مردم می گویند که او قادر مطلق است و اکنون و گذشته و آینده را می شناسد…

چوپان ناگهان و بی مقدمه زیر آواز زد و پژواک آوازش دره را آکند !بعد ناگهان آوازش را قطع کرد و شروع کرد به ناسزا گفتن به همه چیز و همه کسی !!!

صدای فریادهای چوپان نیز در کوهها پیچید و به سوی آن دو بازگشت .

سپس چوپان گفت : زندگی همین دره است ، آن کوهها ، آگاهی پروردگارند ؛ و آوای انسان ، سرنوشت او

آزادیم آواز بخوانیم یا ناسزا بگوئیم ، اما هر کاری که می کنیم ، به درگاه او می رسد و به همان شکل به سوی ما باز می گردد .

خداوند پژواک کردار ماست …


آدمی ساخته‌ی افکار خویش است فردا همان خواهد شد که امروز می‌اندیشیده است.

(مترلینگ)

2010-08-26

پنج شنبه 4/6/1389 - 7:45
طنز و سرگرمی

چند سال پیش توی یه برنامه زنده شبكه تهران (فكر كنم شبهای تهران بود) احمدزاده بعد از اینكه یكی مسابقه رو برد گفت: هدیه ای به رسم امانت به شما میدیم!

توی اخبار سراسری بود كه آقای بابان همراه همكار خانومش می‌خواست خداحافظی كنه گفت: به همراه خانمم از شما خداحافظی می كنم!

برنامه‌ی صبح ایرانی رادیو سراسری كه از ساعت ۶ و خورده ای صبح شروع میشه یك مجری خانم داره به اسم قلع ریز یا مشابه اون كه یه روز، گفتند: یك خبر جالب می‌خوام براتون بخونم، تو اینترنت می‌گشتم (!) این خبر رو دیدم كه نوشته یك پیرمرد به مدت ۵۰ سال بالای درخت زندگی كرده و بعد فرمودند كه: شوخی نیست، طرف ۵ قرن بالای درخت بوده!

یه تبلیغی جدیدا تو تلویزیون نشون میده كه ظاهرا مال یك شركت آموزش كنكور به اسم " تست قرمز " هست ... خلاصه یه پسره رو نشون میده كه كتابای اینا رو می خونه بعد میره سر جلسه با خیال راحت تست میزنه ...فقط یه نكته ای هست ... این پسره سر جلسه كنكور فقط یه پاسخ نامه دستشه ... هیچ پرسش نامه ای وجود نداره ...!

یكی از برنامه های زنده شبانه چند سال قبل بود كه تو شبكه تهران پخش می شد و احمدزاده و حسینی مجریاش بودن. خسرو شایگان (دوبلور) تلفنی باهاشون تماس گرفته بود و اینا هم گیر داده بودن كه یه آهنگی رو كه معمولا زمزمه می‌كنی بخون. هرچی این بنده خدا می گفت الآن چیزی یادم نیست ول كن نبودن كه یه دفعه شروع كرد به خوندن : مرا ببوس ...! مرا ببوس ... اون دو تا هم كه دستپاچه شده بودن فورا گفتن به به چه صدای خوبی! حالا می‌رسیم سر سوال بعد و هر جور بود نذاشتن بقیشو بخونه.

یه بارم تو برنامه كودك (حالا همه فكر میكنن من برنامه كودك می بینم) عمو پورنگ اجرا می كرده مسابقه تلفنی بوده یه دختره زنگ زده بوده ، پورنگ بهش میگه بابا خونه هست باهاش صحبت كنم میگه هست ولی حمومه ، میگه مامان چه طور ؟ میگه مامانمم حمومه !!!

یه بار گوینده اخبار ساعت ۲ می‌خواست بگه وفات پدر آقای احمدی نژاد گفت: شهادت پدر آقای احمدی نژاد كه سریع درست كرد. ولی معلوم بود اعصابش خرد شده و چند تا اشتباه دیگه هم كرد.

یه خاطره دیگه از عمو پورنگ
یه صدای دخترونه
- الو ؟
- الو ؟
- سلام
- سلام
- خوبی
- مرسی . عمو پورنگ ؟
- جانم ؟
- من خیلی دوستتون دارم
- منم خیلی دوستت دارم عزیزم . اسمت چیه ؟
- كتایون
- كتایون ؟ خوبی ؟
- بله
- كتایون ؟ من ازت سوال می پرسم . تو بگو كتایون . باشه ؟
- باشه
- كی از همه بهتره ؟
- كتایون
- كی تو كارا به مامان كمك می كنه ؟
- كتایون
- كیه كه مامان دوستش داره ؟
- كتایون
- كیه كه بابا وقتی از در میاد ماچش می كنه ؟
- مامان

بازی پرسپولیس - ابومسلم بود بین دو نیمه زنگ زدن به فنایی برای مسایل داوری و اینا فنایی گفت : قبل از هر چیز اجازه بدین فرارسیدن ماه محرم رو خدمت شما و بینندگان تبریك عرض كنم
.

2010-08-26

پنج شنبه 4/6/1389 - 6:55
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته