ایرج میرزا
کسی دیگر نمی کوبد در این خانه ی متروک ویران را
کسی دیگرنمی پرسد چرا این گونه تنهایم
و من چون شمع میسوزم و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند
و من گریان و نالانم و من تنهای تنهایم
درون کلبه ی خاموش خویش اما کسی حال من غمگین نمی پرسد ؟
ومن دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم
درون سینه ی پر جوش خویش اما کسی حال من تنها نمی پرسد؟
ومن چون تک درخت زرد پاِییزم
که هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او
و دیگر هیچ چیزاز او نمی ماند
تقدیم به همه ی سوته دلان