• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 2
تعداد نظرات : 2
زمان آخرین مطلب : 5622روز قبل
داستان و حکایت
از اتاق موسسه ی زیارتی که اومد بیرون تا خود ده فقط اشک می ریخت٬ حیران با اینکه ۱۳سالش بود ولی همه ی کارای بی بی رو انجام می داد.توی راه همش به فکر این بود که چطور به بی بی بگه نمی تونه بره مشهد٬ وارد خونه شد بی بی تو اتاقش نبود.حیران با عصبانیت به سمت طویله رفت. شیر دوشیدن بی بی رو از گاو دید٬ هیچی نگفت فقط نگاه کرد ٬بی بی سطل زیر پستان های گاو گرفته بود و  برخلاف زنای دیگه ی روستا آروم شیر می دوشید.او انگار بی بی را مادر گاو می دید.حیران بی سر صدا رفت توی اتاقش٬از پنجره ی اتاقش با فکر اینکه چطور به بی بی بگه که نمیتونه بره مشهد٬بیرون آمدن بی بی رو نگاه می کرد.آروم و یواش راه رفتن با یک سطل شیر و همراه با عصای همیشگیش٬آنها را زمین گذاشت و بر سر حوض آب برای وضو گرفتن رفت.اگه بهش بگم که چون گفتند تو بیماری و بیماریت طوریه که باید حتما پرستار همراهت باشه تا مشهد ٬ و اونا نمی تونند پرستار واست بیارند خیلی ناراحت میشه حتی شاید  هم خدای نکرده....

یک روز حیران به پشت کوه روبروی دهشون رفت جایی که امام زاده خاتون بود.داخل امام زاده حسابی درد ودل و دعا برای طاقت بی بی از شنیدن خبرش کرد.

این قضیه مغز حیران رو از صبح تا شب مشغول کرده بود وقتی که به یاد عشق بی بی نسبت به امام رضا می افتاد اشک توی چشماش جمع می شد.فکر و ذکرش شده بود: بی بی٬مشهد٬امام رضا ٬نه.

۲روز مانده به اعزام کاروان٬بی بی سر شب به حیران گفت صبح قبل از اذان اسب رو آماده کن که بریم امام زاده خاتون (حیران تعجب کرد که بی بی چطورصبح زود می خواد بره! ) چرا صبح؟ پسرم اون موقع همه خوابند!بهتره اون موقع بریم. حیران باز هم نفهمید چرا؟ بعد بی بی  گفت حیران جون!پسرم من رو واسه این چند روز که غم غصه زیاد خوردی ببخش. غم غصه بی بی ؟ حیران!دوست ندارم با مشقت برم مشهد.امام بی بی زیارت امام رضا چی؟ جواب امام رو خودم دارم. حیران مات زده٬اصلا نفهمید بی بی چه گفت!

صبح حیران بی بی رو به امام زاده برد.توی راه بی بی به حیران گفت مادر خدا بیامرزت همیشه پنج شنبه ها صبح منو می آورد امام زاده تو هم هر وقت من گفتم آوردی.الهی عاقبت به خیر بشی٬ امام رضای غریب پشت و پناهت.حیران با شنیدن اسم رضا اشک توی چشماش جمع شد و هیچی نگفت.به امام زاده که رسید بی بی رو داخل امام زاده برد و خودش رفت پای چشمه کناری امام زاده بعد از چند دقیقه که هنوز خورشید طلوع نکرده بود! اومد داخل امام زاده بی بی رو ٬رو به قبله با چادر سفید رنگش تکیه بر قبر امام زاده وتسبیحی روی دستش که اعظم خانوم براش از مشهد آورده بود دید اما با دست و پای خشک.حیران بلند فریاد زد یا امام رضا.

يکشنبه 1/12/1389 - 15:10
داستان و حکایت

بریم کوچه ی عباسی ها توی اون کوچه دستشون به ما نمی رسه٬ به کوچه که رسیدیم تو در یک خونه ای رو بزن٬کدوم خونه؟ هر کدومش فرقی نمی کنه٬ آخه... آخه آخه نکن احمد! وقت نداریم باید بدوییم الانه که بهمون برسند.  رسول اگه همین جوری بدوییم که اونا می زنمون٬ حداقل از هم جدا شیم.راست میگی٬خوب تو از....نه رسول این دفعه من می گم. تو کارگر من گلستان.ببین احمد گلستان....باشه کی میتونه یک دنده گی تو رو تحمل کنه.رسول یادت نره!چی یادم نره؟احمد  یواشکی گفت انقلاب. چی؟ هیچی می گم اگه اینایی که تو کیفته برسونیمشون به صاحبشون می تونیم بریم پیش امام. کی گفته٬ هیشکی نگفته خودم می گم مطمئنم.امام که نیومده! نه٬میاد. چطور؟(رسول) چون دیشب رادیوی آغام می گفت نمیاد ولی من مطمئنم خلافشه٬ آره مطمئنم رسول٬ امام حتما میاد. احمد!٬ به دو راهی رسیدیم. زود باش برو طرف گلستان. رسول یادت نره؟ چی؟ باز هم احمد زیر لب گفت انقلاب.رسول گفت:من که نمیدونم تو چی میگی! احمد ورسول بیشتر از قبل دویدند انگار که دوپینگ کرده باشند. رسول به کوچه عباسی ها رسید ولی احمد رو ندید!

شنبه 16/11/1389 - 19:38
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته