• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 3
تعداد نظرات : 2
زمان آخرین مطلب : 4757روز قبل
کامپیوتر و اینترنت

اگر یک بازاریابی و یا تجارت الکترونیک دارید نکات زیر را مطالعه کنید حتما به دردتان می خورد. دراین پست بیست و پنج نکته که برای توسعه ی فرایندهای کسب و کار یک کارآفرین دیجیتال موثر است، را می گویم و درآینده نکات دیگری خواهم گفت.

  1. اولین نکته در بازاریابی اینترنتی این است که به فکر تجربه اندوزی از رقبای خود باشید.
  2. داشتن موقعیت بی همتا در اینترنت مهم تر از محتوای تبلیغاتی شماست.
  3. تنها به کاهش قیمت کالا ها در سایت اکتفا نکنید.
  4. قبل از ایجاد و توسعه یک محصول بازار آن را پیدا کنید.
  5. به دنبال افرادی باشید که حریص و مشتاق به محصول هستند.
  6. سعی کنید فرصت سازی کنید. فرصت سازی به اندازه ی نیاز سنجی مهم است.
  7. کلید موفقیت در بازاریابی ، آزمودن است.
  8. تنها هدف تبلیغات باید افزایش فروش باشد.
  9. این را به یاد داشته باشید که تبلیغات اگرچه رایگان باشد هزینه بر است چون وقت شما را می گیرد و وقت برای کارآفرین دیجیتال وقت سرمایه غیر قابل برگشت است پس بکوشید که تبلیغات را در حد نیاز و بهینه انجام دهید.
  10. سایت و بازاریابی خود را بر موقعیتتان در کار اینتر نتی متمرکز کنید.
  11. کالاهای گران بهاتر را نیز به کالاهای ارائه شده اضافه کنید.
  12. بازاری را انتخاب کنید که آن را دوست دارید و خودتان مشتاق آن هستید.
  13. این را به یاد داشته باشید که هیچ تکنیک بازاریابی واقعا جدید نیست.
  14. به دنبال کمبود ها بگردید.
  15. هنگام انتخاب کسب و کار از مبارزه طلبی بپرهیزید.
  16. سعی نکنید که با شرکت های بزرگ رقابت داشته باشید بلکه از تجارب و روش ها و ایده های آنان برای بزرگتر شدن خودتان استفاده کنید.
  17. طرح خود را براساس واقعیت استوار کنید.
  18. مطمئن شوید که تمامی صفحات سایت بازاریابی شما به صفحه اول آن لینک دارد. این را خوب بدانید که یک سایت یا وبلاگ خوب در کسب و کارتان خیلی موثر است.
  19. گرافیک سایتتان را سبک کنید تا بارگذاری آن راحت تر باشد.بارگذاری سنگین صفحات سایت بزرگترین دشمن یک سایت و کارآفرین دیجیتال است.
  20. برای داشتن یک دامین مناسب و خوب هر چه هزینه کنید بهتر است. چون دامین باید هم کوتاه باشد هم مربوط به موضوع سایت یا تجارتتان باشد.
  21. امکان خرید با کارت های اعتباری را در سایت خود قرار دهید.
  22. کلید فروش خوب داشتن، ارائه کالاهای رایگان است. این روش برای ابتدای فعالیتتان خوب است پس کالاهای خوب و با ارزش را رایگان هدیه دهید اما هر چیزی را به صورت رایگان ندهید.
  23. یکی ازبهترین راه های بازاریابی جمع آوری ایمیل افراد و فرستادن ایمیل به آن هاست.
  24. از هر بازدید کننده حداقل x تومان درآمد کسب کنید می توانید از طراحی و اجرای برنامه های کوکی استفاده کنید.
  25. بیشتر وقت خود را بر روی تهیه عناوین سایت صرف کنید. در معرفی بهتر به موتور های جستجو تایتل گذاری صفحات و استفاده از تگ meta خیلی مهم است.

منبع: مجله اینترنتی پویش

چهارشنبه 12/4/1392 - 0:35
داستان و حکایت

بادبادک

امید و مادرش در اتاق پذیرایی نشسته بودند. امید در تب می سوخت.تلویزین روشن بود .گوینده اخبار گفت:« فردا بعد ازظهر یک مسابقه بزرگ بابادک آرزوها بین بچه های شهر برگزار خواهد شد. بچه ها می توانند آرزو های خود را روی بادبادک بنویسند و آن را به آسمان بفرستند. بعد از اتمام مسابقه به بهترین بادبادک ران و بهترین آرزو کننده جایزه داده خواهد شد.»امید تا این خبر را شنید به لیلا گفت:« مامان من هم می خواهم تو این مسابقه شرکت کنم. شاید خدا بادبادکم را ببینه و آرزو مو براورده کنه.» لیلا در حالی که دستمال خیس را روی پیشانی امید می گذاشت تا تبش کم شود گفت:« پسرم قبول. اما نباید خیلی خودت را اذیت کنی.»لیلا وسایل مورد نیاز را آورد و با کمک همدیگر بادبادک زیبایی ساختند.بعد از دو ساعت بادبادک حاضر شد.-          خوب پسرم بادبادک حاضره حالا بگو چه آرزویی برایت بنویسم.-          می خواهم خودم بنویسم. می خواهم هیچ کس از آرزویم خبر نداشته باشد.-          آخه پسرم نمیشه تو که هنوز مدرسه نرفتی تا بتونی بنویسی.-          مامان یعنی من هیچ وقت مدرسه نمی روم.-           چرا عزیزم انشاالله حالت خوب میشه و به مدرسه می روی.-          مامان به نظرت اگر آرزو کنم بابا برای جشن تولدم بیاد میاد.-          چرا نیاد عزیزم میاد.پس من این آرزویت را می نویسم.صبح روز بعد امید از روزهای دیگر زودتر بلند شد.از ذوق مسابقه حالش کمی بهتر شده بود.تا بعد از ظهر بازی می کرد و بعد از ظهر با لیلا و دایی محسن به محل برگزاری مسابقه رفتند.همه بچه های کوچک و بزرگ جمع شده بودند و برای شروع مسابقه آماده بودند.مسئول مسابقه یکی یکی بادباک ها را نگاه می کرد و آرزو هارا می خواند و اسم بچه هارا یادداشت می کرد.هر کسی یک آرزو کرده بود و یک چیز را خواسته بود اما وقتی مسئول مسابقه به بادبادک امید رسید از آرزویش خیلی تعجب کرد. اما با اشاره لیلا دیگر چیزی نگفت.با اعلام مدیر مسابقه تمام بچه ها بادبادک هایشان را هوا کردند. در یک لحظه ده ها بادبادک در هوا شروع به پرواز کردن کردند. نخ بادبادک ها در دستان بچه ها بود و هرکسی مواظب بادبادک خودش بود و می دوید تا بادبادکش بالاتر برود. امید از خوشحالی داشت بال در می آورد.در حال دویدن بود و نگاهش به بادبادکش بود که جلوی پایش را ندید و پایش به سنگی خورد و بر زمین افتاد. نخ بادبادک از دستش رها شد و به آسمان رفت امید با گریه از جایش بلند شد.همه هاج و واج به بادبادک امید نگاه می کردند انگار از اینکه از دستان امید رها شده بود خیلی خوشحال بود هر لحظه بالا و بالاتر می رفت.امید گوشه ای روی زمین نشست و بلند بلند گریه کرد یکی از مسئولین مسابقه کنارش آمد و نگاهی به او کرد با خنده گفت:« پسرم. نارا حت نباش ببین بادبادکت دیگر پیدا نیست حتما به سمت آسمان ها رفته  تا آرزویت را به خدا بگوید تا او هم آرزویت را براورده کند.اگر دیگر گریه نکنی بهت قول می دهم که تو را به عنوان برنده مسابقه  اعلام کنم.» امید اشک هایش را پاک کرد و نگاهی به آسمان انداخت بادبادک در حال اوج گرفتن بود و هر لحظه کوچک و کوچکتر می شد. لیلا جلو آمد و دستش را گرفت و او را بلند کرد.امید دیگر گریه نمی کرد اما مثل قبل خوشحال هم نبود چون تعدادی از بچه ها به او نگاه می کردند واو را  مسخره می کردند.بعد از پایان مسابقه مسئول مسابقه امید و نوزده نفر دیگر از بچه ها را که هم آرزویشان زیبا بود هم بادبادک آن ها بهتر بود را به عنوان برنده انتخاب کردند.امید جایزه به دست می خندید. مادرش و دیگران برایش کف زدند.امید آن شب تا صبح به آرزویش فکر می کرد و از فکر این که آرزویش برآورده شود در پوست خود نمی گنجید.یک هفته ای گذشت روز به روز چشم انتظاری امید بیشتر و بیماری اش شدیدتر می شد.محسن برادر لیلا به او گفت :« اگه این بچه به این وضع ادامه دهد از دست می رود بهتر است کاری کنیم که کمی روحیه او تغییر کند و خوشحال شود شاید کم کم تمام موضوع یادش برود.»-          آخه.دکتر می گفت هیجان اصلا برایش خوب نیست.ممکن است حالش بدتر از این شود. -          چه طوره برایش جشن تولد بگیریم شاید احمد بیاید.-          محسن بچه شدی او دیگه بر نمی گرده اگر می خواست بگرده در این شش سال پیدایش می شد.

امید وقتی خبر جشن تولد را شنید خیلی خوشحال شد فکر می کرد پدرش برای تولدش می آید.
ساعت 6 بعد ازظهر بود که لیلا 7 شمع کوچک را روی کیک گذاشت و آن هارا روشن کرد.نور شمع ها اطراف کیک را روشن کرده بود.همه مهمان ها آمده بودند برای امید دست می زدند و می خواندند.همه شاد بودند بی خبر از دل امید.لبخند روی لبان همه وجود داشت به غیر از امید.لیلا به امید گفت:« پسرم شمعها را فوت کن تا خاموش شوند ولی چراغ زندگیت خاموش نشود.» امید اخمی کرد خیلی ناراحت بود.ابروهایش را درهم فرو برده بود صورتش گل خنده نداشت بغض گلویش را گرفته بود نمی توانست فوت کند اما با لاخره فوت آرامی کرد شمع ها خاموش شدند دود از آنها بلند شد.امید دیگر طاقت نداشت بغضش ترکید. لیلا کنارش نشست و اورا در آغوش گرفت و بر گونه اش بوسه ای زد و به سمت کادو ها رفت.امید نگاهی به اطراف انداخت آری همه آمده بودند .پدربزرگ مادربزرگ خاله لادن ودایی محسن وعمه مریم آمده بودند اما پدرش نبود جای خالی اش را حس  می کرد عکس او روی طاقچه بود و دور او گل بود عکسش به امید لبخند می زد اما امید پدرش را فقط با همین عکس می شناخت.لیلا شروع به باز کردن کادو ها کرد اما امید اصلا هیچ حواسش به آن ها نبود در فکر بود فکر پدر فکر اینکه چرا نیامد؟ فکر اینکه پدرش کجاست؟ چرا شش سال است هنوز برنگشته؟ آخه  این  چه سفری است؟همین طور در فکر بود که لیلا گفت :« امید حواست کجاست ببین این همان ماشینی است که دوستش داشتی من برایت خریدم.» امید نگاهی انداخت خودش بود همان ماشین بزرگ قرمز رنگ که خیلی دوستش داشت و حالا برای او بود.اما انگار دوستش نداشت بدون توجه گفت:« مامان پس چرا بابا نیامد نکند بادبادک به دستش نرسیده باشد؟»همه تا این حرف امید را شنیدند خیلی جا خوردند سروصدا خوابید همه چشم به امید دوختند و با دستشان اشکهایشان را پاک می کردند طوری که امید نفهمد.امید بلند شد و به اتاقش رفت. و دررا محکم بست. لیلا می خواست به دنبالش برود اما نتوانست به سمت طاقچه رفت عکس احمد را از روی طاقچه برداشت نگاهی کرد و بوسید روی سینه اش گذاشت و شروع کرد به گریه کردن.همه اورا در گریه یاری کردند.دستی را روی شانه اش احساس کرد برگشت دید مریم خواهر شوهرش است.-          لیلا جان ما داریم می رویم کاری نداری.از قول ما از امید خداحافظی کن دیگه بهتره همه چیز را به او بگی او حق داره که از پدرش بدونه. تو این حق را ازش نگیر.لیلا سکوت غمناکی کرد. دیگر طاقت حرف زدن نداشت انگار یکی بر دهانش قفل زده بود.                                                            ***شب از نیمه گذشته بود اما لیلا هنوز نخوابیده بود در رختخواب می غلطید و تظاهر به خواب می کرد.در فکر بود در فکر احمد در فکر احساسات امید بود می دانست که احمد دیگر برنمی گردد اما نمی دانست این را چگونه به امید بگوید.در همین افکار به سر می برد که صدای صحبتی را از اتاق امید شنید.کمی گوش هایش را تیز کرد انگار امید داشت با یک نفر حرف می زد.صدا برای لیلا خیلی آشنا بود.با خودش گفت:« صدای احمد است!! نه این غیر ممکن است حتما خیالاتی شدم.» تا می خواست چشمش را ببندد دوباره صدا را شنید سریع از جایش بلند شد و به اتاق امید رفت.اما دید امید خواب است .جلو رفت لای پنجره باز بود می خواست آن را ببندد اما نوری که به اتاق می تابید اجازه نمی داد .نور طلایی رنگی از بیرون به اتاق می تابید و اتاق را مثل روز روشن کرده بود.ستاره هایی که تا به حال در آسمان می درخشیدند از خجالت کم نوری خود در برابر آن نور آب شده بودند و به زمین سر فرو برده بودند.مردی سفید پوش از داخل نور به طرف لیلا آمد لیلا جیغ کوتاهی کشید و خود را به عقب کشاند. مرد به طرف لیلا آمد لیلا خیلی آرام گفت: اح..مد تویی -          آری منم.چرا اینقدر ترسیده ای. بعدا خودت همه چیز رامی فهمی.فقط آمده ام که تو راببینم و از تو و امید به خاطر تاخیرم پوزش بطلبم.-          احمد تا حالا کجا بودی امید چند وقت است که سراغ تو را می گیرد. چرا اینقدر دیر آمدی امروز تولدش بود آن قدر به در نگاه کرد و انتظار کشید تا بیایی. اما نیامدی و او قهر کرد و به اتاقش آمد و بعد که من آمدم دیدم خوابش برده است.-          بله همه چیز را گفت مرابوسید و هدیه اش را گرفت.-          مگر او تو را دید چطور ممکن است.او خواب است.-          عزیزم من باید زود بروم. سلام من را به همه برسان و به مادرم بگو خیلی زود برمی گردم.احمد تا این را گفت در نور محو شد. لیلا با گریه صدا زد اما انگار هیچ اثری از او نبود انگار سایه ای هم از او باقی نماند لیلا به نور خیره مانده بود.نور در آسمان در یک ستاره ی زیبا که در آسمان می درخشید محو گردید.لیلا اصلا باورش نمی شد.تصمیم گرفت از آن اتفاق به کسی چیزی نگوید اما از هیچ چیز خبر نداشت اگر می دانست چه پیش می آید اصلا در آن نیمه شب به اتاق امید نمی رفت.صبح زود لیلا از خواب بلند شد و زیر سماور را روشن کرد دلش مثل آب درون سماور می جوشید.دیگر طاقت نداشت می خواست فریاد بزند اما دوباره به خودش دلداری می داد و میگفت این هاهمه خواب بود من خیالاتی شدم. دو سه باری امید را صدا زد اما جوابی نیامد. دل و جرات رفتن به اتاق امید را نداشت. دوبار به سمت پله ها رفت اما دوباره برگشت با صدایی لرزان گفت:ام..ید... یک لحظه صدایش در تمام ساختمان پیچید و منعکس شد.بالاخره از خود شجاعت به خرج داد از پله هابالا رفت. با دستانی یخ کرده در را باز کرد و وارد شد امید هنوز خواب بود.بالای سر او نشست ودستش را روی پیشانی امید گذاشت از تب می سوخت.رنگ و رویش سفید شده بود حالش خیلی بد بود.با نگرانی لیلا گوشی را برداشت و شماره اورژانس را گرفت مدت زیادی طول نکشید تا اورژانس به جلوی در خانه آن ها رسید.امید را روی تختی خواباندند بیهوش بود.دکتر بالا ی سرش آمد و رو به لیلا گفت:« حالش خیلی بد است اورا بستری می کنیم. تبش خیلی بالا رفته سعی می کنیم تبش را پایین بیاوریم تا بلکه به هوش آید اما ممکن است تب شدید بلایی سرش بیاورد.در هر صورت باید تا به هوش آمدن کاملش صبر کرد.»لیلا کنار تخت امید نشست چشمان اشک آلودش را بست.سرش را روی سینه ی امید گذاشت و شروع کرد به گریه کردن.انگار با هیچ چیز تسلا پیدا نمی کرد.چند دقیقه ای نگذشته بود که صدای قرآن از مسجد به گوشش رسید.خیلی دلنشین و آرام کننده بود انگار قرآن مرحمی برای دردهای لیلا بود.لیلا بلند شد از پنجره نگاهش به مسجد روبروی بیمارستان افتاد.نور آفتاب چشمش را زد رویش را برگرداند نگاهش به موهای امید افتاد در نور آفتاب مثل برق می درخشید.دوباره روی صندلی نشست دستش را لا به لای مو های مشکی و لخت امید کرد.اشک از چشمانش سرازیر شد. شانه ای از کیفش بیرون آورد و موهای او را شانه کرد.اما امید بی خبر از هرچیز در خواب عمیق فرورفته بود.لیلا با شنیدن صدای اذان از مسجد پیشانی امید رابوسه زد و از جایش بلند شد و روانه مسجد شد.بعد از خواندن نماز سرش را روی مهر گذاشت و شروع کرد به گریه کردن.صدای گریه اش در مسجد پیچیده بود.دوباره نور طلایی رنگ مسجد را نورانی کرد. بوی عطر پیچید ولی وقتی لیلا سر از مهر برداشت نور محو شده بود. لیلا وقتی به بیمارستان رسید سریع به اتاق امید رفت ولی امید نبود.با عجله به سمت خانم پرستار دوید.و گفت:خانم پسرم کجاست؟ او را کجا بردند؟-          بردنش بخش مراقبت های ویژه شما هم برو خونه استراحت کن نگران نباش پدرش پول بیمارستان را حساب کرد.-          پدرش! چطور ممکنه شوهر من که اینجا نیست .-          نمی دانم یک آقایی پول بیمارستان را حساب کرد و گفت من بابای او هستم.لیلا تا این را شنید دو دستش را بر سر گرفت.سرش گیج رفت و نقش زمین شد.پرستار ها او را به اتاقی بردند و خواباندند و لیلا چشمانش را بست و به خواب رفت.***لیلابا احمد و امید در باغی بزرگ و سرسبز بودند درختان آن باغ شکوفه کرده بودند و بلبلان بر روی آن ساز و آواز بهاری سر داده بودند.و نهر آب زیبایی از میان درختان رد می شد.و زیر یک درخت تنومند یک تخت زیبایی گذاشته بودند که روی آن سبدی از میوه های رنگارنگ و خوشمزه بود.امید و احمد هردو لباس سفید برتن کرده بودند ولی لیلا لباس و چادر مشکی پوشیده بود.روی آن تخت نشست و به تماشای هردو پرداخت پدر و پسر باهم بازی می کردند و بابادک هوا می کردند.و می دویدند و می خندیدند. امید در حال دویدن بود و بازی کردن بود که سنگ بزرگی که جلوی راهش بود را ندید و برزمین خورد.احمد به سمت او دوید و او را به آغوش گرفت.لباس سفیدش گلی شده بود اشک صورتش را پر کرده بود احمد او را بوسید و او را به سمت تخت آورد لیلا اشک های امید را پاک کرد. سر زانوانش زخم شده بود.و خون می آمد احمد با دستمالی که از جیبش بیرون آورده بود روی پاهای امید گذاشت و خونش بند آمد.و امید دوباره خوشحال و خندان مشغول بازی کردن شد.احمد از داخل سبد دو سیب قرمز که جان می دادن برای خوردن درآورد و به امید و لیلا داد و آن ها همانطور با پوست گاز زدند.***وقتی لیلا حالش خوب شد و بیدار شد خود را روی یکی از تخت های اورژانس دید.سریع سرم را از دستش درآورد و چادرش را برسر کرد و از اتاق بیرون رفت.به قسمت مراقبت های ویژه رفت .دکتر از اتاق مخصوص بیرون آمد.لیلابه سمت او رفت و گفت: آقای دکتر حال امیدم چطوره؟-          فعلا بی هوش است بروید و دعا کنید که به هوش بیاید.تا به هوش نیاید نمی توان تصمیمی برایش گرفت.شما هم فعلا به خانه بروید و استراحت کنید اگر خبری شد خبرتان می کنیم.و او را به سمت خروجی راهنمایی کرد.لیلا با نا امیدی تمام به خانه رفت. وقتی به خانه رسید غروب شده بود چون آنقدر حواسش نبود که از بیمارستان تا خانه را پیاده آمده بود.و سه ساعتی در راه بود. به اتاق خودش رفت و نگاهش به عکس لب طاقچه افتاد.لیلا امید را که نوزادی بیش نبود در بغل گرفته بود.لیلا ناخود آگاه یاد آن روز افتاد.و آن روز ها را در ذهنش مرور کرد.نوروز سال 67 بود جنگ در اوج خود بود.لیلا روی تخت خواب دراز کشیده بود.و از تلویزیون داشت گزارش روزانه جنگ را تماشا می کرد.امید که تازه سه روز بود به دنیا آمده بود گریه کرد لیلااو را از تخت خوابش بلند کرد و شیر داد.خیلی نگران بود اشک از چشمانش جاری شد و گفت: دارم از دلشوره می میرم چرا از احمد خبری نشد. نه نامه ای، نه پیغامی.نکنه برایش اتفاقی افتاده است.مادرش گفت: دخترم به خودت بد راه نده.ان شا الله که حالش خوب است.شاید برایش کاری پیش  آمده که نیامده است. -          آخه خیلی عجیب است د ر این چند سال هیچ آن قدر ا او بی خبر نبودم.همیشه حداقل اگر سر نمی زد خبری می فرستاد یا نامه ای می نوشت.اما العان شش ماه است که رفته است و از او خبری نشد.نکنه اسیر شده باشد .لبش را گاز گرفت. اگر شهید شده باشد چه؟ جواب این بچه را چه بدهم.نمی گه که بابام چه شد؟ چرا یکهو غیبش زد ؟ خیلی دلم شور می زنه آخه از امیر آقا برادر شوهم هم چند ماهی است خبر نداریم.خوبه از امید عکسی برایش بفرستم شاید برگردد.عکس را انداختند و آن را به حاج کریم یکی از دوستان احمد دادند تا آن را به احمد برساند. او به جبهه رفت اما اثری از احمد پیدا نکرد انگارآب شده بود و به زمین فرو رفته بود.وعکس را برگرداند. و لیلا آن را روی میز اتاقشان گذاشت.مرداد ماه همان سال بود که خبر پایان جنگ در سراسر ایران پیچید مردم خیلی شاد بودند و در خیابان ها نقل و شیرینی می دادند.و به دیدن خانواده های شهدا می رفتند اما لیلا هنوز نگران بود.چون هیچ خبری از احمد نشده بود تمام بیمارستان ها را گشته بودند.اما خبری از مجروحی به نام احمد حسینی نبود.دو ماهی از پایان جنگ گذشته بود که یکی از دوستان احمد به خانه ی آن ها آمد. امید آن موقع هفت ماهه بود. و گفت : خانم حسینی متاسفانه باید خبر بدی به شما بدهم.ما طبق جستجو هایی که انجام داده ایم هیچ اثری از احمد  پیدا نکردیم.اسم این دو برادر نه در لیست شهدا بود نه اسرا و نه مجروحین .به احتمال زیاد مفقود اثر شده اند اما شما منتظر آن ها باشید.با صدای زنگ از فکر بیرون آمد.بلند شد و در حیاط را باز کرد.باران شدیدی می آمد .در آن تاریکی شب هیچ چیزی پیدا  نبود.فقط صدای صندلی چرخدار که روی زمین کشیده می شد قابل شنیدن بود.بعد از اینکه صندلی چرخدار جلوی لیلا ایستاد.لیلا نگاهی به صورت مرد انداخت.با آن که سایه می انداخت.اما با روشنی لامپ حیاط خانشان می توانست او را ببیند.صورتی سفید پوست با چشمانی دلربا و ریش و محاسن مشکی رنگ و موهایی لخت و ابرویی شکسته .از زیر آستین راستش دستی پیدا نبود و آستین را بالا زده بودند و گره زده بودند.و یک ملحفه روی پاهایش انداخته بودند.ولی انگار هیچ پایی هم پیدا نبود.و دست چپش هم زیر ملحفه قایم بود.لیلا با نکلت زبان گفت:اح...مد تویی.تو این شش سال کجا بودی . چه بلایی سرت آمده. بگو... چرا زود تر نیامدی.مردی که پشت صندلی چرخدار ایستاده بود.گفت: خودتان همه چیز را فهمید. لیلا او را شناخت .حاج کریم بود.لیلا گفت: بفرمائید.بفرمائید تو. اینجا زیر باران خیس شدید. روی صندلی نشستند و لیلا برای آن ها چای آورد.مرد که تا به حال هیچ چیز نگفته بود گفت:من امیرم. احمد نیستم.لیلا تا این را شنید وا رفت و خودش را روی صندلی انداخت. امیر دوباره گفت:من و احمد که به جبهه رفتیم باهم عهد کردیم که تا آخرین نفس بجنگیم و یا با هم برگردیم و یا هیچ کدام برنگردیم. تا اینکه در یکی از عملیات ها داشتم تیراندازی می کردم که نمی دانم چی شد که دو انفجار سنگین در کنار گوشم شنیدم. دست و پاهایم سراسر می سوخت خیلی به حال و هوش نبودم اما احمد را بالای سر خودم دیدم. مرا به سنگر بردند. وقتی چشم باز کردم دیدم روی تخت بیمارستان بودم و دو پا و دست راستم را قطع کرده بودند. چند روزی حالم خوب نبود هرچه به انتظار نشستم احمد به دیدنم نیامد از او خبری هم نشده بود.تا این که یک هفته بعد حاج کریم به دیدن من آمد. از او درباره احمد پرسیدم اول درست جوابم را نمی داد اما بعد آرام آرام گفت که احمد شهید شده است. من یاد قول و قرارمان افتادم و به حاج کریم گفتم. امیر که بغضش ترکیده بود دیگر هیچ نگفت. لیلا با چهره ای اشک آلود بلند شد و از لب طاقچه عکس احمد را برداشت و شروع کرد به گریه کردن . و با بغض گفت:خوب پس احمد چه شد؟ نام او چرا گمنام شد. چرا زودتر به ما خبر ندادند. چند دقیقه سکوت شد صدای رعد و برق سکوت سرد و غمناک آن ها را شکست. حاج کریم در حالی که اشک هایش را پاک کرد.گفت: آن روز وقتی که امیر مجروح شد بعد از آن وضعیت خیلی بد تر شد دشمن ما را از دو طرف محاصره کرده بود بچه ها یکی یکی شهید و مجروح می شدند. قرار بود نیروی کمکی برسد. اما هنوز نرسیده بودند. دشمن با تانک هایش پیش روی کرد و سیل عظیمی از افراد ما را که مجروحین را هم شامل می شدند شهید کرد. که احمد جز آن ها بود. تعداد خیلی کمی مانده بودیم. تجهیزاتمان هم تقریبا تمام شده بود آرپی جی هم نداشتیم تانک ها را از بین ببریم. با تجهیزات کم مقابله می کردیم اما فایده نداشت و تانک ها پیش روی می کرد و از روی هر چیزی که سر راهشان بود رد می شدند خواه مجروح باشد خواه شهید شده باشد که متاسفانه جنازه احمد از این هم بی نصیب نماند. هیچ راهی جز عقب نشینی نداشتیم کمی عقب نشینی کردیم تا نیروی کمکی بیاید ولی نتوانستیم شهدا را با خود ببریم فقط خودمان و چند تایی از مجوحین را به عقب منتقل کردیم البته خوشبختانه خیلی عقب نرفته بودیم که نیروی کمکی رسید و تانک های دشمن را از بین بردند. اما خبری از جنازه ها نبود انگار همه را خاک درون خود بلعیده بود.دوباره سکوت حکم فرما شد. بعد از چند دقیقه سکوت حاج کریم در حالی که چایش را سر می کشید ادامه داد:وقتی شماعکس را به من دادید.من دوباره به جبهه رفتم اما خبری از احمد   پیدا نکردیم.و آن را باز گرداندم وقتی به ملاقات حاج امیر در بیمارستان رفتم و خبر شهادت احمد را شنید از من خواهش کرد که به شما بگویم او هم شهید شده است. و او را به خانه ی خود بردم و تابه امروز از او نگهداری می کردم. اما هرچه اصرار کردم تا بیاید و تمام موضوع را به شما بگویم قبول نمی کرد ولی نمی دانم که چطور شد امروز بعد از شش سال تصمیم بر این کار گرفت. شاید از ما خسته شده است.حاج امیر با بخند ادامه داد: این چه حرفی است که می زنی.من تا آخر عمر وبال گردن تو هستم فقط می خواستم دینم را ادا کنم. لیلا پرسید : چه دینی؟ شش سال است که همه را بی خبر گذاشتی حالا بعد از این همه وقت آمدی و می گویی دینم را ادا کنم. امیر ابروهایش را در هم فرو برد و با جدیت گفت: گفتم که من و احمد با هم شرط بسته بودیم که یا هردو شهید شویم یا  هیچ کدام. و اگر یکی از ما دو نفر شهید شد دیگری تا آخر عمر پیش خانواده برنگردد و تا جان دارد بجنگد. بعد از اتمام جنگ یک شب خواب احمد را دیدم و به من گفت برادرم با این حال که جنگ تمام شده است برنگرد یعنی تا وقتی بهت نگفتم برنگرد. بگذار حالا فکر کنند هردویمان شهید شدیم.و هر موقع وقتش شد به تو خبر می دهم.و گذشت تا پنج شب پیش که دوباره به خوابم آمد و گفت : العان وقت آن رسیده است که پیش خانواده من بروی اما  اول باید با لیلا صحبت کنی. بعد خودت را نشان امید بدهی برو خودت همه چیز را می فهمی.بعد هم امروز آمدم محسن گفت که امید بیمارستان است و مرا به بیمارستان برد ولی امید را ندیدم. العان پیش شما آمدم تا ببینم چه سلاح می دانید.آیا سلاح است امید من را با این وضعیت ببیند یا نه. امیر بعد چند لحظه سکوت دوباره پرسید :حالش چه طور است؟ چی شد که این طور شد؟ لیلا گفت: هییچ نمی دانم.فعلا امید بی هوش است دکتر گفت باید برایش دعا کنید که حالش خوب شود تا به هوش آمدن امید صبر می کنیم. تا ببینیم چه می شود.لیلا بدون آن که چیزی بگوید بلند شد و به اتاق خودش رفت و دو رختخواب برای آن ها آورد و خودش دوباره به اتاقش بازگشت و در را بست. سجاده اش را پهن کرد. و شروع کرد به نماز خواندن. بعد از یک ساعت که نماز خواند و دعا کرد با گریه و زاری و التماس مادرانه به خدا برای بهبودی فرزندش دعا کرد.-          خدایا خودت خوب می دونی که من این دار دنیا فقط امید را دارم. امیدم را از تو می خواهم. و تو را به علی اصغر امام حسین قسم می دهم. امید من را برگردان با گریه و زاری دعای توسل خواند.و به چهارده معصوم متوسل شد بعد هم جا نماز را جمع کرد و به رختخواب رفت تا بخوابد اما مگر خوابش می برد از دلشوره داشت می مرد. یادش افتاد همین دیشب بود که احمد را در رویا دیده بود چه روز پر مشقت را پشت سر گذاشته بود.صبح روز بعد وقتی لیلا از خواب بیدار شد امیر و حاج کریم نبودند. یعنی رفته بودند. کارهایش را کرد و از خانه بیرون رفت و به سمت بیمارستان رفت. دیگر باید به راه آن عادت می کرد. یکسره به بخش مراقبت های ویژه رفت در آن بسته بود.از پشت شیشه نگاهی به امید انداخت راحت و آسوده از هر غمی روی تخت دراز کشیده بود. و به او اکسیژن و سرم و دستگاه های متفاوت وصل بود چشمانش با این که بسته بود اما با لیل حرف می زد. از دل خونش می گفت لیل خودش را روی صندلی انداخت و منتظر نشست و آقای دکتر می خواست به داخل اتاق رود که لیلا رادید. به او گفت: شما باید مادر امید حسینی  باشید درسته؟-          بله آقای دکتر حال بچه ام چطوره؟ به هوش نیامد؟-          خیر. فقط باید بلکه به هوش آید اماباید خدمتتان عرض کنم که به هوش امدن شفای کامل را برای پسرتان نمی آورد.و شما باید خودتان را برای شنیدن هر خبری آماده کنید. ما سعی و تلاش خودمان را می کنیم. امانتیجه کار دست خداست هرچه سلاح بداند همان است. اماشما هم امیدتان را از دست ندهید و تلاشتان را بکنید.دو هفته ای گذشت شب و روز کار لیلا این بود که یا بیمارستان می رفت و روی صندلی می نشست و امید را که آرام و آسوده در خواب بود را نگاه می کرد. یا در سجاده عبادت با خدا راز و نیاز می کرد.و شفای امید را می خواست.حاج کریم و امیر و محسن هم همین حال را داشتند. اما در این دو هفته نه تنها حال امید بهبود پیدا نکرده بود بلکه یکی یکی علائم حیاتش هم از بین می رفت. و روز به روز ضربان قلبش آرام تر می شد. تا این که یک روز دکتر به لیلا گفت: خانم. مژدگانی بدهید پسرتان به هوش امد لیلا از روی شوق و خوشحالی گریه اش گرفت. سراسیمه به بالای سر امید رفت اما به ادامه حرف دکتر گوش نکرد. به بالای سر امید که رسید از او خواست دست اورابفشارد. اماامید که احساس عجز و ناتوانی می کرد خیلی آرام به مادر گفت: مامان هر کار می کنم نمی توانم دست و پایم را تکان دهم دست من را بلند کن و در دستان خود بگذار. لیلا با شنیدن این حرف امید تمام عالم بر سرش خراب شد. رو به آقای دکتر گفت:  مگر شما نگفتید که بچه ام به هوش آمده و حالش خوب است؟ دکتر همین طور که امید را معاینه می کرد گفت: یک لحظه تشریف بیاورید می خواهم مطلبی را عرض کنم. لیلا پشت سر دکتر به راه افتاد. هردو از اتاق بیرون رفتند. دکتر گفت: خانم من می خواستم برایتان توضیح دهم اما شما عجله کردید و نگذاشتید حرفم تمام شود  و به بالای سرش رفتید داخل اتاق هم نمی توانستم توضیح دهم.خانم محترم درسته که پسرتان به هوش آمده است اما ما سلامتی کاملش را تضمین نکرده بودیم نمی دانم قبل از این که بی هوش شود چه اتفاقی برایش افتاده است اما این را می دانم و فهمیدم که پسر شما از شدت تب و عفونت بی هوش شده و در مدت بی هوشی به قسمت رگ های عصبی او ضربه وارد شده و متاسفانه باید عرض کنم که پسر شما تا آخر عمر نمی تواند دست و پایش را تکان دهد. یا بهتر بگوی از گردن به پایین فلج شده است. و من این اخطار را به شما کرده بودم که به هوش آمدنش شفای کامل نیست. پسرتون از خطر مرگ نجات پیدا کرد اما خوب دیگر نمی تواند راه برود. البته ما برای این مشکلش هم نهایت تلاشمان را می کنیم.تا کمی از سلامتی اش را برگردانیم. اما به شما قول بهبودی کاملش را نمی دهیم.فعلا او را به بخش منتقل می کنیم. تا ببینیم چه می شود. راستی خانم شما یادتان نیست  شب قبل از این که این بچه بی هوش شود چه اتفاقی برایش افتاد.لیلا پس از سکوت سرد یا د اتفاق آن شب افتاد گفت: روز قبلش تولدش بود. اما پسرکم خیلی خوشحال نبود چون پدرش مفقود الاثر است و چند سالی است که از او خبر نداریم. دائما سراع پدرش را می گیرد. اما هنوز جنازه اش را پیدا نکرده اندو عمویش که بسیار شبیه پدرش است برگشته اما مجروح شده و دو پایش را از دست داده است. و مانده ام که جواب امید را چه بدهم ایا واقعیت را به او بگویم یا عمویش را به جای پدرش نشانش بدهم. از شما هم یاری می خواهم تا در این مشکل یاری ام کنید تا بتوانم بدون مشکلی به امید ماجرا را بگویم. -          فعلا که من سلاح نمی دانم که اور ا با واقعیت مواجه کنید. بهتر است عمویش را به جای پدرش به او نشان ذهید.تا کمی به موقعیت هایش عادت کند بعد به مرور زمان واقعیت را به او بگوید. و همچنین از فلج شدن خود او هم به او نگوئید. چون ممکن است کلا امید به زندگی اش را از دست بدهد. بگذارید خودش برهمه واقعیت ها و اقف شود و پی ببرد.لیلا پیش امید آمد و در کنار او نشست. امید گفت: مامان چرا نمی توانم دست هامو تکان بدهم. لیلا از شکستن بغضش جلوگیری کرد و گفت: حالت خوب می شود. پسرم.چند روزی به همین منوال گذشت امید وضع روحی اش مانند جسمش خیلی خوب نبود. دکتر ها با ناامیدی او را مرخص کردند و لیلا او را به خانه آورد.لیلا به هر کس که عقلش می رسید رو آورد از دکتر و متخصص گرفته تا ...هیچ فایده نداشت که هیچ حالش روز به روز بدتر هم می شد. هر روز صبح لیلا او را بلند می کرد و می نشاند و لباس هایش را عوض می کرد و برایش لقمه می گرفت و در دهانش می گذاشت.او را بغل می کرد و به دستشویی می برد. دست و صورتش را می شست و مانند یک نوزاد او را تر و خشک می کرد و او را دلداری می داد.-          پسرکم نگران نباش دکتر گفته که به زودی خوب می شوی.و می توانی مثل سابق بدوی و بازی کنی.اما بعد سریع رویش را برمی گرداند که امید اشک های دانه دانه اش را نبیند.در این یک ماه که گذشته بود حاج کریم و امیر چند باری به در خانه آن ها آمده بودند اما لیلا آن ها را رد کرده بود. تا اینکه بار آخر حاج امیر گفت: لیلا خانم ازتون خواهش می کنم که این بار جواب رد به من ندهید. امید از داشتن عمویی مانند من بی خبر است پس من را به عنوان پدرش معرفی کنید.این طوری هم من خیالم از بابت او راحت است و هم او بیشتر به زندگی امیدوار می شود.اما لیلا با قاطعیت جواب داد: نه.من تا جنازه احمد پیدا نشود هیچ کاری نمی کنم. نه شما را به پسرم به عنوان پدرش معرفی میکنم و نه به پیشنهاد ازدواجتان فکر می کنم. درست است که وصیت احمد بوده اما این درست نبود شش سال من و این طفل بی سرپرستش را به امان خدا ول کنید و حالا که به این وضع دچار شده به یادش بیافتید. اگر خدا بخواهد هم امید شفا می گیرد و هم جنازه احمد پیدا می شود. لیلا این را گفت و می خواست در را ببندد که حاج کریم پایش را میان در گذاشت و مانع شد و خیلی سریع گفت:اگر جنازه احمد پیدا شود چه؟ فردا چهل تن از شهدای مفقود را به تهران می آورند می خواهم به بدرقه شان بروم و امید دارم که احمد جز آن ها باشد.لیلا تا این را شنید سر جایش میخکوپ شد و در دل دعا و نذر کرد که حاج کریم دست خالی برنگردد. با این که کمی دریچه ی امید بر دلش باز شده بود اما تصمیم داشت تا قطعی نشدن موضوع به کسی حرفی نزند.فردای آن روز سراسر شور و هیجان بود تصمیم داشت که خودش هم با حاج کریم برود اما چون امید پاپی اش شد لیلا هم از ترس این که او بویی ببرد و یا خودش برود و دست خالی برگردد، تصمیم گرفت برادرش محسن را با آن ها بفرستد.لیلا با امید در خانه بودند اما دل لیلا پیش آن ها بود و دائم دعا می کرد که دست خالی برنگردند. بلند شد و کتاب دعا را برداشت و زیارت عاشورا خواند بعد از سجده ی آن سر را بر روی مهر گذاشت و با گریه و زاری گفت: یا اباعبدالله تو را به علی اکبرت قسم میدهم که این سرباز و فداییت را به ما برگردان تا قبرش برای من و پسرش جایگاه آرامش شود من هم به تو قول می دهم از سرباز جانبازت ،امیر، تا آخر عمر نگهداری کنم.هنوز حرفش تمام نشده بود که صدای زنگ گوشش را نوازش داد. سریع بلند شد و اشک هایش را پاک کرد و دوید و در را باز کرد. محسن با روی خندان خواهر را در آغوش گرفت و گفت: مژده.آبجی جنازه احمد با شهدا ی دیگر دارند به تهران می آیند. لیلا با شنیدن این حرف اشک هایش سرازیر شد و همراه با گریه لبخند زیبایی زد. یک لحظه کنار در ایستاد و به دیوار تکیه کرد و نفسی عمیق کشید و سراسیمه به سمت اتاق رفت مانده بود این خبر را چگونه به امید بگوید ناگهان از دهانش پرید و گفت: امید جان. آرزویت برآورده شد. امید با تعجب گفت:کدام آرزویم؟ لیلا همان طور که اورا نوازش می کرد گفت:آرزویی که روی بادبادک نوشته بودی .دیدی بهت گفتم خدا آرزوتو می خونه و برآورده می کنه. امید از روی خوشحالی هورا کشید.انگار دردش را از یاد برده بود. لیلا لباس های نو به امید پوشاند و عطری که تنها یادگار از احمد بود را به لباس امید زد و با کمک محسن او را روی ویلچر نشاند و سه تایی با هم به بدرقه ی شهدا رفتند.به آن جا که رسیدند امید گفت: مامان پس بابا کجاست مگه نگفتی برگشته. لیلا بدون این که جوابی به او بدهد یک پلاک نشانش داد و گفت: پلاکش برگشته و خودش پیش خداست. امید با شنیدن این حرف عصبانی شد و گفت:شما به من دروغ گفتید من که پلاک بابا را نخواستم خودش را خواستم.در این لحظه حاج کریم امیر را رها کرد و به پیش امید آمد و نیم خیز نشست و او را نوازش کرد و گفت: پسرکم پدر تو العان پیش خداست و فقط جسمش پیش ماست. این را گفت و بند کیسه را باز کرد. لیلا از گریه داشت دق می کرد. از احمد او فقط چند تکه استخوان باقی مانده بود و آن ها را درون کیسه ی کوچکی کرده بودند. حاج کریم از درون کیسه یک تکه استخوان درآورد و به دست و پای امید کشید بعد از لحظه ای امید گفت: مامان بابا برگشته و دارد مرا نگاه می کند. احمد آن روبرو ایستاده بود و امید را تماشا  می کرد.یک مرد اسب سوار که  به جای دودست بال داشت در کنارش ایستاده بود از اسبش پیاده شد و بال هایش را بر پاهای امید کشید و با لبخندی گفت:امید جان بلندشو. پدرت منتظر ایستادن توست.امید بلند شد و دست حاج کریم را کناری زد و به سمت احمد دوید اما تا به آن جا رسید او غیبش زده و به جایش برادرش امیر روی ویلچر نشسته بود و امید را در آغوش گرفت و او را بوسید. لیلا و حاج کریم و محسن و دیگران هاج واج و اشک ریزان به امید نگاه می کردند.لیلا هق هق گریه می کرد. و از این که فرزندش پس از یک ماه دوباره جلوی دیدگانش راه می رفت اشک شادی می ریخت.روز بعد لیلا و امیر و امید که از خانه ی عاقد بر می گشتند در حیاط خانه روی درخت بلند درون حیاط یک بادبادک دیدند. آن را پایین آوردند. امید با خوشحالی گفت: مامان بادبادک خودم است. آرزویم را به خدا رساند و برگشت.پایان.کاری از گروه داستان نویسی شرکت مجازی پویش  http://www.pouyeshvc.ir
يکشنبه 9/5/1390 - 9:11
شهدا و دفاع مقدس
یکی بود یکی نبود.غیر از خدا هیچ کس نبود.آری غیر از خدا هیچ کس نبود.در دل مردم فقط خدا بود و خدا بود و روح خدا.زیر آسمان سیاه شب سرزمینی بود که به لاله های خود می بالید. در زمان هایی نه چندان دور در این سرزمین زیبا و پهناور آسمان تیره ی ظلمت نور خورشید را پوشانده بود.لاله ها پژمرده شده بود. جویبار ها خشک بود و زمستان سرد خاموشی بود.یا صداها در نمی آمد یا اگر در می آمد در سرما یخ می زد. ظلمت و ظلم بیداد می کرد.تا اینکه مردم این دیار از این ظلمت خسته شدند و صدای همیاری سر دادند شاه ستمکار را بیرون کردند. روز ۱۲ بهمن ماه بود همه از شب قبل بیدار بودند یعنی از زوق خوابشان نمی برد.تمام خیابان ها را لاله باران کرده بود.و منتظر گل محمدی این لاله ها بودند.

 

ده روز عشق و پایداری در برابر ظلم واتحاد منجر به انقلابی جهانی شد انقلابی که جهان را بیدار کرد.صدای ایران را به همه جا رساند.صدایی که همراه مشت های محکم دهان ظلم را شکست و بت های شیاطین را فرو ریخت و سرنگون کرد.

حال با گذشت سی و دو سال از آن روزگاران گرچه لاله ها رفتند اما فرزندان آن ها هستند و مانند اجدادشان تا آخرین نفس در برابر ظلم و استبداد می ایستند و هیچ هراسی ندارند حتی اگر جانشان را بدهند.جانشان را برای رهبرشان را سپر می کنند.و حیدر زمانه را یاری می نمایند. و این شعار امام را که فرمودند:"آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند" را تایید می کنند و تا آخرین لحظه هستی این شعار بر سر آمریکا می کوبند.

ای شهیدان ای مردان خوب خدا ما راه شما را ادامه خواهیم داد و با تفنگ قلم و دانش با سلاح های سرد آن ها مبارزه می کنیم.و با یاری خداوند این انقلاب را به صاحب اصلی آن،حضرت حجت بن الحسن عسگری (عج) تحویل می دهیم.و تا آن روز حامی رهبر و انقلاب خود هستیم و قصه انقلاب را در گوش رزندانمان زمزمه می کنیم.

زنده باد یاد شهیدان و امام عشق ...  یاد باد یاد آن ها یاد باد

کاری از گروه نگارش شرکت مجازی پویش http://www.pouyeshresearcher.blogfa.com

سه شنبه 12/11/1389 - 15:41
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته