اگر یک بازاریابی و یا تجارت الکترونیک دارید نکات زیر را مطالعه کنید حتما به دردتان می خورد. دراین پست بیست و پنج نکته که برای توسعه ی فرایندهای کسب و کار یک کارآفرین دیجیتال موثر است، را می گویم و درآینده نکات دیگری خواهم گفت.
منبع: مجله اینترنتی پویش
بادبادک
امید و مادرش در اتاق پذیرایی نشسته بودند. امید در تب می سوخت.تلویزین روشن بود .گوینده اخبار گفت:« فردا بعد ازظهر یک مسابقه بزرگ بابادک آرزوها بین بچه های شهر برگزار خواهد شد. بچه ها می توانند آرزو های خود را روی بادبادک بنویسند و آن را به آسمان بفرستند. بعد از اتمام مسابقه به بهترین بادبادک ران و بهترین آرزو کننده جایزه داده خواهد شد.»امید تا این خبر را شنید به لیلا گفت:« مامان من هم می خواهم تو این مسابقه شرکت کنم. شاید خدا بادبادکم را ببینه و آرزو مو براورده کنه.» لیلا در حالی که دستمال خیس را روی پیشانی امید می گذاشت تا تبش کم شود گفت:« پسرم قبول. اما نباید خیلی خودت را اذیت کنی.»لیلا وسایل مورد نیاز را آورد و با کمک همدیگر بادبادک زیبایی ساختند.بعد از دو ساعت بادبادک حاضر شد.- خوب پسرم بادبادک حاضره حالا بگو چه آرزویی برایت بنویسم.- می خواهم خودم بنویسم. می خواهم هیچ کس از آرزویم خبر نداشته باشد.- آخه پسرم نمیشه تو که هنوز مدرسه نرفتی تا بتونی بنویسی.- مامان یعنی من هیچ وقت مدرسه نمی روم.- چرا عزیزم انشاالله حالت خوب میشه و به مدرسه می روی.- مامان به نظرت اگر آرزو کنم بابا برای جشن تولدم بیاد میاد.- چرا نیاد عزیزم میاد.پس من این آرزویت را می نویسم.صبح روز بعد امید از روزهای دیگر زودتر بلند شد.از ذوق مسابقه حالش کمی بهتر شده بود.تا بعد از ظهر بازی می کرد و بعد از ظهر با لیلا و دایی محسن به محل برگزاری مسابقه رفتند.همه بچه های کوچک و بزرگ جمع شده بودند و برای شروع مسابقه آماده بودند.مسئول مسابقه یکی یکی بادباک ها را نگاه می کرد و آرزو هارا می خواند و اسم بچه هارا یادداشت می کرد.هر کسی یک آرزو کرده بود و یک چیز را خواسته بود اما وقتی مسئول مسابقه به بادبادک امید رسید از آرزویش خیلی تعجب کرد. اما با اشاره لیلا دیگر چیزی نگفت.با اعلام مدیر مسابقه تمام بچه ها بادبادک هایشان را هوا کردند. در یک لحظه ده ها بادبادک در هوا شروع به پرواز کردن کردند. نخ بادبادک ها در دستان بچه ها بود و هرکسی مواظب بادبادک خودش بود و می دوید تا بادبادکش بالاتر برود. امید از خوشحالی داشت بال در می آورد.در حال دویدن بود و نگاهش به بادبادکش بود که جلوی پایش را ندید و پایش به سنگی خورد و بر زمین افتاد. نخ بادبادک از دستش رها شد و به آسمان رفت امید با گریه از جایش بلند شد.همه هاج و واج به بادبادک امید نگاه می کردند انگار از اینکه از دستان امید رها شده بود خیلی خوشحال بود هر لحظه بالا و بالاتر می رفت.امید گوشه ای روی زمین نشست و بلند بلند گریه کرد یکی از مسئولین مسابقه کنارش آمد و نگاهی به او کرد با خنده گفت:« پسرم. نارا حت نباش ببین بادبادکت دیگر پیدا نیست حتما به سمت آسمان ها رفته تا آرزویت را به خدا بگوید تا او هم آرزویت را براورده کند.اگر دیگر گریه نکنی بهت قول می دهم که تو را به عنوان برنده مسابقه اعلام کنم.» امید اشک هایش را پاک کرد و نگاهی به آسمان انداخت بادبادک در حال اوج گرفتن بود و هر لحظه کوچک و کوچکتر می شد. لیلا جلو آمد و دستش را گرفت و او را بلند کرد.امید دیگر گریه نمی کرد اما مثل قبل خوشحال هم نبود چون تعدادی از بچه ها به او نگاه می کردند واو را مسخره می کردند.بعد از پایان مسابقه مسئول مسابقه امید و نوزده نفر دیگر از بچه ها را که هم آرزویشان زیبا بود هم بادبادک آن ها بهتر بود را به عنوان برنده انتخاب کردند.امید جایزه به دست می خندید. مادرش و دیگران برایش کف زدند.امید آن شب تا صبح به آرزویش فکر می کرد و از فکر این که آرزویش برآورده شود در پوست خود نمی گنجید.یک هفته ای گذشت روز به روز چشم انتظاری امید بیشتر و بیماری اش شدیدتر می شد.محسن برادر لیلا به او گفت :« اگه این بچه به این وضع ادامه دهد از دست می رود بهتر است کاری کنیم که کمی روحیه او تغییر کند و خوشحال شود شاید کم کم تمام موضوع یادش برود.»- آخه.دکتر می گفت هیجان اصلا برایش خوب نیست.ممکن است حالش بدتر از این شود. - چه طوره برایش جشن تولد بگیریم شاید احمد بیاید.- محسن بچه شدی او دیگه بر نمی گرده اگر می خواست بگرده در این شش سال پیدایش می شد.
ده روز عشق و پایداری در برابر ظلم واتحاد منجر به انقلابی جهانی شد انقلابی که جهان را بیدار کرد.صدای ایران را به همه جا رساند.صدایی که همراه مشت های محکم دهان ظلم را شکست و بت های شیاطین را فرو ریخت و سرنگون کرد.
حال با گذشت سی و دو سال از آن روزگاران گرچه لاله ها رفتند اما فرزندان آن ها هستند و مانند اجدادشان تا آخرین نفس در برابر ظلم و استبداد می ایستند و هیچ هراسی ندارند حتی اگر جانشان را بدهند.جانشان را برای رهبرشان را سپر می کنند.و حیدر زمانه را یاری می نمایند. و این شعار امام را که فرمودند:"آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند" را تایید می کنند و تا آخرین لحظه هستی این شعار بر سر آمریکا می کوبند.
ای شهیدان ای مردان خوب خدا ما راه شما را ادامه خواهیم داد و با تفنگ قلم و دانش با سلاح های سرد آن ها مبارزه می کنیم.و با یاری خداوند این انقلاب را به صاحب اصلی آن،حضرت حجت بن الحسن عسگری (عج) تحویل می دهیم.و تا آن روز حامی رهبر و انقلاب خود هستیم و قصه انقلاب را در گوش رزندانمان زمزمه می کنیم.
زنده باد یاد شهیدان و امام عشق ... یاد باد یاد آن ها یاد باد
کاری از گروه نگارش شرکت مجازی پویش http://www.pouyeshresearcher.blogfa.com