دشتهای بی شقایق
مالاله های سرخیمكه در دشت شقایقهای بی سر روییده ایم، خاكمان گلبرگ های پرپرشده و ساقه های تكه تكه شده آنهاست وآبیاریمان از خون سرخشان.
مااز طلوع اولین خورشید عمرمان داغدار شقایق ها بوده ایم و دلمان را به همراهشان بهخاك سپرده ایم. ما از شقایق ها عشق را به ارث برده ایم، غصه دین را، دل سوختگی را،غربت را، دلدادگی به باغبان را ....
درهر روز از سال های آغازین عمرمان شقایق هایی را دیده ایم كه به خاك و خون غلطیدهاند تا اسلام زنده بماند، تا لاله ها در امان بمانند و تا ایران جاودان بماند.شقایق هایی كه یك به یك رفتند و در وصیت نامه ای كه با خون خود نوشتند لاله هایاین مرز و بوم را به یك چیز توصیه كردند؛ پوششی همچون صدف برای مروارید زیبایوجودشان!
اماروزگاری رسید كه لاله ها را با نیرنگ از دشت شقایق های پرپر بردند ...، به آنهاوعده باغ و بوستان دادند تا از زادگاهشان جدایشان كنند و آنها را به ناكجا ببرند...، پیوند لاله ها و شقایقها را گسستند...، دشت شقایق ها را شخم زدند تا شاید یادآنها را از اذهان پاك كنند و مانع بازگشت لاله ها شوند ...، ذهنشان را از آرزوهایبزرگ پر كردند و دلشان را به خیالات فریبنده خوش، كه جایی برای آن شقایق های غریبباقی نماند.... آه ....
لاله ها دلهایشان را از خاك شقایق ها بیرونكشیدند، پای بر روی خونشان گذاشتند و از آنها گذشتند تا به آن بوستان خیالی برسندو....، لاله ها وصیت نامه ها را پاره كردند، صدفها را شكستند و مروارید وجودشان راگم كردند، ساقه هایشان را به حراج گذاشتند و سرخی گلبرگهایشان را به سیاهی گناه....
وامروز دیگر لاله ای باقی نمانده كه سرخی اش را از خون شقایق ها به ارث برده باشدتا بخواهد دل در گرو عشق آنها داشته و یا از فراقشان داغدار باشد! آری، لاله هایسرخِ آن روز، تن به خارشدن داده اند، خاری كه احدی را از گزندش در امان نیست....
وآن خارهای زشت و سیاه كه روزی لاله های سرخ زیبای دشت شقایق ها بودند، سالهاست كهدر پی آن باغ و بوستان دروغین می دوند، غافل از اینكه باغی كه وعده اش را دادهبودند در حقیقت باتلاقی بود كه هر چه جلوتر می روند بیشتر در آن فرو می نشینند.
دراین میان خوشا به حال آن لاله های سرخ واژگون، آنها كه از فراق شقایق هاگریانند وخمیدگی را به خارشدن ترجیح می دهند، آنها كه همواره نگاه به زمین دارندكه نكند پای بر روی خون شقایقی بگذارند!
<!--[if !supportFootnotes]-->
<!--[endif]-->