• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 2
تعداد نظرات : 0
زمان آخرین مطلب : 5794روز قبل
رمضان

خیلی کوتاه

بعد از اینکه قرآن به سرگرفتن تموم شد اولی گفت:

عجب! این همه گناه می کنیم آخرش امشب میایم 10 تا العفو می گیم و به خدا میگیم غلط کردیم و از این حرفا. چقدر نا مردیم. با این حال خدا میگه: «باشه اشکال نداره. برو جزء خوبا!»

دومی گفت:

موقعی که بچه بودیم توی دبستان قبل از اینکه خانوم معلم بیاد هی شلوغ میکردیم. تو سر وکله هم میزدیم. مبصر اسممونو می نوشت، عین خیالمون نبود و اون هی ضربدر میزد. تو دنیای خودمون غرق بودیم و کاری نداشتیم اون ماژیک سرطانزا! چی واسه خودش بلغور می کرد!!

همین که میفهمیدیم خانوم معلم داره میاد التماس می کردیم به مبصر که جون عزیزت بیا و پاک اون اسمو. اولش راضی نمیشد ولی آخرش یهو تخته پاک کن رو برداشت و تو یه چشم به هم زدن اسمو پاک کرد. هیچ اثری از اسمها روی تخته نبود. چندتا رو هم یهو جز خوبها مینوشت!

فلسفه میگه اگه صفت خوبی توی مخلوقه توی خالق هم هست. گرفتی...؟

پنج شنبه 11/6/1389 - 1:24
طنز و سرگرمی
سلامخواستم یه مطلبی بنویسم نگن rayasan لال شده، گفتم یه خاطره بیمزه تعریف کنم شما هم برای اینکه من ضایع نشم بخندید، حد اقل نخندیدید گریه نکنید!اول از همه اگه روزه اید عکس روبرو رو ببینید یه کم شاد شوید!و اما داستان:چند روز پیش از طرف یه نهادی دعوت شدیم واسه افطار. {حالا نمی خوای نخون ها! زورکی نیست که! شاداب بخون.(ن)}  آره خلاصه ما هم از اونجا که مجانی بود لبیک گویان! به سمت اونجا راه افتادیم. وقتی رسیدیم امام جماعت میخواست قبل از اذان چندتا حدیث بخونه. یه نفر از آقایون که از دوستاش بود بلند گفت قبل اذان مال تو ولی بعد اذان دیگه نه!!! امام جماعت که خودش موافق بود قبول کرد و حالا دیگه ....! (لطفا جو گیر نشوید و نگویید که این توهین کرد، امام جماعت بابای خودم بود ( حاج آقا ب.)(ن))بعدش رفتیم توی تالار و وقت شادمانی روزه دار!!بعد از این که افطار کردم یهو چشمم خورد به یه پسره. خیلی قیافه ش آشنا بود. اون هم منو دید فهمید که آشنام. خلاصه سمتش رفتم بلند شد.گفتم: -چطوری داش سعید! و همدیگه رو در آغوش گرفتیم و بهش گفتم چه خبر و از این حرفا!اونهم نامردی نمی کرد و جواب میداد و واقعا خوشحال بودم از دیدنش و اون از دیدن من! بالأخره همسایه بودیم وقتی خیلی بچه بودیم. بعد یک چلو جوج.... نه هیچی بقیشو بخونید. { لطفا درست صحبت کنید، طنزه ها نمیتونم که بدتر از این بنویسم. اگه نمیخوای بخونی نخون، چرا ناسزا! میگی؟؟!- سوماً قسمت آخرشو هم بخونید خالی از لطف نیست.}{(ن)}وقتی مجلس تموم شد دم در خروجی ایستاده بودم، سعید اومد بره بیرون بهم گفت خیلی خوشحال شدم ( و منم همینطور...) بهش گفتم: راستی از صادق چه خبر؟گفت: صادق کیه؟            گفتم: داداشت دیگه!     اصلاً هنگ کرد. من خودم @ و ؟ و & و 20% و... تو قیافه ش دیدم!گفت: صادق داداش من نیست که!گفتم: مگه تو سعید نیستی؟ سعید.ک.؟گفت: نه من حسینم.گفتم: همون اول چرا وقتی بهت گفتم داش سعید، عکس العمل نشون ندادی؟؟!!!#&^&#@!گفت: تو گفتی داش حسین!!! من هم همون اول خواستم بهت بگم اشتباه گرفتی، ولی گفتم ولش کن حالا عیب نداره.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!آقا اینو که گفت زدم زیر خنده و اونم فکر کرد دیوونم شروع کرد خندیدن!!

خلاصه بهم گفت حتما خیری توش بوده، حالا ما با هم دوستیم. بعد رفت!

هیچی دیگه تموم شد

 
يکشنبه 7/6/1389 - 4:24
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته