• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 3
تعداد نظرات : 0
زمان آخرین مطلب : 5834روز قبل
داستان و حکایت
خیلی کوچک بودم اولین خانواده¬ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمی¬رسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می¬ایستادم و گوش می¬کردم و لذت می¬بردم بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می¬کند که همه چیز را می¬داند. اسم این موجود اطلاعات لطفا بود، و به همه سوال¬ها پاسخ می داد ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود. رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی می¬کردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می¬رفتم. تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفا صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت: اطلاعات انگشتم درد گرفته... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود، اشکهایک سرازیر شد پرسید مامانت خانه نیست؟ گفتم که هیچکس خانه نیست پرسید خونریزی داری؟ جواب دادم: نه، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم پرسید: دستت به جا یخی می¬رسد؟ گفتم که می توانم درش را باز کنم صدا گفت: برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار یک روز دیگر به اطلاعات لطفا زنگ زدم صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت: اطلاعات. پرسیدم تعمیر را چطور می¬نویسند؟ و او جوابم را داد بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست. سوال¬های ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد. او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم روزی که قناری¬ام مرد با اطلاعات لطفا تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم. او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرف¬هایی را زد که عموما بزرگ¬ترها برای دلداری از بچه¬ها می¬گویند. ولی من راضی نشدم پرسیدم: چرا پرنده¬های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می¬خوانند و خانه¬ها را پر از شادی می¬کنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل می¬شوند؟ فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید، چون که گفت: عزیزم، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می¬شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم ... دلم خیلی برای دوستم تنگ شد اطلاعات لطفا متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمی¬رسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم وقتی بزرگ¬تر و بزرگ¬تر می¬شدم، خاطرات بچگیم را همیشه دوره می¬کردم در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می¬شدم، یادم می¬آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم احساس می کردم که اطلاعات لطفا چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد <><><><><><><><><><><> سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم: اطلاعات لطفا صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش، پاسخ داد اطلاعات ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند؟ سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده! خندیدم و گفتم : پس خودت هستی، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی؟ گفت: تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود؟ هیچوقت بچه¬ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم. پرسیدم آیا می¬توانم هر بار که به اینجا می¬آیم با او تماس بگیرم گفت : لطفا این کار را بکن، بگو می¬خواهم با ماری صحبت کنم <><><><><><><><><><><><>< سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم یک صدای نا آشنا پاسخ داد: اطلاعات گفتم که می¬خواهم با ماری صحبت کنم پرسید: دوستش هستید؟ گفتم: بله یک دوست بسیار قدیمی گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند: به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند... خودش منظورم را می فهمد.... به من بیاموز دوست بدارم کسانی را که دوستم ندارند... عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند... بگریم برای کسانی که هرگز غمم را نخوردند... محبت کنم به کسانی که محبتی در حقم نکردند
پنج شنبه 31/4/1389 - 11:15
طنز و سرگرمی
1. روزهای تعطیل مثل بقیه روزها ساعتتون رو كوك كنین تا همه از خواب بپرن 2. سر چهارراه وقتی چراغ سبز شد دستتون رو روی بوق بذارین تا جلویی ها زود تر راه بیفتند 3. وقتی میخواین برین دست به آب با صدای بلند به اطلاع همه برسونین 4. وقتی از کسی آدرسی رو می پرسین بلافاصله بعد از جواب دادنش جلوی چشمش از یه نفر دیگه بپرسین 5. کرایه تاکسی رو بعد از پیاده شدن و گشتن تمام جیبهاتون به صورت اسکناس هزاری پرداخت کنید 6. همسرتون رو با اسم همسر قبلیتون صدا بزنین 7. جدول نیمه تموم دوستتون رو حل کنین 8. روی اتوبان و جاده روی لاین منتهی الیه سمت چپ با سرعت پنجاه کیلومتر در ساعت حرکت کنین 9. وقتی عده زیادی مشغول تماشای تلویزیون هستند مرتب کانال رو عوض کنین 10. از بستنی فروشی بخواین که اسم پنجاه و چهار نوع بستنی رو براتون بگه 11. در یک جمع سوپ یا چایی رو با هورت کشیدن نوش جان کنین 12. به کسی که دندون مصنوعی داره بلال تعارف کنین 13. وقتی از آسانسور پیاده میشین دکمه های تمام طبقات رو بزنین و محل رو ترک کنین 14. وقتی با بچه ها بازی فکری می کنین سعی کنین از اونها ببرین 15. موقع ناهارتوی یک جمع جزئیات تهوع وگلاب به روتون استفراغی که چند روز پیش داشتین رو با آب و تاب تعریف کنین 16. ایده های دیگران رو به اسم خودتون به کار ببرین 17. بوتیک چی رو وادار کنید شونصد رنگ و نوع مختلف پیراهنهاشو باز کنه و نشونتون بده و بعد بگین هیچ کدوم جالب نیست و سریع خارج بشین 18. شمع های کیک تولد دیگران رو فوت کنین 19. اگر سر دوستتون طاسه مرتب از آرایشگرتون تعریف کنین 20. وقتی کسی لباس تازه می خره بهش بگین خیلی گرون خریده و سرش کلاه رفته 21. صابون رو همیشه کف وان حموم جا بذارین 22. روی ماشینتون بوقهای شیپوری نصب کنین 23. وقتی دوستتون رو بعد ازیه مدت طولانی می بینین بگین چقدر پیر شده 24. وقتی کسی در جمعی جوک تعریف می کنه بلافاصله بگین خیلی قدیمی بود 25. چاقی و شکم بزرگ دوستتون رو مرتب بهش یادآوری کنین 26. بادکنک بچه ها رو بترکونین 27. مرتب اشتباه لغوی و گرامری دیگران هنگام صحبت رو گوشزد کنین و بهش بخندین 28. وقتی دوستتون موهای سرش رو کوتاه میکنه بهش بگین موی بلند بیشتر بهش می یاد 29. بچه جیغ جیغوی خودتون رو به سینما ببرین 30. کلید آپارتمان طبقه سیزدهم تون رو توی ماشین جا بذارین و وقتی به در آپارتمان رسیدین یادتون بیاد! ﴿این راه هم جنبه هایی از مازوخیسم در بر داره 31. ایمیل های فورواردی دوستتون رو همیشه برای خودش فوروارد كنین 32. توی كنسرتهای موسیقی بزرگ و هنری ، بی موقع دست بزنین 33. هر جایی كه می تونین ، آدامس جویده شده تون رو جا بذارین! ﴿توی دستكش دوستتون بهتره 34. حبه قند نیمه جویده و خیستون رو دوباره توی قنددون بذارین 35. نصف شبها با صدای بلند توی خواب حرف بزنین 36. دوستتون كه پاش توی گچه رو به فوتبال بازی كردن دعوت كنین 37. عكسهای عروسی دوستتون رو با دستهای چرب تماشا كنین 38. پیچهای كوك گیتار دوستتون رو كه ۵ دقیقه دیگه اجرای برنامه داره حداقل ۲۷۰ درجه در جهات مختلف بچرخونین 39. با یه پیتزا فروشی تماس بگیرین و شماره تلفن پیتزا فروشی روبروییش كه اونطرف خیابونه رو بپرسین 40. شیشه های سس گوجه فرنگی و هات سس فلفل رو عوض كنین 41. موقع عكس رسمی انداختن برای هر كس جلوتونه شاخ بذارین 42. توی ظرفهای آجیل برای مهموناتون فقط پسته ها و فندقهای دهان بسته بذارین 43. شونصد بار به دستگاه پیغام گیر تلفن دوستتون زنگ بزنین و داستان خاله سوسكه رو تعریف كنین 44. توی روزهای بارونی با ماشینتون با سرعت از وسط آبهای جمع شده رد بشین 45. توی جای كارت دستگاههای عابر بانك چوب كبریت فرو كنین 46. جای برچسبهای قرمز و آبی شیرهای آب توالت هتل ها رو عوض كنین 47. یكی از پایه های صندلی معلم یا استادتون رو لق كنین 48. توی مهمونی ها مرتب از بچه چهار ساله تون بخواین كه هر چی شعر بلده بخونه 49. چراغ توالتی كه مشتری داره و كلید چراغش بیرونه رو خاموش كنین 50. ورقهای جزوه ء ۳۰۰ صفحه ای دوستتون كه ازش گرفتین زیراكس كنین رو قاطی پاتی بذارین ، یه بر هم بزنین ، بعد بهش پس بدین
چهارشنبه 30/4/1389 - 18:12
خاطرات و روز نوشت
ارزشمندترین چیزهای زندگی معمولا دیده نمیشوند ویا لمس نمیگردند، بلکه در دل حس میشوند.پس از 21 سال زندگی مشترک همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد.زن دیگری که همسرم از من میخواست که با او بیرون بروم مادرم بود که 19 سال پیش از این بیوه شده بود ولی مشغله های زندگی و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی ونامنظم به او سر بزنم.آن شب به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم. مادرم با نگرانی پرسید که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادی بود که یک تماس تلفنی شبانه و یا یک دعوت غیر منتظره را نشانه یک خبر بد میدانست.به او گفتم: بنظرم رسید بسیار دلپذیر خواهد بود که اگر ما دو امشب را با هم باشیم. او پس از کمی تامل گفت که او نیز از این ایده لذت خواهد برد.آن جمعه پس از کار وقتی برای بردنش میرفتم کمی عصبی بودم. وقتی رسیدم دیدم که او هم کمی عصبی بود کتش را پوشیده بود و جلوی درب ایستاده بود، موهایش را جمع کرده بود و لباسی را پوشیده بود که در آخرین جشن سالگرد ازدواجش پوشیده بود. با چهره ای روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد. وقتی سوار ماشین میشد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم برای گردش بیرون میروم و آنها خیلی تحت تاثیر قرار گرفته اند و نمیتوانند برای شنیدن ما وقع امشب منتظر بمانند.ما به رستورانی رفتیم که هر چند لوکس نبود ولی بسیار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود که گوئی همسر رئیس جمهور بود. پس از اینکه نشستیم به خواندن منوی رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالای منو نگاهی به چهره مادرم انداختم و دیدم با لبخندی حاکی از یاد آوری خاطرات گذشته به من می نگرد، و به من گفت یادش می آید که وقتی من کوچک بودم و با هم به رستوران میرفتیم او بود که منوی رستوران را میخواند. من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسده که تو استراحت کنی و بگذاری که من این لطف را در حق تو بکنم.هنگام صرف شام مکالمه قابل قبولی داشتیم، هیچ چیز غیر عادی بین ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پیرامون وقایع جاری بود و آنقدرحرف زدیم که سینما را از دست دادیم.وقتی او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بیرون خواهد رفت به شرط اینکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم.وقتی به خانه برگشتم همسرم از من پرسید که آیا شام بیرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم خیلی بیشتر از آنچه که میتوانستم تصور کنم.چند روز بعد مادر م در اثر یک حمله قلبی شدید درگذشت و همه چیز بسیار سریعتر از آن واقع شد که بتوانم کاری کنم.کمی بعد پاکتی حاوی کپی رسیدی از رستورانی که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خوردیم بدستم رسید.یادداشتی هم بدین مضمون بدان الصاق شده بود: نمیدانم که آیا در آنجا خواهم بود یا نه ولی هزینه را برای 2 نفر پرداخت کرده ام یکی برای تو و یکی برای همسرت. و تو هرگز نخواهی فهمید که آنشب برای من چه مفهومی داشته است، دوستت دارم پسرم.در آن هنگام بود که دریافتم چقدر اهمیت دارد که بموقع به عزیزانمان بگوئیم که دوستشان داریم و زمانی که شایسته آنهاست به آنها اختصاص دهیم. هیچ چیز در زندگی مهمتر از خدا و خانواده نیست.زمانی که شایسته عزیزانتان است به آنها اختصاص دهید زیرا هرگز نمیتوان این امور را به وقت دیگری واگذار نمود.این متن را برای همه کسانی که والدینی مسن دارند بفرستید. به یک کودک، بالغ و یا هرکس با والدینی پا به سن گذاشته. امروز بهتر از دیروز و فرداست.
چهارشنبه 30/4/1389 - 17:55
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته