• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 1
تعداد نظرات : 0
زمان آخرین مطلب : 5880روز قبل
داستان و حکایت
 

مردی به دربار خان زند می رود و با ناله و فریاد می خواهد تا کریم خان را ملاقات کند . سربازان مانع ورودش می شوند . خان زند در حال کشیدن قلیان ناله و فریاد مردی را می شنود و می پرسد ماجرا چیست ؟

پس از گزارش سربازان به خان ؛ وی دستور می دهد که مرد را به حضورش ببرند . مرد به حضور خان زند می رسد . خان از وی می پرسد که چه شده است این چنین ناله و فریاد می کنی ؟ مرد با درشتی می گوید دزد ، همه اموالم را برده و الان هیچ چیزی در بساط ندارم .

خان می پرسد وقتی اموالت به سرقت می رفت تو کجا بودی ؟ مرد می گوید من خوابیده بودم . خان می گوید خب چرا خوابیدی که مالت را ببرند ؟ مرد در این لحظه پاسخی می دهد آن چنان که استدلالش در تاریخ ماندگار می شود و سرمشق آزادی خواهان می شود .

مرد می گوید : چون فکر می کردم تو بیداری من خوابیده بودم !!! خان بزرگ زند لحظه ای سکوت می کند و سپس دستور می دهد خسارتش از خزانه جبران کنند . و در آخر می گوید این مرد راست می گوید ما باید بیدار باشیم تا مردم آسوده بخوابند.

سه شنبه 18/3/1389 - 19:14
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته