به روزی یکی سوسک پیمانه گرفت بشد مست قوت و یارانه گرفت
بگفتا او با نازو ادا نبینم قوی تر زمن مدعا
بمالید شاخک و گفتا چنین نباشد زیباتر زمن بر زمین
بیامد ز آبراه و بالا گرفت ببین تا که مانی در شگفت
بیامد به بالا و هیکلی راست کرد گرفت جفت بازو˛ حریف در خواست کرد
بگفتا که آرید آن دمپایی کنمش خرد چون شوید و چایی
من اگر بینم آن را ز دور نشانش دهم به اندام و زور
بیارید تا کنم پرپرش گذارم یکی غم بر دل مادرش
چنین آواز داد و بیداد کرد به هر کس رسید همو شاد کرد(یعنی همه از این کار مضحکش خندیدند)
بکوبید آن قوی هیکل ˛ دمپایی بشد له آن سوسک دنی
مشو مست و بدان اکنون تو این بباشد به ازتو هم بر زمین