**********************چشم ها را باید شست
**********************
تیتراژ: تلفیقی از بسته چشمهای مختلف و دیزالو به نقاشی
پرتره هایی که تأکید روی چشهای آنهاست.
تصاویر آتلیه نقاشی*************
دوربین بوم نقاشی را در کادر دارد و دور یک محور شروع به
چرخیدن می کند، نقاش در حال کشیدن اثرش دیده می شود، او
تصویر مسیح را می کشد.در دیزالوهایی که پشت نقاش و بوم
نقاشی زده می شود و دوربین همچنان در حال چرخش است
تصویر مسیح کامل و کامل ترمی شود تا آنجاییکه فقط جای
چشمهای مسیح روی بوم چیزی کشیده نشده است.
اینک نقاش روی اثرش پارچه ای می اندازد، آن را برداشته
و به راه می افتد
**************تصاویر خیابانهای مختلف
نقاش به چشمهای مختلف نگاه می کند، بسته چشمهای افراد با
تیره های مختلف دیده می شود. نقاش با وسواس زیاد به چشمها
نگاه کرده وبا نا امیدی می گذرد.
تصویر یک کلیسا و داخلی آن**************
نقاش وارد یک کلیسا شده و بین صندلی ها به راه می افتد. کشیشی
در حال دعا خواندن است. نقاش نزدیک و نزدیک تر شده تا محو
چشمهای کشیش می شود.
بوم خود را در ردیف اول جلوی خود می گذارد و مشغول اتود زدن
از چشمهای کشیش برای مسیح می شود، پس از اتمام نقاشی بلند شده
و از آن فاصله می گیرد و با رضایت به آن نگاه می کند، کشیش نیز
نزدیک شده با نگاه به تابلو باخوشحالی به نقاش و اثرش لبخند میزند.
*********** یک بار دیگر تصاویری از آتلیه نقاشی
نقاش اینک با موهای سپید و در حالیکه مشخص است سالها گذشته و
اینک آتلیه پر شده از پرتره های مختلف، بار دیگر در حال کشیدن
نقاشی دیگر است. او را در حال کشیدن ضحاک ماردوش می بینیم،
این بار هم کم کم که نقاشی تکمیل تر می شود چشمها کشیده نشده
تصاویر مکانهای مختلف***************
نقاش به چشمهای مختلف نگاه می کند.فروشنده مغازه ها، کارمندان
بانکها،افراد مختلف در مترو، در صف نان، کارگران مشغول کار
و....نقاش با نگاه به هر کدام سوژه ی مناسب را نمی یابد و راهش
را ادامه می دهد و باز هم نگاه... نگاه..
***************تصویر عمومی زندان و داخل زندان
نقاش در راهرو زندان راه می رود و به سلولهای اطراف نگاه میکند.
افرادی در حالتهای مخلتف نشسته اند.تا انتهای سلولها پیش میرود
تا آخرین سلول که پیرمردی روی تخت نشسته، زمانیکه پیرمرد
چشمهایش رابه نقاش می اندازد .نقاش بوم خود را گذاشته و
شروع به اتود زدن از روی چشمهای آن پیر مرد برای ضحاک
ماردوش می کند.پس از اتمام نقاشی و تمام شدن چشمها، نقاش
به راه می افتد. با صدای زندانی که اینک پشت میله ها
ایستاده و او را صدا می زند از حرکت می ایستد.
زندانی: نقاش... آهای نقاش........... چی کشیدی؟
نقاش: فقط یه نقاشی!
زندانی: می خوام ببینم.
نقاش: رها کن... آخه...
زندانی: می خوام ببینم.
نقاش پارچه را از روی بوم بر می دارد و به سمت او می گیرد.
دوربین به چشمهای زندانی نزدیک می شود، او اشک میریزد.
نقاش با دیدن گریه ی زندانی پارچه را روی بوم انداخته آن را
بر می داردکه برود.
زندانی: سالها پیش تو چشمای منو برای مسیح کشیدی.
این چشما چه فرقی کردن که بعد از سی سال اونا
رو برای ضحاک کشیدی... من همون آدمم.
نقاش به یکباره شوکه می شود، بوم از دست او رها شده و وسط
زندان می افتد.
زندانی: فکرنمیکردم یه روزمسیح باشم و یروزدیگه چشمام
بگن ضحاکم.. فکر کردم این دله که تغییرمی کنه.
اینم فکرنمیکردم این جای آدماست که چشماشون قضاوت میشه.
~ و پایانی نخواهد بود ~
بابک نوری ۱۳۸۰ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ .