خیلی کوتاه
بعد از اینکه قرآن به سرگرفتن تموم شد اولی گفت:
عجب! این همه گناه می کنیم آخرش امشب میایم 10 تا العفو می گیم و به خدا میگیم غلط کردیم و از این حرفا. چقدر نا مردیم. با این حال خدا میگه: «باشه اشکال نداره. برو جزء خوبا!»
دومی گفت:
موقعی که بچه بودیم توی دبستان قبل از اینکه خانوم معلم بیاد هی شلوغ میکردیم. تو سر وکله هم میزدیم. مبصر اسممونو می نوشت، عین خیالمون نبود و اون هی ضربدر میزد. تو دنیای خودمون غرق بودیم و کاری نداشتیم اون ماژیک سرطانزا! چی واسه خودش بلغور می کرد!!
همین که میفهمیدیم خانوم معلم داره میاد التماس می کردیم به مبصر که جون عزیزت بیا و پاک اون اسمو. اولش راضی نمیشد ولی آخرش یهو تخته پاک کن رو برداشت و تو یه چشم به هم زدن اسمو پاک کرد. هیچ اثری از اسمها روی تخته نبود. چندتا رو هم یهو جز خوبها مینوشت!
فلسفه میگه اگه صفت خوبی توی مخلوقه توی خالق هم هست. گرفتی...؟
خلاصه بهم گفت حتما خیری توش بوده، حالا ما با هم دوستیم. بعد رفت!
هیچی دیگه تموم شد