• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 6
تعداد نظرات : 7
زمان آخرین مطلب : 5788روز قبل
آلبوم تصاویر
  
 

 


 

 

 

 

 

 
 
جمعه 5/6/1389 - 23:24
ادبی هنری
 

 

 

 

زندگی را نخواهیم فهمید اگر از همه گل‌های سرخ دنیا متنفر باشیم فقط چون در کودکی وقتی

خواستیم

گل‌سرخی را بچینیم خاری در دستمان فرو رفته است؟

زندگی را نخواهیم فهمید اگر دیگر آرزو کردن و رویا دیدن را از یاد ببریم و جرات زندگی بهتر داشتن را

لب تاقچه به فراموشی بسپاریم فقط به این خاطر که در گذشته یک یا چند تا از آرزوهایمان اجابت

نشدند.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر عزیزی را برای همیشه ترک کنیم فقط به این خاطر که در یک لحظه

خطایی از او سر زد و حرکت اشتباهی انجام داد.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر دیگر درس و مشق را رها کنیم و به سراغ کتاب نرویم فقط چون در یک

آزمون نمره خوبی به دست نیاوردیم و نتوانستیم یک سال قبول شویم.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر دست از تلاش و کوشش برداریم فقط به این دلیل که یک بار در زندگی

سماجت و پیگیری ما بی‌نتیجه ماند.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر همه دست‌هایی را که برای دوستی به سمت ما دراز می‌شوند، پس

بزنیم فقط به این دلیل که یک روز، یک دوست غافل به ما خیانت کرد و از اعتماد ما سوءاستفاده کرد.
زندگی را هرگز نخواهیم فهمید اگر فقط چون یکبار در عشق شکست خوردیم دیگر جرات عاشق

شدن را از دست بدهیم و از دل‌بستن بهراسیم.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر همه شانس‌ها و فرصت‌های طلایی همین الان را نادیده بگیریم فقط به

این خاطر که در یک یا چند تا از فرصت‌ها موفق نبوده‌ایم .فراموش نکنیم که بسیاری اوقات در

زندگی وقتی به در بسته‌ای می‌رسیم و یک‌صد کلید در دستمان است، هرگز نباید انتظار داشته

باشیم که کلید در بسته همان کلید اول باشد. شاید مجبور باشیم صبر کنیم و همه صد کلید را

امتحان کنیم تا یکی از آن ها در را باز کند. گاهی اوقات کلید صدم کلیدی است که در را باز می‌کند و

شرط رسیدن به این کلید امتحان کردن نود‌ و نه کلید دیگر است .یادمان باشد که زندگی را هرگز

نخواهیم فهمید اگر کلید صدم را امتحان نکنیم فقط به این خاطر که نود و نه کلید قبلی جواب ندادند.

روی همین زمین خوردن‌ها و دوباره بلندشدن‌هاست که معنای زندگی فهمیده می‌شود و ما با

توانایی‌ها و قدرت‌های درون خود بیش تر آشنا می‌شویم.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر از ترس زمین خوردن هرگز قدم در جاده نگذاریم

 

پنج شنبه 4/6/1389 - 0:13
دانستنی های علمی

 

معمولا انسان ها برای بدست آوردن شناخت بیشتر از دوستان و اطرافیان خود و یا شناخت سطحی از کسانی که برای اولین بار با آنها روبرو می شوند به گزینه های مختلفی پناه می برند که حدس زدن شخصیت طرف مقابل از روی لباس پوشیدن، امضا» و یا شیوه دست دادن او از جمله این امور است. شناخت شخصیت افراد از روی رنگ چشم، گزینه جدیدی است که در روابط انسانی بی تاثیر نبوده و چنانچه درست بکار رود مشکلات زیادی را حل خواهد کرد.
 
در «دنیای درون» امروز به بررسی انواع رنگ چشم و شخصیت دارندگان آن می پردازیم:

رنگ چشم سبز
رنگ چشم سبز، نشان دهنده آنست که صاحبان آن شخصیتی قوی و اراده ای بالا دارند.
 در تصمیم گیری ها، خیلی محکم عمل کرده و تا حدی خود رای و مغرور هستند. این افراد اعتماد به نفس بالایی دارند و در کمک به دیگران سعی می کنند تا آخرین توان خود را مصرف کنند.
 
رنگ چشم آبی
دارندگان چشم های آبی دارای نگاهی عمیق بوده و شخصیتی حساس و شفاف دارند.
این افراد به راحتی فکر و نظر خود را به دیگران تحمیل می کنند و به همین نسبت جرات و شجاعت ویژه ای هم به خرج می زنند. قابل توجه است که بیشتر چشم آبی ها طبیعت و احساساتی هنری و ملموس دارند.
 
رنگ چشم مشکی
صاحبان چشمان مشکی انسان هایی رویایی هستند که در فضای شاعرانه ای زندگی می کنند و همچنین بسیار دست و دل باز هستند. بسیار سعی می کنند با هرچه دارند به دیگران کمک کنند. این افراد همچنین دارای خلق و خوی اجتماعی و احساسات ظریف هستند.
 
رنگ چشم قهوه ای
چشم قهوه ای، سنبل مهربانی و محبت است و هرچه تیره تر باشد مهر و محبت صاحبش بیشتر است. چشم قهوه ای ها بسیار خون سردند و هرچه را که می خواهند به راحتی تصاحب می کنند. چنین به نظر می رسد که این افراد معنای عصبانیت را نمی شناسند و از آرامشی تمام نشدنی بهره مند هستند.

 
رنگ چشم خاکستری
صاحبان چشم های خاکستری دو دسته هستند، یا از شخصیتی آرام و با اعتماد به نفس برخوردارند و یا شخصیتی عصبی و انقلابی دارند و همیشه به دنبال آرامش می گردند ولی در مجموع انسان هایی سرسخت و سنگین دل هستند.
 
رنگ چشم عسلی
با وجود اینکه چشم عسلی ها انسان هایی خوش قلب هستند ولی با دیگران صریح نیستند. این افراد همیشه به دنبال دوست می گردند. چشم عسلی ها معمولا از کودکی روی پای خود بزرگ شده و دوست ندارند به دیگران تکیه کنند.
دوشنبه 1/6/1389 - 0:16
محبت و عاطفه

 

 
برای عشق گریه كن ولی به كسی نگو.
برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه.
برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشكن .
برای عشق جون خودتو بده ولی جون كسی رو نگیر
برای عشق وصال كن ولی فرار نكن
برای عشق زندگی كن ولی عاشقونه زندگی كن
برای عشق بمیر ولی كسی رو نكش .
برای عشق خودت باش ولی خوب باش
دوشنبه 1/6/1389 - 0:6
محبت و عاطفه
       
َ

01.jpg

کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟
مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟
پس چرا کسی جواب نمیده؟
یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس .بله با کی کار داری کوچولو؟
خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.
بگو من میشنوم .کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم ...
هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .
صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟
فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره.مگه
کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش
غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا
باهام حرف بزنه گریه میکنما...
بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛
بگو زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..دیگر بغض امانش را
بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم میخواستم
بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟این مخالف تقدیره .چرا دوست
نداری بزرگ بشی؟آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت
دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟
نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟نکنه یادم بره هر شب باهات قرار
داشتم؟مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.
مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست
نیستیم؟پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت
سخته؟مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد...
خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ،محبوب ترین مخلوق من.. چه زود
خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه...کاش همه مثل تو به جای خواسته
های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت.
کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند .دنیا برای تو
 کوچک است ...
بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی...
کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت....
                                 بگذارید تا می توانم بازی کنم
                                                                              که فردا
                                با من بازی خواهند کرد
                                                                           بگذارید بچه بمانم....
شنبه 30/5/1389 - 1:16
شعر و قطعات ادبی

   

گاهی صدایی از دور می‌آید

 

که حرمت دستانم را درهم می‌شکند

 

و شوقی که اندامم را به لرزه می‌اندازد

 

 سکوت ، تنهایی ، بیم ، فردا 

چه خواهد شد ؟؟؟ نمی‌دانم

 

گاهی جاری می‌شوم

 

به دنبال سرابی که واژه‌گون

 

 از دلم رخت بر می‌بندد

 

 و تکرار هم‌آغوشی وزن و شعر و قافیه می‌شوم

 

گاهی آنقدر دلتنگ روزهای رفته‌ام

 

 که ثانیه‌های بازآمده را نمی‌بینم

 

 می‌دانی چند وقت است که فنجانی قهوه ننوشیدم

 

 در این اتاقهای آبی که یا پنجره ندارند

 

 و یا پنجره‌شان به کوچه‌ای باز می‌شود

 

 که رد نگاه‌های تو بر درخت پیر خودنمایی می‌کند

 

 دلم حضورت را می‌خواهد ،

 

وجودت را ، لبخندت را ، شوقت را

 

 و تکرار لمس تن کوچه‌ای که دیگر دوستش نداری

 

گاهی چشمانم ابری

 

و دلم اندوهناک جاده‌های بی‌خاطره می‌بارد

 

 و بوی خیس خاک مرا مدهوش می‌رقصاند

 

گاهی برایم شعر می‌خواند

 

 و من غرق می‌شوم

 

در زلال احساسی که گذران است

 

 و نگاهی که تا عمق وجودم را سوراخ می‌کند

 

 و نمی‌داند که این پیاله شرابی ندارد

 

لبریزم از حسی گنگ که زمستان سرد

 

 تلخ می‌کند دهان تنهایی‌ام را

 

حتی عشقبازی باران هم حالم را جا نمی‌آورد

 

شنبه 30/5/1389 - 1:9
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته