..ومسافر را امشب حال غریبی است.او سالهاست که سفر میکند. خشکی و سکوت بیابان تابحال آزارش نداده است، به دریا سفر فراوان کرده و هیچگاه دریازده نشده است، چندباری به درون غار پناه برده و اما از تاریکی آن ترسی به دل راه نداده است، او به دورترین جنگل دنیا هم قدم گذاشته و ولی خش خش برگهای پاییزی هم غمی بر دل او ننشانده است، یکبار هم به عمیق ترین اقیانوس کره خاکی فرورفته ونه تنها غرق نگشته ،بلکه نگین زیبای دفن شده در آنرا بدست آورده است، مسافر را در آتش هم انداختند و او گرمای آنرا به جان خرید و اما نسوخت... می خواهید بدانید مسافر،به کدامین سفر بیشتر رفته است؟ جاده های کدامین نقشه زندگی را بهتر می شناسد؟ زیباترین احوالش را در کدامین سیرش به پایکوبی رقصانده است؟ آسمان؛ آنجا آخرین ایستگاه اوست! غم غربت و خستگی سفر چندین ساله اش را از تن بیرون خواهد کرد! درد های عمیق و کهنه اش به پایان خواهد رسید! چرا آسمان؟ آخر آن بالا کسی در انتظار اوست! او را فرا می خواند! میگویدش: بیا، تو را در آغوشم خواهم گرفت و آنچنان گرمایی به تو خواهم بخشید که تمام سردی های وجودت به یکباره رخت برکند.لباس زیبا سفید آسمان را بر تن عُریانت خواهم پوشاند و سیاهی را از رویت به کنار خواهم زد! مسافر امشب بی تاب سفر به آسمان است... او بی قرار دیدار یار، هم اکنون می سوزد...