شعر و قطعات ادبی
خدایا كفرنمی گویم:پریشانم.
چه می خواهی توازجانم؟
مرابی آنكه خودخواهم اسیرزندگی كردی.
خداوندا!تو مسؤلی!
تو میدانی كه انسان بودن وماندن دراین دنیا چه دشواراست.
چه رنجی میكشد آنكس كه انسان است واز احساس سرشار است!!!
"دكتر شریعتی"
شنبه 15/8/1389 - 20:19
شعر و قطعات ادبی
به مژگان سیه كردی هزاران رخنه در دینم
بیا كز چشم بیمارت هزاران دردبرچینم
الا ای هم نشین دل كه یارانت برفت ازیاد
مرا روزی مباد آن دم كه بی یادتو بنشینم
جهان پیراست وبی بنیاد،ازاین فریاد كش فریاد
كه كرد افسون ونیرنگش ملول از جان شیرینم
ز تاب آتش دوری،شدم غرق عرق چون گل
بیار ای باد شبگیری نسیمی زان عرق چینم
جهان فانی وباقی،فدای شاهدوساقی
كه سلطانی عالم را طفیل عشق میبینم
اگر بر جان من غیری گزینددوست،حاكم اوست
حرامم باد اگر من جان،به جای دوست بگزینم
صباح الخیر زد بلبل،كجایی ساقیا بر خیز
كه غوغا می كنددرسر،خیال خواب دوشینم
شب رحلت هم از بستر، روم در قصر حورالعین
اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینم
حدیث آرزومندی كه دراین نامه ثبت افتاد
همانا بی غلط باشد كه حافظ داد تلقینم
پنج شنبه 22/7/1389 - 11:17
شعر و قطعات ادبی
ای ساربان آهسته ران كآرام جانم میرود
وان دل كه باخود داشتم با دلستانم میرود
من مانده ام مهجور از او،بیچاره ورنجور از او
گویی كه نیشی دور از او دراستخوانم میرود
گفتم به نیرنگ وفسون پنهان كنم ریش درون
پنهان نمی ماند كه خون بر آستانم میرود
محمل بدار ای ساروان،تندی مكن با كاروان
كز عشق آن سرو روان گویی روانم میرود
او میرود دامن كشان،من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان،كزدل نشانم میرود
با این همه بیداد او،وان عهد بی بنیاداو
درسینه دارم یاد او یابر زبانم میرود
باز آی وبر چشمم نشین ای دلستان نازنین
كاشوب و فریاد از زمین بر آسمانم میرود
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم كه جانم میرود
سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بی وفا
طاقت نمی دارم جفا كاراز فغانم میرود
پنج شنبه 22/7/1389 - 11:1